چشم می دوزم
به دوردستها
فاصله نگاهم را
کوتاهتر می کنم
می اندیشم
به غم درونم
که هر بار با
دود کردن سیگاری
زجرم را بیشتر
و بیشتر می کند
خودم را دوباره
می پروانم
این بار در لانه ماری
ساکن می شوم
بار شانه هایم را
به نیش مار می سپارم
خلاف قائده زندگی
غمگین بودن را
به نابهنجاری
زجراور می رسانم
خودم را کشان کشان
به جنگل می برم
در لمس تنه درخت
با کینه ی درون
حک می کنم
این جهان پر
از خاطرات تلخی است
که رگ به رگ قلب را
با چاقوی تیز
زخم می زند...
چشم می دوزم
به دوردستها
فاصله نگاهم را
کوتاهتر می کنم
می اندیشم
به غم درونم
که هر بار با
دود کردن سیگاری
زجرم را بیشتر
و بیشتر می کند
خودم را دوباره
می پروانم
این بار در لانه ماری
ساکن می شوم
بار شانه هایم را
به نیش مار می سپارم
خلاف قائده زندگی
غمگین بودن را
به نابهنجاری
زجراور می رسانم
خودم را کشان کشان
به جنگل می برم
در لمس تنه درخت
با کینه ی درون
حک می کنم
این جهان پر
از خاطرات تلخی است
که رگ به رگ قلب را
با چاقوی تیز
زخم می زند...
- ۵۹۵
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط