بهش گفتم حکایت ما شدن من و تو

بهش گفتم حکایت ما شدن من و تو

بهش گفتم حکایت ما شدن من و تو
حکایت برف و تابستونه همینقدر غیرممکن.
خندیدو رفت،
چند وقت بعد اتفاقی همو دیدیم بهم گفت میدونستی یه سال تو پنجاهمین روز از تابستون کلاردشت برف میبارید؟!
نمیخوام فلسفه ببافم که برگردی، نه
فقط گفتم که بدونی
اگه میخواستی، ما شدن من و تو اونقدرا هم غیرممکن نبود
حداقل از باریدن برف تو چله تابستون غیرممکن تر نبود
همین.

#شادی_کاف
دیدگاه ها (۰)

🍂بهش گفتم حکایت ما شدن من و توحکایت برف و تابستونه همینقدر غ...

فیک پارت ۱۹

عشق قدیمی ( پارت آخر)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط