{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جذام، سمت چپ قلبم را خورده. دیگر نمی توانم کسی را دوست دا

جذام، سمت چپ قلبم را خورده. دیگر نمی توانم کسی را دوست داشته باشم.
نویسنده همین قدر از قصه را نوشت، و بعد سمت چپ قلبش با فکر کردن به کتف برهنه زنی در دوردست، سرخ و گرم تپید. با خودش فکر کرد برخی زن ها جادوگرند، حتا جذام را هم درمان می کنند. کافی است لبخند بزنند و سرشان را کج کنند و نگاهت کنند و اسم کوچکت را صدا بزنند و یک میم بچسبانند آخرش، تا تمام سلولهای مرده روحت برقصند. حیف. حیف که دیریابند و مثل نسیم خنک شهریور به سادگی رد می شوند و دور می شوند و باز نویسنده می ماند و جذام لعنتیش...
دیدگاه ها (۷)

چه حس بدیه؛جای یک نفرتو زندگیت همیشه خالی‌ باشهو تو به انداز...

همیشه برام سوال بوده،اونایی که باهاشون میشه راحت درد و دل کر...

رفت و خجالت کشیدم بگویم :گند زدی به تمام باورهایمغرورم نگذاش...

چیزی راجع به شبهای جهنمی به گوشتان خورده؟؟؟همان شبهایی که دل...

#قلب.های.که.شکستن. #پارت3 ----------------------------------...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط