HATE TO LOVE¹¹
HATE TO LOVE¹¹
(ویو:رز)
یونا:بهتره که هرکس تو ردیفی که واقعا لیاقتش رو داره راه بره.(خنثی.)
و بوم!
این حرف یونا باعث شده که همه خشکشون بزنه،حتی پدر.
جونگکوک به آرومی روی پاشنه ی پاش چرخید...
نگاهش تیره،و صاف روی یونا بود.
انگاری که یه شکارچی درحال نگاه کردن به طعمهش بود.
لیا هم که طبق معمول الکی الکی بغض کرد.
انگاری که این معصومیت ساختگی تنها راه نجاتش بود.
_:یونا یه دور دیگه...
پادشاه سونگ:یونا درست میگه،جونگکوک.
هر فرد باید...
نگاهش رو داد به لیا...
پادشاه سونگ:هر فرد باید جایگاه اصلیش رو بدونه.
_:اما...
پادشاه سونگ:کافیه.
دیگه جای بحثی نیست.
عصبانیت کاملا تو صورت جونگکوک معلوم بود...
انگار،اگر که میتونست همینجا از کوره در می رفت.
و همه چیز رو به خاطر اون دختر به آتیش میکشید!
اغراق آمیزه مگه نه🙄؟
سکوت هنوز ادامه داشت...
که با صدای گریه ی لیا شکسته شد.
با اون اشک ها و هقهق های ساختگی شروع به ترک راهرو کرد.
نگاه جونگکوک هم نرم شده بود...
خواست دنبالش بره که پدرش بازوش رو سفت گرفت،و کاملا متوقفش کرد.
من ناخواسته خندهای کوتاه سر دادم...
+:واقعا نمایش جالبی بود!
مادرم چشم غرهای بهم رفت،و همونجا ساکت شدم...
اما خنده زیر پوستم ادامه داشت...
یونا هم سرش رو به طرف دیگه چرخونده بود،و لبخندش رو پنهان میکرد.
اما جونگکوک...
دیگه واقعا کنترلش درحال از دست رفتن بود...
و با دندون های سابیده به هم گفت:
_:امیدوارم که منظور خاصی نداشته باشید،شاهدخت.
من هم با کمال اعتماد به نفس جوابش رو دادم:
+:خیر،کاملا منظور خاصی داشتم،ولیعهد.
به طرفم یک قدم برداشت،که صدای قدم های دیگری در راهرو پیچید...
این قدم ها...
خیلی سرعت داشتن.
انگار که یه اتفاق بد یا مهم درحال رخ دادنه!
چند ثانیه بعد،کسی وارد راهرو شد...
اون...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#ازدواجاجباری
(ویو:رز)
یونا:بهتره که هرکس تو ردیفی که واقعا لیاقتش رو داره راه بره.(خنثی.)
و بوم!
این حرف یونا باعث شده که همه خشکشون بزنه،حتی پدر.
جونگکوک به آرومی روی پاشنه ی پاش چرخید...
نگاهش تیره،و صاف روی یونا بود.
انگاری که یه شکارچی درحال نگاه کردن به طعمهش بود.
لیا هم که طبق معمول الکی الکی بغض کرد.
انگاری که این معصومیت ساختگی تنها راه نجاتش بود.
_:یونا یه دور دیگه...
پادشاه سونگ:یونا درست میگه،جونگکوک.
هر فرد باید...
نگاهش رو داد به لیا...
پادشاه سونگ:هر فرد باید جایگاه اصلیش رو بدونه.
_:اما...
پادشاه سونگ:کافیه.
دیگه جای بحثی نیست.
عصبانیت کاملا تو صورت جونگکوک معلوم بود...
انگار،اگر که میتونست همینجا از کوره در می رفت.
و همه چیز رو به خاطر اون دختر به آتیش میکشید!
اغراق آمیزه مگه نه🙄؟
سکوت هنوز ادامه داشت...
که با صدای گریه ی لیا شکسته شد.
با اون اشک ها و هقهق های ساختگی شروع به ترک راهرو کرد.
نگاه جونگکوک هم نرم شده بود...
خواست دنبالش بره که پدرش بازوش رو سفت گرفت،و کاملا متوقفش کرد.
من ناخواسته خندهای کوتاه سر دادم...
+:واقعا نمایش جالبی بود!
مادرم چشم غرهای بهم رفت،و همونجا ساکت شدم...
اما خنده زیر پوستم ادامه داشت...
یونا هم سرش رو به طرف دیگه چرخونده بود،و لبخندش رو پنهان میکرد.
اما جونگکوک...
دیگه واقعا کنترلش درحال از دست رفتن بود...
و با دندون های سابیده به هم گفت:
_:امیدوارم که منظور خاصی نداشته باشید،شاهدخت.
من هم با کمال اعتماد به نفس جوابش رو دادم:
+:خیر،کاملا منظور خاصی داشتم،ولیعهد.
به طرفم یک قدم برداشت،که صدای قدم های دیگری در راهرو پیچید...
این قدم ها...
خیلی سرعت داشتن.
انگار که یه اتفاق بد یا مهم درحال رخ دادنه!
چند ثانیه بعد،کسی وارد راهرو شد...
اون...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#ازدواجاجباری
- ۴۶۲
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط