(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خوای
(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین نخونین)
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏 | دختری که با مداد حرف میزد
سئول، اوایل پاییز.
باد خنکی از میان ساختمانهای دانشگاه میگذشت و برگهای زرد را روی پیادهرو میرقصاند. صدای قدمهای دانشجوها، خندهها و همهمهی همیشگی محوطه با بوی قهوهای که از کافهی کوچک کنار دانشکده میآمد، قاطی شده بود.
کیم ا/ت روی نیمکتی نزدیک ساختمان دانشکدهی هنر نشسته بود.
دفتر طراحیاش روی زانوهایش قرار داشت و مداد سیاهی میان انگشتهایش میچرخید.
برای او، دنیا همیشه جای عجیبی بود.
آدمها چیزهایی میگفتند که منظور واقعیشان چیز دیگری بود. لبخند میزدند، اما ناراحت بودند. میگفتند «خوبم»، اما چشمهایشان چیز دیگری میگفت.
ا/ت نمیتوانست خیلی خوب با آدمها کنار بیاید.
اما میتوانست آنها را بکشد.
نوک مداد روی کاغذ حرکت کرد.
چند خط ساده...
چشمها...
لبها...
موهای پریشان...
و کمکم چهرهی یک دختر روی کاغذ شکل گرفت.
ا/ت لبخند محوی زد.
«باز داری نقاشی میکنی؟»
صدای دختر دیگری باعث شد دستش متوقف شود.
سرش را بلند کرد.
سه نفر از همکلاسیهایش روبهرویش ایستاده بودند.
یکی از آنها پوزخند زد.
«واقعاً نمیفهمم چرا انقدر فکر میکنی خاصی.»
ا/ت چیزی نگفت.
دختر دیگری دفترش را نگاه کرد.
«همهی اینا رو خودت کشیدی؟»
ا/ت آرام سر تکان داد.
«آره.»
«عجیبه...»
دفتر را از دستش کشید.
ا/ت فوراً از جا بلند شد.
«دفترم رو بده.»
دختر خندید.
«چیه؟ میترسی نقاشی شاهکارت خراب بشه؟»
چند نفر دیگر هم به آنها نگاه میکردند.
ا/ت دستش را دراز کرد.
«لطفاً.»
اما دختر دفتر را پس نداد.
«تو واقعاً فکر میکنی از همه بهتری، نه؟»
«من همچین چیزی نگفتم.»
«لازم نیست بگی. از قیافت معلومه.»
دفتر را روی زمین انداخت.
صدای برخوردش با سنگهای پیادهرو، برای ا/ت از صدای هر چیزی بلندتر بود.
خم شد و دفتر را برداشت.
صفحهای که روی زمین افتاده بود، با لکهی خاک پوشیده شده بود.
چند خط مداد پخش شده بود.
ا/ت آرام آن صفحه را بست.
هیچکس ندید که انگشتهایش میلرزید.
هیچکس ندید که تمام راه تا کلاس، چشمهایش خیس بود.
---
بعدازظهر، کلاس تمام شده بود.
ا/ت در راهرو قدم میزد که ناگهان کسی از روبهرو با او برخورد کرد.
«اوه!»
دفتر از دستش افتاد.
مدادها روی زمین پخش شدند.
«ببخشید.»
ا/ت خم شد تا وسایلش را جمع کند.
صدای پسری را شنید.
«من باید حواسم میبود.»
او هم خم شد و چند مداد را برداشت.
ا/ت سرش را بالا آورد.
پسری با موهای تیره و چهرهای آرام روبهرویش نشسته بود.
مداد را به سمتش گرفت.
«این مال توئه.»
ا/ت کمی مکث کرد و آن را گرفت.
«ممنون.»
پسر نگاهی به دفتر طراحی انداخت.
صفحهای باز مانده بود.
چهرهی نیمهتمام یک زن روی آن دیده میشد.
چند ثانیه ساکت ماند.
بعد گفت:
«خودت کشیدیش؟»
ا/ت کمی معذب شد.
«آره.»
«خیلی قشنگه.»
ا/ت انتظار شنیدن چنین جملهای را نداشت.
«جدی میگی؟»
پسر لبخند خیلی کوچکی زد.
«آره. چرا باید دروغ بگم؟»
ا/ت برای اولین بار در آن روز، لبخند زد.
پسر دستش را جلو آورد.
«مین یونگی.»
ا/ت چند لحظه به دستش نگاه کرد.
بعد دست او را گرفت.
«کیم ا/ت.»
و هیچکدامشان نمیدانستند که آن برخورد ساده، قرار است زندگی هر دویشان را تغییر دهد.
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏 | دختری که با مداد حرف میزد
سئول، اوایل پاییز.
باد خنکی از میان ساختمانهای دانشگاه میگذشت و برگهای زرد را روی پیادهرو میرقصاند. صدای قدمهای دانشجوها، خندهها و همهمهی همیشگی محوطه با بوی قهوهای که از کافهی کوچک کنار دانشکده میآمد، قاطی شده بود.
کیم ا/ت روی نیمکتی نزدیک ساختمان دانشکدهی هنر نشسته بود.
دفتر طراحیاش روی زانوهایش قرار داشت و مداد سیاهی میان انگشتهایش میچرخید.
برای او، دنیا همیشه جای عجیبی بود.
آدمها چیزهایی میگفتند که منظور واقعیشان چیز دیگری بود. لبخند میزدند، اما ناراحت بودند. میگفتند «خوبم»، اما چشمهایشان چیز دیگری میگفت.
ا/ت نمیتوانست خیلی خوب با آدمها کنار بیاید.
اما میتوانست آنها را بکشد.
نوک مداد روی کاغذ حرکت کرد.
چند خط ساده...
چشمها...
لبها...
موهای پریشان...
و کمکم چهرهی یک دختر روی کاغذ شکل گرفت.
ا/ت لبخند محوی زد.
«باز داری نقاشی میکنی؟»
صدای دختر دیگری باعث شد دستش متوقف شود.
سرش را بلند کرد.
سه نفر از همکلاسیهایش روبهرویش ایستاده بودند.
یکی از آنها پوزخند زد.
«واقعاً نمیفهمم چرا انقدر فکر میکنی خاصی.»
ا/ت چیزی نگفت.
دختر دیگری دفترش را نگاه کرد.
«همهی اینا رو خودت کشیدی؟»
ا/ت آرام سر تکان داد.
«آره.»
«عجیبه...»
دفتر را از دستش کشید.
ا/ت فوراً از جا بلند شد.
«دفترم رو بده.»
دختر خندید.
«چیه؟ میترسی نقاشی شاهکارت خراب بشه؟»
چند نفر دیگر هم به آنها نگاه میکردند.
ا/ت دستش را دراز کرد.
«لطفاً.»
اما دختر دفتر را پس نداد.
«تو واقعاً فکر میکنی از همه بهتری، نه؟»
«من همچین چیزی نگفتم.»
«لازم نیست بگی. از قیافت معلومه.»
دفتر را روی زمین انداخت.
صدای برخوردش با سنگهای پیادهرو، برای ا/ت از صدای هر چیزی بلندتر بود.
خم شد و دفتر را برداشت.
صفحهای که روی زمین افتاده بود، با لکهی خاک پوشیده شده بود.
چند خط مداد پخش شده بود.
ا/ت آرام آن صفحه را بست.
هیچکس ندید که انگشتهایش میلرزید.
هیچکس ندید که تمام راه تا کلاس، چشمهایش خیس بود.
---
بعدازظهر، کلاس تمام شده بود.
ا/ت در راهرو قدم میزد که ناگهان کسی از روبهرو با او برخورد کرد.
«اوه!»
دفتر از دستش افتاد.
مدادها روی زمین پخش شدند.
«ببخشید.»
ا/ت خم شد تا وسایلش را جمع کند.
صدای پسری را شنید.
«من باید حواسم میبود.»
او هم خم شد و چند مداد را برداشت.
ا/ت سرش را بالا آورد.
پسری با موهای تیره و چهرهای آرام روبهرویش نشسته بود.
مداد را به سمتش گرفت.
«این مال توئه.»
ا/ت کمی مکث کرد و آن را گرفت.
«ممنون.»
پسر نگاهی به دفتر طراحی انداخت.
صفحهای باز مانده بود.
چهرهی نیمهتمام یک زن روی آن دیده میشد.
چند ثانیه ساکت ماند.
بعد گفت:
«خودت کشیدیش؟»
ا/ت کمی معذب شد.
«آره.»
«خیلی قشنگه.»
ا/ت انتظار شنیدن چنین جملهای را نداشت.
«جدی میگی؟»
پسر لبخند خیلی کوچکی زد.
«آره. چرا باید دروغ بگم؟»
ا/ت برای اولین بار در آن روز، لبخند زد.
پسر دستش را جلو آورد.
«مین یونگی.»
ا/ت چند لحظه به دستش نگاه کرد.
بعد دست او را گرفت.
«کیم ا/ت.»
و هیچکدامشان نمیدانستند که آن برخورد ساده، قرار است زندگی هر دویشان را تغییر دهد.
- ۹.۲k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط