07

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕07⊹˚₊𐙚

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕07⊹˚₊𐙚
کوک:
ـ نمی‌دونم، شاید مثلاً بری باهاش حرف بزنی؟ یا می‌خوای هفت سال دیگه صبر کنی؟ 😐

نگاهش کردم.

ـ فکر می‌کنی بعد از هشت سال می‌تونم همین‌طوری برم جلوش و حرف بزنم؟

کوک این بار شوخی نکرد.

ـ هیونگ، اگه چیزی هست که باید بهش بگی، بهتره خودت بگی. قبل از اینکه دیر بشه.

نگاهم دوباره به آت افتاد.

اون کنار جیا ایستاده بود و می‌خندید.

همون خنده‌ای که زمانی فقط برای من بود.

با قدم‌های آروم به طرفش رفتم.

تهیونگ:
ـ آت.

خنده‌اش قطع شد.

برگشت و نگاهم کرد.

آت:
ـ بله؟

از شنیدن این لحن رسمی، فکم منقبض شد.

تهیونگ:
ـ می‌خوام باهات حرف بزنم.

آت:
ـ حرفی بین ما نمونده.

تهیونگ:
ـ هشت سال گذشته. فکر نمی‌کنی حداقل حق داشته باشم


نگاهش برای لحظه‌ای تغییر کرد.

آت:
ـ ول کن

با تلخی خندید.

آت:
ـ ..


تهیونگ:
ـ حرف بزن ؟

آت:
ـ....

تهیونگ:
ـ نه، آت. این بار نمی‌ذارم بدون جوابم از کنار همه‌چیز رد بشی

چشم‌هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم.

آت:
ـ اصلا عصاب ندارم

تهیونگ:
ـ خانمم بی اعصابم

آت:
ـ هوف

نگاهش روی صورتم ثابت موند.

برای اولین بار، چیزی توی چشم‌هاش دیدم که شبیه اطمینان همیشگیش نبود.

شبیه ترس بود.

ترس از اینکه شاید هر دومون تمام این سال‌ها، منتظر هم مونده بودیم… بدون اینکه بدونیم اون یکی هم همین کار رو می‌کنه.

چند ثانیه بعد، جیا صدام زد.

جیا:
ـ آت! باید بریم!

کیفم رو برداشتم.

قبل از رفتن، برای آخرین بار به تهیونگ نگاه کردم.

آت:
ـ شب بخیر.

تهیونگ:
ـ آت، صبر کن

ویو آت | داخل ماشین جیا
قبل از اینکه بر برام پیام ناشناس اومد
فردا ساعت هشت کافه قدیمی دیگه نباید از دستت بدم

گوشی هنوز توی دستم بود.

چند بار پیام رو خوندم، اما هر بار همون حس عجیب توی دلم بیشتر می‌شد.
چچ

جیا از آینه نگاهم کرد.

جیا:
ـ آت؟ چرا رنگت پریده؟

گوشی رو خاموش کردم.

آت:
ـ هیچی نیست.

جیا:
ـ آت، من بهترین دوستتم. فکر کردی با یه «هیچی نیست» گولت رو می‌خورم؟! 😂

لبخند کمرنگی زدم.

آت:
ـ یه پیام از شماره‌ی ناشناس اومده.

جیا:
ـ چی نوشته؟

چند لحظه مکث کردم.

آت:
ـ گفته فردا ساعت هشت، همون کافه‌ی قدیمی.

جیا ناگهان ترمز کرد.

آت:
ـ جیااااا! 😭 می‌خوای من رو قبل از دیدن حقیقت به اون دنیا بفرستی؟!

جیا:
ـ ببخشید! ولی جدی می‌گی؟ همون کافه‌ای که تو و تهیونگ همیشه می‌رفتین؟!

سرم رو تکون دادم.

جیا چند ثانیه ساکت موند.

بعد آروم پرسید:

جیا:
ـ فکر می‌کنی کار اونه؟

به صفحه‌ی خاموش گوشی خیره شدم.

آت:
ـ نمی‌دونم.

جیا:
ـ می‌ری؟

بدون مکث جواب دادم:

آت:
ـ آره.

جیا:
ـ مطمئنی؟

آت:
ـ هشت ساله دارم با سؤال‌هایی زندگی می‌کنم که جوابشون رو نمی‌دونم. اگه قراره حقیقتی وجود داشته باشه، می‌خوام خودم بشنومش.

جیا دستم رو فشار داد.

جیا:
ـ پس این بار فرار نکن. نه از اون، نه از چیزی که خودت واقعاً احساس می‌کنی.

سرم رو به شیشه تکیه دادم.

آت:
ـ فقط امیدوارم چیزی که قراره بفهمم، از چیزی که تصور می‌کنم بدتر نباشه.

ویو تهیونگ | عمارت کیم

ـ رئیس، سه بار پرسیدین ساعت چنده!

سرم رو از گوشی بلند کردم.

کوک روبه‌روم نشسته بود و با لبخند نگاهم می‌کرد.

تهیونگ:
ـ مشکلی داری؟

کوک:
ـ نه، فقط دارم از دیدن این پدیده‌ی نادر لذت می‌برم.

تهیونگ:
ـ کدوم پدیده؟

کوک:
ـ کیم تهیونگ، مردی که حتی برای جلسه‌های چندمیلیاردی هم دیر نمی‌کنه، امشب داره به ساعت نگاه می‌کنه تا ببینه کی می‌تونه یه دختر رو دوباره ببینه! 😂

گوشی رو روی میز گذاشتم.

تهیونگ:...

نظرتون پارت بعد چ میشههه
#پشت_نگاه_سردت#رمان_عاشقانه#رمان_احساسی#رمان_ایرانی#داستان_عاشقانه#رمان_جدید#عشق_و_نفرت#تهیونگ
دیدگاه ها (۱)

₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟐 ⊹˚₊𐙚🎀💗 ویو آت | تماس تصویری با جیا ...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت چهارم :ویو کوک:ساعت نزدیک هشت شب ب...

چند پارتی تهیونگ

پارت 49🌷 ویو آتهانا آروم نزدیکم شد و گفت:هانا:ـ آت، میشه یه ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲ | «همون آدم قبل...

پارت ۱ | اولین روز کاریساعت هشت صبح بود.شرکت «JK Group» مثل ...

ادامه ی پارت ۱۹۵

چندپارتی جونگ کوک

پارت ۴۹ ساعت هفت شده بود.لینا جلوی آینه آخرین نگاه رو به خود...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط