رمان ارنیکایی
رفتم یمت خونمون پی امش داد جواب نداد حتما خوابیده
نیکا:رفتم بالا لباسامو عوض نکردم همهپونجوری افتادم خوابیدم
صب
نیکا بیدارشدم دیدم یاعت 10:40دقیقه
مامانم آمد تو اتاق
مامان:هوف دختر پاشو برات صبحونه گذاشتم
نیکا:میدونی خیلی دوست دارم
مامان:آخ من دوست دارم
رفتم پایین صبحونه مو خوردم رفتم سمت گوشی
پیامی از ارسلان دادم
ارسلان:سلام عشگم خوابی بیداری فک کنم خوابی بوس بلپت🤭🥳🤠
نیکا:سلام عشقم خوبی من تازه بیدار شدم توچی هنو خواب خرس جونم
ارسللان:بعد از ۵مین
ارسلان:سلام خوشکلم نه خرس گندم من از ۶و نیم بیدار بودم
نیکا:شتت توووو؟ من گندم باشه توخوبی چوب شور
ارسلان:خوب بهتر لز یه خرس دیگه😅
نیکا:برو بابا،پرو
ارسلان:باشه قهرم نکن ابنباتم
نیکا:آخی قلبم🥰😍
ارسلان:فداتشم بای
نیکا: بای
قرار گذاشتیم ساعت 8باارسلان آمد دنبالم رفتیم کافه
نشسته بودیم با ارسلان
...:سلام
نیکا:سلام
سرمو بلند کردم
آخ قربونت بشم
بغلش کردم
ارسلان:معرفی نمیکنی
از بغلش آمدم بیرون
اهم داداشم که نامرد کی از آلمان برگشتی
اینم اا دوستم یکی از بچهای اکیپ
بعدی کل حرف خسته شدیم کل بافرزاد رفتیم خونه
مامانم شروع کردم به ماچ کردن فرزاد بابام همینطور
دورهم چهارتایی نشسته بودیم
فرزاد:مامان گشنمه
مامان:پلو داریم
نیکل"منم میخوام
فرزاد:پاشو بریم بخوریم
نیکا:بریم دستشو گرفتمو رفتیم
مان و بابا:چقد خوشبختیم که این دوتا رو داریم
صبح:
نیکا بیدار شدم صورتمو شستم رفتم سرویس
کارامو کرد
رفتم پایین
فرزاد:صبح بخیر سگ خانم
نیکا:نشنیدم گاوجون
فرزاد:هه توسگ کی بودی که امقدر نفهمی
نیکا:😠که دروزدن
سریع دویدم درو باز کردم که محراب رضا و ارسلانو
عسلو دیانا متین محشاد آمدن تو
نیکا:وای گل شیره آمد
مامان:خوش آمدید
دیانا:ایشون؟
نیکا:داداشم داداش که چه عرض کن اسرائیل نگاش کردم
مامان:بچها بشینید اینا همینجورین
نیکا:سلامو که کلا خوردین مخصوصا آقا ارسلان
ارسلان:سرم تو گوشی بود که نیکا گفت ...
وای نیکا حوصله ندارم
نیکا:چیشده
ارسلان:الانم که میبینی اینجام به خاطر بچهاس
رضا:زهر مار شما دوتا نمیشه روزه مارو خراب نکنین
نیکا:بیاین تو
نشستن
نیکا:هواسم پیش ارسلان بود یعنی چی چشه ما دیشب باهم بودیم
....
رفت تو حیاط منم رفتم دنبالش
نیکا:عشقم
ارسلان:اوف جانم
نیکا:چیشد چرا اینجوری میکنی ارسلان
ارسلان:نیکا حواسم پرت جایی ببخشید که تازه سرت داد زدم
نیکا:اشکالی نداره الان بریم تو
ارسلان: بریم
رفتیم تو که باز این دوتا دعواشون شده
نیکا:دودیقه نبودم متین ابجیمو چیکار کردی
دیانا:هق هق
نیکا:چیشد به گریش انداختی؟
دیانا:نیکا من باید برم
نیکا:وایسا کجا
عسل:کجا صب کن
رفتیم توحیاط
دیانا:دستشو رو من بلند کرد سیلی زد (هققققهق
نیکا:کشوندم دیانا رو داخل گرفت جلو متین
نیکا:بزن توهم بزن 😠
دیانا:هنوز گریه میکرد
نیکا:بزنش بزن (دستشو بلند کرد )دددبزن
متین:بزن دیگه تلافی کن بزن
دیانا:باهام هق بغلش کردم
نیکا:😺
که بلخره آشتی کردن
محشادو محراب
محشاد:عشقم .
محراب:جانم
بچه ها نبودم ولی از امروز فعالیتم بیشتر میشه🤌🥰💜
لایک به ۳۰
کامنتم۳۰
نیکا:رفتم بالا لباسامو عوض نکردم همهپونجوری افتادم خوابیدم
صب
نیکا بیدارشدم دیدم یاعت 10:40دقیقه
مامانم آمد تو اتاق
مامان:هوف دختر پاشو برات صبحونه گذاشتم
نیکا:میدونی خیلی دوست دارم
مامان:آخ من دوست دارم
رفتم پایین صبحونه مو خوردم رفتم سمت گوشی
پیامی از ارسلان دادم
ارسلان:سلام عشگم خوابی بیداری فک کنم خوابی بوس بلپت🤭🥳🤠
نیکا:سلام عشقم خوبی من تازه بیدار شدم توچی هنو خواب خرس جونم
ارسللان:بعد از ۵مین
ارسلان:سلام خوشکلم نه خرس گندم من از ۶و نیم بیدار بودم
نیکا:شتت توووو؟ من گندم باشه توخوبی چوب شور
ارسلان:خوب بهتر لز یه خرس دیگه😅
نیکا:برو بابا،پرو
ارسلان:باشه قهرم نکن ابنباتم
نیکا:آخی قلبم🥰😍
ارسلان:فداتشم بای
نیکا: بای
قرار گذاشتیم ساعت 8باارسلان آمد دنبالم رفتیم کافه
نشسته بودیم با ارسلان
...:سلام
نیکا:سلام
سرمو بلند کردم
آخ قربونت بشم
بغلش کردم
ارسلان:معرفی نمیکنی
از بغلش آمدم بیرون
اهم داداشم که نامرد کی از آلمان برگشتی
اینم اا دوستم یکی از بچهای اکیپ
بعدی کل حرف خسته شدیم کل بافرزاد رفتیم خونه
مامانم شروع کردم به ماچ کردن فرزاد بابام همینطور
دورهم چهارتایی نشسته بودیم
فرزاد:مامان گشنمه
مامان:پلو داریم
نیکل"منم میخوام
فرزاد:پاشو بریم بخوریم
نیکا:بریم دستشو گرفتمو رفتیم
مان و بابا:چقد خوشبختیم که این دوتا رو داریم
صبح:
نیکا بیدار شدم صورتمو شستم رفتم سرویس
کارامو کرد
رفتم پایین
فرزاد:صبح بخیر سگ خانم
نیکا:نشنیدم گاوجون
فرزاد:هه توسگ کی بودی که امقدر نفهمی
نیکا:😠که دروزدن
سریع دویدم درو باز کردم که محراب رضا و ارسلانو
عسلو دیانا متین محشاد آمدن تو
نیکا:وای گل شیره آمد
مامان:خوش آمدید
دیانا:ایشون؟
نیکا:داداشم داداش که چه عرض کن اسرائیل نگاش کردم
مامان:بچها بشینید اینا همینجورین
نیکا:سلامو که کلا خوردین مخصوصا آقا ارسلان
ارسلان:سرم تو گوشی بود که نیکا گفت ...
وای نیکا حوصله ندارم
نیکا:چیشده
ارسلان:الانم که میبینی اینجام به خاطر بچهاس
رضا:زهر مار شما دوتا نمیشه روزه مارو خراب نکنین
نیکا:بیاین تو
نشستن
نیکا:هواسم پیش ارسلان بود یعنی چی چشه ما دیشب باهم بودیم
....
رفت تو حیاط منم رفتم دنبالش
نیکا:عشقم
ارسلان:اوف جانم
نیکا:چیشد چرا اینجوری میکنی ارسلان
ارسلان:نیکا حواسم پرت جایی ببخشید که تازه سرت داد زدم
نیکا:اشکالی نداره الان بریم تو
ارسلان: بریم
رفتیم تو که باز این دوتا دعواشون شده
نیکا:دودیقه نبودم متین ابجیمو چیکار کردی
دیانا:هق هق
نیکا:چیشد به گریش انداختی؟
دیانا:نیکا من باید برم
نیکا:وایسا کجا
عسل:کجا صب کن
رفتیم توحیاط
دیانا:دستشو رو من بلند کرد سیلی زد (هققققهق
نیکا:کشوندم دیانا رو داخل گرفت جلو متین
نیکا:بزن توهم بزن 😠
دیانا:هنوز گریه میکرد
نیکا:بزنش بزن (دستشو بلند کرد )دددبزن
متین:بزن دیگه تلافی کن بزن
دیانا:باهام هق بغلش کردم
نیکا:😺
که بلخره آشتی کردن
محشادو محراب
محشاد:عشقم .
محراب:جانم
بچه ها نبودم ولی از امروز فعالیتم بیشتر میشه🤌🥰💜
لایک به ۳۰
کامنتم۳۰
۲۹.۶k
۱۰ خرداد ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۳۵)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.