آینه‌ها چقدر سنگ‌دل بودن و خبر نداشتیم چه ساده بودیم که

آینه‌ها چقدر سنگ‌دل بودن و خبر نداشتیم .چه ساده بودیم که

آینه‌ها چقدر سنگ‌دل بودن و خبر نداشتیم .چه ساده بودیم که فکر میکردیم دوستن اما نگو تنها چیزی رو که ازمون میگرفتن زمان بووود زماااان ..... و پیر شدیم در این خراب‌آباد🙃
#عوق#خودم نویس 🙃
دیدگاه ها (۴)

رمان اسیر خان پارت پنجم 5

تظاهر ؟ :))) حتی تظاهر هم نمیکنن :)))ماجرا اینه که چند روز د...

مربی موتور سوار

پارت ۳۶

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

### پارت ۱۰ (پایان): میراثِ نور در قابِ خاطراتسه سال. انگار ...

ادامه ترجمه‌ی مصاحبه‌ی مینهو برای مجله‌ی Numero TOKYO💬: استی...

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

پارت: 31 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*سکوتِ خفه‌کننده‌ای بینمون ...

پارت⁴²ویو یونگیصدای آژیر پلیس هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.به جونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط