این یه آهنگ روسیه... که به حرف خیلی ساده ولی عمیق میزنه
این یه آهنگ روسیه... که به حرف خیلی ساده ولی عمیق میزنه
گاهی بهم زنگ بزن
نه برای کاری نه برای اینکه چیزی لازم داری فقط همین طوری فقط برای اینکه صدای منو بشنوی.
و من فکر میکنم این آهنگ فقط درباره ی یک تماس نیست...
درباره ی آدم هاییه که فکر میکنیم همیشه هستن
آدم هایی که به خودمون میگیم بعدا بهش زنگ میزنم... بعدا می بینمش... بعدا بهش میگم دوستت دارم...
اما هیچ کس نمیدونه بعد» وجود داره یا نه؟
ما خیلی چیزها رو میذاریم برای بعد
حرف زدن رو دیدن همدیگه رو بغل کردن رو حتی دوست داشتن رو...
انگار مطمئنیم همیشه وقت هست.
اما زندگی همیشه اون قدر که فکر میکنیم فرصت نمیده
هیچ چیز توی این زندگی تضمین نشده...
نه فردا
نه آدمها
نه حتى همین لحظه ای
که الان داریم.
شاید این دو تا شمع قشنگترین تصویر همین زندگی باشن.
یکی میسوزه تا اون یکی روشن بمونه
شاید خیلی از آدمهای زندگی ما همین شمع باشن...
مادری که تمام عمرش برای بچه هاش سوخت...
پدری که خستگی هاشو هیچ وقت نشون نداد تا ما راحت تر زندگی کنیم...
آدم هایی که
خودشون کم آوردن ولی نذاشتن ما كم بياريم
آدم هایی که بخشی از عمرشون رو خرج آرامش ما کردن و ما خیلی وقتها حتى نفهمیدیم...
تا وقتی که شعله شون کم کم کوتاه شد.
و شاید دردناک ترین چیز این باشه
که ما معمولا
ارزش نورشون رو
وقتی میفهمیم
که دیگه برای روشن کردنمون
کسی نمونده
پس قدر آدم هایی رو بدونیم که برای ما میسوزن
قدر مادرت رو
قدر پدرت رو
قدر خواهر و برادرت رو
قدر رفیقت رو قدر کسی که همیشه بی سروصدا هوا تو داشته...
تا وقتی هستن بهشون بگو دوستشون داری
کنارشون بشين دستشون رو بگیر
بهشون زنگ بزن
حتی اگه هیچ حرف خاصی نداری فقط بگو
دلم خواست صداتو بشنوم...
نه منتظر یه اتفاق باش نه منتظر یه روز خاص نه منتظر یه بهانه...
قبل از اینکه دیر بشه. بهش بگو دوستش داری...
بعدا ممكنه دیر باشه بعدا ممكنه حسرت بشه. بعدا ممکنه دیگه هیچ وقت پیش نیاد
زندگی خیلی کوتاه تر از چیزیه که فکر میکنیم...
و ما از اولش نمی دونستیم کدوم شمع زودتر خاموش میشه.
گاهی بهم زنگ بزن
نه برای کاری نه برای اینکه چیزی لازم داری فقط همین طوری فقط برای اینکه صدای منو بشنوی.
و من فکر میکنم این آهنگ فقط درباره ی یک تماس نیست...
درباره ی آدم هاییه که فکر میکنیم همیشه هستن
آدم هایی که به خودمون میگیم بعدا بهش زنگ میزنم... بعدا می بینمش... بعدا بهش میگم دوستت دارم...
اما هیچ کس نمیدونه بعد» وجود داره یا نه؟
ما خیلی چیزها رو میذاریم برای بعد
حرف زدن رو دیدن همدیگه رو بغل کردن رو حتی دوست داشتن رو...
انگار مطمئنیم همیشه وقت هست.
اما زندگی همیشه اون قدر که فکر میکنیم فرصت نمیده
هیچ چیز توی این زندگی تضمین نشده...
نه فردا
نه آدمها
نه حتى همین لحظه ای
که الان داریم.
شاید این دو تا شمع قشنگترین تصویر همین زندگی باشن.
یکی میسوزه تا اون یکی روشن بمونه
شاید خیلی از آدمهای زندگی ما همین شمع باشن...
مادری که تمام عمرش برای بچه هاش سوخت...
پدری که خستگی هاشو هیچ وقت نشون نداد تا ما راحت تر زندگی کنیم...
آدم هایی که
خودشون کم آوردن ولی نذاشتن ما كم بياريم
آدم هایی که بخشی از عمرشون رو خرج آرامش ما کردن و ما خیلی وقتها حتى نفهمیدیم...
تا وقتی که شعله شون کم کم کوتاه شد.
و شاید دردناک ترین چیز این باشه
که ما معمولا
ارزش نورشون رو
وقتی میفهمیم
که دیگه برای روشن کردنمون
کسی نمونده
پس قدر آدم هایی رو بدونیم که برای ما میسوزن
قدر مادرت رو
قدر پدرت رو
قدر خواهر و برادرت رو
قدر رفیقت رو قدر کسی که همیشه بی سروصدا هوا تو داشته...
تا وقتی هستن بهشون بگو دوستشون داری
کنارشون بشين دستشون رو بگیر
بهشون زنگ بزن
حتی اگه هیچ حرف خاصی نداری فقط بگو
دلم خواست صداتو بشنوم...
نه منتظر یه اتفاق باش نه منتظر یه روز خاص نه منتظر یه بهانه...
قبل از اینکه دیر بشه. بهش بگو دوستش داری...
بعدا ممكنه دیر باشه بعدا ممكنه حسرت بشه. بعدا ممکنه دیگه هیچ وقت پیش نیاد
زندگی خیلی کوتاه تر از چیزیه که فکر میکنیم...
و ما از اولش نمی دونستیم کدوم شمع زودتر خاموش میشه.
- ۸۲۶
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط