╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 5
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 5
_الان نه 23 دقیقه و 30 ثانیه
+چه دقیق
_منو دست کم گرفتی
+نه بابا اختیار داری
_پس چرا انقدر دیر جواب دادی؟
+چی؟
_میگم چرا انقدر طول کشید جواب بدی
+خب داشتم فیلم میدیدم دیگه
_فیلم از من مهمتره؟
+نو
_پس چرا من باید منتظر جواب خانومم بمونم؟
+چون زیادی لوسی
_دلم برات تنگ شده بود بیب
+خب منم دلم برات تنگ شده بود
_جدی؟
+نه شوخی کردم
_خیلی خب... فردا با ماشین خودم میام دنبالت
+نه لازم نیست، خودم میام
_من سؤال نکردم
+جونگکوک؟
_جانم؟
+تو خیلی زورگویی
_فقط برای تو.
+کوک من باید برم، کاری نداری عشقم؟
_کجا؟
+کارای خونه رو انجام بدم، پروندههایی که خواستی رو مرتب کنم و شام درست کنم.
_باشه دخترم، فقط زیاد خودتو خسته نکن.
+چشم بابایی
_بیبی، اون پروندهها رو هم بذار کنار، فردا خودم بررسیشون میکنم.
+نه دیگه، خودم انجامشون میدم.
_شیرینکم، لج نکن.
+جونگکوک من فقط میخوام کمکت کنم.
_باشه خانومم، پس حداقل شام درست نکن.
+چرا
_چون یه پروندهی مهم رو توی شرکت پیدا کردم که باید امشب بررسیش کنم... میام ازت میگیرمش.
+میای اینجا؟
_آره دخترم، زیاد نمیمونم.
+باشه بابایی، پس منتظرت میمونم.
«ویو ا.ت»
نیم ساعت گذشته بود، داشتم کارای خونه رو انجام میدادم. تقریباً آخرش
بود که زنگ در خورد. از کارم دست کشیدم و رفتم سمت در و بازش کردم. همین
که درو باز کردم، قامت کوک تو چارچوب در نمایان شد.
_سلام دختر بابا.
فرصت حرف زدن نداد و محکم بغلم کرد و دستاشو دورم حلقه کرد. منم سرمو گذاشتم رو سینش.
+سلام ددی
سرشو برد تو گردنم و بو کشید.
_حال دخترم چطوره؟«بم»
+خوبم بابا
که یهو انگار چیزی یادش آمده باشه، سرشو از گردنم فاصله داد.
_یادم رفت برا پرونده اومدم.
تک خندهای کردم.
+فعلاً بیا داخل.
با سر تأیید کرد و اومد داخل.
+بشین تا من برم پروندتو بیارم.
_باشه.....
«ویو جونگکوک»
روی مبل نشستم و نگاهم به اطراف خونه افتاد.
همهچی مرتب بود؛ حتی بیشتر از چیزی که انتظار داشتم.
لبخند کمرنگی زدم.
از همون روز اولی که دیدمش، یه چیزی توی رفتارش توجهمو جلب کرد.
نه به خاطر ظاهرش، نه حتی به خاطر حرفاش.
به خاطر اینکه برخلاف بقیه، هیچوقت سعی نکرد خودش رو جلوی من خاص نشون بده.
همون دختری بود که بود؛ گاهی لجباز، گاهی لوس، گاهی هم اونقدر مهربون که نمیتونستم ازش ناراحت بمونم.
اولش فکر میکردم فقط یه علاقهی سادهست.
ولی کمکم فهمیدم نه...
من خیلی وقته عاشقش شدم.
احتمالاً از همون روزی که بدون اینکه ازم چیزی بخواد، برای من اهمیت قائل شد.
از همون روزی که فهمیدم حتی وسط شلوغترین روزهام، فقط دیدن اسمش روی صفحهی گوشیم میتونه حالمو عوض کنه.
صدای قدمهاش از سمت اتاق اومد.
سرمو بلند کردم.
پرونده رو توی دستش گرفته بود و داشت به سمتم میومد.
لبخند زدم.
این دختر حتی نمیدونست چقدر برام مهمه.
+بفرمایید«با لحن کیون و بچگونه»
_آخ من دورت بگردم دختر خودمی
«ویو ا.ت»
چند لحظه بهم خیره شد و نگاهش سمت لبام سر خورد. آروم آروم نزدیکم شد و لباشو نزدیک لبام کرد و لباشو آروم به لبام چسبوند و مک میزد و آروم و عمیق. کمکم که گذشت، وحشیتر شد و با کمبود نفس ازش جدا شدم.
سرشو برد تو گردنم. چند ثانیه بو کشید، بعد لباشو چسبوند به گردنم. مکهای محکم و دردناکی میزد.
(: 🌙
_الان نه 23 دقیقه و 30 ثانیه
+چه دقیق
_منو دست کم گرفتی
+نه بابا اختیار داری
_پس چرا انقدر دیر جواب دادی؟
+چی؟
_میگم چرا انقدر طول کشید جواب بدی
+خب داشتم فیلم میدیدم دیگه
_فیلم از من مهمتره؟
+نو
_پس چرا من باید منتظر جواب خانومم بمونم؟
+چون زیادی لوسی
_دلم برات تنگ شده بود بیب
+خب منم دلم برات تنگ شده بود
_جدی؟
+نه شوخی کردم
_خیلی خب... فردا با ماشین خودم میام دنبالت
+نه لازم نیست، خودم میام
_من سؤال نکردم
+جونگکوک؟
_جانم؟
+تو خیلی زورگویی
_فقط برای تو.
+کوک من باید برم، کاری نداری عشقم؟
_کجا؟
+کارای خونه رو انجام بدم، پروندههایی که خواستی رو مرتب کنم و شام درست کنم.
_باشه دخترم، فقط زیاد خودتو خسته نکن.
+چشم بابایی
_بیبی، اون پروندهها رو هم بذار کنار، فردا خودم بررسیشون میکنم.
+نه دیگه، خودم انجامشون میدم.
_شیرینکم، لج نکن.
+جونگکوک من فقط میخوام کمکت کنم.
_باشه خانومم، پس حداقل شام درست نکن.
+چرا
_چون یه پروندهی مهم رو توی شرکت پیدا کردم که باید امشب بررسیش کنم... میام ازت میگیرمش.
+میای اینجا؟
_آره دخترم، زیاد نمیمونم.
+باشه بابایی، پس منتظرت میمونم.
«ویو ا.ت»
نیم ساعت گذشته بود، داشتم کارای خونه رو انجام میدادم. تقریباً آخرش
بود که زنگ در خورد. از کارم دست کشیدم و رفتم سمت در و بازش کردم. همین
که درو باز کردم، قامت کوک تو چارچوب در نمایان شد.
_سلام دختر بابا.
فرصت حرف زدن نداد و محکم بغلم کرد و دستاشو دورم حلقه کرد. منم سرمو گذاشتم رو سینش.
+سلام ددی
سرشو برد تو گردنم و بو کشید.
_حال دخترم چطوره؟«بم»
+خوبم بابا
که یهو انگار چیزی یادش آمده باشه، سرشو از گردنم فاصله داد.
_یادم رفت برا پرونده اومدم.
تک خندهای کردم.
+فعلاً بیا داخل.
با سر تأیید کرد و اومد داخل.
+بشین تا من برم پروندتو بیارم.
_باشه.....
«ویو جونگکوک»
روی مبل نشستم و نگاهم به اطراف خونه افتاد.
همهچی مرتب بود؛ حتی بیشتر از چیزی که انتظار داشتم.
لبخند کمرنگی زدم.
از همون روز اولی که دیدمش، یه چیزی توی رفتارش توجهمو جلب کرد.
نه به خاطر ظاهرش، نه حتی به خاطر حرفاش.
به خاطر اینکه برخلاف بقیه، هیچوقت سعی نکرد خودش رو جلوی من خاص نشون بده.
همون دختری بود که بود؛ گاهی لجباز، گاهی لوس، گاهی هم اونقدر مهربون که نمیتونستم ازش ناراحت بمونم.
اولش فکر میکردم فقط یه علاقهی سادهست.
ولی کمکم فهمیدم نه...
من خیلی وقته عاشقش شدم.
احتمالاً از همون روزی که بدون اینکه ازم چیزی بخواد، برای من اهمیت قائل شد.
از همون روزی که فهمیدم حتی وسط شلوغترین روزهام، فقط دیدن اسمش روی صفحهی گوشیم میتونه حالمو عوض کنه.
صدای قدمهاش از سمت اتاق اومد.
سرمو بلند کردم.
پرونده رو توی دستش گرفته بود و داشت به سمتم میومد.
لبخند زدم.
این دختر حتی نمیدونست چقدر برام مهمه.
+بفرمایید«با لحن کیون و بچگونه»
_آخ من دورت بگردم دختر خودمی
«ویو ا.ت»
چند لحظه بهم خیره شد و نگاهش سمت لبام سر خورد. آروم آروم نزدیکم شد و لباشو نزدیک لبام کرد و لباشو آروم به لبام چسبوند و مک میزد و آروم و عمیق. کمکم که گذشت، وحشیتر شد و با کمبود نفس ازش جدا شدم.
سرشو برد تو گردنم. چند ثانیه بو کشید، بعد لباشو چسبوند به گردنم. مکهای محکم و دردناکی میزد.
(: 🌙
- ۲۷۵
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط