بجز تحقیر در تقدیر این دنیا نمی‌بینم

بجز تحقیر در تقدیر این دنیا نمی‌بینم

بجز تحقیر در تقدیر این دنیا نمی‌بینم
بجز اندوه در انبوهِ آدم‌ها نمی‌بینم

تکبّر، خودنمایی، ثروت‌اندوزی، هوسرانی...
خدایِ خویش را این روزها یکتا نمی‌بینم

به من سیبی میان خواب بخشیدی ولی عمری‌ست
بجز کابوس در تعبیر این رویا نمی‌بینم

تمام داستانهایی که می‌خواندیم، افسانه‌ست
در این بازار مجنونی بجز لیلا نمی‌بینم

غم‌آلوده چنان آغامحمّدخانِ قاجارم
که خود را با همه سلطانی‌ام، آقا نمی‌بینم

برای بی‌‌قراری‌های تو، ای رود سرگردان
قراری بهتر از دیدار با دریا نمی‌بینم
عِمران بهروج

#عمران_بهروج#شعر#غزل#دریا
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط