"مینو"

minoof83

لطفا رمان(سفر عشق) رو حمایت کنید...
رمان:سفر عشق
ژانر:عاشقانه،طنز
به قلم:مینو

#پارت_۷۲ #رمان_سفر_عشق آریا:خیلی نمک میریزی دوماد رهام:گوله نمکه داداشتم دریاچه ارومیه بره فرار کنه زدم زیرخنده رسام:هرهرهر با نمک رهام:راست میگم دیگه داداش بغل آریا هم رفتم و داداشامو بوسیدم با رهام هم دست دادم ...

#پارت_۷۲ #رمان_سفر_عشق آریا:خیلی نمک میریزی دوماد رهام:گوله نمکه داداشتم دریاچه ارومیه بره فرار کنه زدم زیرخنده رسام:هرهرهر با نمک رهام:راست میگم دیگه داداش بغل آریا هم رفتم و داداشامو بوسیدم با رهام هم دست دادم نشستیم منم کنار رسام واسه پسرا هم لیوان و بشقاب با چنگال آوردم واسشون غذا ...

۵ روز پیش
25K
#پارت_۷۱ #رمان_سفر_عشق مامان اینا و دخترا هم اومدن نشستن رسام کاچی رو کشید جلو خودش و یه قاشق خورد مامان فرنوش:عه رسام اون مال تو نیس مال عروسمه رسام:چه خوشمزس من:بده من بخورم قاشق قاشق ...

#پارت_۷۱ #رمان_سفر_عشق مامان اینا و دخترا هم اومدن نشستن رسام کاچی رو کشید جلو خودش و یه قاشق خورد مامان فرنوش:عه رسام اون مال تو نیس مال عروسمه رسام:چه خوشمزس من:بده من بخورم قاشق قاشق میزاشت دهنم و یه بوسم رو گونم میزد مامان:انقد لوسش نکن دخترمو رسام:دوسش دارم خب ...

۵ روز پیش
47K
#پارت_۷۰ #رمان_سفر_عشق با بوسه های ریزی که رو صورتم حس میکردم چشامو باز کردم با صورت خندون رسام روبه رو شدم من:سلام رسام بوسه ای به پیشونیم زد و پیشونیشو گذاشت رو پیشونیم رسام:سلام به ...

#پارت_۷۰ #رمان_سفر_عشق با بوسه های ریزی که رو صورتم حس میکردم چشامو باز کردم با صورت خندون رسام روبه رو شدم من:سلام رسام بوسه ای به پیشونیم زد و پیشونیشو گذاشت رو پیشونیم رسام:سلام به روی ماهت لبخند زدم رسام:مامان اینا و دوستات پاینن من:واقعا بلند شد و کمک کرد ...

۵ روز پیش
35K
#پارت_۶۹ #رمان_سفر_عشق در حین بوسیدم بدنمو نوازش میکرد دستش که به وسط پام رسید لبمو از لبش جدا کردم و آهی کشیدم رسام:جانم پامو از هم باز کرد و بین پام قرار گرفت دستاشو قاب ...

#پارت_۶۹ #رمان_سفر_عشق در حین بوسیدم بدنمو نوازش میکرد دستش که به وسط پام رسید لبمو از لبش جدا کردم و آهی کشیدم رسام:جانم پامو از هم باز کرد و بین پام قرار گرفت دستاشو قاب پهلوم کرد مردونگیشو آروم واردم کرد وقتی کامل داخل کرد آه غلیظی کشیدم دلم به ...

۵ روز پیش
19K
چطوره؟

چطوره؟

۱ هفته پیش
4K
چطوره؟

چطوره؟

۱ هفته پیش
4K
#خونه_رسام_و_الین چطوره؟

#خونه_رسام_و_الین چطوره؟

۱ هفته پیش
4K
#پارت_۶۸ #_رمان_سفر_عشق بعد از اینکه با دوستا هم خدافظی کردیم رفتیم سوار ماشین شدیم رسام بوقی زد و حرکت کرد سمت خونمون که هم نزدیک به خونه ما و خونه خودشون بود هم نزدیک به ...

#پارت_۶۸ #_رمان_سفر_عشق بعد از اینکه با دوستا هم خدافظی کردیم رفتیم سوار ماشین شدیم رسام بوقی زد و حرکت کرد سمت خونمون که هم نزدیک به خونه ما و خونه خودشون بود هم نزدیک به محل کارمون رسام:این مراسم که گذشت میرسیم به کار اصلی چپ چپ نگاش کردم رسام ...

۱ هفته پیش
33K
#پارت_۶۷ #رمان_سفر_عشق مامان اومد نزدیکمون و گفت:اسپند دور سر هم بچرخونین اسپند برداشتم و دور سر رسام چرخوندم و زمزمه کردم:چشم نخوری همسرم رسام لبخند زد اسپند رو رو آتیش ریختم رسام هم اسپند دور ...

#پارت_۶۷ #رمان_سفر_عشق مامان اومد نزدیکمون و گفت:اسپند دور سر هم بچرخونین اسپند برداشتم و دور سر رسام چرخوندم و زمزمه کردم:چشم نخوری همسرم رسام لبخند زد اسپند رو رو آتیش ریختم رسام هم اسپند دور سرم چرخوند و مثل خودم زمزمه کرد:چشم نخوری خانومم لبخند زدم بهش مامان بهمون لبخند ...

۱ هفته پیش
35K
#پارت_۶۶ #رمان_سفر_عشق رسام:نه من:نشون نده اصلا بابا:پاشین شام بخوریم بخابیم فردا عروسی داریم با خرف بابا همه بلند شدیم و رفتیم شاممونو خوردیم بعد از شام یکم دور هم نشستیم و حرف زدیم و بعدم ...

#پارت_۶۶ #رمان_سفر_عشق رسام:نه من:نشون نده اصلا بابا:پاشین شام بخوریم بخابیم فردا عروسی داریم با خرف بابا همه بلند شدیم و رفتیم شاممونو خوردیم بعد از شام یکم دور هم نشستیم و حرف زدیم و بعدم هرکی رفت اتاقش بخابه داخل اتاق شدیم با رسام رسام:یعنی فردا تو مال من میشی ...

۱ هفته پیش
44K
#پارت_۶۵ #رمان_سفر_عشق صبح از خاب بیدار شدم و رفتم دوش گرفتم اومدم بیرون و آرایش همیشه رو انجام دادم و موهامو از یه طرف بافتم رفتم سمت تخت و نشستم دستمو لای موهای رسام که ...

#پارت_۶۵ #رمان_سفر_عشق صبح از خاب بیدار شدم و رفتم دوش گرفتم اومدم بیرون و آرایش همیشه رو انجام دادم و موهامو از یه طرف بافتم رفتم سمت تخت و نشستم دستمو لای موهای رسام که ریخته بود رو پیشونیش کردم من:رسام من:آقایی من:رسام بیدار شو میدونستم بیداره و خودشو به ...

۱ هفته پیش
37K
#پارت_۶۴ #رمان_سفر_عشق ایلیا:به به خاهر خانوم و دوماد صفا آوردین تو آسمونا دنبالتون بودیم اینجا پیداتون کردیم چشامو باز کردم و گفتم:سلام داداش ایلیا اخم کرد و گفت:قبلا میپریدی بغلم حالا فقط یه سلام آریا ...

#پارت_۶۴ #رمان_سفر_عشق ایلیا:به به خاهر خانوم و دوماد صفا آوردین تو آسمونا دنبالتون بودیم اینجا پیداتون کردیم چشامو باز کردم و گفتم:سلام داداش ایلیا اخم کرد و گفت:قبلا میپریدی بغلم حالا فقط یه سلام آریا از آشپزخونه اومد بیرون یه موز دستش بود آریا:اینارو شوهرش یادش داده رسام خندید و ...

۱ هفته پیش
52K
#پارت_۶۳ #رمان_سفر_عشق صبح بلند شدم و مانتو طوسی و جین یخی و شال طوسیمو پوشیدم رسام هنوز خاب بود رفتم اتاق رسا اونم خاب بود رفتم سمت میز آرایشش و آرایش همیشگی مو انجام دادم ...

#پارت_۶۳ #رمان_سفر_عشق صبح بلند شدم و مانتو طوسی و جین یخی و شال طوسیمو پوشیدم رسام هنوز خاب بود رفتم اتاق رسا اونم خاب بود رفتم سمت میز آرایشش و آرایش همیشگی مو انجام دادم و رژ صورتی کمرنگ زدم رفتم اتاق رسام نشستم کنارش با دستم سینه عضله ایش ...

۲ هفته پیش
40K
#پارت_۶۲ #رمان_سفر_عشق به همه شب بخیر گفتم و با رسام اومدیم بالا و رفتیم اتاقش رسام:خانوم من:بله رسام:حواست بود امشب زیاد دلبری کردی من:نه یادم نمیاد اومد نزدیک و من رفتم عقب با هرقدمی که ...

#پارت_۶۲ #رمان_سفر_عشق به همه شب بخیر گفتم و با رسام اومدیم بالا و رفتیم اتاقش رسام:خانوم من:بله رسام:حواست بود امشب زیاد دلبری کردی من:نه یادم نمیاد اومد نزدیک و من رفتم عقب با هرقدمی که میومد نزدیکم من میرفتم عقب تا اینکه پام به پایه تخت گیر کرد و افتادم ...

۲ هفته پیش
31K
۲ هفته پیش
4K
۲ هفته پیش
4K
۲ هفته پیش
4K
۲ هفته پیش
4K
#پارت_۶۱ #رمان_سفر_عشق خاله گلرخ(مامان السا):ماشالله همتون بهم میاین همشون آرایش کرده و با لباسای شیک بودن رسا:زن داداش من از همتون خوشگل تره سودا:سامین(خاهر سامان)عزیزم منم زنداداشتم تعریف کن از رسا کم نیاری همه خندیدیم ...

#پارت_۶۱ #رمان_سفر_عشق خاله گلرخ(مامان السا):ماشالله همتون بهم میاین همشون آرایش کرده و با لباسای شیک بودن رسا:زن داداش من از همتون خوشگل تره سودا:سامین(خاهر سامان)عزیزم منم زنداداشتم تعریف کن از رسا کم نیاری همه خندیدیم دیجی آهنگ زد و هممون بلند شدیم و رفتیم واسه رقص یه عالمه رقصیدیم السا ...

۲ هفته پیش
31K
#پارت_۶۰ #رمان_سفر_عشق #روز_عروسی همه تو آرایشگاه نشسته بودیم و آرایشگرا داشتن آرایشمون میکردن آرایشم که تموم شد رفتم پرو و لباس و کفشمو پوشیدم سرویس طلا و حلقمم پوشیدم و رفتم جلوی آیینه پارچه رو ...

#پارت_۶۰ #رمان_سفر_عشق #روز_عروسی همه تو آرایشگاه نشسته بودیم و آرایشگرا داشتن آرایشمون میکردن آرایشم که تموم شد رفتم پرو و لباس و کفشمو پوشیدم سرویس طلا و حلقمم پوشیدم و رفتم جلوی آیینه پارچه رو آرایشگر برداشت و لبخند زد نارین:محشر شدی دختر لبخند زدم و به خودم تو آیینه ...

۲ هفته پیش
37K