" پرواز قوها "
" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۹۱
ویو راوی
نورا تا خواست چیزی بگه زنگ تلفن مانع شد و تهیونگ از جاش بلند شد و به سمت تلفن رفت که نورا گفت
+کیه تهیونگ
تهیونگ شونه ای بالا انداخت و جوری که انگار مقصودش تلفن بود گفت
_ سلام .......بفرمایید ؟
نورا نفهمید که کی پشت تلفن بود اما حرف هایی که تهیونگ میزد مشخص بود که اون فرد آشناست
_ اره برای ما هم فرستادن ........ خب شما وایسین من فردا بیام ببینم چه خبره ........ نه نه ما هم همچین کاری رو نمیکنم .........اره باشه دیگه خدانگهدار
تهیونگ تلفن رو سرجاش گذاشت و به طرف نورا رفت که نورا گفت
+چیشد ؟ کی بود ؟
_ پدرت بود ........انگار این برگه برای چاپخونه اومده
+خب الان باید چیکار کنیم ؟
_ اگه واسه ما اومده باشه واسه چاپخونه هم اومده باشه پس حتما برای بقیه مغازه ها هم اومده ............باید فردا برم چاپخونه ببینم چه خبره
+اهوم .......میگم شیرینی میخوری ؟
نورا با مظلوم ترین حالت ظرف شیرینی ها رو جلوی تهیونگ نگه داشت و تهیونگ بعد از اینکه نگاهی به شیرینی ها و بعد نگاهی به نورا کرد ، تک خنده ای کرد و گفت
_ باشه .....میخورم کوچولو ی من
نورا لبخند دندون نمایی کرد و منتظر خوردن تهیونگ شد ، تهیونگ یکی از شیرینی ها رو برداشت و گذاشت تو دهنش که نورا گفت
+چطوره ؟ خوبه ؟ بده ؟ .......گفتم نباید شکرش رو زیاد میزدم ها
تهیونگ محکم نورا رو بغل کرد و گفت
_ این بهترین شیرینی عمرم بود
نورا که معلوم بود با این حرف تهیونگ خر شده بیشتر خودشو تو بغل تهیونگ جا کرد و چند دقیقه نگذشت که به خواب رفت
تهیونگ که دید نورا توی خواب شیرینه اروم بغلش کرد و رفت سمت اتاق و گذاشت روی تخت و خودش هم کنار نورا به خواب رفت
* پرش زمانی به فردا صبح *
با تابش نور خورشید از پنجره نورا از خواب بیدار شد و بعد از اینکه به خودش رسید به آشپزخونه رفت تا صبحونه ای برای خودش و تهیونگ اماده کنه
بعد از اینکه صبحونه اماده شد نورا به اتاق رفت و اروم تهیونگ رو صدا کرد
+ تهیونگ ؟......تهیونگ بلند شو ......دیرت میشه ها
نورا وقتی دید تهیونگ از خواب بیدار نمیشه تصمیم گرفت بلند داد بزنه و بگه
+کیم تهیونگگگگگ بلند شوووووووو ( صدای بلند )
تهیونگ با دستپاچگی از جاش بلند شد و با موهای آشفته به نورا گفت
_ چیشده ؟ کی مرده ؟
نورا درحالی که سعی میکرد جلوی خنده اشو بگیره گفت
+ کسی نمرده .... بلند شو دیرت میشه
تهیونگ درحالی که چشماشو میمالید گفت
_ ترسیدم ......باشه الان اماده میشم میام
نورا با مطمئن شدن از تهیونگ به آشپزخونه رفت و پشت میز نشست و منتظره تهیونگ موند که .................................
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۹۱
ویو راوی
نورا تا خواست چیزی بگه زنگ تلفن مانع شد و تهیونگ از جاش بلند شد و به سمت تلفن رفت که نورا گفت
+کیه تهیونگ
تهیونگ شونه ای بالا انداخت و جوری که انگار مقصودش تلفن بود گفت
_ سلام .......بفرمایید ؟
نورا نفهمید که کی پشت تلفن بود اما حرف هایی که تهیونگ میزد مشخص بود که اون فرد آشناست
_ اره برای ما هم فرستادن ........ خب شما وایسین من فردا بیام ببینم چه خبره ........ نه نه ما هم همچین کاری رو نمیکنم .........اره باشه دیگه خدانگهدار
تهیونگ تلفن رو سرجاش گذاشت و به طرف نورا رفت که نورا گفت
+چیشد ؟ کی بود ؟
_ پدرت بود ........انگار این برگه برای چاپخونه اومده
+خب الان باید چیکار کنیم ؟
_ اگه واسه ما اومده باشه واسه چاپخونه هم اومده باشه پس حتما برای بقیه مغازه ها هم اومده ............باید فردا برم چاپخونه ببینم چه خبره
+اهوم .......میگم شیرینی میخوری ؟
نورا با مظلوم ترین حالت ظرف شیرینی ها رو جلوی تهیونگ نگه داشت و تهیونگ بعد از اینکه نگاهی به شیرینی ها و بعد نگاهی به نورا کرد ، تک خنده ای کرد و گفت
_ باشه .....میخورم کوچولو ی من
نورا لبخند دندون نمایی کرد و منتظر خوردن تهیونگ شد ، تهیونگ یکی از شیرینی ها رو برداشت و گذاشت تو دهنش که نورا گفت
+چطوره ؟ خوبه ؟ بده ؟ .......گفتم نباید شکرش رو زیاد میزدم ها
تهیونگ محکم نورا رو بغل کرد و گفت
_ این بهترین شیرینی عمرم بود
نورا که معلوم بود با این حرف تهیونگ خر شده بیشتر خودشو تو بغل تهیونگ جا کرد و چند دقیقه نگذشت که به خواب رفت
تهیونگ که دید نورا توی خواب شیرینه اروم بغلش کرد و رفت سمت اتاق و گذاشت روی تخت و خودش هم کنار نورا به خواب رفت
* پرش زمانی به فردا صبح *
با تابش نور خورشید از پنجره نورا از خواب بیدار شد و بعد از اینکه به خودش رسید به آشپزخونه رفت تا صبحونه ای برای خودش و تهیونگ اماده کنه
بعد از اینکه صبحونه اماده شد نورا به اتاق رفت و اروم تهیونگ رو صدا کرد
+ تهیونگ ؟......تهیونگ بلند شو ......دیرت میشه ها
نورا وقتی دید تهیونگ از خواب بیدار نمیشه تصمیم گرفت بلند داد بزنه و بگه
+کیم تهیونگگگگگ بلند شوووووووو ( صدای بلند )
تهیونگ با دستپاچگی از جاش بلند شد و با موهای آشفته به نورا گفت
_ چیشده ؟ کی مرده ؟
نورا درحالی که سعی میکرد جلوی خنده اشو بگیره گفت
+ کسی نمرده .... بلند شو دیرت میشه
تهیونگ درحالی که چشماشو میمالید گفت
_ ترسیدم ......باشه الان اماده میشم میام
نورا با مطمئن شدن از تهیونگ به آشپزخونه رفت و پشت میز نشست و منتظره تهیونگ موند که .................................
- ۴۰۰
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط