part12

#part12

#part12
#hana

لباس پوشیدم و کیفم رو برداشتم. تصمیم گرفتم برای چند دقیقه از خونه بزنم بیرون. هوای تازه همیشه برام مثل یه مرهم بود.


خیابون خلوت بود، صدای دستفروش‌ها و بوی نون تازه از نونوایی کوچیک سر کوچه هنوز توی هوا پیچیده بود. چند قدم بیشتر برنداشته بودم که نگاهم به گوشه‌ی خیابون افتاد.

سه تا مرد ایستاده بودن و با صدای پایین چیزی به هم می‌گفتن. ظاهرشون مثل آدم‌های معمولی نبود؛ کت‌های تیره، نگاه‌های سرد، و حالت صورتشون که نشون می‌داد به هیچ چیز جز خودشون اهمیت نمی‌دن.


از کنار دیوار رد شدم، سعی کردم خودمو مشغول گوشی‌ام نشون بدم. اما یه تیکه از حرف‌هاشون به گوشم رسید:

– .... امشب بار می‌رسه. رئیس گفته هیچ اشتباهی نباید پیش بیاد.

یخ کردم. "رئیس"... دلم فرو ریخت. ناخودآگاه ذهنم سمت اون مرد مرموز رفت. قدم‌هام کند شد، انگار بدنم دیگه ازم فرمان نمی‌گرفت.


یکی از مردها سرشو بالا آورد و نیم‌نگاهی بهم انداخت. سریع نگاهم رو دزدیدم و تندتر راه رفتم، اما قلبم توی سینه‌م می‌کوبید. انگار یه چیزی توی این شهر، حتی توی این کوچه‌های به ظاهر امن، داشت دوباره منو سمت خطر می‌کشید.


به خودم گفتم:
– «آروم باش... شاید فقط یه اتفاق ساده‌ست. شاید...»

ولی ته دلم می‌دونستم این "شاید" یه دروغ آروم‌کننده‌ست. چیزی توی اون نگاه‌ها، توی همون یه جمله، بهم می‌گفت روزهای سخت‌تر هنوز نیومدن...
دیدگاه ها (۲)

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁶ویو میکا_____صبحِ روزِ ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁹دستش رو به سمتم دراز کرد._بیا..صدای ...

زیبایی شاید اولین چیزی باشه که به چشم میاد،اما چیزی که آدم ر...

پارت ۹: پشتِ درِ بستهنامجون با آرامش در رو پشت سرش بست و قفل...

Heir of Light and Darknesspart : 19جونگ‌کوک هنوز دست تهیونگ ...

بارانِ شدیدی به شیشه‌ی ماشین می‌کوبید و دیدِ جاده رو تار کرد...

𝑾𝒊𝒍𝒅 𝑳𝒊𝒍𝒚୨ৎلیــلــیوم وحــشی³لبخندم کم‌کم محو شد.اول فکر کرد...

🤍🎶 بعضی آهنگ‌ها فقط موسیقی نیستن؛ یه تکه از احساساتِ قشنگی‌ا...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

🌱پاییز که میاد،انگار دنیا یه جور دیگه‌ای عاشق می‌شه...هوا که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط