حکایتقدیمی

#حکایت_قدیمی

#حکایت_قدیمی

در گذشته های دور مهمانی سرزده و دیروقت به خانه ی مردی وارد شد. صاحبخانه او را بسیار گرامی داشت و در مهمان نوازی به اصطلاح سنگ تمام گذاشت. پس از صرف غذا به همسرش گفت امشب دو دست رختخواب پهن کن یکی برای خودمان و یکی برای مهمان.
زن هم طبق گفته شوهرش چنین کرد و در همسایگی آنها جشن ختنه سوران برپا شده بود و به جشن همسایه رفت.
مهمان و میزبان در خانه ماندند و از هر دری سخن می گفتند و تنقلات می خوردند.تا این که خواب بر مهمان چیره شد و بی اختیار در رختخواب صاحب خانه خوابید...
در رختخواب زن به گمان شوهرش است گفت :شوهر عزیزم آنچه از آن می ترسیدیم به سرمان آمد. این باران سنگین ادامه دارد و این مهمان همچنان اینجا خواهد ماند و با این باران بیخ ریش ماست و حالا حالاها نمی رود.

مهمان وقتی این حرف را شنید از جا بلند شد و گفت نترس من چکمه دارم و از باران و گل و لای ترسی ندارم و گفت من رفتم خدا حافظ.
زن وقتی متوجه شد چه اشتباهی شده است  هرچه اظهار پشیمانی کرد فایده نداشت.
مهمان به این حرف ها توجه نکرد و رفت و دیگر به آن خانه برنگشت.
s
دیدگاه ها (۱)

پارت اول: عمارت خاموشباران از نیمه‌شب شروع شده بود.قطره‌های ...

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

ادامه ی فصل سوم 👇🫠خوش اومدین،» جونگ‌کوک با صدایی گرم و مهربا...

دوست داشتید کپشن و بخونیدانسانیت فراترازمرزهاست .

𝐌𝐲 𝐌𝐚𝐧𝐏𝐚𝐫𝐭:11باران با شدت به آسفالت برخورد می‌کرد و آسمان ا...

#امان_از_شایعهتصور کن که یک پیام‌رسان داخلی که آمار نصب فعال...

🔅#پندانه ✍ عشق لازمهٔ ثروت و موفقیت است🔹زنی هنگام بیرون‌آمدن...

زنی هنگام بیرون آمدن از خانه، سه پیرمرد با ریش های بلند سفید...

"سه میهمان ناخوانده" زنی هنگام بیرون آمدن از خانه، سه پیرمر...

پندنامه ۱(کپشن مطالعه شود)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط