این داستان  انتقام سخت

این داستان : انتقام سخت...!

دیدگاه ها (۱۳)

زانو میزند عباس پای محفل زینب...!

فرقی ندارد جمعه یا شنبه فقط برگرد...!

السلام علیک یا ارباب...!

گفته بودم : خدمت به شما که سن و سال نمیشناسد...!

رقیه جان...!

دل مهم تر است یا عمل...?

لطفا رعایت کنیم...!

زینبم...! دختر مرتضی علی...!

فدای آن بانویی که حرمش در قلب های ماست...!

ولی ارباب! توی آغوش شما...! امن ترین جاست مگه نه...?

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط