My lovely neighbor part : 82
مامان و بابا وقتی که بهشون گفتم حالا من و تهیونگ باهم هستیم سورپرایز نشدن ظاهرا بعد از اون پایان داغون روز اسباب کشیم اونها احتمال میدادن که این پایان داستانم با اون نیست من براشون اتفاقاتی که از اون موقع افتاد رو شرح دادم و اونها با آغوش باز از تهیونگ استقبال کردن
خواهرم کلیر و همسرش مایکا هم اون شب برای شام اومده بودن طی سرو دسر مایکا با چنگالش بر روی لیوان زد و از ما خواست تا نسبت بهش توجه نشون بدیم
كلیر گلوش رو صاف کرد و مستقیما به من نگاه کرد
• خب ما به نوعی خبرهای مهمی داریم
فکم همون طور باز موند چون احساسی داشتم که انگار میدونم چی در راهه
• کلیر بارداره !
مایکا این رو با شعف و خوشحالی فریاد زد و کمر خواهرم رو در آغوش کشید
غیر ممکن بود که جلوی خودم رو از اشک ریختن بگیرم فوراً از روی صندلیم بلند شدم تا بغلشون کنم این یه دنیا بود اون از بین ما اولین نفری بود که بچه دار میشد و من قرار بود تا خاله بشم تصویری از پاهای گوشتالو صداهایی که از دهن خارج میشه و لبخند بزرگ بی دندونی توی ذهنم زنده شد من واقعاً براشون هیجان زده بودم برای هممون ولی با این حال از اینکه این خبر به همین راحتی گریه ام انداخت سورپرایز شدم من تو این لحظه تلخ تر از چیزی بودم که حتی تصور میکردم
+ من برات خیلی خوشحالم کلیر خیلی دوستت دارم و مطمئنم که تو بهترین مامان دنیا میشی
مادر پدرم و من نوبتی کلیر و مایکا رو بغل کردیم همه یهویی شروع کردیم به فکر کردن درباره ی اسم های مناسب برای بچه خواهرم به جیا زنگ زد و این طوری تونستیم از طریق فیس تایم در ارتباط باشیم جیا هم با شنیدن خبر به گریه افتاد
انقدر که هیجان زده شده بودم حتی متوجه صندلی خالی هم نشدم
تهیونگ نبود اولش خیلی نگران نشدم ولی با هر دقیقه که میگذشت نبودنش مشوشترم می کرد
بعد از مطمئن شدن از این که اون تو سرویس بهداشتی نیست به سمت پشت خونه حرکت کردم و اون رو در حالی پیدا کردم که تو حیاط تنها ایستاده بود هوا سرد بود و نم نم بارون میبارید و مطمئناً شب فوق العاده ای برای بیرون ایستادن نبود ایستادنش اینجا عجیب و غریب بود
+ تهیونگ؟ حالت خوبه؟
برگشت به نظر عبوس می اومد
_ اره
حالتم از شادی چند دقیقه ی پیش به دستپاچگی تغییر یافته بود
+ این بیرون چیکار میکنی؟
وقتی که جواب نداد ادامه دادم : + ترسوندیم
خاطره لطمه خوردن از عوض شدن ناگهانی احساسات قلبی جونگکوک هیچ وقت دور و ناممکن نبود. همون قدر که میدونستم تهیونگ صادقانه بهم اهمیت میده اما تجربیات شخصیم و ادارم کرده بودن تا قبول کنم که وقتی همه چیز به نظر عالی میاد یه چیزی داره اشتباه پیش میره
_ لازمه که بریم و تو به فضای خصوصی تری باهم حرف بزنیم
توده ی تو گلوم رو بلعیدم و بلعیدم و سرم رو تکون دادم
+ باشه بیا بریم
با اضطراب کیف و ژاکتم رو چنگ زدم و همون طور که تهیونگ تو ماشین منتظرم بود از والدین و خواهرم خداحافظی کردم من برای خودم داستانی شامل این که اون توی شکمش احساس ناراحتی داره سرهم کرده بودم در حالی که اونی که تو دلش آشوب بود من بودم همونطور که روی صندلی شاگرد نشسته بودم و به اجتماع ریسمان ماننده قطره های ریز بارون روی شیشه خیره شده بودم از روی پل " گلدن گیت " می گذشتیم
حالت تهوع داشتم چرخیدم سمت تهیونگ و حالتش رو ارزیابی کردم به نظر طوفانی می اومد و نگاهش رو روی جاده نگه داشته بود مطمئن نبودم که قرار کجا بریم تا موقعی که مسیر رو به سمت محله مون تغییر داد
از اونجایی که سگها پیش جنا بودن داخل آپارتمانش کاملا ساکت بود
تهیونگ با کف دو تا دستهاش به کانتر آشپزخونه تکیه داد
_ به خاطر ترسوندنت متاسفم ولی فکر نمیکنم که به صلاح باشه تا شروع این مکالمه بیشتر از این طول بکشه
سینه اش سنگین بود از وقتی که درباره ی قلبش فهمیده بودم برام موقعیت هایی که تهیونگ به نظر مضطرب می اومد ترسناک بود فقط میخواستم تا اون آروم باشه
+ امشب برات چه اتفاقی افتاد؟
نفس عمیقی کشید
_ وقتی که عکس العمل تو رو نسبت به خبر خواهرت دیدم واقعا به من ضربه زد؛ چه چیزهایی رو به خاطر با من بودن از دست دادی؟
+ منظورت چیه؟
بعد از توقفی که به نظر پایان ناپذیر می اومد گفت :
_ من نمیتونم بچه ای داشته باشم چلسی
+ چی؟
+ منظورت چیه؟
_ منظورم اینه که از لحاظ فیزیکی امکان پذیره ولی به عنوان یک پدر با وجدان نیست این که من میدونم پنجاه درصد احتمال انتقال دادن مشکل قلبیم هست
سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه اینم از پارت هدیه که به مناسبت دیروز که روز دختر بود و امروز تولد جیمین امیدوارم که خوشتون اومده باشه و به خوبی این پارت هدیه داره شرطی نیست و اینکه حمایت فراموش نشه خوشگلا
خواهرم کلیر و همسرش مایکا هم اون شب برای شام اومده بودن طی سرو دسر مایکا با چنگالش بر روی لیوان زد و از ما خواست تا نسبت بهش توجه نشون بدیم
كلیر گلوش رو صاف کرد و مستقیما به من نگاه کرد
• خب ما به نوعی خبرهای مهمی داریم
فکم همون طور باز موند چون احساسی داشتم که انگار میدونم چی در راهه
• کلیر بارداره !
مایکا این رو با شعف و خوشحالی فریاد زد و کمر خواهرم رو در آغوش کشید
غیر ممکن بود که جلوی خودم رو از اشک ریختن بگیرم فوراً از روی صندلیم بلند شدم تا بغلشون کنم این یه دنیا بود اون از بین ما اولین نفری بود که بچه دار میشد و من قرار بود تا خاله بشم تصویری از پاهای گوشتالو صداهایی که از دهن خارج میشه و لبخند بزرگ بی دندونی توی ذهنم زنده شد من واقعاً براشون هیجان زده بودم برای هممون ولی با این حال از اینکه این خبر به همین راحتی گریه ام انداخت سورپرایز شدم من تو این لحظه تلخ تر از چیزی بودم که حتی تصور میکردم
+ من برات خیلی خوشحالم کلیر خیلی دوستت دارم و مطمئنم که تو بهترین مامان دنیا میشی
مادر پدرم و من نوبتی کلیر و مایکا رو بغل کردیم همه یهویی شروع کردیم به فکر کردن درباره ی اسم های مناسب برای بچه خواهرم به جیا زنگ زد و این طوری تونستیم از طریق فیس تایم در ارتباط باشیم جیا هم با شنیدن خبر به گریه افتاد
انقدر که هیجان زده شده بودم حتی متوجه صندلی خالی هم نشدم
تهیونگ نبود اولش خیلی نگران نشدم ولی با هر دقیقه که میگذشت نبودنش مشوشترم می کرد
بعد از مطمئن شدن از این که اون تو سرویس بهداشتی نیست به سمت پشت خونه حرکت کردم و اون رو در حالی پیدا کردم که تو حیاط تنها ایستاده بود هوا سرد بود و نم نم بارون میبارید و مطمئناً شب فوق العاده ای برای بیرون ایستادن نبود ایستادنش اینجا عجیب و غریب بود
+ تهیونگ؟ حالت خوبه؟
برگشت به نظر عبوس می اومد
_ اره
حالتم از شادی چند دقیقه ی پیش به دستپاچگی تغییر یافته بود
+ این بیرون چیکار میکنی؟
وقتی که جواب نداد ادامه دادم : + ترسوندیم
خاطره لطمه خوردن از عوض شدن ناگهانی احساسات قلبی جونگکوک هیچ وقت دور و ناممکن نبود. همون قدر که میدونستم تهیونگ صادقانه بهم اهمیت میده اما تجربیات شخصیم و ادارم کرده بودن تا قبول کنم که وقتی همه چیز به نظر عالی میاد یه چیزی داره اشتباه پیش میره
_ لازمه که بریم و تو به فضای خصوصی تری باهم حرف بزنیم
توده ی تو گلوم رو بلعیدم و بلعیدم و سرم رو تکون دادم
+ باشه بیا بریم
با اضطراب کیف و ژاکتم رو چنگ زدم و همون طور که تهیونگ تو ماشین منتظرم بود از والدین و خواهرم خداحافظی کردم من برای خودم داستانی شامل این که اون توی شکمش احساس ناراحتی داره سرهم کرده بودم در حالی که اونی که تو دلش آشوب بود من بودم همونطور که روی صندلی شاگرد نشسته بودم و به اجتماع ریسمان ماننده قطره های ریز بارون روی شیشه خیره شده بودم از روی پل " گلدن گیت " می گذشتیم
حالت تهوع داشتم چرخیدم سمت تهیونگ و حالتش رو ارزیابی کردم به نظر طوفانی می اومد و نگاهش رو روی جاده نگه داشته بود مطمئن نبودم که قرار کجا بریم تا موقعی که مسیر رو به سمت محله مون تغییر داد
از اونجایی که سگها پیش جنا بودن داخل آپارتمانش کاملا ساکت بود
تهیونگ با کف دو تا دستهاش به کانتر آشپزخونه تکیه داد
_ به خاطر ترسوندنت متاسفم ولی فکر نمیکنم که به صلاح باشه تا شروع این مکالمه بیشتر از این طول بکشه
سینه اش سنگین بود از وقتی که درباره ی قلبش فهمیده بودم برام موقعیت هایی که تهیونگ به نظر مضطرب می اومد ترسناک بود فقط میخواستم تا اون آروم باشه
+ امشب برات چه اتفاقی افتاد؟
نفس عمیقی کشید
_ وقتی که عکس العمل تو رو نسبت به خبر خواهرت دیدم واقعا به من ضربه زد؛ چه چیزهایی رو به خاطر با من بودن از دست دادی؟
+ منظورت چیه؟
بعد از توقفی که به نظر پایان ناپذیر می اومد گفت :
_ من نمیتونم بچه ای داشته باشم چلسی
+ چی؟
+ منظورت چیه؟
_ منظورم اینه که از لحاظ فیزیکی امکان پذیره ولی به عنوان یک پدر با وجدان نیست این که من میدونم پنجاه درصد احتمال انتقال دادن مشکل قلبیم هست
سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه اینم از پارت هدیه که به مناسبت دیروز که روز دختر بود و امروز تولد جیمین امیدوارم که خوشتون اومده باشه و به خوبی این پارت هدیه داره شرطی نیست و اینکه حمایت فراموش نشه خوشگلا
- ۸۰۹
- ۲۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط