شهیدی که چشم برزخی داشت

شهیدی که چشم برزخی داشت!

شهیدی که چشم برزخی داشت!

مادر شهـید:
با مـجروح شدن پسرم محمّدحسین، برای ملاقاتش به بیمارستان رفته بودم، نمی دانستم در کدام اتاق بستری است.
در حال عبور از سالن بودم که یک دفعه صدایم کرد: مادر! بیا این جا!
وارد اتاق شدم. خودش بود. محمّدحسین من! امّا به خاطر مجروح شدن، هر دو چشمش را بسته بودند!
بعد از کمی صحبت گفتم: مادر! چطور مرا دیدی؟! مگر چشمانت بسته نبود؟
امّا هر چه اصرار کردم، بحث را عوض کرد!

💗شادی روح شهدا و امام شهدا و مخصوصا شهید حسین یوسف الهی صلوات💗

#غیب #چشم_برزخی #شهدا #شهید_سلیمانی
دیدگاه ها (۴)

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 2#لینو #فیکشنسه روز بعد ـ عمارت لیل...

Part "71"☆ویو هانا☆از شدت تعجب و حس تنفری که از حرف‌های ماری...

امام خمینی را در خواب دیدم که دوبار به من گفت: تو یوسف می‌شو...

#عشق_ممنوعه‌_شب پارت پنجم | بوی آشنا صبح، عمارت بیش از همیشه...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

پارت اول: عمارت خاموشباران از نیمه‌شب شروع شده بود.قطره‌های ...

ابلیس

فصل هفتم — برای نجات تو می‌آیمهردین داخل خودرو نشسته بود که ...

𝐓𝐡𝐞 𝐄𝐧𝐞𝐦𝐲'𝐬 𝐇𝐨𝐬𝐭𝐚𝐠𝐞𝐩𝐚𝐫𝐭: ¹ویو اتهوا بارونی بود.صدای قطره‌های...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇22ویو هویج:بعد از اون روز، ات سعی کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط