{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلبر رئیس

P ⁵:








_شاید به یه شرط بتونم رضایت بدم


دختر با خوشحالی و شک زیاد، تعجب کرد.
نزدیک بود، قلبش یه دهانش بیاید.
چقدر عجیب که پارک بالاخره قبول کرد که رضایت بدهد. اما شرطش چیست؟


+هر شرطی که باشه قبوله!


پارک با پوزخندی مشکوک به دختر خیره شد:
_بهتره تا موقعی که شرط مورد نشنیدی قبول نکنی بیب!


مرد شرطش را گفت که دختر خیره ،متعجب و وحشت زده به او خیره شد:
+چی؟
_باید از شوهرت جدا بشی!


دختر ناباور لب زد:
+چی داری میگی؟

آقای پارک با تفریح اما جدی به او نگاه کرد:
_گفتم ازش طلاق بگیر!

+چرا اونوقت؟ ...... چرا باید ازش طلاق بگیرم که جنابعالی رضایت بدی؟


خنده ی ترسناکی کرد و گفت:
_چون میدونم که اون دوستت داره و از اونجایی که قبلا هم بهت گفتم که باید جبران لطف کنه. فکر میکنم با از دست دادن تو، بفهمه که دیگه نباید کسیو بکشه!


+فقط بخاطر همین میخوای طلاق بگیرم؟


_خودت چی فکر میکنی؟ دلیل دیگه ام دارم!میخوای بدونی؟


+اون چیه؟


جیمین از سر جایش بلند شد و به سمت دختر قدم برداشت:
_اون اینه که از خودت و مخصوصا بدنت خوشم میاد.



از اول هم نگاه کرد به دختر، نگاه درست و پاکی نبود. او از همان اول از زن منشی خود، خوشش آمده بود و فقط به بهانه برای به دست آوردنش نیاز داشت.


لحظه ای حال دختر بد میشود، گویی اکسیژن بهت شش هایش نمیرسد.
نفس نفس زنان و عصبانی دستش را روی مرد بلندتر از خودش، بلند کرد.
برای خودش هم عجیب بود که چطور جرات این کار را پیدا کرده است. اما بنظرش حق او بود که سیلی نصیبش شود. (دستت بشکنه)


+عوضی!

دختر به سمت در هجوم برد اما همین که دستش روی دستگیره رفت، با حرف مرد، دستش روی دستگیره خشک شد :
_پاتو از این اتاق بیرون بزاری باید با جونگ به خداحافظی کنی!


لعنتی! او نقطه ضعفش را فهمیده بود و از آن برای در دست نگه داشتن دختر، استفاده میکرد گویی که دختر، عروسکی خیمه شب بازی بود.

+چی ازم میخوای؟
_بشین تا بهت بگم.


اشک در چشمان دختر جمع شد. لرزش و نفس تند شده اش دور از چشم مرد نماند.
دختر روی صندلی نشست و پسر گفت:


+چرا میخوای از شوهرم طلاق بگیرم لعنتی؟
_چون میخوام برای مدتی با من عقد کنی!
+چی؟



همین کافی بود تا اشک های دختر شروع به ریختن کنند. لرزشی شدید به جان دختر افتاد .
او میخواست با آبرو و سرنوشت دختر بازی کند؟
دختر باورش نمیشد که همچین حرفی را از رئیس شرکتی که همسرش در آن کار میکرد بشنود.



دختر با لرز لب اما قاطع گفت:
+اون طلاقم نمیده!


پسر خنده ای شرورانه کرد و گفت:
_چرا عزیزم... تو بخوای طلاقت میده!



اشک های دختر به ریزش خود ادامه دادند:
+دقیقا مشکل همینه که من نمیخوام!


پارک چشمکی جذاب زد و گفت:
_ببین.من میتونم بعد از اینکه جونگ به اعدام شد ، تورو به دست بیارم ولی دلم میخواست که حداقل عشقت رو از بین نبرم!


دختر با چشمانی نگران به او زل زد.
+نمیتونی!


پسر مجدد خنده ای آزار دهنده برای دختر، کرد:
_اوکی.. پس تو میخوای بزور و بعد از مرگ شوهرت به دستت بیارم.


در حالی که پسر ایستاده بود ، دختر هم از سر جایش با حرص بلند شد.
_حالا اگر می خوای میتونی بری .



و با چشمانش به سمت در اشاره کرد.
دختر حرف مرد در ذهن دختر اکو شد``پاتو از این در بزاری بیرون باید با جونگ به عزیزت خداحافظی کنی``



پیج زاپاس : @aramesh.army2




ادامه در پارت بعد. دوستان عزیز .
نباید الان بیرانوند پارت اپ میکردم.باید میزاشتم برای فردا صبح زود.ولی چون حمایت کردین گذاشتم. سری بعد سر زمانی که توی پست سنجاق گفتم اپ میکنم. پس اینو پارت هدیه در نظر بگیرین.
شرط پارت بعد:
۸۵ لایک
۱۲۰ کامنت(نفری ۱۰ تا )
۱۵ باز نشر
دیدگاه ها (۲۳۲)

RESPECT OR DIE : پارت پانزدهممرد چند لحظه به جونگ‌کوک خیره م...

پارت ۴۰ جونگ‌کوک چند ثانیه حتی پلک هم نزد.ـ جین... زنده‌ست؟م...

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۵«درِ سیاه»تق...تق...تق...صدای ضربه ا...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت🖤 پارت ۵ | «اولین دردسر جیا» 😂 ب...

LESSON

فیک تهکوک وارث زار

پارت ۴ زنگ خورد داشتم وسایل رو مرتب میکردم و داخل کیفم میزاش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط