نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پارت_صد (۱۹ تصویر)

#پارت_صد #گم_شده_ها زینب: غزل ک همش داشت کوفت میکرد. نرگسو فافا هم کپ کرده بودن. نیوشا با دستش اشاره کرد ک در برم مارلی یهو با یه پرش اومد سمتم :/منم دویدم رفتم تو اتاق ...

#پارت_صد #گم_شده_ها زینب: غزل ک همش داشت کوفت میکرد. نرگسو فافا هم کپ کرده بودن. نیوشا با دستش اشاره کرد ک در برم مارلی یهو با یه پرش اومد سمتم :/منم دویدم رفتم تو اتاق ولی مارلی با این دستا درازش دسته درو گرفتو کشید منم میکشیدم. نیوشا غزلو نرگسو ...

۲۸ مهر 1398
67K
#همسر_اجباری #پارت_صد و هشتاد و شش با احساس درد گردنم از خواب بیدار شدم.رو تخت نشستمو یکم گردنم چپ و راست تکون دادم.امروز روز تعطیل رود از چهارده روز امروز پنجمین روز بود که اومدیم ...

#همسر_اجباری #پارت_صد و هشتاد و شش با احساس درد گردنم از خواب بیدار شدم.رو تخت نشستمو یکم گردنم چپ و راست تکون دادم.امروز روز تعطیل رود از چهارده روز امروز پنجمین روز بود که اومدیم تو این خراب شده.هوای اتاق خفه بود. در رالکن باز کردمو رفتم رو بالکن یه ...

۲۲ شهریور 1398
22K
#همسر_اجباری #پارت_صد و هشتاد و سه فایده نداشت بی تاب پا شدم از رو تخت لباسامو در اوردم یه شلوار ورزشی مشکی با خط های طوسی و یه گرمکن هم رنگشو پوشیدم. یه روسری سرم ...

#همسر_اجباری #پارت_صد و هشتاد و سه فایده نداشت بی تاب پا شدم از رو تخت لباسامو در اوردم یه شلوار ورزشی مشکی با خط های طوسی و یه گرمکن هم رنگشو پوشیدم. یه روسری سرم و گوشه هاشو از دور گردنم رد کردم و از جلو آویز کردم ... یکم ...

۲۱ شهریور 1398
46K
#همسر_اجباری #پارت_صد و هفتاد و هشت غذا هارو گرفت و از ماشین پیاده شدیم یه میز سنگی که زیر آالچیق بود آریا داشت به سمتش میرفت. امیرم تکیه عسل و به خودش داده بود که ...

#همسر_اجباری #پارت_صد و هفتاد و هشت غذا هارو گرفت و از ماشین پیاده شدیم یه میز سنگی که زیر آالچیق بود آریا داشت به سمتش میرفت. امیرم تکیه عسل و به خودش داده بود که میلنگید. رسیدیمو دور هم نشستیم . و احسان پالستیکو باز کردم به همه مون غذاهامونو ...

۲۱ شهریور 1398
16K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وهفتاد 276 دو ساعت اونجا بدون حرف کارامو کردم باز دید این بخش تموم شد تو طول ای مدت فکر میکرد یه خورده شیشه￾بیا . ای تو گلوم گیر کرده و تنها دلیلش ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وهفتاد 276 دو ساعت اونجا بدون حرف کارامو کردم باز دید این بخش تموم شد تو طول ای مدت فکر میکرد یه خورده شیشه￾بیا . ای تو گلوم گیر کرده و تنها دلیلش داشتن یه بغض لعنتی بود. رفتم بوفه تنها رو یه صندلی نشسته بود. یه میز ...

۲۰ شهریور 1398
17K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وشصت ینی اومد بیرون دمپاییاشو پاش کرد و با صدای پاش فهمیدم داره نزدیکم میشه باالو پایین اومدن سینه ام کم کردم . -آنا....آنا...بیا اینورتر . جواب ندادم. -آنی باتوام ها. .... -اومد ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وشصت ینی اومد بیرون دمپاییاشو پاش کرد و با صدای پاش فهمیدم داره نزدیکم میشه باالو پایین اومدن سینه ام کم کردم . -آنا....آنا...بیا اینورتر . جواب ندادم. -آنی باتوام ها. .... -اومد جلو وبا ترس صدام زد آنا و چن تا سیلی زد تو صورتم. دلم نیومد ...

۲۰ شهریور 1398
42K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وپنجاه و یک پسره روانی کله خراب میگم ببند نیبندی. احسان با رقص رفت سمت آریا و یه بوس از لپش کرد و گفت -فدایی داری چشم قشنگ ادامه داد حاال یاروم اومد ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وپنجاه و یک پسره روانی کله خراب میگم ببند نیبندی. احسان با رقص رفت سمت آریا و یه بوس از لپش کرد و گفت -فدایی داری چشم قشنگ ادامه داد حاال یاروم اومد دل داروم اومد . دست آریا رو گرفت .گفت بیا وسط دیگه ای یار . ...

۱۸ شهریور 1398
14K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وچهل و چهارم گو￾میگم -هرچی من بگم همونه پس خدا بکنه. جیغ میزنما خدا نکنه. -باشه باشه خدا نکنه. بچه هارو نریز رو سرمون. چشم. دست بردم کراواتشو باز کردم هنوزم دستش دور ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وچهل و چهارم گو￾میگم -هرچی من بگم همونه پس خدا بکنه. جیغ میزنما خدا نکنه. -باشه باشه خدا نکنه. بچه هارو نریز رو سرمون. چشم. دست بردم کراواتشو باز کردم هنوزم دستش دور موایی که اومده بودن رو پیشونیش ریخته بودنو کنار زدم و گفتم خب دیگه کاری ...

۱۷ شهریور 1398
44K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وچهل و یک آریا فقط لنگ طالقتم از اون دختره تا ببینم بهونه بعدیت چیه که هیچی پذیرفته نیسیازندگی آرومی برام میسازی یا هم خورت میری زندان هم اموالت مال ماست.تو تا پنج ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وچهل و یک آریا فقط لنگ طالقتم از اون دختره تا ببینم بهونه بعدیت چیه که هیچی پذیرفته نیسیازندگی آرومی برام میسازی یا هم خورت میری زندان هم اموالت مال ماست.تو تا پنج ماه دیگه نمیتونی ازم دوری کنی توعشقمی سهممی دوست ندارم ازم دوری کنی.مگه من چمه ...

۱۷ شهریور 1398
64K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وسی و نهم حاال کی هست اون دختر خوش بخت. بیخیال. بگو دیگه احسان لوس نشو. بگو کیه اذیت نکن دیگه. بیخیال بعدا می فهمی . قهرمیکنما. پاشدم برم که دستمو گرفتو گفت ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وسی و نهم حاال کی هست اون دختر خوش بخت. بیخیال. بگو دیگه احسان لوس نشو. بگو کیه اذیت نکن دیگه. بیخیال بعدا می فهمی . قهرمیکنما. پاشدم برم که دستمو گرفتو گفت قول میدی بین خودمون بمونه؟ باشه قول میدم بگو دیگه. این کسی که دارم میگم ...

۱۵ شهریور 1398
66K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وسی و ششم آریا تو نامزد منی و اینم حق منه -باشه منتظرم بیا￾باید حتما بیای واگرنه میگن به ددی عشقم.در ضمن با من خوب حرف بزنم بازم دوستاتو دیدی شروع کردی￾ب جهنم ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وسی و ششم آریا تو نامزد منی و اینم حق منه -باشه منتظرم بیا￾باید حتما بیای واگرنه میگن به ددی عشقم.در ضمن با من خوب حرف بزنم بازم دوستاتو دیدی شروع کردی￾ب جهنم بگو کار داشته. از زور عصبانیت دستمو مشت کردم و گوشی رو قطع کردم خجالت ...

۱۵ شهریور 1398
55K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وسی وپنج یک دو بار ریگه زدم به در که در آروم باز شد.آنا رو جلو در دیدیم با چشمایی قرمز باچادر ومقنعه سفید نمازش تو در گاه وایساد و گفت شما دوتا ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وسی وپنج یک دو بار ریگه زدم به در که در آروم باز شد.آنا رو جلو در دیدیم با چشمایی قرمز باچادر ومقنعه سفید نمازش تو در گاه وایساد و گفت شما دوتا یه لحظه آسایش واسه من نمیزارید. این چه طرز در زدن. منو احسان که کلی ...

۱۴ شهریور 1398
47K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وسی و یک یکم عقب کشیدم.سرشو باال بردم با دستم چشاش خیس بود خیس خیس صورتشو با دستم قاب کردم.مظلوم ترین￾آریا سرم گیج میره. چشمای دنیا روبروم بود این چرا گریه کرده بود. ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وسی و یک یکم عقب کشیدم.سرشو باال بردم با دستم چشاش خیس بود خیس خیس صورتشو با دستم قاب کردم.مظلوم ترین￾آریا سرم گیج میره. چشمای دنیا روبروم بود این چرا گریه کرده بود. بادستم چشاشو پاک کردم . نمیتونستم این اشکارو ببینم چشمامو بستمو لبمو گذاشتم رو لبشو ...

۱۳ شهریور 1398
43K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وبیست وپنجم سرمه ای و یه مشکی دوتا روسری همرنگشونم برداشتم از جنس حریر.بودن. خیلی ساکت شده بود تا مواقع ضروری هیچ حرفی نمیزدم.چون دیگه حرفی نمونده بود. دو دست دیگه لباس گرفتم ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وبیست وپنجم سرمه ای و یه مشکی دوتا روسری همرنگشونم برداشتم از جنس حریر.بودن. خیلی ساکت شده بود تا مواقع ضروری هیچ حرفی نمیزدم.چون دیگه حرفی نمونده بود. دو دست دیگه لباس گرفتم و بی حوصله رو به آذین گفتم بریم. -جانم￾زن داداش -چرا انقد گرفته بودی توام ...

۱۲ شهریور 1398
79K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وبیست یکم که گذشت سرمو تو پرونده هایی که ازشون داشتیم کردمو شرو کردم به اینکه ببینم کدوم ازشون بند قانونی ندارن.یا تخلف داره کارشون. چن تا ضربه به میز خورد سرمو برداشتم ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وبیست یکم که گذشت سرمو تو پرونده هایی که ازشون داشتیم کردمو شرو کردم به اینکه ببینم کدوم ازشون بند قانونی ندارن.یا تخلف داره کارشون. چن تا ضربه به میز خورد سرمو برداشتم یه دخترو پسر جلو روم بودن. دختر-خانمی انگار غرق کاری. میتونیم ریستو ببینیم قرار قبلی ...

۱۲ شهریور 1398
77K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وهجدهم وی گردنم ببسته از تو کجا گریزم؟ ای شش جهت ز هر نورت چون آینه ست شش رو وی روی تو خجسته از تو کجا گریزم کجا گریزم؟ دل بود از تو ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وهجدهم وی گردنم ببسته از تو کجا گریزم؟ ای شش جهت ز هر نورت چون آینه ست شش رو وی روی تو خجسته از تو کجا گریزم کجا گریزم؟ دل بود از تو خسته،جان بود از تو رسته جان نیز گشت خسته...از تو کجا گریزم ؟))مولوی(( خیلی زود ...

۱۱ شهریور 1398
59K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وسیزده آریا من راحت نیستم میشه تو اتاق خودم باشم اینطوری واسه هردوتامون بهتره.سرجام وایسادم .راست میگفت .آنا داشت یه جورای بهم میفهموند ک نباید پیش هم باشیم ما که مال هم نبودیم.والبته ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وسیزده آریا من راحت نیستم میشه تو اتاق خودم باشم اینطوری واسه هردوتامون بهتره.سرجام وایسادم .راست میگفت .آنا داشت یه جورای بهم میفهموند ک نباید پیش هم باشیم ما که مال هم نبودیم.والبته این آرامش یه طرفه ای بود که من از آنا میگرفتم دوست نداشت پیش من ...

۱۱ شهریور 1398
52K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد ودوازدهم آنا ممنونم ک کمکم کردی. ممنونم ک تحملم کردی تحمل من واسه خودمم سخته. ازت خواهش میکنم منو بخاطر خوبیات حاللم کن .من شاید تو زندگیه تو هیچ خاطره خوشی نزاشتم.اما من ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد ودوازدهم آنا ممنونم ک کمکم کردی. ممنونم ک تحملم کردی تحمل من واسه خودمم سخته. ازت خواهش میکنم منو بخاطر خوبیات حاللم کن .من شاید تو زندگیه تو هیچ خاطره خوشی نزاشتم.اما من هروقت از تو یاد کنم یه لبخند رو لبم میاد .آنا یادت باشه مواظب خوبیات ...

۱۰ شهریور 1398
60K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وهفتم احسان:خب دیگه بریم بچه ها اول منو بزارید خونه چون امشب مامانم اومده وتنها مونده تا االنم... و از پارک خارج شدیم سوار ک شدیم آریا یه آهنگ غمگین گذاشتو درجا احسان ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وهفتم احسان:خب دیگه بریم بچه ها اول منو بزارید خونه چون امشب مامانم اومده وتنها مونده تا االنم... و از پارک خارج شدیم سوار ک شدیم آریا یه آهنگ غمگین گذاشتو درجا احسان زد ر آهنگ و گفت آریا تورو قران بس کن با این آهنگ ذاشتنت اون ...

۱۰ شهریور 1398
43K