هیچی دردناک‌تر از این نیست که همون آدمی که تا دیروز بهت ح

هیچی دردناک‌تر از این نیست که همون آدمی که تا دیروز بهت ح

هیچی دردناک‌تر از این نیست که همون آدمی که تا دیروز بهت حس دوست‌داشتنی بودن می‌داد، همونی که با یه پیامش تمام خستگی‌های دنیا از یادت می‌رفت، همونی که باعث می‌شد فکر کنی بالاخره یه نفر توی این دنیا هست که بودنت براش مهمه، امروز تبدیل بشه به کسی که کنارش احساس اضافی بودن می‌کنی…

کسی که یه روز برای شنیدن صدات ذوق داشت، حالا حتی حوصله‌ی جواب دادنت رو نداره. کسی که یه روز از نبودنت می‌ترسید، حالا جوری رفتار می‌کنه که انگار بود و نبودت هیچ فرقی براش نداره. و تو می‌مونی با هزار تا سؤال بی‌جواب؛ با این فکر که مگه من چی‌کار کردم؟ کجای دوست داشتنم اشتباه بود؟ از کِی حضورم به‌جای آرامش، براش خستگی شد؟

تلخ‌ترین قسمت ماجرا اینه که تو هنوز همون آدمی هستی که با تمام وجودش دوستش داشت، اما اون دیگه همون آدمی نیست که باعث می‌شد احساس کنی دوستت داره.

هنوز با دیدن اسمش قلبت تندتر می‌زنه، هنوز وقتی اتفاقی می‌افته، اولین کسی که دلت می‌خواد براش تعریف کنی اونه، هنوز همون حرف‌های ساده‌ش می‌تونن حالتو عوض کنن؛ اما حالا قبل از هر پیامی چند بار فکر می‌کنی، قبل از هر حرفی می‌ترسی، قبل از اینکه دلتنگی‌ات رو نشون بدی از خودت می‌پرسی: «نکنه باز مزاحمش بشم؟ نکنه دیگه حوصله‌ی منو نداشته باشه؟»

و چه غمگینه که آدم برای کسی که یه روز تمام دنیایش بوده، کم‌کم به کسی تبدیل بشه که حتی از ابراز دلتنگی براش خجالت می‌کشه…

شروع می‌کنی به کم حرف زدن، کمتر پیام دادن، کمتر خواستن و بیشتر سکوت کردن؛ نه به این خاطر که دیگه دوستش نداری، بلکه چون خسته شدی از اینکه برای گرفتن ذره‌ای از توجهی که قبلاً با عشق بهت می‌داد، مجبور باشی خودت رو هزار بار به یادش بیاری.

دلت می‌خواد برگردی به روزهایی که بدون ترس دوستش داشتی؛ روزهایی که لازم نبود برای فهمیدن جایگاهت توی زندگیش، رفتارهاشو تحلیل کنی. روزهایی که مطمئن بودی اگه دلت بگیره، جایی برای تو توی قلبش هست. اما حالا حتی وقتی کنارش هستی، دلتنگ روزهایی می‌شی که کنارش احساس تنهایی نمی‌کردی.

می‌دونی چی از همه دردناک‌تره؟ اینکه آدم رو با رفتنش از دست ندن؛ با رفتارش کاری کنن که خودش احساس کنه دیگه جایی توی زندگی اون آدم نداره…

و تو هنوز موندی، هنوز امید داری، هنوز با کوچک‌ترین نشونه‌ی محبتش دلت روشن می‌شه؛ چون قلبت یادش نرفته که یه زمانی چقدر دوست داشته شده. اما هر بار که سردی می‌بینی، یه تکه از اون اطمینان قدیمی توی دلت خاموش می‌شه.

کاش آدم‌ها می‌فهمیدن تغییر کردنشون چقدر می‌تونه دردناک باشه. کاش می‌دونستن کسی که امروز ازشون توجه می‌خواد، شاید همون کسیه که دیروز با کوچک‌ترین محبتش بهش اطمینان دادن که دوستش دارن. کاش قبل از اینکه کسی رو به احساس اضافی بودن برسونن، یادشون می‌اومد روزی خودشون بهش یاد دادن که حضورش چقدر ارزشمنده.

و من فکر می‌کنم غمگین‌ترین نوع تنهایی اینه که هنوز کنار همون آدم باشی، هنوز دوستش داشته باشی، هنوز دلت براش بلرزه، اما دیگه ندونی چطور باید کنارش باشی؛ چون هر بار که بهش نزدیک می‌شی، بیشتر احساس می‌کنی داری از زندگیش بیرون می‌افتی.

من دلم برای خودم تنگ شده؛ برای اون آدمی که کنار تو احساس دوست‌داشتنی بودن می‌کرد، برای قلبی که از دوست داشته شدن نمی‌ترسید، برای روزهایی که لازم نبود برای اثبات اینکه اضافی نیستم، مدام از خودم کم کنم…

شاید تو هنوز همون آدم باشی، شاید فقط احساست عوض شده باشه؛ اما من هنوز دارم با خاطره‌ی کسی زندگی می‌کنم که یه روز بهم فهموند دوست داشته شدن چه حس قشنگیه…

و حالا باید یاد بگیرم که نبودنِ اون حس، به معنی کم‌ارزش بودن من نیست. 🥀🤍
دیدگاه ها (۱)

هعیییییییییییییی کلاهم نشدیممم

راجب همتون ده کیلو نوشتم و همیشه به همتون فکر میکنم و همتون ...

به قول نیما بچه ها شما همتون خوشگلید همتون با استعدادین همتو...

من پیام ندم همتون غیب میشین🤷🏻‍♀️دوهفته پیامتون ندادم همتون ن...

همتون بگین...!

مخاطب همتون

همتون ماهید

همتون پروفایلاتون قشنگن و ماهیددد فقط یک نظره همتون ده از ده...

سلامممم 💟امیدوارم همتون عالی باشیننن💓 ۳۰۰ تایمون مبارک 💖🥳از ...

از همتون متنفرمم..)))

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط