به آتش میکشد لبخند تو شرم حضورم را
به آتش میکشد لبخند تو شرم حضورم را
بیفکن شعله نانآور کن آغوش تنورم را
خوشم که تا ثریا میرود این عشق حتی کج
خوشم با خشت قلبت ساختم رویا ی دورم را !
دلم با یاد تو روشن شده چون ماه از خورشید
شب از راه آمد و میخواهم از تو سهم نورم را
چه سوغاتی به جز اشک از مسیر رفتنت دارم
نمکگیر غرورت کرده ای چشمان شورم را
شکستن سرنوشت اعتمادم شد نفهمیدم
دل آیینه ام نشناخته سنگ صبورم را
تحمل کردم و دیدم شراب ناب شد سرکه
بساز از غوره ی صبرم خودت حلوای گورم را
سید محمدامین موسوی
#سید_محمد_امین_موسوی
#انجمن_ادبی_آغاز
#شعرخراسان
#شعرخوانی
#شعر_جوان
بیفکن شعله نانآور کن آغوش تنورم را
خوشم که تا ثریا میرود این عشق حتی کج
خوشم با خشت قلبت ساختم رویا ی دورم را !
دلم با یاد تو روشن شده چون ماه از خورشید
شب از راه آمد و میخواهم از تو سهم نورم را
چه سوغاتی به جز اشک از مسیر رفتنت دارم
نمکگیر غرورت کرده ای چشمان شورم را
شکستن سرنوشت اعتمادم شد نفهمیدم
دل آیینه ام نشناخته سنگ صبورم را
تحمل کردم و دیدم شراب ناب شد سرکه
بساز از غوره ی صبرم خودت حلوای گورم را
سید محمدامین موسوی
#سید_محمد_امین_موسوی
#انجمن_ادبی_آغاز
#شعرخراسان
#شعرخوانی
#شعر_جوان
- ۷۰۰
- ۲۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط