🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت سوم
🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت سوم
روز بعد، ا/ت طبق معمول بعد از کلاسهایش از دانشگاه بیرون آمد.
هوا کمی ابری بود و نسیم خنکی بین خیابانها میپیچید.
در حالی که هدفونش را در گوشش گذاشته بود، به سمت ایستگاه اتوبوس میرفت که ناگهان صدایی آشنا از پشت سرش شنید.
— «کیم ا/ت؟»
ا/ت برگشت.
تهیونگ بود.
با همان لبخند آرام همیشگی.
هدفون را از گوشش برداشت.
— «تهیونگ؟»
تهیونگ چند قدم جلو آمد.
— «این سومین باره که میبینمت.»
ا/ت خندید.
— «آره... عجیب شده.»
تهیونگ به اطراف نگاه کرد.
— «اینجا دانشگاهته؟»
— «آره.»
تهیونگ با تعجب ابروهایش را بالا برد.
— «جدی؟ منم همین اطرافم.»
ا/ت لبخند زد.
— «پس شاید این دیدارها اونقدرها هم تصادفی نباشه.»
تهیونگ برای لحظهای ساکت شد.
انگار جملهی ا/ت را در ذهنش مرور میکرد.
بعد با لبخند گفت:
— «شاید.»
اتوبوس از دور دیده شد.
ا/ت کیفش را روی شانهاش مرتب کرد.
— «من باید برم.»
تهیونگ سر تکان داد.
— «باشه.»
ا/ت چند قدم برداشت، اما ناگهان صدای تهیونگ دوباره بلند شد.
— «ا/ت!»
برگشت.
تهیونگ دستش را بالا آورد و یک لیوان کوچک صورتیرنگ در دستش بود.
ا/ت با تعجب به لیوان نگاه کرد.
— «این...؟»
تهیونگ لیوان را به طرفش گرفت.
— «گفته بودی خوشمزهست.»
ا/ت چند ثانیه چیزی نگفت.
— «تو... رفتی خریدیش؟»
تهیونگ شانه بالا انداخت.
— «میخواستم ببینم چرا اینقدر دوستش داری.»
ا/ت لیوان را گرفت و لبخندش آرامآرام بیشتر شد.
— «خب؟»
تهیونگ لبخند زد.
— «هنوز نخوردم.»
— «پس چرا خریدیش؟»
تهیونگ کمی مکث کرد.
— «شاید میخواستم دفعهی بعد که دیدمت، یه بهونه داشته باشم.»
ا/ت برای چند ثانیه کاملاً ساکت ماند.
تهیونگ هم انگار تازه متوجه شده بود جملهاش چقدر مستقیم به نظر میرسد.
با خندهی کوتاهی گفت:
— «منظورم اینه که...»
ا/ت خندید.
— «فهمیدم.»
اتوبوس رسید.
ا/ت قبل از سوار شدن، به طرف تهیونگ برگشت.
— «دفعهی بعد که دیدمت...»
تهیونگ منتظر ادامهی حرفش ماند.
ا/ت لیوان صورتی را کمی بالا آورد.
— «با هم امتحانش میکنیم.»
تهیونگ لبخند زد.
— «قول.»
درهای اتوبوس بسته شد.
ا/ت از پشت شیشه به خیابان نگاه کرد.
تهیونگ هنوز همانجا ایستاده بود.
و برای اولین بار، ا/ت متوجه شد که شاید...
منتظر دیدار بعدیشان است. 🩷🌸
روز بعد، ا/ت طبق معمول بعد از کلاسهایش از دانشگاه بیرون آمد.
هوا کمی ابری بود و نسیم خنکی بین خیابانها میپیچید.
در حالی که هدفونش را در گوشش گذاشته بود، به سمت ایستگاه اتوبوس میرفت که ناگهان صدایی آشنا از پشت سرش شنید.
— «کیم ا/ت؟»
ا/ت برگشت.
تهیونگ بود.
با همان لبخند آرام همیشگی.
هدفون را از گوشش برداشت.
— «تهیونگ؟»
تهیونگ چند قدم جلو آمد.
— «این سومین باره که میبینمت.»
ا/ت خندید.
— «آره... عجیب شده.»
تهیونگ به اطراف نگاه کرد.
— «اینجا دانشگاهته؟»
— «آره.»
تهیونگ با تعجب ابروهایش را بالا برد.
— «جدی؟ منم همین اطرافم.»
ا/ت لبخند زد.
— «پس شاید این دیدارها اونقدرها هم تصادفی نباشه.»
تهیونگ برای لحظهای ساکت شد.
انگار جملهی ا/ت را در ذهنش مرور میکرد.
بعد با لبخند گفت:
— «شاید.»
اتوبوس از دور دیده شد.
ا/ت کیفش را روی شانهاش مرتب کرد.
— «من باید برم.»
تهیونگ سر تکان داد.
— «باشه.»
ا/ت چند قدم برداشت، اما ناگهان صدای تهیونگ دوباره بلند شد.
— «ا/ت!»
برگشت.
تهیونگ دستش را بالا آورد و یک لیوان کوچک صورتیرنگ در دستش بود.
ا/ت با تعجب به لیوان نگاه کرد.
— «این...؟»
تهیونگ لیوان را به طرفش گرفت.
— «گفته بودی خوشمزهست.»
ا/ت چند ثانیه چیزی نگفت.
— «تو... رفتی خریدیش؟»
تهیونگ شانه بالا انداخت.
— «میخواستم ببینم چرا اینقدر دوستش داری.»
ا/ت لیوان را گرفت و لبخندش آرامآرام بیشتر شد.
— «خب؟»
تهیونگ لبخند زد.
— «هنوز نخوردم.»
— «پس چرا خریدیش؟»
تهیونگ کمی مکث کرد.
— «شاید میخواستم دفعهی بعد که دیدمت، یه بهونه داشته باشم.»
ا/ت برای چند ثانیه کاملاً ساکت ماند.
تهیونگ هم انگار تازه متوجه شده بود جملهاش چقدر مستقیم به نظر میرسد.
با خندهی کوتاهی گفت:
— «منظورم اینه که...»
ا/ت خندید.
— «فهمیدم.»
اتوبوس رسید.
ا/ت قبل از سوار شدن، به طرف تهیونگ برگشت.
— «دفعهی بعد که دیدمت...»
تهیونگ منتظر ادامهی حرفش ماند.
ا/ت لیوان صورتی را کمی بالا آورد.
— «با هم امتحانش میکنیم.»
تهیونگ لبخند زد.
— «قول.»
درهای اتوبوس بسته شد.
ا/ت از پشت شیشه به خیابان نگاه کرد.
تهیونگ هنوز همانجا ایستاده بود.
و برای اولین بار، ا/ت متوجه شد که شاید...
منتظر دیدار بعدیشان است. 🩷🌸
- ۳۶۴
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط