ویژه کنید
عکس و تصویر رمان آی پارا از قسمت اول تا قسمت نهم خسته بودم از پیاده روی . ...

رمان آی پارا از قسمت اول تا قسمت نهم


خسته بودم از پیاده روی . مسافت روستای زادگاهم تا اُسکو با پای پیاده ، خیلی راه بود . خودشون سوار اسب و قاطربودن اما من بیچاره رو با کفشای پاره و پای پیاده راه می بردن .دلم واسه آقاجانم خیلی تنگ شده بود ، اگه بود اینطور به من بی حرمتی نمی کردن . از پچ پچ هاشون فهمیدم رسیدیم .مطمئن بودم جای خوبی نیست و برخورد گرمی در انتظارم نخواهد بود . اما باید مقاومت می کردم . من آی پارا بودم . دختر یوسف خان . نباید کم می آوردم . با وجود زخمی بودن پاهام و گرسنگی بی حدی که ضعیفم کرده بود ، سعی کردم افتاده راه نَرَم که دلشون خوش نشه که کمرم رو خم کردن . اسلان ( یا آسلان هردو هم معنی اصلان یا همون شیر هستن که در لهجه های مختلف ادا می شن )نوکر حلقه به گوش میرزا تقی خان ، اومد پیشم و سرش رو نزدیک صورتم آورد و گفت : هی دختر ! تند بیا رسیدیم . جلوی خان تعظیم کن و حرف اضافی هم نزن به نفع خودتِ فکّت رو ببندی . لبخند چندش آوری زد و ادامه داد : خان مثل من مهربون نیست ها . جلوی پاش تف کردم و گفتم: دفعه آخرت باشه اون دهن بو گندوت رو اینقدر به من نزدیک می کنی وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی. کثافت ، کشیده محکمی به صورتم زد که گوشم زوزه کشید. با نفرت نگاهش کردم که گفت : این رو زدم تا یاد بگیری با اسلان خان چطور باید حرف بزنی . پوزخندی زدم و گفت : هه اسلان خان ؟ تو سگ خان هم نیستی چه برسه به خان . این منم که دختر خانَم. قهقهه ی کریهی زد و در حالی که دندونهای زشت زرد رنگش حالم رو به هم می زد گفت : تموم شد دوران دختر یکی یکدانه ی خان بودنت . اینجا تو یه خدمتکار گ.و.ه جمع کنی . همین . بعد هم از پشت هولم داد طرف در آهنی بزرگ قرمز که می دونستم پشت اون در زندگی راحتی در انتظارم نیست. وارد حیاط که شدیم ، با منظره عجیبی رو به شدم . کلی آدم در رفت و آمد بودن ولی با سر و شکلی عجیب. اونایی که لباس مردانه داشتن ، همگی مو داشتن ، اما اونایی که لباس زنانه داشتن ، همگی کچل بودن و موهاشون تراشیده شده بود . درسته لچک بسته بودن و از زیر لچک ، سر طاسشون بدجور تو ذوق می زد .

یه لحظه یاد حرفهای دایه جانم افتادم . مادر من وقتی می خواست من رو دنیا بیاره ، از دنیا رفته بود و من رو دایه جان بزرگ کرده بود . یادم اومد دایه جان می گفت : بعضی خان های قدیم ، برای اینکه خان زاده های داخل خونه شون عاشق خدمتکارا نشن ، سر خدمتکارهای زن رو می تراشیدن که زشت دیده بشن . از اینکه این بلا سر گیس های بلند و ابریشمی من که پدرم عاشقشون بود هم خواهد اومد به خودم لرزیدم . از کنار اهالی خونه ، چه زن و چه مرد که رد می شدم ، نگاه ترحم آمیزی به من می کردن و سریع نگاهشون رو ازم می گرفتن . چند تایی زن یه گوشه حیاط مشغول پاک کردن برنج بودن که با دیدن من شروع کردن به پچ پچ و تکون دادن سرشون . از این نگاهها بیزار بودم . هر چقدر هم که از تخت افتاده باشم ، بازم من یه خان زاده بودم . پدر خدا بیامرزم هیچ وقت با کارگراش بد برخورد نمی کرد . عدالت و خیرخواهیش زبانزده خاص و عام بود . اما اینجا درست مثل شهر مرده ها بود. می دونستم خدا امتحان سختی برام در نظر گرفته . امتحانی که باید با وجود همه ی سختی ها از شرافت و اصالت خانوادگیم دفاع می کردم . طول حیاط رو که نسبتاً طولانی هم بود طی کردیم تا به جلوی عمارت رسیدیم . اسلان چابک رفت داخل عمارت و شاید ربع ساعت نشده بود که همراه مرد میانسالی که لباسهای تر وتمیز پوشیده بود و سیبیلاش تا بناگوشش کشیده بود و اخماش زمین رو جارو می کرد ، اومد تو حیاط. من کنار اون دو تا نگهبانی که از کندوان تا اینجا باهامون اومده بودن وایساده بودم . پاهام اونقدر خسته بود که واقعاً توان ایستادن نداشتم . احتمال می دادم میرزا تقی خان خودش باشه . با چوب دستی منقوشی که دستش بود اشاره کرد که برم جلوتر. با صدای خشنی گفت : دختر یوسف تویی؟ با تحکم گفتم : بله من دختر یوسف خان هستم . پوزخندی زد و گفت : خان بودنش که مرد . تو فقط دختر یوسفی . حواست رو جمع کن فقط اون چیزی رو جواب بده که ازت سوال می شه.

اسلان کمی عقب تر از خان ایستاده بود و داشت نیشخند می زد که یعنی دیدی جذبه رو؟ خان گفت : اسمت چیه ؟ چند سال داری؟ گفتم : اسمم آی پاراست . هفده سال دارم. گفت : همونطور که می دونی که عموت تو رو به من فروخته . تو از حالا به بعد جزء اموال من محسوب می شی. خون خونم رو می خورد و دلم می خواست چشماشو در بیارم . خان ادامه داد: به روش خدمتکارای این عمارت کار می کنی و در عوض برات غذا و جای خواب هست . گیسات رو بنابه رسم این خونه از بیخ می تراشی. اینجا هیچ ضعیفه ی خدمتکاری حق نداره مو داشته باشه . گفتم : واگه نخوام بتراشم ؟ خان با عصاش به طرفم حمله کرد و گفت : خفه شو دختره ی چشم سفید . تو روی ولی نعمتت می ایستی و با چوبش محکم زد به بازوم که برق از سرم پرید . در حالی که خان مطمئن بود با اون ضربه دهن من بسته شده ، با داد گفتم : پدر من عاشق موهام بود هرکسی جرات کنه دست به گیس من بزنه خودم دو شقه اش می کنم . خان پوزخندی زد و گفت : هنوز هم زبونت درازه دهاتی ؟ خوب بکُش . اگه تونستی بُکش . تو یه تصمیم آنی ، تیغ غلاف شده ی نگهبانی رو که نزدیکم بود رو از غلافش کشیدم بیرون و گذاشتم رو رگ دستم و گفتم : کسی دست به موهام بزنه ، اول اونو می کشم بعد خودم رو . خان که ظاهراً حوصله اش از نوکرای فرمانبردارش سر رفته بود و دنبال یه تنوع بود با قهقهه گفت : از گستاخیت خوشم اومد . درسته بالای تو خوب پولی به عموت دادم اما ازش می گذرم. بعد رو به یکی از خدمه گفت : تیغ رو بیار تا اسلان موهاشو بتراشه . رنگ از رخ اسلان پرید . اون خوب می دونست من تو اون لحظه با کسی شوخی ندارم . خدمه تیغ رو آوردن و دادن دست اسلان . ترسیده بودم . نه از مرگ ، بلکه از این ترسیده بودم که زورم به اسلان نرسه و اون موفق بشه ابریشم خوشرنگ موهام رو بتراشه و نابودم کنه .

*****************************************

رمان آی پارا قسمت دوم

آسلان مردد به خان نگاه کرد . خان با یه حرکت خشن اون رو به طرف من هول داد و گفت : مرتیکه نفهم . این همه نون می خوری از بغل من و حالا از یه دختر بچه می ترسی؟ اسلان که جلوی همه و بخصوص من ضایع شده بود و یه جورایی ابهت پوشالیی که برای خودش دست و پا کرده بود رو در معرض فنا می دید ، به طرف من خیز برداشت که با یه حرکت ، چاقو رو رسوندم زیر گلوش و گفتم : بندازش وگرنه جلوی اربابت سلاخیت می کنم سگ پدر………………………………………………. آسلان که خشم و نفرت رو تو چشمام دید ، تیغ رو انداخت . با چاقو هولش دادم طرف پله ها و گفتم : برو پشت اربابت قایم شو . هنوز به حدی نرسیدی که با دختر یوسف خان در بیفتی . اسلان که از خان هم می ترسید به جای رفتن پیش خان ، رفت کناری و سر به زیر وایساد . گفتم : حالا چی خان ؟ کس دیگه ای هم می خواد گیس من رو بتراشه ؟ گفت : خوب می دونی که می تونم همینجا چالت کنم دهاتی !!! گفتم : مگه مرد نیستی خان ؟ اگه کسی از خدمه نتونست موهامو بتراشه باید بذاری همینطور بمونن. خان گفت : باشه . قبول در حالی که هم از هیجان می لرزیدم و هم دستم که خان زده بودش بد جور ذق ذق می کرد ، منتظر بودم تا خان کس دیگه ای رو برای تراشیدن موهام بفرسته . خان رو به آسلان گفت : تایماز ( به آذری: استوار ) کجاست حیفِ نون؟ اسلان که بی خبر بود ظاهراً ، گفت : من تازه رسیدم خان . نمی دونم آقا کجان . خان رو به یه دختر ریزه میزه که بعد ها فهمیدم اسمش رقیه هست گفت : برو پیداش کن و بگو بیاد اینجا و بعد رو به من گفت : حریف قدر می خوای ؟ برات می یارم . می خوام خودم گیسای بریده ات رو آتیش بزنم و از بوی پشم سوخته اش لذت ببرم . بشین و منتظر باش . ده دقیقه بعد اون دختر همراه جوان رشیدی که باید همون تایماز می بود رسیدن . دختر که معلوم بود از ترس دویده ، داشت نفس نفس می زد . پسر با چشمهای نافذ و مشکیش سرتا پای من رو کاوید و رو به خان گفت : چی شده پدر ؟ برای چی من رو خواستین ؟ پس این پسر رعنا و رشید تخم ترکه این ظالم بود . حالم ازش بهم خورد . خان دست گذاشت رو شونه پسرش و گفت : موهای این دختر گستاخ رو برام بتراش. پسر با تعجب گفت : من ؟ خان گفت : هان پسر گفت : چرا من ؟ مگه این همه خدمه ندارین ؟ برای یه همچین کار مسخره ای من رو کشیدین تو این معرکه ؟ خان که از عصبانیت دندونهاش و به هم می فشرد ، تیغ رو گذاشت تو دست پسرش و گفت : همین که گفتم . حرف اضافی هم نباشه . پسر مردد تیغ رو گرفت و اومد سمت من . به طرفش خیز برداشتم و گفتم : دستت به موهای من بخوره ، دستت رو قلم می کنم خان زاده !!! پسر که انتظار این حرکت من رو نداشت و یه کم هم از قرار بهش برخورده بود گفت : چه گ.وه.ی خوردی؟ گفتم : من شوخی ندارم . حاضرم بمیرم اما یه تار از این موها رو زمین نیفته . کاملاً می شد بهت رو تو چشماش دید . لابد هر کی که خواستن موهاشو بتراشن ، مطیع و سر به زیر گذاشته اینا هر کاری دوست دارن بکنن. تا به طرفم حمله کرد ، به چابکی خراشی عمیق تو دستش کشیدم که صدای آخش کَرَم کرد . خان سریع به طرف پسرش دوید که خان زاده با حرکت دستش وادارش کرد همونجا بایسته . خون جلوی چشمای خان رو گرفته بود . اما خان زاده به جای عصبانیت یه جور خاصی نگاهم می کرد .محو نگاه گیراش شده بوده بودم که با یه حرکت سریع ، تیغ رو گذاشت زیر گردنم و صورتش رو نزدیک صورتم آورد و گفت : خوب گیسو کمند، حالا چی ؟ تو چشماش زل زدم و گفتم : خوب بُکش.من به پدرت هم گفتم : حاضرم بمیرم اما موهام کوتاه نشه . گفت : اگه بذارم هم زندگیتو داشته باشی و هم موهاتو چی به من می رسه ؟ حالم ازش به هم خورد . کثافت باجم می خواست تازه .وقتی دیدم یه کم حواسش پرت شده ، چاقوی تو دستم رو کشیدم به پهلوش. نخواستم زخم کاری بزنم . همین که از خودم دورش کنم کافی بود . دستش رو گذاشت به پهلوش و خم شد ، هولش دادم . خورد زمین . هم از پهلو و هم دستش خون می اومد . نشستم روش و تیغ رو از دستش کشیدم و رو به خان گفتم : مردِ و حرفش خان . حریف قَدَرِت رو هم زمین زدم حالا چی ؟ خان که داغ کرده بود و اگه دستش بهم می رسید می دونم با دوندوناش گوشت تنم رو می کند با فریاد گفت : از جلوی چشمم گمشو . اما یادت باشه خودم یه روز گیساتو می چینیم. از روی پسرش بلند شدم وتیغ نگهبان رو بهش پس دادم و رفتم گوشه حیاط ایستادم . همه دور خان زاده رو گرفته بودن و داشتن کمکش می کردن که بلند شه . من از همون فاصله ، دندونهای زرد آسلان رو که به فشرده بود و نگاه پر نفرتش رو که داشت برای روزهای سخت آینده برام خط و نشون می کشید رو به خوب تشخیص دادم. یکی دو ساعتی همونطور سر پا جلوی آفتاب ، وایساده بودم که بلاخره آسلان سر و کله اش پیدا شد . با غضب بهم نیگا کرد و گفت: دختر خیره سر دیدی اول صبحی چه الم شنگه ای به پا کردی ؟ اگه اتفاقی واسه خان زاده می افتاد ، خان سرت رو گوش تا گوش می برید. شونه ای بالا انداختم و گفتم : به من ربطی نداره . وقتی از توان بچه اش با خبر نیست ، بی خود اون رو تو کارزار می فرسته . بهتره اول ببینه پسرش کار بلد ، هست یا نه بعد ازش انتظار داشته باشه. آسلان واقعاً عصبانی بود . مثل وحشی ها بازوم رو چنگ زد و من رو کشید و گفت : راه بیفت . من این زبون دراز تو رو قیچی نکنم آسلان نیستم . بازوم رو از چنگش کشیدم بیرون و گفتم : به من دست زدی نزدی ! دفعه ی آخرت باشه دست کثیفت رو به من می زنی. خنده ی زشتی کرد که دندونهای زشتش حالم رو به هم زدن و بعد گفت : خیلی خودت رو دست بالا می گیری دختر . برای من بهتر و بی زبون تر از تو دست و پا می زنن. پوزخندی اومد رو لبم و گفتم : بهتر ! فقط حواست باشه دستت به من بخوره ، زهرم رو بهت می ریزم . رسیدیم به در یه ساختمان خشتی ته حیاط که گویا محل زندگی خدمتکارای زن بود. در رو با صدای قیژ بدی باز کرد و گفت : برو تو . من تو نمی تونم بیام اینجا مال زناست. تو اونجا با رقیه می خوابی. بعد بلند رقیه رو صدا کرد. یه کم که منتظر شدیم ، رقیه نفس زنان از توی باغ اومد تو حیاط و گفت : کاری داشتی آسلان خان ؟ آسلان که از طرز صحبت رقیه مشعوف شده بود گفت : آی پارا رو ببر داخل رو نشونش بده و بعد ببرش مطبخ. هم قراره اونجا کار کنه و هم تو باغ. مثل خودت. تا شب کاراش رو بهش یاد بده . رقیه چشمی گفت و منو کشید تو خونه. خونه که چه عرض کنم. یه چهار دیواری خشتی بود با چهار تا اتاق کوچیکی که هر کدوم مال دو نفر بودن. باهم به آخرین اتاق رفتیم . نیمه تاریک بود و یه پنجره کوچیک به پشت باغ داشت که فاصله اون با دیوار هم کم بود واسه همین نور زیاد داخل نمی اومد. گوشه ی اتاق دو دست لحاف و تشک بود رنگ رو رفته و کثیف با یه میز سماوری کوچیک که یه پایش هم شکسته بود به آدم دهن کجی می کرد . درسته که تو روستایی به مراتب کوچیکتر زندگی کرده بودم ، اما خونه زندگی و اتاق من ، اونجا کجا و اینجا کجا!!! گفتم : سر نفر قبلی که تو این اتاق با تو بود چی اومده ؟ گفت: نون از مطبخ دزدیده بود . خان اونقدر با شلاق زدش که خون بالا آورد و جا به جا مرد. از تصورش حالم بد شد. چرا اینقدر ظالم بود این مرتیکه ؟ به خاطر نون ؟من اینا رو آدم می کنم. پدرم با زبون و همینطور با ابهتش چموش تر و نادونتر از اینا رو رام کرده بود. به رقیه گفتم : من باید لحاف تشک اون رو بندازم ؟ گفت : آره خوب. گفتم : من باید بشورمش. حتماً شیپیشک داره. نگاهی به سر و وضع نسبتاً تمیزم که تو مسافت طولانی یه کم خاکی شده بود انداخت و گفت: می دونم برات سخته . تو خان زاده ای و اینجا بودن برات سخته . اما فکر نکنم خان بذاره بشوری. گفتم : خان چند بچه داره ؟ زن داره ؟ گفت : آره زن داره . اونم چه زنی . مثل اژدها می مونه. صد رحمت به آسلان. بچه هم یه دختر و یه پسر . پسرش تایماز رو دیدی. دخترش هم اسمش آینازه. افلیجه. همین ظلمی که اینا کردن ، باعث شده ، خدا این نون رو بذاره تو سفره شون. پسرشون فرنگ رفته. اونجا وکیل شده . تازه اومده ایران . می خواد بره پایتخت. راستی آی پارا! خوشحالم که تو موهاتو تونستی نگه داری. وقتی اونجوری زدی پسر خان رو ناکار کردی ، هم خیلی خوشحال شدم و هم داشتم از ترس قالب تهی می کردم . من گفتم الان خان دوشقه ات می کنه. لبخندی بهش زدم و گفتم : مطمئن باش یه جوری نظر خان رو عوض می کنم که بذاره بقیه هم مو داشته باشن و نتراشتشون. رقیه بهت زده نگام کرد و گفت : چـــــــــــــی؟ می خوای کاری کنی که موهای ما رو نتراشن ؟ گفتم : آره یه راهی پیدا می کنم. مطمئن باش. رقیه کودکانه پرید و بغلم کرد و گفت : ممنون آی پارا . چه خوب شد که تو اومدی اینجا. با خودم فکر کردم : خوب شد ؟ واقعاً خوب بود من اینجا بودم ؟ ******* عصر همون روز تونستم اجازه که هیچ دستور اکید شستن لحاف و تشک همه رو بگیرم. بعضی از مستخدم ها خوشحال شدن و بعضی تنبل و کثیف ها هم بدشون اومد . ماجرا اینطور بود که : عصر همون روز توسط بیگم خاتون احضار شدم تا در مورد کاری که با پسرش کردم توبیخ بشم. سر تا پای من رو که بررسی کرد و گفت : تو به چه جرأتی رو پسر و شوهر من چاقو کشیدی؟ می دونی می تونم همین جا چالت کنم؟ بعد با صدای بلند و ترسناک داد زد به خاطر این دو تل شوید چرا یه همچین الم شنگه ای به پا کردی؟ من تربیت شده ی دایه جان بودم و می دونستم با یه مرد مستبد و یه زن مستبد نمی شه عین هم برخورد کرد و به خاکشون زد . پس شدم یه آی پارای دیگه. آ ی پارایی که در مقابل خان چموش و گستاخ بود ، شد یه زن حیله گر در برابر زنش . درست مثل خودش. گفتم : حق دارین بانو با وجود این جعد زیبایی که شما دارین ، این موهایی که من دارم ، دو تل شوید حساب می شن. بیگم خاتون که اصلاً انتظار این برخورد رو از دختری که روی مردای این خونه چاقو کشیده بود رو نداشت و فکر می کرد جلوی اون هم وحشی می شم ، یه چند لحظه سکوت کرد. از سکوتش استفاده کردم و گفتم : فکر نمی کردم خان یه همچین همسر زیبایی داشته باشن . آوازه شما رو تو کندوان شنیده بودم ، اما الان می بینم شما خیلی زیباتر از تصوراتم هستین. خداییش زن زیبایی بود . اما نه در حدی که من اونجوری وانمود می کردم . ادامه دادم : بانو من قصد جسارت به خان و خان زاده رو نداشتم . درسته در حد شما نیستم ، اما من هم خان زاده هستم .من تا به حال همچین چیزی رو ندیده بودم که موی زن رو بتراشن. پدرم وابستگی عجیبی به این چهار تا شوید من داشت. حس می کنم یه جور یادگاریه از اون خدا بیامرز. والله من دلیل این حرکت رو نمی دونم. شما به این زیبایی، موهای به این قشنگی ، خان وقتی شما رو داره ، چه نیازی به موهای ژولیده ی خدمه این خونه داره. خان زاده که موهای مادری مثل شما رو می بینه ، آخه رغبت می کنه موهای خدمه رو یه نیگا بندازه ؟ بیگم خاتون بلند شد. لباس چین دارش رو حرکت داد و اومد سمتم و یه چرخی دورم زد و گفت : تو سواد داری؟ گفتم : بله اکابر خوندم . می تونم بخونم و بنویسم. گفت : همینه که بلدی مثل آدم حرف بزنی . زنیکه ایکبیری به این طرز بیان من می گفت : تازه داری مثل آدم حرف می زنی. گفتم : نظر لطف شماست بانو. گفت: اسمت آی پاراست نه ؟ گفتم : بله بانو. گفت : اینبار رو به خاطر پدرت می بخشم من دورادور می شناختمش. اما یادت باشه تو دیگه یه خدمتکاری و اگه دوباره تمرد کنی ، می دم جلوی همه فلکت کنن و دو روز بهت غذا ندن تا یاد بگیری چطور یه مستخدم مطیع باشی. گفتم : چشم . محبت شمابیشتر لیاقت منه . ( فکر نمی کنم تا به حال کسی بهش گفته باشه که مهربونه ) گفتم : می شه از شما یه خواهشی داشته باشم ؟ گفت: چی می خوای؟ گفتم : لحاف و تشک من و بقیه مستخدمین پر از شیپیشه. اگه اجازه بدین ، همه رو بشوریم . واقعیتش چون مستخدمین به عمارت شما هم رفت و آمد دارن ، شپیش و مرض و کثیفی رو می یارن تو این عمارت قشنگ . حیف نیست اینجا آلوده بشه ؟ بیگم خاتون نشست سر جای خودش و گفت : وضعشون خیلی خرابه ؟ گفتم: بله بانو. گفت : خیلی خوب به آسلان می گم . همه رو بیارن بیرون و ته باغ بشورن. تو دلم از خوشحالی داشتم بال در می آوردم . اما خودم رو کنترل کردم و گفتم : ممنون بانو . در حق ما و این عمارت زیبا لطف بزرگی کردین. در حالی که می دونستم حرفام اونقدر مستش کرده که تا فردا هم از خلسه بیرون نمی یاد ، عقب عقب از اتاقش بیرون رفتم. وقتی جریان رو به رقیه گفتم ، نزدیک بود دختر بینوا پس بیفته . باورش براش سخت بود . از ده سالگی اینجا کار می کرده و دیده بوده ، زن خان برای جرم های خیلی کوچکتر چه ها که نکرده چه برسه به زخمی کردن خان زاده و اصلاً ندیده بود مستخدمی بتونه خواهش ازش داشته باشه و تازه اون هم قبول کنه . ********* یه هفته از اقامتم تو اون خونه ی جهنمی می گذشت. تو این مدت تایماز رو ندیده بودم. نمی دونستم حالش چطوره و زخمش در چه حاله . به هر حال از اینکه زخمیش کرده بودم یه کم ناراحت بودم. توی باغ بودیم و داشتیم کار می کردیم مهمترین کار اونجا این بود که زرد آلو رو از وسط نصف می کردیم و هسته اش رو در می آوردیم و رو طبق می ذاشتیم که بهش دود گوگرد بِدن و برگه ی زرد آلو درست کنن. طبق ها رو چیدیم توی اتاق مخصوص گوگرد. داشتم از اونجا خارج می شدم که دیدم آسلان داره با یکی حرف می زنه. اونقدر ازش بدم می اومد که چی . ناخودآگاه شنیدم که داره به اون طرف که من چهرش رو نمی دیدم می گه : شب بیا تا طبق ها رو بیری. حواست باشه بیشتر از بیست تا برنداری . خان متوجه می شه. می خواستم بقیه حرفاشون رو گوش کنم که یکی از کارگرها آسلان رو صدا کرد و حرفشون نیمه کاره موند. ترسیدم من رو ببینه ، بنابراین سریع رفتم توی اتاق گوگرد . وقتی بیرون اومدم مرده رفته بود و من نتونستم قیافه اش رو ببینم . مطمئن بودم اینا از طبق ها می دزدن. وقتی طبق ها رو می ذاشتیم تو اتاق گوگرد ، خان همه رو شمارش می کرد اما وقتی در می آوردیم ، دیگه شمارشی در کار نبود . اینا قبل از اینکه طبق ها رو گوگرد بدن ، اینا رو می دزدیدن *********************************************** رمان آی پارا قسمت سوم

اگه می تونستم این موضوع رو ثابت کنم ، می تونستم از خان یه جایزه بگیرم و چی بهتر از برگردوندن موی سر خدمه های زن. شب وقتی رقیه خوابید ، از اتاق زدم بیرون و رفتم تو باغ . ترسناک بود و درختا هم بدجور وحشناک به نظر می رسیدن . اما من نباید می ترسیدم . آروم خودم رو رسوندم پشت تل یونجه کنار در اتاق گوگرد و منتظر شدم . نمی دونستم کی می یان . امیدوار بودم که دیر نکن و زیاد منتظر نشم. نیم ساعتی بود نشسته بودم که دیدم چند نفر دارن به طرف اتاقک می یان . خودم رو بیشتر پنهان کردم و دیدم بله اینا بیست تا از طبق ها رو برداشتن و بردن………………………………………………………………………….

وقتی از رفتنشون مطمئن شدم ، برگشتم به اتاقم . صبح روز بعد ، به بهانه بردن طبق ها به داخل اتاقک ، مدام اونا رو شمارش می کردم . کلاً صد و بیست تا طبق تو اتاقک جا می شد. شب بعد دوباره رفتم اونجا بعد از بردن طبق ها رفتم تو اتاق و شمع رو روشن کردم و باز شمردم. بله بیست تا کم بود . چون کارگرها بی سواد بودن و هیشکی شمردن بلد نبود و همین آسلان دزد نیمچه سوادی داشت ، کسی تا به حال متوجه دزدی روزانه ی طبق ها نشده بود . صبح روز بعد دقت کردم که اینا طبق های خالی رو کی می یارن . دیدم وقتی حدوداً طبق های خارج شده از اتاقک به هشتاد تا رسید و خالی شدن ، دو سه نفر کارگر طبق های دزدیده شده رو بین بقیه جا می دن که آخر سر باز صد و بیست تا طبق باشه واسه پرکردن دوباره. معما برام حل شده بود. مونده بودم چطور بدون حضور آسلان جریان رو به خان بگم. به رقیه گفتم : من می رم تو مطبخ کار دارم. اگه آسلان سراغم رو گرفت بگو از اونجا صدام کردن. رقیه با تعجب گفت : ولی تو رو که صدا نکردن !!! گفتم : می دونم . اما کار دارم باید برم . در ضمن آسلان هم نباید بفهمه خودم رفتم . با وجود اینکه هیچی نفهمیده بود ، گفت : باشه. سریع از در باغ که می خورد به حیاط پشتی بیرون اومدم و دویدیم تو حیاط و خودم رو رسوندم به در عمارت. به نگهبانی که پشت در بود گفتم: بانو فرستادن دنبال من. نگهبان از جلوی در کنار رفت و من وارد عمارت شدم . نمی دونستم اتاق خان کجاست . اما اتاق بانو رو یادم بود. رفتم سمت اتاق بیگم خاتون و در زدم . با صدایی که قدرت طلبی توش بیداد می کرد گفت : بیا تو . وقتی من رو تو آستانه در دید ، با تعجب گفت : تو اینجا چیکار می کنی؟ مگه نباید الان تو باغ باشی؟ گفتم: عرض خیلی خیلی مهمی داشتم بانو. باید با خان حرف بزنم. کسی نباید بدونه من اینجام . اگه امکان داره اجازه بدین خان رو ببینم . گفت: چیکارش داری به خود من بگو. می دونستم از تماس هر کدوم از خدمه با همسرش می ترسه بنابراین گفتم : جریانش طولانیه اگه به شما بگم بعد به خان ، آسلان می فهمه من نیستم . بانو ، خان رو خبر کنید لطفاً بیگم خاتون که مطمئناً مودب ترین خدمه اش هم باهاش اینطور لفظ قلم حرف نزده بود ناچاراً گفت باشه . تو بمون می رم بیارمش. چند دقیقه بعد خان با خشم همراه همسرش وارد اتاق شدن .

خان رو به من گفت : بهتره کارت واجب باشه . چون از اون روز هنوز ازت کینه دارم. گفتم : خان اومدم خبر یه دزدی رو بهتون بدم. خان قهقهه زد و گفت: چی؟ دزدی؟ اونم تو املاک من ؟ املاک میزا تقی خان ؟ امکان نداره . کی یه همچین جرأتی می کنه ؟ تو دیوانه ای دختر. گفتم : شریک دزد و رفیق قافله. خان گفت : مثل بچه ی آدم حرف بزن تا ندادم فلکت کنن. گفتم : می گم خان اما ازتون می خوام اگه حرفام رو قبول کردین و دیدین راس می گم خواهش من رو رد نکنین. خان گفت : بگو چی می خوای ؟ گفتم : می خوام برای پاداش این خبرم ، اجازه بدین بقیه زن های خدمتکار این خونه هم مو داشته باشن . خان غرید امکان نداره . همین تو داری بسه. گفتم : خواهش می کنم خان . نگاه به همسر قشنگتون بکنید. آدم حض می کنه وقتی جعد موهاشو می بینه. تو اون لحظه چشمم به بیگم خاتون بود که از تعریف من سرمست بود و ادامه دادم : خان شما همسر به این زیبایی دارین . پسرتون هم که مادر به این زیبایی رو دیدن دیگه به خدمه نیگا می کنه ؟ آخه شما کجا مستخدم های کرکثیف خونه کجا . خدایی خوشگل هم نیستن . آقایی کنین و بذارین به این چند تا شوید خوش باشن. خان گفت : اگه حرفات دروغ باشه و نتونی اثبات کنی چی؟ گفتم : برای هر تنبیه شما حاضرم سر خم کنم. خان که به مباشرش زیادی اعتماد داشت و فکر می کرد از رو غرض دارم تهمت می زنم و بازنده ی جریان منم و اون می تونه زهرش رو بریزه ،گفت: قبول . بگو حرفت رو. جریان رو که تمام و کمال واسه خان گفتم ، خان حسابی رفت تو فکر. گفتم : خان ، شب می یام پیشتون تا با هم بریم و ببینیم . اگه خودتون باشین بهتره . درضمن آسلان نوچه زیاد داره نباید بدونه فهمیدین وگرنه همه چی خراب می شه. خان گفت : باشه. تو برگرد سر کارت . شب منتظرتم. تعظیمی جلوی بانو کردم و سریع برگشتم به باغ.

خیلی نگران بودم و مدام دعا می کردم آسلان بویی نبره. رقیه یه کم به پرو پام پیچید که جریان دزدکی رفتنم رو بدونه اما وقتی دید ، نم پس نمی دم ، ول کرد. شب بود و رقیه از فرط کار و خستگی ، بی هوش شده بود. لچکم رو سرم کردم و به طرف عمارت راه افتادم. خان وسط حیاط با دونفر از نگهبان ها ایستاده بود . از اینکه خودش اینقدر جنم نداشت که تنها بیاد ، ازش بیشتر بدم اومد. اگه هر کدوم از این نگهبانها مثل آسلان که خان اعتماد کامل بهش داشت ، خائن از آب در می آمد کلاه من پس معرکه بود . اگه نمی تونستم اثبات کنم که آسلان دزدی می کنه ، تنبیه سختی در انتظارم بود. خان تا من رو دید ، همراه نگهبانها جلو اومد و گفت: بریم. یه کم پشت در باغ صبر کردیم تا مطمئن بشیم همه چی آرومه. به طرف پشته ی یونجه حرکت کردیم . جا واسه پنهان شدن چهار نفرمون نبود . خان دستور داد نگهبان ها کمی دورتر پشت درختها پنهان بشن و من و خودش پشت تل یونجه قایم شدیم. کمی بعد در حالی که تو دلم آشوبی به پا بود ، صدای قدمهایی رو شنیدیم . کمی خودمون رو بالاتر کشیدیم که در اتاقک دیده بشه . همون دیروزی ها بودن. وارد اتاقک شدن و مثل هر شب بیست تا از طبق رو بیرون آوردن. همه ی تنم چشم بود و حواسم به خان نبود . یه لحظه متوجه شدم کنارم نیست. اطراف رو پاییدم ببینم کجا رفته که دیدم با نگهبانها دارن از پشت اتاقک به اون دو نفر نزدیک می شن. تو یه حرکت ناگهانی ، پریدن و ضربتی هر دو شون رو گرفتار کردن. کار من تموم شده بود . نمی خواستم بفهمن منم اونجا بودم . آروم به طرف در باغ برگشتم و سریع رفتم تو اتاقم. فردا روز بزرگی بود. اگه اون دوتا اعتراف می کردن که کار ، کارِ آسلانه ، من شرط رو می بردم و پرونده ی تراشیدن موی زنهای این خونه برای همیشه بسته می شد. ابداً نمی تونستم بخوابم . اونقدر این دنده اون دنده شدم که دم دمهای صبح خواب مهمون چشمام شد. تا نزدیکی های ظهر که هم تو مطبخ و هم باغ کار می کردیم ، اصلاً خبری نبود. اصلاً نمی تونستم حدس بزنم جریان چیه. تنها تفاوت اون روز با روزای قبل نبود آسلان بود . از صبح ازش خبری نبود . همه چی مثل روزای قبل خیلی آروم بود. دیگه داشتم به خود خان هم شک می کردم که خبر اومد خان همه رو جلوی ایوان عمارت خواسته . شستم خبردار شد که حتماً راجع به موضوع دزدیه. وقتی رسیدیم جلوی عمارت و کمی جمعیت رو کنار زدم که جلوتر وایسم ، چیزی رو که می دیدم نمی تونستم باور کنم . فجیح ترین و در عین حال چندش آورترین صحنه ی تمام زندگیم جلو روم بود. آسلان لخت مادر زاد با وضعیتی زننده در حالی که خون از سر و صورتش شیار شیار روان بود ، جلوی ایوان ، جمع شده تو خودش ، نشسته بود . می دونم هم از درد و هم از شرم نمی تونست سرش رو بلند کنه . همه هاج و واج همدیگه رو نیگا می کردن و زن ها از شرم سرشون پایین بود که خان گفت : این بی آبرویی سزای کسیه که از میزرا تقی خان دزدی کنه . نمی خوام بکشمش .می خوام تا آخر عمر این بی آبرویی رو با خودش یدک کنه و رو به نگهبانها گفت : این سگ رو از خونه ی من بندازین بیرون .بعد با عصای منقوشش که نشان قدرتش بود به طرف عمارت حرکت کرد اما در نیمه راه برگشت و رو به جمعیت حیران گفت : در ضمن از امروز به بعد نیازی به تراشیدن موهای زنان نیست و می تونن موهاشون رو بلند کنن . همهمه ایی تو جمع ایجاد شد. هم زن ها و هم مرد ها خوشحال شدن. بلاخره برای مردها هم دیدن کله کچل زنهایی که باید مظهر زیبایی می بودن ، خیلی سخت بود . بخصوص متاهل ها که زن و مرد اینجا کار می کردن . همه شادی می کردن و حتی چند تا از دخترکان کم سن و سال از شوق گریه کردن . همه آسلان و سرو وضعش رو فراموش کردن و فقط صحبت دستور جدید خان بود . لحظه ایی که می خواستم به طرف باغ برگردم ، بی اختیار اون خائن کثیف رو که حالا به نظرم خیلی زشت تر هم می اومد رو نگاه کردم که دیدم نگاه پرتنفرش رو به من دوخته . انگار که فهمیده بود همه این آتیشا از گور من بلند شده. یه لحظه ترسیدم ، اما خودم رو نباختم و سریع از اون فضا رو ترک کردم.

وقتی رسیدیم به باغ ، رقیه پرید بغلم کرد و گفت : کار تو بود نه ؟ خودم رو زدم به اون راه و گفتم : چی؟ گفت : جریان رو کردن دزدی آسلان و اجازه بلند کردن موهای ما. لبخندی زدم و گفتم: خوشحالی ؟ حواسش از سوالش پرت شد و مثل بچه ها ذوق کرد و گفت : وایـــــــــ آره خیلی . هنوز فکرم درگیر نگاه خصم آمیز آسلان بود. سعی کردم افکار منفی رو از خودم دور کنم و به نتیجه خوبی که گرفته بودم فکر کنم . ******* شب وقتی تو رخت خواب تمیزم که بعد از شستن و خشک کردن و دوختن مجدد تازه امشب آماده شده بود ، دراز کشیدم ، یاد خونه ی خودم افتادم . خونه ایکه بودن و زندگی کردن تو اون آرزوی همه دخترهای روستامون بود . دردانه یوسف خان بودم و زندگیم خلاصه شده بود تو کتاب خوندن تو زمستونها و اسب تاختن تو تابستونا. پدرم مرد قدرتمند و در عین حال عادل و اهل خدایی بود که همه ی مردم ده ازش راضی بودن .مایملک پدر فقط محدود به کندوان نبود و زمینهای چند پاره آبادیه دیگه هم متعلق به پدر بود. یاد آوری روزهای خوب گذشته دلم رو زیر رو کرد . اون شب از اون شبا بود که دوباره یاد پدر و دایه جانم همه ی وجودم رو در برگرفته و خواب رو از چشمام فراری داده بود . هر چند دایه جان سه سال پیش با ترک این دنیا و تنها گذاشتن من غم بزرگی تو دلم به جا گذاشت . اما بقیه ی خاطرات گذشته ام تا یه سال آخر همگی روشن و زیبا بودن اما اون روزهای خوب با فوت ناگهانی پدر ،حدود یک پیش ، به یکباره تبدیل شد به کابوس زندگی من . عموی بزرگم که همیشه به علت جانشین شدن پدرم برای سرپرستی املاک پدر بزرگم حاج حسن خان از پدرم کینه به دل داشت و همیشه ی خدا تو کار پدرم کار شکنی می کرد ، با مرگ پدرم ، زمام امور رو به دست گرفت و شد خان آبادی . پسرش یاشار هم که نون سفره ی اون بابا رو خورده بود ، دست کمی از خودش نداشت و تا می تونست منِ تازه داغ دیده رو آزار می داد .به ظاهر خاطر خواهم بود و من رو برای خودش می خواست . اما من پشت پرده ی چشمای سبز وحشی عموزاده ام چیزی به غیر مهر و عشق می دیدم . چیزی شبیه یه عقده ی کهنه. با هر بار همکلام شدن یاشار باهام انگار جانم رو به آتیش می کشیدن . دوستش نداشتم که هیچ ، ازش بدم هم می اومد . املاک پدر بزرگم که پدرم سرپرست و اداره کنده ی اون بود با مرگ پدرم کلاً به عموم رسید و من بی حق شدم . عموی نامردم هم برادری رو در حق برادر مرده ی خودش تموم کرد و به من گفت : یا زن یاشار بشم و یا جایی تو خونه ی اربابی ندارم و باید به کنیزی برم. باور اینکه عموم چنین کاری رو با برادر زاده اش بکنه برام خیلی سخت بود اما من دختر یوسف خان بودم و غرور اون تو رگهای من هم جاری بود . شاید اگه من التماس می کردم ، آبی می شد رو زخم عقده های چندین ساله ی اون . اما من و التماس؟ دو شبانه روز به من مهلت داد تا بین بد و بدتر انتخاب کنم . خدا می دونه اون دو شبانه روز من چی کشیدم . فقط خدا می دونه . این نهایت وقاحت بود که دختر یه خان رو که از خون خودش بود به کنیزی بفرسته اما اون نامرد تا دید من کنیزی رو انتخاب کردم و ترجیح دادم کلفت خونه ی مردم باشم تا زن پسرش ، مثل مار زخمی به خودش پیچید و همون روز من رو روانه ی اسکو کرد . از انتخابم ناراضی نیستم و خوشحالم که زن پسر عموم نشدم . اما نمی دونم تا کی می تونم این نوع زندگی رو تحمل کنم . سخته یه عمر خان زاده باش و ملت جلوت دولا راست بشن ، بعد در عرض ی سال بشی کلفت . سرجام هی وول می خوردم و خاطرات خوب و بد گذشته رو مرور می کردم که رقیه گفت : نمی خوای بخوابی؟ از صداش ترسیدم و گفتم : ترسیدم رقیه . تو چرا بیداری؟ خندید و گفت : یه چیزی بگم مسخره ام نمی کنی ؟ گفتم : نه بگو . گفت : لحاف و تشکم بوی خوب می ده و اونقدر تمیزه و نرم شده که خوابم نمی بره . اینبار من خندیدم و گفتم : واقعاً گفت: به خدا . اصلاً نمی دونم چجوری باید بخوابم. دلم براش سوخت . شاید تو گذشته خیلی ناشکری ها کرده بودم که سرنوشتم این شده بود.شاید قسمتم این شده بود تا ببینم یه رعیت زحمتکش چطوری زندگی می کنه.

حدود ده روز از جریان آسلان می گذشت. هنوز مباشر جدیدی برای خان نیومده بود و خودش کارها رو اداره می کرد . شاید هم اعتماد کردن براش سخت شده بود .مشغول شستن ظرفها تو حیاط بودم که دیدم یه نفر تازه وارد ، اجازه ی دیدن خان رو می خواد . در حالی که خودم رو سرگرم کارم نشون می دادم ، همه ی حواسم به مرد تازه وارد بود .لهجه ی جالبی داشت و این نشون می داد اهل اینطرفها نیست. خان بعد از چند دقیقه سر رسید و مرد رو شناخت . بعد از چاق سلامتی ، احوال کسی به اسم جهانگیر خان و همینطور علت اومدنش رو پرسید. مرد جواب داد: حال اربابم خوبه و به شما هم خیلی سلام رسوند . از شما برای مسابقه اسب دوانی که جداگانه بین زنان و مردان خوانین ترک برگزار می شه دعوت کرده و ازتون خواسته حتماً برای تماشای مسابقه تشریف بیارید و اگه سوار کار ماهری هم دارین می تونید معرفی کنید. خان با تعجب پرسید : مسابقه اسب دوانی زنان ؟ مرد گفت : بله خان . از امسال قراره بین زن ها هم مسابقه بذارن. خان خندید و گفت : ضعیفه ها رو چه به اسب دوانی . جهانگیر خان چرا اینکار رو کرده ؟ مرد گفت : سال پیش که شما تشریف نداشتین ، بعد از برنده شدن اسب خان ِ قزوین ، دختر خان خرمدره بلند شد و گفت که می خواد با برنده مسابقه بده . همه اول تعجب کردن و بعضی ها هم مخالفت کردن . اما جهانگیر خان اجازه داد و مسابقه برگزار شد و دختر خان خرمدره مسابقه رو برد . حالا خان تصمیم داره برای امسال مسابقه رو بین زنها و مرد ها جداگانه برگزار کنه و برنده هر کدوم رو دوباره با هم به کارزار بفرسته . خان زمان و مکان مسابقه رو پرسید و مرد رو فرستاد به عمارت مهمانخانه تا استراحت کنه. فکرم بد جور درگیر مسابقه شد. یک سال بیشتر بود که پشت زین ننشسته بودم . دلم هوای اُختای ( به آذری تیز پا ) رو کرد . اسب عزیزم که مونس روز و شبم بود . چقدر دلم می خواست که من هم تو اون مسابقه شرکت کنم . سوار کار ماهری بودم و خیلی به خودم ایمان داشتم . روز بعد، مرد مسافر که با وزوز خدمه ی فضول مطبخ فهمیده بودم مباشر خانِ زنجانه ، از خان خداحافظی کرد و به شهر خودش برگشت.

********************************************** رمان آی پارا قسمت چهارم

منتظر بودم ببینم که خان چه کسی رو برای شرکت تو مسابقه ی زنها انتخاب می کنه . چند روزی گذشت و دیدم خبری نشد. بلاخره طاقتم تموم شد و زجر فلک رو به جون خریدم و وقتی خان کار شمارش طبق ها رو تموم کرد رفتم پیشش. سفت جلوش وایسادم و گفتم : خسته نباشین خان. سرش رو از حساب و کتاباش بیرون آورد و با اخم گفت : چی می خوای؟…………………………………………………………

از بی ادبیش حرصم گرفت و برای اینکه لجش رو در بیارم با همون لحن خودش گفتم : می خوام تو مسابقه اسب دوانی شرکت کنم . چند لحظه با همون چشمهای نافذش که درست عین تایماز بود اما گرد پیری روش نشسته بود ، صامت نگام کرد و بعد گفت : خودت فهمیدی چی گفتی ؟ گفتم : من شنیدم فرستاده ی جهانگیر خان به شما چی گفت . من می خوام تو قسمت زنان شرکت کنم . خان بلند شد و به طرفم اومد . اگه بگم یه لحظه همه ی شجاعتم ته کشید ، دروغ نگفتم . توی چشمام نگاه کرد و گفت : تو فکر می کنی کی هستی کلفت ؟ اگه حرفهای اون مباشر رو شنیده باشی ، باید این رو هم شنیده باشی که گفت ، مسابقه بین خان زاده هاست . تو یه رعیتی . مثل اینکه هنوز برات جا نیفتاده ؟ گفتم: خان شما نماینده ی زن برای فرستادن به مسابقه رو ندارین .جایزه ی این مسابقه خیلی خوبه . در ضمن برنده کلی هم اعتبار کسب می کنه . درسته که من الان به خاطر نامردی عموم خونه ی شما کنیزم اما خودتون هم خوب می دونید خون کی تو رگای من جاریه . خودتون هم می دونید که یه خان زاده همیشه یه خان زاده ست حتی اگه به زمین بخوره . حتی اگه بمیره . خان اخماش رو یه کم وا کرد و گفت : تو چطور فکر می کنی که اگه تو اون مسابقه شرکت کنی ، می بری؟ گفتم : من سوار کار قابلیم . همه ی عمرم سوارکاری کردم و خیلی مهارت دارم . می تونید امتحانم کنید. خان یه کم رفت تو فکر و گفت : بهش فکر می کنم وزیر لب زمزمه کرد : نمی دونم چرا در برابر تو اینقدر کوتاه می یام . واقعاً نمی دونم.

دو روز از زمان درخواستم از خان ، می گذشت و تو این مدت ، خان سرسنگین و درست مثل قبل باهام برخورد می کرد . تقریباً کارهای باغ تموم شده بود و من و رقیه داشتیم می رفتیم که یه کم استراحت کنیم که قباد یکی از کارگرها ، از پشت صدام کرد . وقتی بهم رسید ، بنده ی خدا نفسش بالا نمی اومد . رو کرد به من و گفت : آ ..آی ..آی پارا.. گفتم : یه نفسی بگیر بعد بگو چی شده . یه کم که آروم شد گفت : آی پارا ، خان می خوادت. خدا به دادت برسه دختر. خان زاده و بانو هم هستن . گفتم : من کار اشتباهی نکردم که بترسم . رو کردم به رقیه و گفتم : تو برو منم می یام . آثار ترس رو می شد تو صورت رنگ پریده ی رقیه دید. آروم و با قدمهای استوار به طرف عمارت رفتم . لچکم رو درست کردم که حتی یه تار مو هم دیده نشه . می دونستم بانو حساسه . نباید تحریکش می کردم . یه کم از رویارویی با تایماز واهمه داشتم . بعد از اون اتفاق ، ندیده بودمش. همه ی خدمه ی داخل خونه یه جور ترحم آمیز نگام می کردن . انگار که دارن من رو به مسلخ می برن. از این همه بزدلی و تو سری خور بودنشون حالم به هم خورد . تقه ای به در زدم و با صدای بیا توی خان ، در رو باز کردم . سلام کردم و در رو بستم و بهشون نزدیک شدم . جلوی بانو تعظیم کردم و رو به خان گفتم : با من امری داشتین ؟ خان گفت : چرا فقط جلوی بانو تعظیم می کنی؟ صاحب و خان این خونه منم . ندیدم جلوی من هم کُرنش کرده باشی. گفتم : خم و راست شدن یه زن جلوی یه مرد کار صحیحی نیست . دور از تربیت یه خان زاده ست . من یاد گرفتم ، جلوی مردها ، لطیف نباشم و حرکت اضافی نکنم. برق تحسین رو می تونستم به وضوح تو صورت بانو و حتی خود خان ببینم . برای کم کردن حساسیت بانو ، اصلاً به خان زاده نگاه هم نمی کردم . نمی دونستم در مورد من چی فکر می کنه . خان گفت : من خواسته ی تو رو با بانو در میان گذاشتم . می خواست راجع به این مسابقه سوالاتی ازت بپرسه . رو کردم به بانو گفتم: من در خدمت بانو. بانو تره ای از موهای مواجش رو پشت گوشش فرستاد و چین دامنش رو مرتب کرد و گفت : من به شرطی اجازه می دم تو توی این مسابقه شرکت کنی که قول بدی برنده بشی. اگر برنده نشی و من و خان رو سرافکنده کنی ، تنبیه سختی در انتظارت خواهد بود . تایماز به اسب سواری علاقه ای نداره و ما تا به حال هیچ وقت شرکت کننده ای تو این مسابقات نداشتیم . همیشه تماشگر و مهمان افتخاری بودیم . حالا که از امسال برای زنان هم این مسابقه برگزار می شه و تو ادعا داری که توان شرکت در اون رو داری ، نمی خوام وقتی برای اولین بار تو این مسابقه شرکت می کنیم ، بازنده باشیم و همسران خانهای دیگه مسخره ام بکنن. این موضوع برام خیلی اهمیت داره .می خوام از الان عواقبش رو بدونی و بعد تصمیم بگیری. با اعتمادی که به سوارکاری خودم داشتم گفتم : من قول می دم برنده باشم بانو . اما این برد من منوط به داشتن اسبم اُختایه. اون یه اسب اصیل عربه که برای پدرم از کویت آوردن . اگه بتونید اون رو از عموم بگیرید و من با اون مسابقه بدم ، بردم حتمیه. چشمای بانو برق زد و گفت : می خرمش . بعد رو به تایماز گفت : به کندوان برو و اون اسب رو هر طور شده بخر. موندن تو بحث خانوادگی و تصمیمات اونا رو بیشتر از این جایز ندونستم و با کسب اجازه از اونجا بیرون اومدم . وقتی رسیدم تو اتاق دیدم ، رقیه داره نماز می خونه . نمازش که تموم شد ، نگاهی به سرتا پام کرد و گفت : تو سالمی ؟ در حالی داشتم موهای بافته شدم رو که تاکمرم می رسید رو باز می کردم تا کمی هوا بخورن ، گفتم : مگه قرار بود نباشم ؟ گفت : اونجور که قباد گفت : گفتم الانه که فلکت کنن. مست از حرکت شانه تو موهام گفتم : قباد شلوغش کرده بود . کار خاصی نداشتن . رقیه اخم کرد و گفت : نمی خوای بگی ؟ گفتم : می گم . یه چند روز بهم فرصت بده . اونم که دختر ساکت و کم حرفی بود ، دیگه ادامه نداد.

وقتی جلوی در باغ چشمم به اُختای افتاد ، انگار دنیا رو بهم دادن. اصلاً نفهمیدم افسارش دست کیه. خودم رو بهش رسوندم و بغلش کردم . نازش می کردم و با گریه باهاش حرف می زدم . غرق روزای خوبی شده بودم که یکه و تنها توی دشت باهاش می تاختم . یه کم که آروم شدم ، تازه چشمم افتاد به تایماز که کمی دورتر از من و اُختای ایستاده بود و ابراز احساسات شدید من و تنها مونسم نگاه می کرد . دستم ناخدآگاه به سمت لچکم رفت و از گوشه اش گرفتم و کشیدمش جلو . با چشمای سرخ نگاهش کردم و گفتم : چطور از عموم گرفتینش؟ از تنه ی درختی که بهش تکیه کرده بود ، جدا شد و اومد نزدیکتر و گفت : گرون خریدمش اما بلاخره خریدمش. پسر عموت خیلی دندون گرد بود گیسو کمند . خیلی هم بهت ارادت داشت. وقتی من رو اینجوری صدا کرد ، ناخود آگاه سرم رو بلند کردم و نگاهم رو دوختم بهش . می دونستم از عنوان کردن این اسم منظوری داره. می خواست بهم اولین برخوردمون رو یاد آوری کنه و بگه که هنوز فراموش نکرده . چشمای رنگ شبش به نظر شیطون می اومد . نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم : من یه عذر خواهی بابت اولین برخوردم به شما بدهکارم خان زاده. افسار اُختای رو ازم گرفت وسرش رو به گوشم نزدیک کرد و گفت : فراموشش کن گیسو کمند. از این همه نزدیکی بهش ، شرم همه ی وجودم رو گرفت و شدیداً معذب شدم. تایماز افسار اُختای رو کشید و از در باغ وارد حیاط شد تا اون رو به اصطبل ببره . از اینکه اُختای برگشته بود پیشم ، احساس خوبی داشتم . با یه روحیه ی بهتر برگشتم سر کار و اینبار رقیه رو از این احساس فضولی که چند روزی بود خفه اش کرده بود نجات دادم و جریان مسابقه رو گفتم . داشت از هیجان سکته می کرد . موهای سرش بلند شده بود ولی هنوز در حد پسرانه بود که قیافه اش رو خیلی بامزه تر کرده بود. عصر بعد از اتمام کارم ، از خان اجازه گرفتم که با اُختای سواری کنم . خان همراه بانو ، تایماز و دخترش آیناز با من به دشت اومدن تا سوارکاری من رو ببینن. اولین بار بود که آیناز رو می دیدم . دختری بی نهایت زیبا بود . اگه پاهش فلج نبودن ، مطمئن بودم بهترین خواستگارها رو داشت . منی که به چهرم ایمان داشتم و اون رو معقول می دونستم با دیدن آیناز ، به کل از خودم ناامید شدم. آیناز کمرو و خجالتی به نظر می رسید و لام تا کام حرف نمی زد . بلاخره به دشت رسیدیم و من بعد یک سال و خورده ای دوباره رو زین اُختای نشستم. حسی که تو اون لحظه همه ی وجودم رو گرفته بود رو نمی تونم توصیف کنم . اما می دونم رها شده بودم . رها از همه ی ناملایماتی که اینطور بی رحمانه تو این مدت بهم تحمیل شده بود . تاختم . رها و آزاد تاختم. خودم رو سپردم دست باد . خودم رو سپردم دست قدمهای استوار و برق آسای اُختای وفادارم .

صبح فردای اون روز ، برنامه ی نان پختن به راه بود و با اوضاعی که من می دیدم ، تا شب هم نمی تونستم از زیرش در برم . تو اسکو نان مخصوصی پخته می شه که تو کل ایران بخصوص آذربایجان معروفه و محبوبیت خاصی داره چون هم طرز پختش خاصه و هم نوع گندمی که تو پخت اون استفاده می شه مخصوصه . بسیار خوش طعمه و ماندگاریه طولانی داره. بنابراین از این نوع نان به مقدار زیاد می پزن و تو انبار مخصوص ، انبار می کنن تا به مدت طولانی استفاده کنن. گندمش از نوع گندم زرد تا به آذری ساری بوغدا ست که طعم فوق العاده ای داره . خمیر رو روی یه صفحه ی فلزی قوس دار به اسم ساج پهن می کنن و وقتی دو طرف نان پخته شد ، اون رو خشک کرده و انبار می کنن. برای پختنش افراد زیادی در گیر می شن و کارش سخت و طاقت فرساست اما نتیجه ی خشمزه ای داره . اون روز تا عصر فقط کار بود و کار حتی برای استراحت وسط روز که معمولاً هر روز داشتیم هم ، نرفتیم . از کت و کول افتاده بودم . من عادت به این همه کار سخت نداشتم . درسته همه ی کارها رو به لطف دایه جان یاد گرفته بودم ولی در حد آموزش بود نه اینجوری . مشغول کار بودم که دیدم تایماز داره به طرفم می یاد . جلوی پام ایستاد و بدون اینکه نگام کنه گفت : سریع بیا که باید به تمرینت برسی . آیناز رو با خودمون می بریم . این یعنی اینکه خود اخموش هم می خواد باهامون بیاد. سریع بلند شدم و کارم رو سپردم به یکی از خدمه و راه افتادم . مسیر خونه ی خان تا دشت خرمن دره ، یه کوچه باغ با صفا بود که بوی دیوار های کاه گلیِ آب زده و بوی برگ درختای گردو تمام فضای مصفای اون رو پر کرده بود . اون کوچه باغ من رو عجیب یاد کندوان می انداخت . یاد پدرم . یاد دایه جان و خیلی چیزیهای خوب دیگه . اونقدر غرق فضای زیبای اونجا بودم که گویا بعد از دوبار صدا کردن تایماز ، صداش رو نشنیده بودم . غرق اوهام بودم که دستم از پشت کشیده شد . این حرکت من رو به بدترین شکل از رویا بیرون کشید و به هم یاد آوری کرد حالا کیم و جایگاهم چیه . با تعجب به بازوم که دست تایماز بود نگاه کردم و اون بازوم رو رها کرد و گفت : تو کری؟

عصبانی شدم و گفتم : شما نباید چون پسر خان هستید ، وقت و بی وقت بی هیچ دلیلی به دیگران توهین کنید . گفت : من بی دلیل حرفی نمی زنم . دوبار صدات کردم نشنیدی . مگه فاصله ی ما چقدره ؟ آیناز هم شاهده .درضمن تو هم نباید چون یه زمانی دختر خان بودی ، با خود فکر بی خود کنی که با باقیِ خدمه فرق می کنی و می تونی هر طور خواستی حرف بزنی . مراقب لحنت باش وگرنه می دم زبون درازت رو از حلقومت بکشن بیرون . تو زر خرید پدرمی . مفهمی ؟ رز خرید !! پس حد خودت رو بدون . فکر نکن حالا که پدر و مادرم به خاطر اون مسابقه ی سوار کاریِ مسخره که چند نفر بی کار ترتیبش رو دادن ، بهت میدون دادن ، می تونی هر غلطی دلت خواست بکنی .

اونقدر سریع این توهین ها روپشت هم ردیف کرد که یه لحظه از شوک حرفاش نتونستم پلک بزنم و اون پیش خودش خیال کرد ، خوب دُم من رو قیچی کرده . آیناز ساکت نگاهمون می کرد و می شد فهمید از حرفهای برادرش ترسیده . وقتی چهره ترسیده ی آیناز رو دیدم ، از تایماز بیشتر بدم اومد . چشمام رو که تنفر توشون بیداد می کرد دوختم به چشماش و گفتم : چیه خان زاده ،حسودی می کنی ؟ نکنه از اسب می ترسی؟ انگار که آتیش زده باشم به انبار باروت . افسار اسبی رو که آیناز سوارش رو بود رو ول کرد و خیز برداشت طرفم و گفت : چه گ.و.ه.ی خوردی؟ هـــــــــــــــان ؟ بازوهای لاغرم رو بین دستهای قدرتمند مردانه اش فشرد و صورتش رو تو چند سانتی من گرفت و با خشم به من خیره شد و یکدفعه فریاد زد . تو به چه جرأتی به من گفتی ترسو ؟ هــــــــــــان ؟ دهاتیه بدبخت . تو یه کلفتی که پولت رو دادیم . فکر کردی کسی هستی ؟ می فهمی کلفت یعنی چی بدبخت ؟ یعنی همه جوریه می تونیم ازت استفاده کنیم احمق . حد خودت رو بدون و زبون دراری نکن وگرنه کاری می کنم خودت با دست خودت قبرت رو بکنی . وقتی داشت با نفرت این حرفهای تلخ رو بهم می زد از هرم نفس هاش که مستقیم به صورتم می خورد مشمئز شدم . ازش متنفر شدم . از خود ضعیفم متنفر شدم . تا به حال اینطور خودم رو حقیر حس نکرده بودم . نتونستم جلوی اشکی رو که چشمم رو می سوزوند رو بگیرم . قطره ی سمجی از چشمم رو گونم چکید . هنوز با نفرت من رو نگه داشته بود خیره شده بود تو چشمام . نمی دونم با دیدن اشکم بود یا غلبه ی حس تنفرش که دستاش شل شد و بازوهام و که حالا می دونستم حتماً کبود شدن رو ول کرد و پشتش رو کرد به من و رفت طرف اسب آیناز . همونطور بی حرکت وسط کوچه باغی که تا چند لحظه ی پیش احساس خوبی رو به من تزریق کرده بود و حالا از همه ی بوهای خوبش بدم اومده بود ، ایستادم . تایماز همه ی شخصیت ، غرور و انسانیت من رو با چند جمله به باد داده بود . حرکتی به خودم دادم و بدون اینکه به این دو خواهر و برادر نگاه کنم ، افسار اُختای رو دستم گرفتم و راه افتادم . شور و شوقم برای سواری که بعد از یه روز سخت کاری ، من رو سر پا نگه داشته بود ، دود شد رفت هوا . مغموم به خرمن دره رسیدیم . تو همون جای دیروری توقف کردم و سوار اُختای شدم و تاختم . تاختم تا راحت تر گریه کنم . من پشت این چهره ی مغرور ، دختری هفده ساله بودم که بعد از مرگ عزیزانش ، خیانت نزدیکانش و آوارگی اش ، همه ی سرمایه اش حس زیبای زن بودنش بود . حس لطیف بودن و دست نیافتی بودنش بود . تایماز با چند جمله گند زده بود به همه ی دار و ندارم . مثل برق می تاختم و مثل ابر گریه می کردم . اون روز خسته بودم از همه ی دنیا خسته بودم . وقت برگشتن ، تایماز رو حتی نگاه هم نمی کردم . آیناز رو بهم گفت : تو خیلی ماهری آی پارا . من سواری تو رو دوست دارم .وقتی تو می تازی حس می کنم رها می شم . لبخند کم جونی بهش زدم و گفتم : شما لطف دارین خان زاده . من لایق این تعریف خالصانه نیستم . لبخند زیبایی زد که زیبایی چهرش رو بیشتر کرد و بعد آروم گفت : از برادرم دلگیر نباش . بعداً بهت می گم چرا اونطور عصبانی شد . لبخند زورکی بهش زدم و سرم و انداختم پایین که ادامه نده . برام مهم نبود تایماز چرا اونطوری کرد . مهم این بود که روشنم کرد من کجام.

********************************************

رمان آی پارا قسمت پنجم

وقتی مغموم و گرفته به اتاقم برگشتم ، رقیه با دیدنم خشکش زد . معلوم بود قیافه ام خیلی داغونه که دختر بینوا اون شکلی زل زد بهم . لچکم رو از سرم باز کردم و شروع کردم به درآوردن لباسام که از صبح بوی اجاق گرفته بود . رقیه اومد پیشم و شروع کرد به بازی کردن با گیسام . می دونست این کار رو خیلی دوست دارم و آرومم می کنه . آروم گفت : نمی خوای بگی چی شده آی پارا ؟ گفتم : رقیه کنیز و کلفت یعنی چی ؟ با تعجب نگام کرد و گفت : تو نمی دونی ؟ گفتم : بگو . می خوام از تو بشنوم………………………………… سرش رو انداخت پایین و گفت : یعنی وسیله . یعنی خونه . یعنی اسب . یعنی زمین . یعنی هر چی که با پول خریده باشن . اینجا خدمه زیاد داره . اما همه کنیز نیستن !!!. بعضی ها فقط کارگرند . خودشون زندگی دارن . اینجا نشد یه جا دیگه . اما من و تو خیلی های دیگه، کلفت این خونه ایم یعنی تا آخر عمر مال این خونه ایم تا جسدمون از اینجا بره بیرون . چشمام رو بستم و بی هوا شروع کردم به بلند بلند گریه کردن . رقیه ترسید و من رو به آغوش کشید و گفت : چی شده باجی ؟ چرا اینطوری می کنی ؟ کسی کاری کرده ؟ بعد یه دفعه من رو از خودش جدا کرد و زل زد تو صورتم و با وحشت گفت : نکنه باهات کاری کردن ؟ نکنه به بهانه کلفت بودن اذیتت کردن ؟ نای حرف زدن نداشتم . اصلاً زبونم نمی چرخید که حرف بزنم . سرم رو به اطراف تکون دادم که یعنی نه . نفسی از سر آسودگی کشید و گفت : یه لحظه ترسیدم . بگو دیگه آی پارا ! چرا اینقدر دمغی؟ گفتم . همه ی دردهایی که از روز ورودم به این خونه کشیده بودم رو گفتم . گفتم از رنج دختریکه تا چند وقت پیش همه اسمش رو با احترام به زبون می آوردن . گفتم : از زخم های دختری که هم خونِش چطور از هستی ساقطش کرد و اون رو خوار و ذلیل یه عده تازه به دوران رسیده کرد . گفتم : از حس حقارتی که با تمام وجودم از حرفهای تایماز حس کردم . گفتم از همه ی غصه هام ، که پشت نقاب غرور و بی احساسیم قایم کرده بودم. همه رو ریختم رو دایره. یه کم که حرف زدم و همزمان رقیه موهام رو نوازش کرد . خوابی آرام مهمون چشمام شد و دیگه هیچی نفهمیدم . صبح با یه حس بهتر از خواب بیدار شدم. چقدر درد دل می تونه آدم رو آروم کنه . با خودم عهد کردم ضعفی رو که روز قبل به خاطر اراجبف پسر خودخواه خان به همه وجودم چیره شده بود رو از خودم دور کنم و بشم آی پارایی که پدرش معتقد بود بزرگتر که بشه ،به راحتی می تونه همه ی املاک آبا و اجدادیش رو به خوبیِ یه مرد اداره کنه . با خودم گفتم : آی پارا نیستم اگه پوز این پسر ننر رو به خاک نمالم. فهمیده بودم از اسب می ترسه . حتماً یه دلیل محکمی باید پشت این ترس باشه . باید می فهمیدم و کی بهتر از آیناز . اون از نقطه ضعف من بهم زخم زده بود . باید زخمش رو با زخم جواب می دادم . حالا که خان و همسرش اینقدر به سوارکاری علاقه دارن و پسر بی دست و پاشون از اسب می ترسه . چه فرصتی بهتر از این ؟ صبحم رو با توکل به خدا شروع کردم و رفتم مطبخ. کارهای روزمره ام رو انجام می دادم که یکی از خدمه ی داخل عمارت اومد تو مطبخ و گفت : آی پارا آیناز خانوم کارت داره . گفته زودی بری پیشش. ظرف سیب زمینی های رو که تا نصفه پوست کنده بودم و سپردم به یکی از خدمه و همراه اون دختر راهی عمارت شدم . دختر پشت در اتاق آیناز از من جدا شد و من بعد از یکمی مکث در زدم و با اجازه ی آیناز وارد اتاقش شدم . اتاقش خیلی بزرگ و در عین حال زیبا بود .تخت خواب قشنگی داشت که دورش رو پرده های زیبای از جنس حریر پوشونده بود . تا به حال چنین تختی ندیده بودم . یکی دو بار با پدرم خونه ی چند تا از دوستاش تو تبریز که همگی ثروتمند بودن و القاب دهن پرکنی داشتن شب رو مهمون بودم ، اما اونجا هم یه همچین جبروتی ندیده بودم . خیلی از اتاق بانو بهتر بود. نمی دونم قیافه ام چقدر شوکه به نظر می رسید که آیناز با لبخند گفت : قشنگه نه ؟ به خودم اومدم و گفتم : چی خان زاده ؟ گفت : اتاقم . گفتم : بله . خیلی زیباست . خوشگل خندید و گفت : بیا کنار تختم . تو که خودت خان زاده ای ، نباید خیلی برات تازگی داشته باشه . از اینکه اون من رو به چشم یه کلفت نمی دید خوشحال شدم . کنارتختش ایستادم و گفتم : اما اتاق من کجا اتاق شما کجا!!! گفت : بشین رو تختم .حس کردم ، یه لحظه غمگین شد و ادامه داد: من زیاد از تختم پایین نمی یام . واسه همینه که مادرم اینو برام از فرانسه سفارش داده ، تا حداقل تمام روزم رو تو یه همچین تختی بگذرونم . نگاهی به پاهاش کردم که از نظر ظاهر عادی به نظر می رسید و گفتم : از وقتی دنیا اومدین اینجوری بودن ؟ گفت : نه . دیروز برادرم در حقت بی انصافی کرد و بدجور باهات حرف زد . امروز ازت خواستم بیای اینجا تا علت رفتار تایماز رو برات بگم که بی ربط به پاهای من هم نیست. چهرم در هم رفت و سرم رو انداختم پایین که آیناز گفت : به دل نگیر ازش آی پارا . گفتم :به دل نگرفتم خان زاده . دوباره لبخندی زد و گفت : آره از قیافه ی تو هَمت معلومه.
کتابی که دستش بود رو گذاشت کنار و گفت : من بیست سالمه .وقتی پنج ساله بودم و تایماز سیزده ساله ، پدرم یه اسب اصیل ترکمنی برای تایماز خرید که بی نهایت زیبا بود. من اجازه نداشتم سوار اون اسب بشم ، چون کوچیک بودم . یه کره اسب هم بود که خان بابا برام خریده بود . من فقط اجازه داشتم سوار اون بشم اونم نه تنهایی . حتماً باید مِهتر همراهیم می کرد . کره ام رو که اسمش رو گذاشته بودم زرتاک خیلی دوست داشتم . یه مادیون خوشگل بود. اما وقتی تایماز صاحب اون اسب زیبا شد ، دیگه سواری با زرتاک بهم مزه نمی داد. بلاخره با ناز و عشوه تونستم برادرم رو که عاشقانه دوستم داشت مجبور کنم من رو هم با خودش سوار زُمُرد بکنه. تایماز نتونست در برابر من مقاومت کنه و یواشکی زمرد رو برداشت و با هم به خرمن دره رفتیم تا سواری کنیم. دو دور با هم سواری کردیم ، اما دور آخر به تایماز التماس کردم که اجازه بده خودم به تنهایی سوار زمرد بشم . تایماز برخلاف میلش قبول کرد و من تنهایی سوار شدم . کمی با زمرد تاختم و برگشتم سمت تایماز . چند متری مونده بود که برسم به تایماز ، یه مار اومد جلوی زمرد و اون ترسید و جفت پاهاشو بلند کرد و من از پشتش افتادم رو زمین. اشک تو چشمای آیناز جمع شده بود. دلم برای هر دو شون سوخت .سر آیناز رو تو بغلم گرفتم و گذاشتم دلش رو سبک کنه . یه کم که آروم تر شد ، در حالی که هنوز تو بغلم بود ،گفت : تایماز خودش کوچک بود . فکر کن یه اسب رم کننده ، یه مار سمی و خواهرش که اسب افتاده و تکون نمی خوره . تا خواسته بود از شوک صحنه ای که دیده بود در بیاد ، مار نیشش زده بود و اونم بی هوش شده بود . وقتی بیدار شدم که دو روز از بستری شدنم تو مرض خونه ی تبریز می گذشت. تایماز و هم همونجا برده بودن . حال تایماز بعد از اینکه بهش پادزهر دادن بهتر شد ، اما هر دو پای من شکسته بود و ماهها تو گچ بود ، بعد از باز کردن گچ ها ، نتونستم حرکت کنم . پدر و مادرم خیلی تلاش کردن و حتی تهران هم رفتیم اما باز افاقه نکرد که نکرد . تیمور خان عموی کوچکم که تو فرانسه ست و این تخت رو برام فرستاده ، بارها گفته که اونجا بریم . می گه اونجا دکترهای خوبی داره اما خان بابا دیگه راضی به آلاخون والاخون کردن ما نیست و می گه اگه خوب شدنی بود ، همین جا خوب می شد.

آیناز سرش رو از سینم جدا کرد و گفت : از اون زمان به بعد که همه با زبون بی زبونی تایماز رو مقصر دونستن ، اون از اسب و اسب سواری متنفر شد. همه می گفتن ، اون نباید عقلش رو می داد دست من . اما من خیلی به این موضوع فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که قسمت من این بوده و هیچ کس مقصر نیست . تایماز خیلی خودش رو عذاب می ده و هنوز هم ته نگاهش عذاب وجدان رو می بینم . اما من سرنوشتم رو راحت قبول کردم و مشکلی باهاش ندارم . آیناز زل زد تو چشمام و گفت : می دونی آی پارا تو اولین کسی هستی که اینطور ماجرا رو براش گفتم . یه چیزی تو وجود تو هست که من رو جذب می کنه . حس می کنم یه خواهر پیدا کردم . البته نمی خوام مامان چیزی بدونه . اون یه کم به روابط من با خدمتکارا حساسه . اما تو به نظر من خدمتکار نیستی . تو رفتار تو اصالت موج می زنه. لبخندی زدم و گفتم : شما به من لطف دارین خان زاده. آیناز گفت: شنیدم سواد داری. گفتم : بله اکابر خوندم .خوندن نوشتن بلدم . گفت : دوست داری کتاب بخونی؟ با ذوق گفتم : عاشق کتابم . اما عموم وقتی اموال پدرم و تصاحب کرد همه ی کتابام رو آتیش زد. آیناز به قفسه ی کتاباش اشاره کرد و گفت : هر کتابی خواستی می تونی برداری و بخونی . من به تحصیل زن جماعت اهمیت می دم و دوست دارم زن ها هم سری تو سرها در بیارن . من اینجا درس نخوندم .عمم تبریز زندگی می کنه . من مدرسه ی ملی تبریز درس خوندم . تابستونها اینجا بودم و زمستونها می رفتم تبریز. اما اگه تو علاقه داشته باشی ، می تونم بهت درس بدم تا فقط موقع امتحانات بری امتحان بدی. چیزی رو که می شنیدم نمی تونستم باور کنم . درس خوندن و دیپلم گرفتن برای من دست نیافتنی ترین رویا بود که حالا داشت واقعی می شد . اشک شوق چشمام رو پر کرد . دست های آیناز رو گرفتم تو دستام و گفتم : راست می گین خان زاده ؟ لبخند شیرینی زد و گفت : من هیچ وقت دروغ نمی گم. دستاشو بوسیدم و گفتم : این لطف شما رو هرگز فراموش نمی کنم . آیناز گفت : اشکاتو پاک کن و این کتاب رو بگیر بخون ببینم سطحت چجوریاست. کتاب رو گرفتم دستم و گفتم : چرا اینقدر به من خوبی می کنید خان زاده ؟ طره ای از موهاشو داد عقب و گفت : اسم دختری به گوشم خورد که برای داشتن موهاش ، روی پدر مقتدر و برادر مغرورم چاقو کشیده بود . اسم دختری رو شنیدم که دزدی آسلان رو و کرده بود . اسم دختری رو شنیدم که می خواست تو مسابقه اسب دوانی شرکت کنه . اینا تو این خونه بی سابقن. تو یه جورایی خود منی. منی که اگه الان پاهام سالم بود ، خیلی از بی عدالتی را بر می داشتم . خیلی از دزدی ها رو رو می کردم و دست خیلی از زنا رو می گرفتم .من از پدرم شنیدم که در ازای کاری که کردی چی ازش خواستی . من با کمک به تو دارم به خودم کمک می کنم . چشمامو بستم و زیر لب یه بسم الله گفتم و کتاب رو باز کردم . بیشتر از یه سال بود که یه خط کتاب هم نخونده بودم . یه صفحه که خوندم ، آیناز گفت : کافیه . وضعت خیلی بهتر از چیزیه که تصور می کردم . من با تایماز حرف می زنم و ازش می خوام کمکم کنه که مامان رو راضی کنیم .خان بابا اونقدر درگیر کار املاکش هست که خیلی به مسائل داخل عمارت کاری نداره . مادرم مسئول اداره ی اینجاست . گفتم : اما برادرتون از من خوشش نمی یاد .ممکنه سنگ اول رو اون جلو پاتون بندازه . ملیح خندید و گفت : نه !!! نیگا به ابروهای گره کردش نکن . اون خیلی فکرش بازه . تحصیل کرده ی فرانسه ست و دروغ نگفتم اگه بگم فقط به خاطر بودن کنار من موقعیت عالی اونجا رو گذاشته و برگشته اینجا . همینه که بعضی وقتها ناراحتم می کنه . نمی خوام به خاطر یه خطا تو بچگی ، آینده ی خودش رو نابود کنه . خیلی باهاش حرف زدم که برگرده و یه زندگی بهتر شروع کنه اما مرغش یه پا داره .منم از سر لجبازی باهاش ، واسه درمون پام اونجا نمی رم . اونم اصرار داره برم دکترهای اونجا رو هم امتحان کنم اما چون اون حرف من رو گوش نمی ده منم به حرفش گوش نمی دم . آیناز بی مقدمه گفت : راستی داداشم بهت می گه گیسو کمند . می دونستی؟ گفتم : بله ایشون یکی دوبار من رو اینجوری صدا کردن . گفت: راستش اونم از خدمتکارای کله کچل این خونه بدش می اومد و در ضمن دلش هم براشون می سوخت . واقعیتش از جسارت تو خوشش اومده . اینجام وقتی حرف تو پیش بیاد همینجوری صدات می کنه که کفر مامان رو دربیاره. آیناز کتاب رو گرفت وگفت : بلند شو لچکت رو باز کنم ببینم موهاتو . می خوام ببینم ارزش این همه گرد و خاک کردن رو داشت ؟ بعدش بلند خندید. از اینکه اول و آخر جمله هاش ربط و بی ربط می خندید خیلی خوشم اومده بود . آدم وقتی باهاش بود شاد می شد . بلند شدم و لچکم رو گذاشتم کنار . بعد موهای بافته ام رو هم از هم باز کردم و گفتم : شاید خیلی زیبا نباشن اما یه زن بدون مو خیلی زشت می شه خان زاده . اینطور نیست ؟ گفت : خدا پدرت و رحمت کنه . شنیدم به مادرم گفتی عاشق موهات بود و واسه همین اینقدر روشون حساسی؟ گفتم : بله . گفت : حق داشت . خوشحالم این ابریشم ها رو ندادی دست جلادی مثل آسلان. از تعریفش خیلی کیف کردم اما این کیف کردن چند لحظه بیشتر طول نکشید . چون باز شدن در همان و خشک شدن من وسط اتاق همان. ******************************************* رمان آی پارا قسمت ششم

هر سه مون چند ثانیه خشک شدیم . اما تایماز خودش رو زودتر پیدا کرد و با صدای وحشتناکی که از عصبانیت می لرزید گفت : اینجا چه خبره ؟ این کلفت با این سرو شکل اینجا چه غلطی می کنه آیناز ؟ سریع لچکم رو که رو زمین پهن شده بود رو برداشتم وهمونطوری بی نظم انداختم رو سرم . تایماز در اتاق رو پشت سرش بست و اومد تو اتاق و رو به آیناز گفت : بهتره توضیحت قانع کننده باشه چون هم خودت هم این کلفت حسابی تنبیه می شین. آیناز با همون صدای گرم و گیرا و مسحور کننده گفت : داداش گلم چرا اینقدر عصبانی می شی؟ من از آی پارا خواستم بیاد اینجا ببینم چقدر سواد داره………………………………………………………….

این من بودم که خواستم موهاشو که به خاطرش روز اول گرد و خاک کرده بود رو ببینم . آی پارا هیچ تقصیری نداره . تایماز گفت : سواد این کلفت به تو چه ربطی داره ؟ موهای پر شیپیشش رو می خوای چیکار؟ تا آیناز خواست دهن باز کنه و جواب برادر گستاج و بی ادبش رو بده ، گره لچکم ر و محکم کردم و چند قدم به تایماز نزدیکتر شدم و گفتم : آهای خان زاده !!! تایماز با تعجب برگشت سمت من و تا نگاهش رو متوجه خودم دیدم گفتم : چیه هی کلفت کلفت می کنی ؟ فکر کردی چون اون روز تو خرمن دره جوابت رو ندادم ، لالم ؟ یا حرف تو ، حق بوده که جواب ندادم ؟ این که الان قدرت دست توه و کلفت کلفت می کنی و مردونگی رو تو صدای کلفتت می بینی وسر دو تا زن هوار هوار می کنی ، کار شاقی نیست . ببینم اگه ورق برگرده و روزی تو و امثال تو بشین نوکر کسی مثل من ، باز همینجوری صدا کلفت می کنی ؟ فکر نکن منم مثل بقیه ام ها ؟ نه . من تو سری خور بزرگ نشدم . با اینکه زنم ، گردنم بره ، غیرتم نمی ره . منم تا چند وقت پیش کسی بودم واسه خودم . یه ایل جلوم دولا راست می شدن و خان زاده ، خان زاده از دهنشون نمی افتاد . هیجان زاده چند قدم دیگه به طرفش برداشتم و رخ به رخش ایستادم و گفتم : اگه نامردای مرد نمایی مثل جنابعالی ، حقم رو ناحق نمی کردن و همه چیزیم رو نمی گرفتن ، الان وضعم این نبود که یه تازه به دوران رسیده ای مثل شما برام هی کلفت کلفت راه بندازه . واسه اومدنم به این اتاق و این حرفهایی هم که بهتون زدم برای هر تنبیهی حاضرم . در ضمن موهای من از موهای تو یکی تمیز تره این و مطمئن باش. حرفهام که تموم شد ، فرصت هیچ حرفی رو بهش ندادم و سریع از اتاق اومدم بیرون و اجازه دادم روی دیگه شخصیتم خودی نشون بده و اشکام جاری بشن.

تا رسیدن به مطبخ اشکام رو پاک کردم و سعی کردم با یه قیافه ی عادی به کارم برسم . خوشبختانه رقیه و چند نفر دیگه از کارگرها ، ته باغ مشغول شستن لباس بودن و اونجا نبود که هی من رو سوال پیچ بکنه . واقعیتش یه کم از عواقب تند حرف زدنم با تایماز می ترسیدم . یکی از تنبیه های سخت اینجا که از کارگرها شنیده بودم این بود که یه دیگ مسی رو همینطور خالی خالی می ذارن حسابی داغ بشه بعد بر می گردونن رو سر فرد خاطی . واقعاً دود از کَلَش بلند می شه . حاضر بودم جلوی جمع فلکم کنن اما اینکار رو نکن. تنها امیدم به آیناز بود که بتونه برادر کله پوکش رو آروم کنه و هی به خودم می گفتم : می مردی زبون به دهن می گرفتی و می ذاشتی آیناز حرف بزنه ؟ حالا مثلاً اینا رو گفتی ، خوب شد ؟ حالا که اومد حسابت رو رسید ، معلوم می شه چند مرده حلاجی . ناهار رو درست کردیم و چیدیم تو دوری های مخصوص و فرستادیم داخل عمارت ، یه کم فرصت استراحت پیدا کردم . سریع دولقمه ناهار تو همون مطبخ خوردم و خودم رو رسوندم به اتاق که یه کم استراحت کنم . شوخی نبود درست کردن غذای این همه خدم و حشم ، کمر می خواست . تازه دراز کشیده بودم که در اتاقم باز شد و گل صبا یکی از خدمتکارای اتاق بغلی اومد تو و گفت : آی پارا خان زاده بیرون منتظرته. قلبم داشت می اومد تو دهنم . لچکم رو تا جایی که می تونستم کشیدم جلو و رفتم بیرون الونک کاه گلیمون. تایماز در حالی که افسار اختای رو دستش گرفته بود ، بیرون زیر سایه درخت بزرگ گردو ایستاده بود و با پاش داشت سنگ ریزه ها رو شوت می کرد . با فاصله ازش وایسادم و گفتم : سلام. برگشتم طرفم و با ابروهای گره کرده گفت : تو مگه مسابقه نداری؟ این اسب رو با این قیمت نخریدم که تو بگیری بخوابی و اون تو اصطبل پاهاش خشک شه . یه ماه بیشتر تا مسابقه نمونده. ده روزش رو هم تو سفریم تا برسیم اونجا . پس زود باش باید بریم تمرین . نمی دونم چرا موش شده بودم .همه ی شجاعتم رو جمع کردم تو صدام و گفتم : آیناز خانوم نمی یان ؟ نیشخندی اومد گوشه ی لبش و گفت : چیـــــه خانـــــــــ زاده ؟ از من می ترسی؟ خان زاده رو جوری مسخره ادا کرد که اگه می گفت کلفت ، شرف داشت به خدا . گفتم : نه واسه چی باید بترسم ؟ همینطوری پرسیدم. اومد جلو تر و با هر قدم اون ، من سرم پایین تر می اومد. سرم پایین بود که چکمه های براقش رو درست جلوی گیوه های وصله پینه شده ی خودم دیدم .دستش رو آورد بالا و چونم رو گرفت تو دستش و محکم جوری که دردم بیاد ، سرم رو آورد بالا و زل زد تو صورتم و گفت : ببین دختر !!! خوب حواست رو جمع کن که دیگه حتی اگه خواهرم هم التماسم هم بکنه از گناهت نمی گذرم . این بار به خاطر خواهرم ازت گذشتم . تو هر کی که بودی ، الان کلفت این خونه ای . هر وقت هم تو شدی ارباب و من نوکرت ، هر گ. و ه .ی خواستی بخور. الان من اربابم پس بهتره حواست به رفتار و زبونت باشه . از وقتی اومدی اینجا ، کلی بی قانونی کردی و قوانین آبا و اجدادی این خونه رو زیر پا گذاشتی . نمی دونم پدرم چرا در برابرت کوتاه می یاد و مادرم قبولت داره و خواهرم ازم می خواد کمکت کنم که درس بخونی . شاید جادو گر باشی و همه ی اهالی این خونه رو یه جورایی طلسم کرده باشی ، اما بدون جادوت رو من بی اثره . چون من عقلم بیشتر از احساسم کار می کنه .من خیلی اینجا نمی مونم . بعد از اون مسابقه ی مسخره می رم تهران . بهتره تا اون موقع زیاد به پرو پام نپیچی که خیلی بد می بینی. همه ی این جملات رو در حالی که هر لحظه دندوناش رو بیشتر به هم فشار می داد و فشار دستش رو روی چونم ، مضاعف می کرد ، به زبون آورد . از چشمای مشکی براقش آتیش می بارید و تو صداش تنفر بیداد می کرد . وقتی این همه خشم رو دیدم ، با خودم عهد کردم برا خاطر سلامت خودم هم که شده ، زیاد به پر و پای این وحشی فرنگ رفته نپیچیم . حرفاش بوی حقیقت می داد و من رو مطمئن می کرد ، دفعه ی بعدی وجود نداره . یه کم که تو صورتم دقیق شد تا تاثیر حرفاش رو ببینه و ظاهراً هم موفق شد ، چونم رو که فکر می کردم از درد بی حس شده رو ول کرد و گفت : چشمی ازت نشنیدم . سر به زیر در حالی که با دستم چونم رو ماساژ می دادم گفتم : چشم گفت : خوبه . راه بیفت . من کلی کار دارم.
در طول مسیر رفت و برگشت به خرمن دره ، هیچ کلامی بین من و تایماز رد و بدل نشد . دیگه از اون کوچه باغ خوشم نمی اومد . من رو یاد حرفهای مشمئز کننده ی تایماز می نداخت . این پسر جذاب و تنومد و درعین حال سگ اخلاق خان ، زندگی سختم رو برام سخت تر می کرد. نمی دونستم در مورد پیشنهاد آیناز برای تحصیل من ، چه نظری داره و آیناز تونسته این تیکه یخ رو راضی کنه یا نه . برای فهمیدن جواب سوالاتم باید آیناز رو می دیدم. ولی تا خودش نمی خواست نمی تونستم برم دیدنش. فردای اون روز ، دوباره از طرف آیناز اومدن که برم پیشش. دل توی دلم نبود . همونجا نذر کردم اگه تونسته باشه تایماز رو راضی کنه که واسه درس خوندن من نه نیاره ، یه هفته روزه می گیرم . وارد اتاق آیناز که شدم دیدم ، مثل دیروز روز تختش نشسته بود . بی توجه به اطراف ، در رو پشت سرم بستم و سلام کردم . آیناز با خوشرویی جوابم رو داد و گفت : وای آی پارا این چه کاری بود دیروز کردی؟ من جای تو داشتم از ترس سکته می کردم. گفتم : من رو ببخشید که جلوی شما به برادرتون توهین کردم ، اما ایشون هم خیلی من رو تحقیر می کنه . نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. گفت : نظرت در مورد برادرم چیه ؟ گفتم : من چه نظری می تونم راجع به خان زاده داشته باشم. گفت : خوب می خوام بدونم به نظرت چجور آدمیه؟ یه لحظه یاد جذبه ی دیروز تایماز و خشونتش افتادم و بی اختیار گفتم : خوب ، خشن و مغرور و خود بزرگ بینه . آیناز بلند خندید و گفت : حاضری جلوی خودش هم اینا رو بگی ؟ سریع گفتم : نه نه خانوم تو رو خدا من رو با ایشون در نندازین . دیروز عصر اونقدر باهام بد حرف زد که نزدیک بود قبض روح بشم. حسابی باهام اتمام حجت کرد . راستی نظرشون راجع به درس خوندن من چیه ؟ گفت : تو چی فکر می کنی ؟ گفتم : به نظر من گفته نه . بعد صدام رو کلفت کردم و گفتم : کلفَت رو چه به درس خوندن . همین خوندن نوشتن رو هم که بلده ، بره خداشو شکر کنه. یه دفعه صدای تایماز رو از پشت سرم شنیدم که گفت : کجای صدای من اینطوریه ؟ اگه به حسی که اون موقع داشتم ، بگن مرگ ، من فی الواقع مُردم. هم از شنیدن یکباره ی صداش و هم وجود خودش اونجا که نشون می داد همه ی تفاسیر من رو شنیده بود ، در جا قبض روح شدم . دستام عرق کردن و اگه بگم کم مونده خودم رو خیس کنم ، دروغ نگفتم. آروم برگشتم طرف تایماز و سر به زیر گفتم : سلام . از کنارم رد شد و پیش آیناز نشست و گفت : خوب بلبل شده بودی ؟ چرا نطقت کور شد؟ حالا دیگه ادای من رو در می یاری؟ دیروز مگه با تو اتمام حجت نکرده بودم که پا تو کفش من نکنی ؟مثل اینکه توبه ی گرگ مرگه . حالا که خوب دمت رو چیدم حساب کار دستت می یاد. همونطور که داشتم با ریشه ی لچکم بازی می کردم گفتم : قرار شد دور و بر شما نباشم . من که نمی دونستم شما اینجایین وگرنه اون حرفا رو نمی زدم . تایماز غرید : هنوزم زبونت درازه. آیناز گفت : بسه داداش . قبض روح شد طفلک. بعد رو به من ادامه داد: تایماز قول داده کمکمون کنه . تایماز پاشو انداخت رو پاش و گفت : من همچین حرفی نزدم . آیناز دست داداشش رو گفت : داداشـــــ!!! اذیت نکن دیگه . خودت گفتی می پرسی ببینی چیکار می شه براش کرد . تایماز گفت : فقط می پرسم. هیچ قول دیگه ای نمی دم . هنوز زخم چاقو و زخم زبونهایی که زده رو فراموش نکردم . آیناز رو به من گفت : من دیشب با خان بابا حرف زدم . بهش گفتم می تونه تو حساب کتابها و کارهایی که قبلاً آسلان براش انجام می داد ، از تو کمک بگیره . اونم چون الان دست تنهاست چیزی نگفت . راضی کردن مامان هم با بابا. اونقدر خوشحال شدم که ناخودآگاه جلوی پای آیناز زانو زدم و دستش رو بوسیدم و گفتم : ممنون خان زاده لطفتون روهرگز فراموش نمی کنم . تایماز زیر لب گفت : اینطور حرف زدن رو بلد بودی ؟ من فکر می کردم فقط پاچه می گیری. یه لحظه موقعیتم یادم و با غیظ برگشتم طرفش که یه چیزی بگم که دیدم تایماز با یه پوزخند داره نگام می کنه . نگاه من رو دید گفت : آ آ مواظب باش زبونت بی موقع باز نشه که همه ی کاسه کوزه ات رو می ریزم به هم ها . من به احترام یه دونه آبجیم دارم همچین خبط بزرگی می کنم و منتظرم یه گزک دستم بدی که همه چی رو خراب کنم . انگار با این حرفاش لبام رو به هم دوختن . همچین رو هم فشردمشون که یه وقت بی اجازه وا نشن. آیناز گفت : بلند شو آی پارا. دوست ندارم اینطوری ببینمت . تو یه جورایی با شجاعتت برام اسطوره ای . نمی خوام رو زمین ببینمت . بلند شو و به این پدر و داداش من نشون بده من اشتباه نکردم . بلند شدم و قدر شناسانه نگاهش کردم و گفتم : همه ی تلاشم رو می کنم خان زاده
بعد از اون روز ، تا دو مونده به روز حرکت به زنجان ، طرفهای عصر همراه آیناز و تایماز و بعضی وقتها ، بیگم خاتون برای تمرین به خرمن دره می رفتم . تایماز نسبتاً ملایم تر شده بود و کمتر من رو با الفاظ تحقیر آمیز صدا می کرد ، ولی هنوز هم اون نگاه از بالا به پایینش آزارم می داد. هر بار که با آیناز حرف می زدم ، حس می کردم درِ یه دنیای جدید به روم باز می شه . این دختر با همه ی آدمهایی که تو زندگیم دیده بودم فرق داشت . هر روز سر نماز شفای پاهای آیناز رو از خدا می خواستم . نمی دونستم راجع به درس خوندم ، تایماز تونسته کاری بکنه یا نه ؟ آیناز که اظهار بی اطلاعی می کرد و می گفت : اگه خبری بشه حتماً خودش می گه و نمی خواست سوال کنه . منم اونقدری ازش حساب می بردم که حرفش رو پیش نکشم. واقعیت این بود که من هر کی که بودم و هر گذشته ای که داشتم خونه ی اونا به قول خودش یه کلفت بودم. اینکه اون زمان دخترها بخوان درس بخونن و برن مدرسه ، هنوز جای بحث داشت و خیلی ها اون رو خلاف شرع می دونستن. چه برسه به اینکه یه کلفت رده پایین بخواد یه همچین کاری بکنه . وقتی به این چیزها فکر می کردم ، به کل نا امید می شدم که این کار شدنی باشه. مدرسه ای هم که آیناز درش درس خونده بود و دیپلم گرفته بود ، مدرسه ملی بود یعنی پولی بود به قول معروف دولتی نبود . مدارس دولتی اون زمان به پسرها اختصاص داشت . آیناز می گفت که اگه تایماز بتونه آشنا پیدا کنه که از من یه امتحان بگیرن و اجازه بدن به جای خوندن ابتدایی از دبیرستان شروع کنم ، اونطوری هم هزینه اش کمتر در می یاد و هم من زودتر دیپلم می گیرم . می گفت اگه این کار شدنی باشه ، خودم باهات کار می کنم و بهت درس می دم تا آماده ی امتحان بشی. دو روز مونده بود به زمان حرکتمون که ازم خواستن به دیدن بیگم خاتون برم . لباسام رو مرتب کردم و لچکم رو کشیدم جلوتر و رفتم به دیدنش. تقه ای به در زدم و با کسب اجازه وارد شدم . لباس زیبایی پوشیده بود که وقار و زیباییش رو چند برابر کرده بود . نگاهی به سرتاپام کرد و گفت : برای مسابقه حاضری؟ گفتم : اگه خدا بخواد بله. گفت : صدات کردم تا این لباسها رو امتحان کنی. این گیوه ها رو هم بپوش ببینم اندازه ات هست یا نه .من تو رو یه خان زاده معرفی می کنم و دوست ندارم ظاهر و مهمتر از همه رفتارت خلاف این رو نشون بده . اونجا که رفتیم از کنار من تکون نمی خوری و بی اجازه ی من حرف نمی زنی . گفتم : چشم بانو . همه ی سعی ام رو برای حفظ آبروی شما می کنم . الان شاید بهترین فرصت برای پس دادن درسهای دایه ام باشه که یه عمر به من آموزش داده. اوهمی گفت و به لباسها اشاره کرد . لباسها رو برداشتم و با تردید بهش نگاه کردم که یعنی کجاعوض کنم که گفت : همینجا عوضش کن . من که نامحرم نیستم !!! گفتم : همینطوره . هم نامحرم نیستید و هم ولی نعمتم هستید ، ولی من از روی شما خجالت می کشم . شرم مانع این کار می شه ، اگه امکان داره جای دیگه عوض کنم و خدمت برسم؟ گفت : نه . گفتم همینجا عوض کن. ناچاراً در حالی که تو دلم فحش بارونش می کردم ، لباسها رو عوض کردم . حمامهای اون زمان حالت خزینه داشت و همه جلوی هم لخت بودن اما کسی اینطوری وقیحانه زل نمی زد به آدم و هر چه که بود همه باهم لخت بودن . اگه کسی هم بد نگاهت می کرد خوب تو اون رو اونطوری نگاه می کردی که از رو بره . ولی حالا بانو لباس داشت و من بی لباس . درسته لباس زیرم رو در نیاوردم ولی چون سینه بند بستن اونم قبل از ازدواج ، خیلی مرسوم نبود و من هم از این قاعده مستثنی نبودم ، سینه های کوچک و مرمرینم رو خالصانه جلوی دید بانو قرار داده بودم . این کار بانو رو هم تو لیست ظلم های این خاندان در حق رعایا قرار دادم . این خواست بانو یه جور بی حرمتی و کم ارزش کردن شخصیت طرف و به نوعی زورگویی بود . چون قدرت دست اون بود ، امر می کرد و خدمه مجبور به اجرای اوامر بودن . لباسها رو عوض کردم و سعی کردم ذهن دلخورم رو با این امید که همه چی بهتر خواد شد ، آروم کنم . ظاهراً از طرز دوخت لباس و اینکه کاملاً اندازه ام بود راضی به نظر می رسید. سه بار جلوی نگاه تیز بانو لباسهام رو در آوردم و پوشیدم تا اون دو دست لباس رو تایید کرد . نمی دونم شاید با این کار می خواست تن و بدن من رو دید بزنه ببینه مرضی چیزی نداشته باشم که تو این سفر بهش سرایت کنه . هر چی که بود با اجازه مرخصی بانو ، از اون هوای خفه فرار کردم و سعی کردم با اولین تنفس هوای آزاد ، بغضی رو که به خاطر این تحقیر متحمل شده بودم ، قورت بدم و دوباره با غرور برگردم سر کارم.
روز حرکت به زنجان ، تقریباً همه ی اهل عمارت ، جریان شرکت من تو مسابقه رو فهمیده بودن . بعضی ها با حسادت ، بعضی ها با بی تفاوتی و بعضی ها با تعجب نگاهم می کردن . فقط این وسط آیناز و رقیه بودن که تو صورتشون رنگ عشق و دلتنگی رو می شد دید. تا بانو و آیناز تو بغل هم بودن و خداحافظی می کردن ، رقیه اومد جلو و گفت : دلم برات تنگ می شه آی پارا. زود برگرد. گفتم : منم دلم برات تنگ می شه . هم واسه خودت و هم نوازشای شبانه ات. نمی دونم اگه تو دیگه موهامو ناز نکنی چجوری بخوابم . رقیه لبخند نمکینی زد و گفت : اگه قول بدی برنده بشی ، دوبرابر موهات رو ناز می کنم . با دستور حرکت خان ، سریع گونه ی رقیه رو بوسیدم و سوار درشکه شدم . از پنجره ی درشکه برای آیناز دست تکون دادم و اون هم جوابم رو داد و راه افتادیم . کلاً دوازده نفر بودیم . سه نفر خان و بانو و تایماز که تو درشکه ی بزرگتر بودن و جلوتر حرکت می کردن ، سه نفر من و سلطان خانم و فریده که تو درشکه عقبی بودیم ، چهار نفر نگهبان تفنگ بدست که دو تاشون جلو و دوتاشون عقب حرکت می کردن و دونفر هم که درشکه چی بودن .

کلی هیجان زده بودم . اما ظاهرم رو موقر نشون می دادم و کوچکترین حرکت کودکانه ای انجام نمی دادم. این دو نفر ندیمه های خاص بانو بودن که به جز تختخواب همیشه کنارش بودن . با این وصف کاملاً معلوم بود که تو این سفر یکی از وظایف مهمشون زیر نظر گرفتن من و راپورد لحظه به لحظه اعمال و رفتارم به بانو بود . موقر نشسته بودم و تو دلم داشتم بهشون می خندیدم که فکر می کنن می تونن چیزی از من دربیارن . دایه جان صد تا از این ندیمه ها رو حریف بود . من دست پرورده ی اون بودم . تا چشمم به یکی می افتاد می فهمیدم تو کَلَش چی می گذره. یه دو ساعتی راه رفته بودیم که فریده گفت : از بچه ها شنیدم لو دادن آسلان و جریان اجازه ی خان برای بلند کردن موی خدمه ، کار تو بوده ؟ با طمأنینه برگشتم طرفش و در حالی که قیافه ی متعجب به خودم می گرفتم ، گفتم : من ؟ چشماش رو ریز کرد و با قیافه ی حق به جانبی گفت : آره گفتم : من موی خودم رو بتونم حفظ کنم ، هنر کردم . من رو چه به موی بقیه . البته هر کی بوده خدا خیرش بده قیافه ی این خدم و حشم خان یه کم قابل تحمل تر شده . چهار تل شوید در آوردن آدم می تونه دو دقیقه باهاشون اختلاط کنه. کاملاً گرفت که منظورم خود موذیشه و اون دهن گشادش رو بست و جیک نزد . همه ی تنم خشک شده بود. از بس این درشکه بالاپایینمون کرده بود ، حالم داشت به هم می خورد . هی به خودم می گفتم : الان می رسیم . دیگه چیزی نمونده . اما فقط راه بود و راه . تا اینکه واسه نماز نگه داشتن و من آبی به صورتم زدم و بهتر شدم . بدبختی اینجا بود که همین دیشب عادت ماهانه ام شروع شده بود و دل پیچه هم امانم رو بریده بود.این بالا پایین کردن درشکه هم اوضاعم رو بدتر می کرد . می ترسیدم نجاست از لباسم بیرون بزنه و آبروم بره. آشپزهای عمارت ، برای ناهارمون لقمه های شامی کباب درست کرده بودن که همونطور آماده شده ، خوردیم و دیگه سفره پهن نکردیم . فقط یه نیم ساعتی واسه نماز نگه داشتیم و دوباره راهی شدیم . از صحبتهای نگهبانها فهمیدم که برنامه اینه که شب رو تو تبریز منزل خواهر خان بگذرونیم . طرفهای عصر بود و دوباره حالم داشت بهم می خورد .اون یکی دوباری هم که با پدرم به تبریز اومده بودم ، همینطوری حالم بد شده بود . من سوار اسب ، آزاد و رها فرسنگها می تونستم بدون هیچ مشکلی بتازم اما تو این درشکه ی تنگ با اون چرخای زوار درفتش ، حالم بهم می خورد. دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و به سلطان خانوم گفتم: من حالم داره بد می شه سلطان خانم می شه چند دقیقه نگه دارن ؟ نگاهی به صورتم که حتماً رنگ پریده بود انداخت و گفت : باشه . سرش رو از پنجره ی درشکه بیرون برد و و به در شکه چی گفت که نگه داره . سریع از درشکه پایین اومدم و به قسمت عقب درشکه رفتم و کوزه ی آب رو برداشتم و از درشکه فاصله گرفتم . معده ام منقبض شد و هر چی که ناهار خوده بودم رو برگردوندم . با خالی شدن معده ام از اون همه فشار راحت شدم و نفسی از سر آرامش کشیدم .صورتم رو شستم و می خواستم برگردم که صدای قدمهایی رو که علفهای بلند رو له می کرد و به من نزدیک می شد رو شندیدم و برگشتم سمت صدا . انتظار هر کسی رو داشتم ، الا تایماز.
********************************************
رمان آی پارا قسمت هفتم
با تعجب گفتم : شما اینجا چیکار می کنید خان زاده ؟ گفت : چرا اومدی اینجا ؟ حالت بده ؟ گفتم : خوبم خان زاده . تکونهای شدید درشکه حالم رو بد کرده بود . الان خوبم . داشتم از لحنش اینجور برداشت می کردم که نگرانم شده . اما تایماز با گفتن اینکه ، مادر گفت بیام ببینم باز چه دسته گلی به آب دادی . حالا اگه حالت خوبه ، زود برو تو درشکه که بیشتر از این معطل نشیم ، بهم یاد آوری کرد که یه خان زاده هیچ وقت نگران مستخدمشون نمی شه و این همون پسر مغرور و گنده دماغه که تحملش رو ندارم …………………………………………………. حالم مساعد درگیر شدن باهاش نبود و در ضمن با خودم قرار داد بسته بودم که به خاطر خودم هم که شده کمتر به پرو پاش بپیچم واسه همین هیچی نگفتم و راه افتادم سمت درشکه . همین که سوار شدم ، فریبا گفت : خان زاده چیکارت داشت ؟ گفتم : نگرانم شده بود و چشمام و بستم . می تونستم تصور کنم چه حالی شده . هم داشت حرص می خورد و هم خوشحال بود که واسه ولی نعمتش یه خبر داغ داره. دیگه هوا کاملاً تاریک شده بود . حالم از عصر به اینور بهتر بود اما دل پیچه هام هنوز ادامه داشت . وقتی وارد تبریز شدیم ، شور و شوقی عجیب همه ی وجودم رو فرا گرفت . کلی آدم و درشکه در حال رفت و آمد بود بودن . لباسهاشون تر و تمیز و کمی متفاوت تر اسکو بود و انگار چیزی رو گم کردن ، به این طرف واون طرف می رفتن . درشکه هامون یه کم که داخل شهر رفتن ، جلوی در آهنی بزرگی توقف کردن . محله ها و کوچه پس کوچه ها باریک بود اما نزدیکی های اون خونه کوچه عریض تر شده بود . بعد ها فهمیدم اسم اون محله بارن آواک هست که یه محله ارمنی نشینه. درآهنی بزرگ رو دو تا از خدمه ی داخل خونه باز کردن و رفتیم داخل . پیاده که شدیم ،یه عمارت به مراتب بزرگتر و زیباتر از عمارت خان رو جلوم دیدم. هنوز دهنم باز مونده بود و داشتم اطراف رو نگاه می کردم که بانو گفت : آی پارا همراه من بیا . می خوام تو رو به خواهر شوهرم معرفی کنم . من همراه بانو و دو تا از خدمتکارهای عمارت وارد خونه شدیم . جبروت داخل خونه بیشتر از نمای بیرونیش بود و چشم هر بیننده ای رو خیره می کرد . تمام تلاشم رو برای اینکه عادی نگاه کنم ، می کردم ولی چقدر موفق شده بودم ، الله اعلم . زنی نسبتاً چاق با لباسهای فاخر به استقبالمون اومد و بانو رو به آغوش کشید و گفت : خوش اومدی زن داداش. منور کردی . پس بچه ها و برادرم کجان ؟ بانو گفت : ممنون فخرتاج جان . آیناز نیست ولی تایماز باماست . الان می یاد دست بوس . بعد کمی عقب رفت و من رو تو معرض دید خانم منزل که حالا اسمش رو می دونستم قرار داد و گفت : این دختر آی پاراست . دختر مرحوم یوسف خان ، خان کندوان و پاره آبادی های اطرافش . چند وقتیه با ما زندگی می کنه . قراره تو مسابقه ی اسب دوانی مخصوص زنها شرکت کنه . می دونستم بانو برای اینکه جریان مسابقه رو توجیه کنه داره من رو یه خان زاده معرفی می کنه وگرنه تو چشمم من همون کلفت بودم . فخرتاج مات نگاهم می کرد .انگار داشت تو صورت من ، کس دیگه ای رو می دید . اونقدر بی حرکت به من چشم دوخت که آخر سر بیگم خاتون گفت : چیزی شده فخرتاج خانوم؟ فخرتاج به خودش اومد و گفت : نه نه .قیافه اش من رو یاد یکی از دوستام انداخت و بعد به طرف من اومد و من با طمأنینه نیمچه تعظیمی کردم و گفتم : سلام بانو. جلوی من ایستاد وتو چشمام زل زد و گفت : جل الخالق این همه شباهت ؟ فخر تاج دستش رو جلو آورد و گونم رونوازش کرد و گفت : تو دختر گل صباح هستی ، درسته ؟ با تعجب نگاهش کردم و گفتم: شما مادر من رو می شناختید ؟ گفت : من و مادرت مثل دو تا خواهر بودیم . الان باورم نمی شه تو دخترشی . اونقدر بهش شباهت داری که فکر کردم گل صباحه که جلو روم وایساده. بیگم خاتون که ساکت یه گوشه وایساده بود ، اومد نزدیکتر و گفت : یعنی اینقدر شکل مادر خدابیامرزشه ؟ فخرتّاج گفت : خــــیلی!!! فخر تاج به خودش اومد و من و بیگم خاتون رو دعوت کرد تا روی مبلهای زیبا و نرمی که تا به حال مبلی به نرمیه اون ندیده بودم بنشینیم . تا فخرّتاج سالن رو ترک کرد ، رو کردم به بانو و گفتم : بانو من رو به خاطر اینکه جسارت کردم و همراه شما نشستم ببخشید . اگر اجازه بفرمایید برم پیش فریبا و سلطان خانوم. نگاهی گذارا به من انداخت و بعد در حالی که انگار من روبروم نشسته بودم زل زد و جلوش و گفت : نه. تو درست مثل یه میهمان مودب رفتار کن .من تو رو خان زاده معرفی کردم و حالا هم که معلوم شد ، خواهر شوهرم مادرت رو می شناخت ، دیگه نمی شه بری پیش مستخدمین. همینجا بشین . بعد از رفتنمون از این خونه ، اوضاع به روال عادی برمی گرده . زیر لب چشمی گفتم و منتظر شدم تا فخرّتاج برگرده . زن مغرور همچین می گه تو رو خان زاده معرفی کردم که انگار از شأن خودش بخشیده به من . خوب خان زاده هستم دیگه. همزمان با برگشتن فخرّتاج ، تایماز و خان و پشت سرشون فریبا و سلطان خانوم وارد عمارت شدن. فخرتاج با سرخوشی به استقبال برادر و برادر زاده اش رفت و اونها رو تنگ به آغوش کشید. به طرف اونها که برگشتم ، نگاهم با نگاه متعجب تایماز و همینطور پر از نخوت فریبا تلاقی کرد .با بی خیالی سرم رو برگردوندم . وقتی تایماز و پدرش بهمون نزدیک شدن ، بلند شدم و بدون تعظیم فقط گفتم : خسته نباشین که این جمله ام رو تایماز بی جواب و پدرش با اشاره ی کوتاه سرش جواب داد. بیگم خاتون به فریبا و سلطان خانوم دستور داد وسایل یک شبش رو به اتاقش ببرن و بعد برن پیش مستخدمین تا استراحت کنن. می تونستم حدس بزنم فریبا الان با دیدن من تو جمع خانوادگی اونا چه حالی داره . خوبش شد. اون باید می فهمید بین من و اون یه تفاوتهایی هست . هنوز تو افکارم به خاطر کنف شدن فریبا کامل خوشحالی نکرده بودم که تایماز گفت : تو نمی خوای باهاشون بری آی پارا؟ نکنه تو سفر گوشات هم عیب کرده ؟ از تو آتیش گرفتم . نفهم بی شعور خوشیم رو زایل کرد . ؟آخه یکی نبود بگه ، تو سر پیازی یا ته پیاز ؟ تو صاحبم نیستی . اربابم نیستی . شوهرم نیستی . پس چرا هی خودت رو قاطی می کنی آخه . فخرّتاج که به خاطر نوع معرفی بانو من رو یه جور مهمون تو خونه ی خان حساب می کرد ، با این حرکت برادر زاده اش متعجب به بانو چشم دوخت . بانو هم رو به تایماز گفت : تایماز جان ، می دونستی آی پارا دختر صمیمی ترین دوست عمت هست ؟ من ناگهان به جای تایماز ، چشمم افتاد به خان که به وضوح رنگ پریده به نظر می رسید و حس کردم دستاش داره می لرزه . نگاهم به چشماش افتاد ، یه جور نگرانی غریب رو توشون دیدم که اصلاً نمی فهمیدم برای چیه . تایماز که پسر باهوشی بود ، با این حرف مادرش جریان رو گرفت و سعی کرد لحنش رو عوض کنه و رو به من گفت : تو مگه حالت بد نشده بود ؟ خوب برو استراحت کن !!! و اینجوری مثلاً عمش رو قانع کرد و منظورش از اون حرف ، استراحت کردن من بوده . بعد برای عوض کردن بحث ، حال بچه های عمه رو پرسید. وقتی حرفهای فخرتاج راجع به دختر و پسرش که تو فرانسه مشغول کار و تحصیل بودن ، تموم شد ، تایماز بی مقدمه گفت : عمه شما مادر آی پارا رو از کجا میشناختن ؟ فهمیدم که تو اون مدت که عمش داشت از دلتنگی واسه بچه هاش می گفت ، این پسر فضول دل تو دلش نبود تا سر از کار من در بیاره . عمه که یه جورایی حس می کردم جلوی برادرش یه کم معذبه گفت : من و گل صباح از بچگی با هم بزرگ شده بودیم . خونه هامون تو یه کوچه بود . پدر من خان بود و پدر اون یه ملاک سرشناس و درست مثل آی پارا خوشگل بود و مهربون. تو دلم گفتم ، الان تایماز با خودش می گه : چقدرم که این آی پارا مهربونه !! عمه ادامه داد : دوستی ما پابرجا بود تا اینکه ، پسر خان کندوان تو یه عروسی گل صباح رو دید و خاطر خواهش شد وباهاش عروسی کرد و اون رو با خودش به کندوان برد. چند ماه بعدش هم من عروسی کردم و اومدم تبریز . دیگه از حال هم دورادور با خبر می شدیم .با وجود اینکه اون زودتر ازدواج کرده بود ، بچه دار نشده بود ، اما من خیلی زود سولماز و سعید رو به دنیا آوردم و با اونا سرگرم شدم وکلاً از دوستم بی خبر موندم . تا اینکه با خبر شدم ، طفلی گل صبا که بعد از ده سال حامله شده بوده ، موقع زایمان از دنیا رفته . اونقدر حالم داغون شد که اصلاً نپرسیدم بچه اش زندس یا مرده یا چی هست ؟ دیگه از اون موقع هیچ خبری ازش نداشتم. الان که آی پارا رو دیدم یه لحظه زبونم قفل کرد . آی پارا با گل صباح عین سیبیه که از وسط دو نیم شده. تایماز نگاهی گذرا به من کرد و رو به عمش گفت : متاسفانه عموی آی پارا بعد از فوت پدرش ، اون رو به عنوان کنیز به خان بابا فروخته. فخرّتاج با تعجب به من نگاه کرد و بعد رو خان گفت : آره داداش؟ خان گفت : بله. همینطوره. فخرّتاج گفت : به چه حقی با یه خان زاده یه همچین رفتاری کرده ؟ آی پارا یه اصیل زاده ست . اون از مادرش ، اونم از باباش. اون حق نداشت اینطوری رفتار کنه. خان گفت : حالا که کرده.خودش باید وجدان می داشت و این کار رو نمی کرد. فخرّتاج بلند شد اومد سمت من و نشست کنارم و گفت : الهی قربونت برم دخترم چقدر اذیت شدی تو . بی مادر بزرگ شدی . اونم چه جواهری . حالا هم اینجوری. اونقدر از این رفتار فخرّتاج ذوق مرگ شده بودم که لفظ کنیز که از دهن اون تایماز نامرد دراومد ، برام کم رنگ شد . بیگم خاتون خودش رو جا به جا کرد و گفت : فخرتاج خانوم الان دیگه آی پارا یه خان زاده نیست . این رفتار شما شایسته نیست. خان چشم غره ای به بانو رفت و برای خاتمه ی این غائله گفت : فخری به خدمه بگو اتاق ما رو حاضر کنن. فخرّتاج گفت : چیزی نمی خورین؟ خان گفت : الان ؟ نصف شبی چه وقت غذا خوردنه خواهر من ؟ نه ما تو راه خوردیم . فخرّتاج بلند شد و راه افتاد اما به در نرسیده برگشت رو به زن برادرش و گفت : یه اصیل زاده ، همیشه اصیل زاده ست زن داداش . حتی اگه زرد خرید باشه . چون فخرّتاج به اندازه ی کفایت ازم دفاع کرده بود ، نیازی به استفاده از زبونم ندیدم . اما نیشخندی رو مهمون لبام کردم که از چشم تیز بین تایماز دور نموند. بانو رو کرد بهم و گفت : از حرفهای خواهر شوهرم هوا ورت نداره خبریه ها !!! مالک تو خانه نه خواهرش. پس حواست به رفتارت باشه . اون به هوای دوستی با مادرت نخواست دلت رو بشکنه و بعد از روی مبل بلند شد و لباسش رو مرتب کرد تا آماده ی رفتن باشه. فخرّتاج به اتاق برگشت و گفت : اتاقاتون حاضره . اونا بلند شدن و راه افتادن طرف در . ولی من همونجا موندم . فخرّتاج گفت : تو چرا وایسادی؟ گفتم : من کجا باید برم ؟ گفت : بیا اتاق تو رو خودم نشونت می دم. می دونستم رفتار محبت آمیز فخرّتاج اوضاعم رو بعد از رفتن از اینجا برام بدتر می کنه . اما نمی تونستم بهش بگم من رو ندید بگیره و کاری به کارم نداشته باشه . در ضمن ته دلم از چزوندن تایماز هم لذت می بردم. فخرّتاج کنار در یه اتاق ایستاد و بهم گفت : بیا تو وارد اتاق شدم. کوچیک ولی دنج بود. یه تخت خواب فلزی آجری رنگ یه گوشه بود و یه کمد با در آینه ای هم کنارش. گفت : راحت بخواب. خیلی هم حرفهای زن داداشم رو جدی نگیر. اون خودش از خونواده ی سرشناسه واسه همین خیلی اشرافیه . ولی تو دلش مهربونی هم پیدا می شه. تو دلم گفتم : ما که ندیدم. ولی رو کردم به فخرّتاج گفتم: حتماً همینطوره خان زاده. خیلی از لطفتون ممنونم. من در جایگاهی نیستم که شما اینقدر من رو مورد لطف قرار می دین اما خوشحالم مادرم یه همچین دوستی داشته. فخرّّّّّّّّّّّتاج خواست از در بره بیرون اما انگار پشیمون شد و برگشت کنارم و دستم رو گرفت من رو نشوند رو تخت و گفت : می خوام یه رازی رو بهت بگم .ولی باید قول بدی به کسی نگی. اگه زن برادرم به گوشش برسه ، برات خوب نمی شه. دلم مالش می رفت . نمی دونستم چه رازی ممکنه وجود داشته باشه ولی دلم گواهی میداد ،هر چی که بود ، مربوط می شد به مادرم . فخرّتاج به گلهای لحاف چشم دوخت و گفت : همونطور که گفتم ، مادرت و من رابطه ی خوبی با هم داشتیم و خونه ی همدیگه هم رفت و آمد می کردیم . مادرت هم مثل تو زیبا بود . تو این رفت و آمد ها یه مرد مغرور دور از چشم همه عاشق شده بود ولی غرور به لباش مهر سکوت زده بود . نمی دونم منتظر بود لابد مادرت پا پیش بذاره. چون من هیچ وقت دلیل تعللش رو نفهمیدم. اما هر چی که بود ، سرنوشت ، قسمت و یا هر چی ، درست روزی لب به صحبت باز کرد که من حامل خبر شیرینی خورون گل صباح بودم . اگه یه روز اگه فقط یه روز زودتر به من گفته بود ، شاید تو الان برادر زاده ی من بودی. در حالی که از شدت تعجب دهنم باز مونده بود گفتم : یعنی ؟ یعنی میرزا تقی خان عاشق مادرم بوده ؟ فخرّّتاج گفت : هیس دختر ! می خوای همه رو بکشونی اینجا ؟ دستم رو گذاشتم رو دهنم و هاج و واج فقط نیگاش کردم . فخرتاج گفت: آره . برادر مغرور من عاشق دختر چشم ابرو مشکیه همسایه شده بود و به خاطر همین لفظ خان زاده بودنش ، نمی تونست بروز بده. ولی درست روزی لب باز کرد که گل صباح بهم گفته بود دیشبش خانواده ی پدرت بی خبر برای خواستگاری می یان و همون شب با رضایت پدر بزرگت که تاجر سرشناسی هم بود ، شیرینی خورده ی پسر خان کندوان می شه. گل صباح با خجالت جریان رو گفت و حتی ازم خواست تا بله برون رسمی جایی حرفی نزنم . اما مگه می شد ؟ گفتم : فقط به مادرم می گم و اون هم چیزی نگفت و من با یه خبر دست اول برگشتم عمارت. می خواستم برم به مادرم خبر بدم که خان داداش راهم رو سد کرد و گفت که می خواد باهام حرف بزنه . اولش اونقدر من و من کرد که داشت طاقتم تموم می شد ولی دست آخر به زور گفت که از گل صباح خوشش اومده و می خواست من کمکش کنم که یه بار با خود گل صباح حرف بزنه. باورت نمی شه چه حالی بهم دست داد. از خان داداش حساب می بردم و می ترسیدم بهش بگم چی شده ولی با خودم گفتم : آخرش چی بلاخره که می فهمه . واسه همین با هزار زحمت لب باز کردم و گفتم چی شده. تا به حال خان داداشم رو اونطوری ندیده بودم نه قبلش و نه بعدها. انگار که داشت خفه می شد . صورتش کبود شد و دستاش شروع به لرزیدن کرد. فکر می کردم الان بلند می شه میره قشقرق به پا می کنه . ولی خان داداش بلند شد رفت اصطبل و اسبش رو برداشت و تاخت به دل صحرا. اونقدر حالم بد بودکه خدا عالمه.منم که همیشه اشکم دم مشکم بود واسه همین شروع کردم به گریه . گریه ام از سر ناچاری و درموندگی بود . چیکار می تونستم بکنم . اولش فکر کردم به گل صباح بگم ، ولی بعد گفتم : که چی بشه؟ اگه پدر و مادرم می فهمیدن اون شیرینی خورده یکی دیگه شده ، هرگز به خواستگاریش نمی رفتن . پس حتی اگه جلوی ازدواجش رو با پدرت می گرفتم ، بازم اون مال برادرم نمی شد. حال و روز خان داداش تعریفی نداشت و با همه سرسنگین بود . منم نمی خواستم تا خودش چیزی نگفته ، حرفی بزنم . اما اون دیگه پی ماجرا رو نگرفت و بعد از عروسیه گل صباح که خیلی هم به من بد گذشت ، ازم خواست به کسی چیزی نگم . می دونستم اون گل صباح رو خیلی دوست داره . اونقدر مغرور و خود بزرگ بین بود که باورم نمی شد به خاطر گل صباح اومده با من حرف زده. همین باعث می شد بفهمم چقدر داره عذاب می کشه . ولی حقش بود . اون می تونست یه کم فقط یه کم زودتر بگه و عشقش رو مال خودش کنه. اون شب فخرّتاج باهام خیلی حرف زد از گذشته ها . اما من هنوز تو فکر جریان عشق خان به مادرم بودم .حالا ذهنم درگیر این شده بود که کوتاه اومدن های خان در برابر بی قانونی های من و غد بازی هام نمی تونه صرفاً به خاطر رفتار مقتدرانه ی من بوده باشه . احتمالا ً اون به خاطر شباهت من به مادرم نمی تونسته به من سخت بگیره. یه جورای برش تداعی گر مادم بودم. یا شایدم چون دختر اون بودم نمی تونست اذیتم کنه. فخرّتاج گفت : یادت باشه زن برادرم رو این چیزها حساسه . اگه بفهمه جریان رو، حاضر می شه هر کاری بکنه تا تو رو از خان دور کنه . اون با وجود زیبایی همیشه از طرف همه ی زنانهای عالم موقعیت خودش رو در شرف تهدید می بینه . پس این راز رو پیش خودت نگه دار. اما تقدیر چیز دیگه ای بود که دو نفر دیگه هم حرفهای اون شب فخّرتاج رو بشنون . یکی از اول و یکی فقط نصیحت آخر . ********************************************** رمان آی پارا قسمت هشتم شب رو با خوابهای پریشان به صبح رسوندم . وسایلم هنوز تو بقچه ام پشت درشکه بود و واسه همین نتونستم موهامو شونه کنم . با سر انگشتم کشیدم توشون که یه کم وا شه . بعد بافتمشون و لچکم رو سرم کردم و تو راهرو سرک کشیدم . کسی نبود. در اتاق رو بستم و راه افتادم سمت همون سالنی که دیشب نشسته بودیم. یکی از خدمتکارهای فخرّتاج که داشت اونجا رو جارو می کرد ، من رو دید و تعظیم کرد و گفت : لطفاً همراه من به اتاق غذا خوری تشریف بیارین……………………………………………………………. چقدر این طرز حرف زدن باهام غریبه شده بود . دلم یه جوری شد. از وقتی به اسکو اومده بودم ، مدام تحقیر شده بودم . این بنده خدا هم به حساب اینکه فک و فامیل خانوم هستم اینطوری باهام حرف زد . ولی هر چه که بود برام خوشایند بود و زندگی خوب گذشته رو برام تداعی کرد. دنبال دخترک راه افتادم . من رو به اتاقی که درِ قهوه ای کنده کاری شده ای داشت راهنمایی کرد . با بازکردن اتاق ، دهن منم تا آخر مثل یه غار وا شد . بی نهایت زیبا و باشکوه بود. اتاق بزرگ با پرده های ترمه و یه میز بزرگ غذا خوری حدود پنج متر که دور تا دور اون صندلی های منشوق قرار داشت . زیر پامون فرش های زیبای هریس انداخته بودن و بالای میز یه چلچراغ شمعی بود که مطمئنن برای روشن کردن همه ی شمع های اون کلی باید زمان صرف می شد. رو دیوار ها هم چراغهای نفتی با پایه های طلای نصب شده بود که جلوه ای شاهانه به اتاق داده بود. هیچ کس تو اتاق نبود. رو کردم به خدمتکار و گفتم : من هنوز دست و روم رو نشستم . دستشویی کجاست؟ گفت : همراه من بیایید بانو. اوه بانو !!! چقدر وقتی با احترام با آدم حرف می زنن ، لذت بخشه. سالها این لذت و این نعمت رو داشتم اما هرگز به خاطر اون شکر گزاری نکرده بودم تا اینکه اینطوری از دستش داده بودم. دنبال دختر وارد حیاط بزرگ خونه که شب ، کامل ندیده بودمش شدیم و راه افتادیم سمت انتهای حیاط و نزدیک در ورودی. از حوض بزرگ وسط حیاط ، آفتابه ای پر کرد و راه افتاد . منم در حالی که همه ی جزئیات اون حیاط مصفا رو نگاه می کردم ، دنبال دختر راه افتادم . وقتی برگشتم تو اتاق غذا خوری ، هنوز کسی نیومده بود . دختره گفت : شما تشریف داشته باشین تا بقیه هم بیان و اتاق رو با یه با اجازه ترک کرد . اولین بار بود که پشت میزمی خواستم غذا بخورم. همیشه رو زمین و سر سفره غذا خورده بودم. یکی از صندلی ها رو کشیدم جلو و نشستم . هنوز خوب جا به جا نشده بودم که فخرّتاج اومد تو. سریع بلند شدم و سلام کردم . سلامم رو جواب داد و گفت : دیدم تو اتاقت نیستی . پرسیدم گفتن اینجایی. قبل از بقیه اومدم دیدنت که بازم تاکید کنم ، راجع به چیزهایی که دیروز گفتم، به کسی حرفی نزنی. گفتم : چشم خان زاده . حواسم هست . دلیلی نمی بینم خاطرات یه عشق قدیمی رو برای نامحرم بگم . مطمئن باشین. لبخندی زد و گفت : حالا بشین. الان بقیه هم می یان. حرف فخرّتاج تموم نشده بود که یه مرد میانسال چهار شانه با ربدوشامبر مخملی قهوه ای رنگ وارد اتاق شد و به دنبال اون ، خان ، بانو و تایماز هم داخل شدن. همونجور که سرپا بودم سلام کردم و همگی جوابم رو دادن. حتی تایماز. مرده که فهمیدم که شوهر فخرّتاجه گفت : حتماً تو آی پارا هستی ؟ گفتم : بله. گفت : چند سالته؟ گفتم : هفته ی پیش هجده ساله شدم . گفت : بشین . چرا سرپا جواب می دی. با اجازه ای گفتم و نشستم . گفت: چقدر مطمئنی که تو این مسابقه می بری؟ گفتم : نمی دونم ولی نهایت تلاشم رو خواهم کرد که اول بشم. خندید و لقمه ای نون و پنیر گرفت و همزمان که می خورد رو به خان گفت : میرزا تقی خان ، اگه این دختر ببره ، یه اسب اصیل بهش می دم. خان گفت : ممنون ولی خودش یه اسب اصیل داره که می خواد با همون مسابقه بده. نایب خان قجر رو به من گفت : اگه ببری ، چی واسه پاداش می خوای ؟ گفتم : همین که بتونم ببرم و اعتماد بانو و خان رو به خوبی جواب بدم برام کافیه. گفت : ولی بردن تو برای من هم خوب می شه. می خوام اگه ببری ، یه چیزی بهت بدم. گفتم : هر چی بانو بفرماین. فکر کنم بانو از ذوقش داشت سکته می کرد. از اینکه تونسته بودم ، این حس رو تو بانو زنده کنم که تعریفها و نزدیکی فخرّتاج به من نتونسته تو بزرگی اون اثر بذاره ، خوشحال بودم . بانو برگشت سمت من و گفت : اگه ببری می تونی درس بخونی واگه نه ، هرگز نباید دیگه راجع به این موضوع حرفی بزنی. شوکه شده بودم . این هم یه خبر خوب بود و هم بد. می دونستم حرفش رو یه بار بیشتر نمی زنه . اگر می بردم که به آرزوم می رسیدم و اگه می باختم باید اون رو به گور می بردم چون می دونستم از حرفش برنمی گرده . یه احساس دو پهلو داشتم و یه جور خنکی تو سرم حس می کردم ولی در عوض همه ی تنم داغ بود. تایماز داشت با یه پوزخند نگام می کرد و چشمهای فخرّتاج هم نگران بود . اما خان بی توجه داشت صبحانه می خورد. قدرتم رو جمع کردم و گفتم : ممنون از لطفتون بانو که به خواسته ی من فکر کردین . ان شالله اگه قسمتم درس خوندن باشه. پیشتون رو سیاه نمی شم . بانو با یه لبخند پیروز مندانه گفت : ان شاالله و مشغول خوردن شد. نایب خان قجرگفت : خوب پس دختر جان. اگه ببری، می تونی بیای تبریز و همینجا ساکن بشی و درس بخونی . اینم هدیه ی من به تو . هاج و واج نگاهم بین خان و نایب در حرکت بود . من زرخرید خان بودم و می بایست برای اون کار می کردم . اما با این پیشنهاد تکلیف مالکیت خان چی می شد ؟ هنوز با تردید به همه نگاه می کردم که نایب خان گفت : من پولی رو که به یونس خان کندوانی عموی این دختر ، پرداخت کردی و برادرزاده ی اون رو خریدی بهت می دم میرزا تقی خان . چطوره ؟ خان سرفه ای کرد و گفت: اگه قرار بر این باشه که این دختر بیاد اینجا ، من مانعی نمی بینم اما می خوام اختیار دارش خودم باشم. نمی خوام پولی از این بابت بگیرم. انگار داشتن سر یه گونی برنج حرف می زدن . اونقدر این مزه ی گس تحقیر تو دهنم ، بد بود که از توصیفش عاجزم . حتی محبتهاشون هم بوی تحقیر می داد . ناخودآگاه سرم چرخید سمت تایماز که بی صدا غذا می خورد و منتظر بود این مزایده به پایان برسه و ببینه بلاخره این جنس مال کی می شه. نایب خان گفت : عیبی نداره . من نمی خواستم اموالت رو مفت از چنگت در بیارم واسه همین این پیشنهاد رو دادم. خان یه قلپ از چاییش رو خورد و گفت : اموال من اموال خواهرمه . من و اون این حرفها رو نداریم . انگار می کنم که یه مستخدم برا کمک به خواهرم فرستادم . حالم داشت به هم می خورد . حس م کردم یه حیون خونگی هستم که داشتن راجع به اینکه صاحبش کی باشه بحث می کردن. سرم به شدت درد می کرد . نمی دونم تایماز تو صورتم چی دیدکه گفت : حالت خوبه آی پارا؟ با این جمله ی تایماز همه ی نگاهها برگشت سمت من و من که واقعاً داشتم بالا می آوردم ، دستم رو جلوی صورتم گرفتم و از اتاق بیرون رفتم . دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم و معده ی خالیم رو که فقط اسید ترشح کرده بود رو تو باغچه خالی کردم . دو تا از خدمه که من رو زرد و زار کنار باغچه دیدن ، به طرف دویدن و زیر بازوم رو گرفتن و کمکم کردن بلند شم . حالم بهتر بود . صورتم رو شستم و همونجا رو پله ها نشستم تا بهتر بشم . فخرّتاج اومد کنارم و گفت : می فهمت دختر جان . باورم نمی شه برادرم اینطوری باهات برخورد کنه . احتمالاً دلش از جریان مادرت خونه که می خواد خوردت کنه ولی مقاومت کن. من دیشب با شوهرم حرف زدم و از اون خواستم یه جوری تو رو بیاره اینجا حتی اگه حتی… حتی اگه لازم باشه بخردت . ایشالله همه چی درست می شه . اینطوری ضعیف باشی مسابقه که هیچ تو زندگیت هم می بازی ها. بلند شدم و گفتم : من اصلاً آدم ضعیفی نیستم خان زاده . یه کم ناخوشم فقط . از این همه لطفی هم که من دارین ممنونم. بعد از یه سال و خورده ای تحقیر ، فقط لفظ محبت آمیز شماست که یادم می ندازه کی بودم. اگه خدا بخواد می برم. من سوار کار قابلیم. خندید و گفت : عین مادرت. مادرت عاشق اسب بود. حتماً دختر گل صباح می بره. من مطمئنم. تو همین موقع در عمارت باز شد و خان و بقیه اومدن تو حیاط. پشت سرشون فریبا و سلطان خانوم بودن . پس معلومه وقت رفتن بود. هیچ کس حالم رو نپرسید و ابراز نگرانی نکرد . خدا حافظی ها انجام شد و ما سوار درشکه ها شدیم و راه افتادیم . با وجود نخوردن صبحانه ، گرایشی به نان و پنیری که تو درشکه برای نیم چاشت گذاشته بودن ، نداشتم و ترجیح دادم . معده ام رو که تو این یه روزه دوبار آبروریزی کرده بود و خالی بذارم طرف های ده صبح بود که به طرف اوجان( بستان آباد امروزی ) حرکت کردیم. تمام طول سفر ، چه زمانی هایی که تو درشکه بودیم و چه وقتهایی که تو کاروانسراهای بین راه اتراق می کردیم ، فریبا باهام سر سنگین بود و جوری با کینه بهم نگاه می کرد که باید اعتراف کنم از نگاهش می ترسیدم. می دونستم دختر حسودیه و از من هم اصلاً خوشش نمی یاد اما دیگه حتی نیش و کنایه هم نمی زد فقط با غیظ و نفرت نگاهم می کرد اما بقیه رفتارشون عادی بود. فقط بعضی وقتها متوجه نگاه خیره ی تایماز می شدم که برام جای سوال داشت. بلاخره با هر بدبختی شده رسیدیم زنجان . همگی کثیف بودیم. مردها تو حمام کاروانسرای خرم دره یک بار حمام کرده بودن و ما هموم یکبار رو هم نتونستیم چون قسمت زنانه اش خراب شده بود . عادت ماهانه ام هم روز هفتم تمام شده بود ولی نتونستم حموم کنم و نمازام همه قضا شده بود .بازم دست رقیه درد نکنه که کلی پارچه ی کوچیک به در نخور رو دوخت کنار هم و گفت بیا تو سفر اینا رو استفاده کن اونجا که جا واسه شستن پیدا نمی کنی .اگه اینا نبود نمی دونستم باید چیکار می کردم .حالم از بوی عرق خودم به هم میخورد . خدا خدا می کردم وقتی رسیدیم اونجا بانو بخواد اول بره حموم که ما هم دنبالش راه بیفتیم . عمارت خان زنجان هم خیلی با شکوه بود و خونه زندگی میرزا تقی خان در برابر اون معمولی محسوب می شد . اما ظاهراً بانو و خان اینجا برای خودشون اسم و رسمی داشتن .چون هم محمد علی خان و هم همسرش صفیه خانوم به گرمی از کاروان کوچیک ما استقبال کردن . هم خسته بودم و هم کثیف واقعاً دلم حمام می خواست . که خدا رو شکر صفیه خانوم پیشنهاد حمام رو داد و برخلاف انتظام که فکر می کردم قراره به حمام عمومی شهر بریم ، به وسیله خدمتکارها به انتهای باغ هدایت شدیم که اونجا بازم از اینکه این همه کم اطلاعات هستم از خودم شرمنده شدم . دو تا حمام بزرگ کنار هم قرار داشت یکی برای مستخمین و خدمه و یکی برای اعیان و اشراف. من داخل حمام اشراف رو ندیدم اما حمام مستخدمین عین حمامهای عمومی بود . شامل خزینه و رختکن و سکّو. اونقدر از دیدن حمام ذوق داشتم که هر کی من رو می دید فکر می کرد چند ساله تنم رو نشستم. وقتی از حمام بیرون اومدیم حس می کردم واقعاً دنیا قشنگتر شده. خان ، تایماز و مستخدمین مرد هم ظاهراً بعد ما حمام کردن . چون اونها هم ترگل ورگل شده بودن. چون شرط شرکت در مسابقه ، بودن از خانواده ی خانی یا اعیان و اشراف بود ، منم سر سفره ی طویلی که خان زنجان برای همه ی میهمانانش انداخته بود نشستم و خدمتکار بودنم انکار شد. زنا و دخترای زیادی نشسته بودن . نمی دونستم هر کدوم مال کدوم شهر هستن و یا کدوم یکی تو مسابقه شرکت می کنن . اما حس می کردم برتر از همه شون هستم . خیلی آروم بودم و سعی می کردم ذهنم رو از هر چیز ناراحت کننده پاک کنم. بعد از شام برای اون همه جمعیت هندوانه آوردن . خیلی وقت بود نخورده بودم . دقیقاً از وقتی پدرم به رحمت خدا رفته بود . خیلی بهم چسبید . برای مردها قلیون چاق کردن و هدایت شدن به ایوان بزرگی که جلوی عمارت بود . زنها همگی داخل نشسته بودن . لباسهاشون همه زرق و برق دار و از پارچه های گرون قیمت بود و سعی می کردن با تکون دادن بی هدف دستاشون برق الگوهاشون رو به رخ هم بکشن . لباسهایی رو که بانو برام گرفته بود و پوشیده بودم و از این لحاظ خیالم راحت بود که سر و وضعی آبرومندانه دارم . خان زنجان به جمع زنها اومد و همگی با مرتب کردن لچک و شالهاشون سعی در حفظ حجاب کردن . خان رفت روی مبلی بالای مجلس نشست و گفت : همونطور که می دونید فردا روز مسابقه ست . دستور دادم همه ی اسبهایی رو که قراره تو این مسابقه شرکت کنن رو امشب تیمار کنن تا آماده مسابقه باشن . به نفر اول این مسابقه یه اسب اصیل عرب و یه سرویس طلا خواهم داد و به نفر دوم یه سرویس طلا و به نفر سوم یک گردنبند طلا. الانم مستخدمین جای خواب همه رو فراهم می کنن. امیدوارم از مهمان نوازی خان زنجان برای شهر و دیار خودتون قصه ها ببرید و بعد بلند شد و به ایوان و پیش مردها رفت . با این جمله ی آخریش هدف اون رو از این همه بریز و بپاش خوب ملتفت شدم . معلوم شد که آدم شهرت طلبیه و دوست داره از جلال و جبروت و دست و دلبازیش همه تعریف کنن. یه لحظه یاد پدرم افتام . چقدر خان متفاوتی بود. کلی لحاف و تشک آوردن و همه ی زنها کنار هم تو اون سرسرای بزرگ خوابیدن . اگه اتفاق نمی افتاد ، باورم نمی شد که یه روز کنار بانو بخوابم . بانو با کلی قر و قمیش که ای وای بالشم سفته و تشکم نرمه و لحافم گرمه ، بلاخره خوابید .پیش خودم گفتم : باید امشب خوب بخوابم تا برای فردا سرحال باشم . فردا برای من روز مسابقه نبود . روز تعیین سرنوشتم بود . با این افکار چشمام رو هم افتاد و بی هوش شدم. افسار اُختای تو دستم بود و کنار بانو و تایماز ایستاده بودم که دستور سوار شدن و پشت خط ایستادن از طرف محمد علی خان صادر بشه . وقتی اعلام شد که همه سوار شن ، بانو گفت : یادت باشه آی پارا باید ببری تا بتونی درس بخونی. با به یاد آوردن این مطلب قلبم فشرده شد و عرق سردی رو پیشونیم نشست. در حالی که من سوار اُختای بودم و افسارش دست تایماز بود به طرف خط شروع مسابقه حرکت کردیم. وقتی افسار اسب رو به دستم می داد گفت : من مطمئنم تو می بری آی پارا . نگران درس خوندت هم نباش . من و آیناز حمایتت می کنیم حتی اگه بازنده شی . پس خودت باش. شوک حرف تایماز و لحن و نگاهش برام خیلی تکان دهنده تر از حرف بانو بود. سعی کردم افکار مزاحم رو از ذهنم دور کنم و فقط به خط پایان فکر کنم . با صدای سوت ، رها و آزاد تاختم. اُختای جوری با سرعت می تاخت که حس می کردم دارم پرواز می کنم . من و نسترن نوه ی دختریه محمد علی خان جلو تر از همه بودیم . اونم هم سن و سال من بود و به جد می تاخت . لابد اونم واسه آبروی پدر بزرگش اینجور دیوانه وار اسبش رو می تازوند. به انتهای مسیر نزدیک می شدیم و می تونستم دو تا سنگی رو که باید از وسطشون به منزله پایان مسابقه رد می شدیم رو ببینم . درست کنار هم و تو یه سطح حرکت می کردیم و چیزی به خط پایان نمونده بود که یه دفعه اسب نسترن رم کرد و دو تا پاهای جلوش رو داد بالا و نسترن از عقب افتاد ولی چون پاش تو رکاب گیر کرده بود ، کامل زمین نیفتاد و وقتی اسب دیوانه وار شروع به دویدن کرد . نسترن روی زمین کشیده شد . مسیر مسابقه و فاصله چند متری ای که به خط پایان مونده بود رو با یه تصمیم آنی ول کردم و دنبال اسب نسترن رفت و بهش رسیدم و خم شدم و درحالی همزمان اُختای رو می تازوندم ، افسار اسب رو گرفتم و کشیدم . اسب ایستاد . سریع پیاده شدم و به سمت دیگه ی اسب رفتم و پای نسترن رو از تو رکاب در آوردم . از سر و دستش خون می اومد و حسابی خراشیده شده بود . بی هوش شده بود . نمی دونستم سرش به سنگی چیزی خورده یا نه . دیدم که یه سری سوار دارن به طرف ما می یان . حتماً برای کمک می آمدن . نسترن رو کشوندم کنار و سرش رو بغلم گرفتم و به صورتش سیلی زدم . و صداش کردم . سوارها رسیدن و از اسب پیاده شدن . محمد حسین خان پدرنسترن و پسری که ظاهراً برادرش بود همراه چند نفر دیگه به طرف من دویدن . پدرش سر نسترن رو از تو بغل من کشید بیرون و محکم در حالی که گریه می کرد ،به صورتش سیلی می زد . صورت و دست نسترن خونی شده بود . نمی شد فهمید زخمش چقدر عمیقه. گفتم : زنده ست خان . نفس می کشه باید از ترس بی هوش شده باشه. محمد حسین خان با یه حرکت دخترش رو بغل کرد و به پسرش گفت که سوار اسبش بشه . برادر نسترن سریع سوار شد و خواهرش رو از بغل پدرش کشید بالا و به طرف محلی که همه اونجا جمع شده بودن تاخت . به طرف اُختای رفتم و سوار شدم و محمد حسین خان و بقیه هم سوار شدن و با هم به محل شروع مسابقه برگشتیم . همه دور نسترن حلقه زده بودن و مادر و مادربزرگش و چند زن دیگه هم شیون می کردن . یه لحظه با خودم گفتم ، نکنه مرده باشه . با این فکر سریع از آختای پیاده شدم و به طرف حلقه ی جمعیت دویدم و همه رو کنار زدم . با دیدن چشمهای باز نسترن که از دست یه نفرداشت آب می خورد و دیگری خون خشک شده ی خراش های سرش رو می شست خیالم راحت . مادر نسترن تا چشمش به من افتاد . خیز برداشت طرفم . جوری که واقعاً ترسیدم و یه قدم عقب رفتم . نسرین خانوم من رو بغل کرد وگفت : ممنونم دخترم . تو جون دختر من رو نجات دادی . اگه زود به دادش نرسیده بودی . الان نسرتم از دست رفته بود . من و محکم به خودش می فشرد و ضبحه می زد . گفتم : بانو هر کس دیگه ای هم بود همین کار رو می کرد . وظیفه ام بود . نسرین خانوم من رو از خودش جدا کرد و دوباره به طرف دخترش برگشت . بین اون همه جمعیت داشتم خفه می شدم . نمی دونستم بانو هم بینشون بود یا نه .چون می ترسیدم که چشمم تو چشمش بیفته . جمعیت رو کنار زدم و به طرف اُختای رفتم . ظاهراً نسیرین خانوم دستور متفرق شدن جمعیت از اطراف نسترن رو داده بود چون همه پرا کنده شدن . غرق بدبختی خودم بودم که تایماز اومد کنارم و گفت : حالت خوبه آی پارا؟ من به همون اخلاق سگی تایماز بیشتر عادت داشتم و خوش اخلاقی بهش نمی اومد. با تعجب بهش نگاه کردم . لبخندی زد و گفت : حیف که نبردی . ولی از همه بهتر بودی. هنوز تو شوک رفتار محبت آمیز تایماز بودم که دیدم خان ، بانو و محمد علی خان دارن به طرفم می یان . سلامی کردم و با اضطراب به بانو چشم دوختم . از چهرش هیچ چیز رو نمی شد خوند . نگاهم به طرف محمد علی خان رفت . قدم جلو گذاشت و گفت : برنده ی اصلی مسابقه تو بودی دخترم. تو هم تو سوارکاری بی نظیری و تو انسانیت. فاصله ی زیاد تو با بقیه سوارکارا نشون می داد که تو چقدر ماهری و اینکه جایزه و عنوان اول شدن رو فدای نجات نوه ی عزیز من کردی نشون می ده چقدر روح بزرگی داری . مرحبا به پدر و مادری که فرزندی مثل تو تربیت کردن . از شنیدن این حرفها و توصیفات از زبان فرد مقتدر و صاحب نامی مثل محمد علی خان ، قند تو دلم آب می شد . مخصوصا که جلوی بانو ، خان و تایماز این حرفها رو می زد. محمد علی خان گفت : همراه من بیا دخترم . اون جلو راه افتاد و من و بانو و بعدش خان و تایماز پشت سرش. بانو گفت : خوب آبرومون رو حفظ کردی . خوشحالم که از اعتماد کردن بهت پشیمون نشدم . از اینکه جریان اول شدن و این حرفها کلاً منتفی شده بود ، خوشحال بودم . خان سوار اسب شد تا صداش به همه برسه . رو به جمعیت کرد و گفت : همگی شاهد مسابقه بودین و نفرات اول تا سوم رو هم دیدین . همونطور که دیروز گفتم ، جوایز نفرات اول تا سوم طبق قرار به اونها تعلق می گیره اما همگی شاهد اتفاق ناگواری که حین مسابقه افتاد بودین و همگی به چشم خودتون دیدین اونی که شایسته عنوان اولی بود ، چطور از این عنوان گذشت و جون نوه ی من رو نجات داد . هر چند نمی شه با پول کار این دختر جوان رو جبران کرد اما من اون رو برنده ویژه ی این مسابقه اعلام می کنم و بهش صد سکه ی طلا جایزه می دم . چیزی رو که می شنیدم رو نمی تونستم باور کنم . من اینطوری دیگه آزاد می شدم اینطوری مال خودم می شدم . خدایا این بهترن هدیه ای بود که می تونستم از کسی بگیرم .همگی صلوات فرستادن و بعض ها هم دست زدن. چهره ی خان ، بانو و تایماز هم بشاش بود و معلوم بود از وضعیت پیش اومده خوشحالن . اما اونا نمی دونستن من می خوام با این پول آزادی خودم رو بخر . مسلماً این تصمیم به مذاقشون خوش نمی اومد . از صحرا به طرف عمارت خان حرکت کردیم تا برنده ها جوایزشون رو دریافت کنن. نسترن رو قبلاً به خونه منتقل کرده بودن . خیلی دوست داشتم زود برم ببینم در چه حالیه . وقتی رسیدیم به عمارت اول از همه اجازه دیدن اون رو گرفتیم و رفتیم بالا سرش . بیدار بود ولی در حال استراحت . کنار بانو ایستادم خیلی مودبانه عرض ادب کردم . نسرین خانوم دوباره من رو به آغوش کشید و از من بابت نجات دردانه دخترش تشکر کرد . به طرف تخت نسترن رفتم. لبخندی زد و گفت : ممنونم آی پارا . اسمت همین بود نه ؟ گفتم : بله خان زاده . خوشحالم سالم و سلامت می بینمتون. گفت : تا عمر دارم مدیون توام و امیدوارم روزی بتونم جبران کنم . امکان داشت بمیرم یا دست کم فلج بشم . یه لحظه یاد آیناز افتادم . فکر کنم بانو هم یاد اون افتاد چون چهرش درهم شد . برای اینکه ذهن بانو رو عوض کنم گفتم : خواست خدا بود خان زاده . امیدوارم این خراش های جزئی هم زود التیام پیدا کنن و بعد با اجازه از نسرین خانوم ، اتاق رو ترک کردیم. مراسم اهدای جایزه برگزار شد و در کمال ناباوری پدر نسترن هم به من پنجاه سکه ی طلا داد. خیلی خوشحال بود . بعد از فوت خان بابا ، رنگ خوشی ندیده بودم . این اولین اتفاق خوب تو این مدت بود . **************************************************** رمان آی پارا قسمت نهم دو روز از زمان مسابقه گذشته بود. ما هنوز تو زنجان بودیم . خان تصمیم داشت بعداز بهبودی کامل نسترن اونجا رو ترک کنیم . من خیلی عجله داشتم برگردیم . می خواستم وقتی به اسکو رسیدیم موضوع آزادیم رو به خان بگم . می خواستم با بقیه پول هم وکیل بگیرم و اموالم رو از چنگ عموم در بیارم . عموم اموال مادریم رو هم ازم گرفته بود . چیزی که هیچ رقمه به اون ارتباطی نداشت . اما بی حقم کرده بود . می خواستم حقم رو ازش بگیرم ……………………………………………… از عصر روز دوم حس کردم بانو باهام سرسنگین شده . طرفهای ظهر یه دو ساعتی کنار نسترن بودم و از بانو دور شده بودم . هر چی که بود مربوط می شد به اون دو ساعت . خان و تایماز رو هم جز وقت غذا نمی دیدم. ظاهراً با اهالی مرد عمارت برای شکار و تفریحات مردانه می رفتند. بیشتر مهمانهایی هم که برای مسابقه اومده بودن ، فردای روز مسابقه به شهر خودشون برگشتن. دلم طاقت نیاور و از بانو پرسیدم : بانو جان چیزی شده ؟ ناخوشین ؟ با غیظ نگام کرد و گفت : نه چیزی نشده . می خوام ازت یه سوالی بکنم آی پارا. بهتره راستش رو بگی . به دلم بد افتاد یعنی چی شده بود ؟ چرا خوشی های من اینقدر بی دوامن؟ گفتم : من اهل دروغ نیستم بانو . بفرمایید. گفت : این چه رازی بود که خواهر شوهرم اون شب به تو گفت و تاکید کرد من نباید بدونم ؟ البته من همه چی رو می دونم . ولی دوست دارم خودت با زبون خودت بهم بگی. لرز تمام بدنم رو فرا گرفت . زبونم قفل کرد و مثل تمام وقتهایی که عصبی می شدم ، کف دستام عرق کرد . نمی فهمیدم از کجا متوجه جریان شده. نمی دونستم همه ی جریان رو می دونه یا وانمود می کنه خبر داره و می خواد یه دستی بزنه . باید خودم رو جمع می کردم . نباید اون متوجه حال داغونم می شد . با تعجب گفتم : راز ؟ گفت : ببین آی پارا بهت گفتم ، راستش رو بگو . من خودم پشت در اون اتاق لعنتی بودم و همه ی حرفاتون رو شنیدم . دروغ می گفت : مطمئناً دروغ می گفت . اگه شنیده بود تا امروز واسه فهمیدن حقیقت صبر نمی کرد . روز مسابقه اونطوری ابراز شادی نمی کرد . هر چی که بود مربوط می شد به این دو ساعتی که کنار من نبود .دایه جان همیشه می گفت : آی پارای من هوشش زیاده . این زن من رو با خنگ هایی مثل فریبا مقایسه می کرد . آره فریبا فریبا . همینه . شاید اون چیزی گفته . از وقتی از خونه ی فخرّتاج اومیدم بیرون اونطوری مثل دشمن خونی نگام می کرد . امروز هم وقتی می رفتم اتاق نسترن دیدمش که داشت می رفت سمت سرسرا. صدای خشمگین بانو رشته ی افکارم رو پاره کرد که گفت : منتظرم آی پارا. گفتم : بانو جان اگه شنیدین که چی فرمودن ، پس باید متوجه شده باشین چه خواهر شوهر خوبی دارین. بانو یه لنگه ابروش رو داد بالا وگف: درست حرف بزن ببینم چی می گی ؟ گفتم : فخرتاج خانوم اومد تو اتاق و به من گفت که شما چقدر به خان علاقه دارین و نسبت به نزدیک شدن هر زنی چه پیر و چه جوان به شوهرتون حساس هستین . به من گفت که تعجب کرده که اجازه دادین دختر جوانی وارد جمع خصوصیتون بشه و ازم خواست به خاطر این اعتماد ، مواظب رفتارم باشم و حساسیت شما تحریک نکنم. گفت به همون اندازه که مهربان و خوش قلب هستین ، می تونید خشن باشین . بخصوص در مورد همسر و پسرتون . آخر سر هم گفت : این یه رازه و چون شما فرد مغروری هستین دوست ندارین کسی متوجه علاقه ی زیاد شما به خان بشه و ازم خواست ضمن مراقبت از رفتار و کردارم این راز رو سر به مهر نگه دارم. همین. چهره ی درهم بانو یه کم باز شد اما هنوز رگه هایی از بی اعتمادی رو می شد تو صورتش دید. چشماش رو دوخت به چشمام و گفت : هنوز از جوابی که دادی مطمئن نیستم . به نفعته که راستش رو گفته باشی. هر چند چیزی از گناه خواهر شوهر فضولم کم نمی کنه . اون اگه می دونه این یه رازه نباید پیش کلفت و نوکر خونه بازگو کنه . بازم تحقیر. بازم تاکید رو کلمه کلفت . می خواست بگه تو هیچ وقت واسه من خطری نیستی ، چون یه کلفتی . با خودم گفتم : خدایا کی بشه من از دست این خاندان خود بزرگ بین خلاص بشم ؟ گفتم : من فکر می کنم ایشون به خاطر حفظ زندگی برادرشون اونطوری خوب رفتار کردن رو تاکید کردن به من . بانو با خشم بلند شد و گفت : شاید من به زنای دور و بر شوهرم حساس باشم اما در مورد زنای حسابی نگران می شم نه کلفت های خونه . فخرّتاج باید حد خودش رو می دونست و دهنش رو می بست. بعدش هم راهش رو کشید به سمت اتاق پنج دری رفت. می دونستم این آتیش ها از گور اون فریبای بی همه چیز بلند می شه . حتماً خود فضولش گوش وایساده بوده و یه کم شنیده فخرّتاج چی گفته. و صبر کرده تو یه فرصت مناسب زهرش رو بریزه . نجات جون نسترن و جایزه هایی که بهم دادن ، بهترین عامل تحریک حسادت بوده و اینطوری خواسته کامم رو تلخ کنه . کور خونده دختره ی نکبت . به من می گن آی پارا اگه اون رو مادر بی سوادش تربیت کرده ، تربیت من به عهده ی زن عاقل و دنیا دیده ای مثل دایه جان بوده . باید برم بمیرم که نتونم جلوی این کلفت دربیام . دیگه تا شب و موقع شام بانو رو ندیدم . حوصله ام سررفته بود اما روم نمی شد برم پیش نسترن . کس دیگه ای هم نبود باهاش هم کلام بشم . همونطوری رفتم تو حیاط. چشمم خورد به فریبا که داشت شال بانو رو می شست. رفتم کنارش و گفتم : بهتره از این به بعد اون گوشاتو خوب وا کنی تا بتونی هر حرف و مطلبی رو درست بشنوی. فکر کردی با چوغولی کردن من می تونی یکی بشی مثل من ؟ فکر کردی با خراب کردن من پیش بانو چیزی که هستی و چیزی که هستم عوض می شه ؟ تو هیچ وقت آی پارا نمی شی فریبا پس بیشتر از این خودت رو خوار و خفیف نکن . من به بانو گفتم اونشب فخرّتاج خانوم چی بهم گفت . مواظب باش دور و بر بانو آفتابی نشی چون به خاطر خبر کذبی که براش بردی ، حتماً تنبیه می شی. فریبا از کنار تشت بلند شد و گفت : چی می گی با خودت آی پارا . کم ور ور کن . من چیزی به کسی نگفتم . پوزخندی تحویلش دادم و گفتم : خود دانی من مثل تو نامرد نیستم . گفتم بهت که حواست باشه . در ضمن گوشای خودت مخملیه و راهم رو کشیدم و رفتم سمت عمارت. داخل عمارت که شدم ، یکی از پشت صدام کرد . برگشتم دیدم یکی از مستخدمین خونه ست . ازم خواست به اتاق نسترن برم. دنبالش راه افتادم . نسترن نشسته بودتو تختش . رفتم جلو و عرض ادب کردم . گفت : ممنون که اومدی . حوصله ام سر رفت از بس دراز کشیدم . مادرم هم که مشغول مهمانداریه . نزدیک تر رفتم و گفتم : چرا کتاب نمی خونید ؟ اینطوری احساس تنهایی نمی کنید. من تا وقتی که اینجام پیشتون می مونم و نمی ذارم تنها باشین . ولی برای بعدش بهترین کار کتاب خوندنه . نسترن با تعجب گفت : کتاب بخونم ؟ گفتم : بله . گفت : ولی من که سواد ندارم . اینجا هیشکی نداره. غیر از مباشر همه بی سوادن. با تعجب گفتم : چرا هیشکی سواد نداره؟ حتی مردای خونه هم ندارن ؟ گفت: نه حتی مردا. پدر بزرگم مخالفه . اون می گه سواد یاد گرفتن ما رو کافر می کنه . ببینم نکنه تو سواد داری؟ گفتم : بله . ولی من تعجب می کنم چرا یه همچین فکری می کنن. دختر میزا تقی خان امسال دیپلم می گیره . با منگی نگام کرد و گفت : دیپلم می گیره ؟ اصلاً دپیلم چی هست ؟ اصلاً باورم نمی شد . خانی با این همه دبدبه و کبکبه سواد نداره و تازه مخالف یاد گرفتن جوونا هم هست . حالا قدر پدر خدا بیامرزم رو می دونستم . حالا که اینقدر دیر بود. من تو یه روستای بی امکانات بزرگ شده بودم و پدرم تاکید داشت حتماً سواد داشته باشم . اونم زمانی که درس خوندن دخترها گناه حساب می شد . حالا اینجا تو این شهر به این بزرگی که نزدیک پایتخت هم هست اینقدر افکارشون پوسیده ست که حتی مردهاشون هم نمی تونن اسم خودشون رو بنویسن. به خودم اومدم و گفتم : دیپلم یه مدرکه که اگه یکی دوازده سال درس بخونه بهش می دن. اونطوری می تونه معلم بشه یا تو یه اداره ای مثل بلدیه و اینا کار کنه البته زنا فقط معلم می شن ولی مردها می تونن کار دیگه هم بکنن. نسترن گفت : اووَه دوازده سال ؟ گفتم : با نهم هم می شه معلم شد ولی معلم ابتدایی. نسترن چنان با شور و شوق به حرفهای من گوش می داد انگار که دارم از بهشت براش حرف می زنم . دست آخر هم اشک تو چشماش جمع شد که چرا یه همچین موهبتی رو ازش دریغ کردن . شاید اگه من جای اون بودم برای داشتن چیزی که می خواستم و اینقدر ازش خوشم اومده بود با خیلی ها حتی پدر بزرگ خودرأیم مبارزه می کردم اما نسترن شخصیت ضعیفی داشت که از پس حرف معمولی هم بر نمی اومد . بعد از کلی حرف زدن و درد و دل و رد و بدل کردن اطلاعات ، بهمون خبر دادن وقت شامه و همه تو ایوان برای شام جمع شدن . نسترن هم می خواست بیاد اما می ترسید مادرش دعواش کنه که چرا از تختت بلند شدی. بهش گفتم : من با مادرت حرف می زنم . تو که چیزیت نیست آخه . اینطور تو اتاق زندانیت کردن. همراه اون به ایوان رفتیم . نسیرین خانوم تا چشمش به نسترن افتاد گفت : وای برای چی از تختت بلند شدی ؟ به جای نسترن من زود گفتم : من گفتم بیاد نسرین خانوم . بدن نسترن جان مشکلی نداره و غیر چند تا خراش ، کاملاً سالمه . این روحشه که مریض شده . هم از ترس اون اتفاق و هم از تو اتاق موندن. فکر کردم بیرون بیاد ، حالش بهتر بشه. ظاهراً جوابم اونقدر قانع کننده بود که کسی اعتراض نکنه . همونجا پایین سفره نشستیم و شروع کردیم به خوردن . زیر چشمی بانو رو پاییدم و دیدم حواسش به من نیست و مشغول خوردنه . غذا خوردنمون که تموم شد برای مردها قلیون چاق کردن . زنها هم گوشه ای نشستن و بساط غیبت و فخر فروشی راه افتاد . نسرین خانوم فقط شام رو اجازه داد نسترن بمونه و بعد از شام از خواست به اتاقش برگرده. منم همراه اون راه فتادم که محمد علی خان گفت : دخترم آی پارا تو بمون .با تو کار دارم . زیر لب چشمی گفتم و کنار بانو نشستم . یه کم دلشوره داشتم . حس می کردم کارش زیاد به مذاقم خوش نخواهد اومد. بقیه افراد اونجا چه خودی و چه مهمان بعد از خوردن چای ، به خواست خان اونجا رو ترک کردن . فقط ما مونده بودیم و داماد خان ، پسرو نوه ی خان و خود محمد علی خان. محمد علی خان رو به میرزا تقی خان گفت : درسته که دور از رسم مهمانوازیه که وقتی کسی خونه ی یکی دیگه مهمان هست ، فردی از میزبانها چشمش دنبال ناموس مهمان باشه . اما ازت می خوام این خبط نوه ی من رو نادیده بگیری و به بزرگواریه خودت ببخشیش. من می خوام دختر خونده ی تو آی پارا رو برای نوه ام رشید خواستگاری کنم . همونطور که می دونی رشید پسر دختر منه و برادر نسترن. از همون روز مسابقه دل به دختر خونده ی تو داده و تا امروز مادرش رو بیچاره کرده. اول نمی خواستم تا وقتی مهمان من هستید این موضوع رو پیش بکشم . می خواستم بعد از برگشتنتون بیام اسکو و مطرح کنم . اما دیدم این پسر کم طاقتی می کنه . برای همین زودتر عنوانش کردم. گر گرفتم ، خجالت کشیدم ، عصبانی شدم . نمی دونم ولی بین زمین و هوا بودم . سرم رو تا جایی که می شد پایین آورده بودم و داشتم مثل تمامی وقتهایی که عصبی می شدم ، با ریشه های لچکم بازی می کردم . انتظار یه همچین جریانی رو نداشتم . اونقدر درگیر شدم که دیگه نفهمیدم کی چی گفت . یه آن به خودم اومدم که شنیدم. خان گفت : باعث افتخار منه که نوه ی شما دامادم بشه. اوه چه دامادم دامادم هم می کنه . من کجا دختر تو بودم که شوهرم هم دامادت محسوب بشه .وقتی خواستی موهامو بتراشی یا وقتی لحاف و تشک پر شیپیش تو یه دخمه بهم دادی؟ یا وقتی صبح تا شب کار کردم و شب سرم به بالش نخورده بی هوش شدم ؟ در ضمن کی خواست شوهر کنه که باعث افتخار تو بشه ؟ محمد علی خان گفت : آی پارا جان دخترم تو هم فکراتو بکن اگه موافق باشی و حرفی نداشته باشی ، همن فردا مراسم بله برون رو برگزار می کینم. چی می گفتم ؟ زبونم قفل شده بود . غافلگیر شده بودم . هیچی نگفتم و همه سکوت من و حمل بر رضا تصور کردن و همه چی منوط شد به جواب من . اصلاً حواسم نبود پسره سرو شکلش چجوریه ، یا مثلاً تایماز چیکار کرد چه عکس العملی نشون داد . شاید هم اینا از قبل می دونستن و فقط من بودم که غافلگیر شدم . اما مطمئن بودم از خواستگاری کردن این آدم خوشحال نبودم این جریان مثل شمشیر دو لبه بود . بخصوص با تعریفات نسترن از افکاری که اینا داشتن . می دونستم انتخابم بین بد و بدتره. بین موندن تو این خانه ی جهل یا رفتن به اسکو و زندگی کنار کسی مثل بانو. از شبی که خونه ی خان خلوت شده بود و فقط چند نفر مهمون باقی مونده بود ، به هر کدوممون اتاق داده بودن . البته فکر کنم اتاق تایماز با پسر خان یکی از شهرهای اطراف قزوین یکی بود . در حالی که هر کدوم راهی اتاقمون شده بودیم ، بانو گفت : شانس در خونت رو زده آی پارا. خوب شد میرزا تقی خان اول ورودمون تو رو دختر خونده ی خودش معرفی کرد وگرنه اینا عمراً از تو خواستگاری می کردن . شاید با اسم محمد تقی خان تو هم قاطی آدمها شدی و بعد راهش رو کشید و رفت وفرصت نداد بتونم یه جواب هر چند کوچیک بهش بدم تا اینقدر جیگرم آتیش نگیره. دِ اگه من خان زاده نبودم که خود تو هم من رو تا اینجا نمی آوردی . من خودم اصل و نسب دارم و بهش هم فخر می کنم . نمی خواد تو واسه ی من اصل و نسب بتراشی و اون رو چماق کنی بکوبی تو سرم . رفتم تو اتاق و در رو پشت سرم بستم و شروع کردم به باز کردن موهای بافته شدم . افکارم خیلی پریشان بود . اینکه نوه ی محمد علی خاطر خواه من شده بود ، اتفاق خوبی بود . شاید اگه عصر اینقدر از افکارشون و ذهنیات گندیده شون باخبر نمی شدم ، الان حالم بهتر بود . با این حرفهای بانو دستگیرم شد که موافقه با اینا وصلت کنم . پس حتماً واسش یه خیری داره . شایدم می خواد دکم کنه مزاحم پسر و شوهرش نشم . اگه می موندم و زن این پسر می شدم . دیگه از تحقیر خبری نبود. می شدم کسی که قبلاً بودم . اما از طرف دیگه درس خوندن و معلم شدن که بزرگترین آرزوی زندگیم بود رو هم باید با خودم به گور می بردم . در ضمن با جواب منفی دادن به نوه ی محمد علی خان خشم میرزا تقی خان و بانو رو می خواستند با این ازدواج خودشون رو به محمد علی خان نزدیک کنن رو هم باید به جون می خریدم . چه بسا از حرصشون بیشتر آزارم بدن و اصلاً نخوان که من رو آزاد کنن یا حتی بزنن زیر قول اجازه ی درس خوندنم . با خودم فکر می کردم که آخه این چه مصیبتی بود گریبان من رو گرفت . اگه فردای روز مسابقه ما هم برمیگشتیم دیگه این بساط راه نیفتاده بود . اونقدر سرجام این دنده و اون شدم که بی خوابی کلافه ام کرد . هی به خودم می گفتم : خوب آی پارا فردا چی می خوای بگی؟ ولی هیچ جوابی براش نداشتم. هر جور که فکر می کردم و تصمیم می گرفتم ، یه ضرری توش بود. خوابم نمی اومد . سردرگم و کلافه بودم که صدای تقی رو که به در خورد و شنیدم. اول فکر کردم اشتباه کردم ولی وقتی تکرار شد فهمیدم درسته . رفتم پشت در و گفتم : بله ؟ تایماز بود . گفت : آی پارا در رو باز کن باید باهات حرف بزنم . شاخ درآوردم . این پسر این وقت شب اینجا پشت در اتاق من چیکار داشت؟چه حرفی می تونست با من داشته باشه ؟ اونم الان. یه لحظه خوف ورم داشت نکنه نیت بدی داشته باشه . گفتم : چه حرفی دارین خان زاده ؟ چرا واسه صبح نمی ذارین؟ صدای تایماز بلند شد : آی پارا زود باش در رو باز کن الان یکی می یاد فکر می کنه من اینجا دارم چیکار می کنم . حرفم واجبه . صبح دیره. توکل کردم به خدا و لچکم رو هول هولکی انداختم رو سرم و تشکم رو هم تا کردم که مثل جنازه وسط اتاق نباشه و کلید رو چرخوندم. تایماز سریع اومد تو و در رو قفل کرد. از حال و هواش ترسیدم . این وقت شب ، این طور مضطرب ، اونم تو اتاق من ، خوب ترسناک بود . چراغ نفتی رو روشن کردم و شعله اش رو پایین آوردم وخودم رو جمع کردم کنار در و آروم گفتم : چیزی شده خان زاده ؟ شما اینجا چیکار می کنید ؟ چه حرفی واجبی دارین که فردا براش دیره ؟ گفت : بشین آی پارا باید باهات حرف بزنم . مطیعانه نشستم . اما همون کنار در ، که خطرش کمتر باشه . بلاخره باید جوانب احتیاط رو هم در نظر می گرفتم . تایماز با فاصله ازم نشست و نگاهش رو دوخت به صورتم . انگار داشت دنبال یه جمله ی مناسب برای شروع صحبتش می گشت. نگاه خیره اش کمی معذبم کرد . ناخودآگاه دست بردم تا لچک کج و کوله ام رو مرتب کنم . سرش رو انداخت پایین و گفت : می خوای به نوه ی خان چه جوابی بدی؟ حدسش رو زده بودم که حرفهاش حول این موضوع می تونه باشه . چون تنها اتفاق جدیدی که می تونست باب صحبت باشه همین بود. سر به زیر گفتم : نمی دونم خان زاده. هنوز گیجم . از سر شب چشم رو هم نذاشتم . سر بلند کردم و گفتم : چرا جواب من براتون مهمه؟ هر چی که جواب بدم ، صبح معلوم می شه دیگه. برای این موضوع اومدین اینجا ؟ دوباره خیره نگاهم کرد . این نگاهش برام تازگی داشت. نگاهش کلافه ام می کرد. بلاخره طاقت نیاوردم و گفتم : نگین که نصف شبی اومدین تو اتاق من تا همدیگه رو نگاه کنیم !!! کلافه نفسش رو بیرون داد و بلند شد رفت سمت پنجره. کمی پرده رو کنار زد و بیرون رو نگاه کرد و گفت : فکر کن الان صبحه. چی می خوای بگی به اونا. زن این پسره می شی یا نه ؟ داشت من رو دور می زد . خنگ که نبودم . حالیم بود می خواد یه چیزی بگه اما اول می خواد مزه ی دهنم رو بفهمه. ملاحظه رو گذاشتم کنار و در حالی که پشتت به من بود و راحت تر می تونستم حرف بزنم . بلند شدم تا مسلط تر باشم و گفتم : چی می خوایین بگین خان زاده ؟ تا ندونم چرا اینجایین ، هیچی نمی گم . خودم به حد کافی کلافه و گیجم ، شما دیگه بدترش نکنین. همونطور پشت به من گفت :می خوام کمکت کنم . می دونم دلت به این وصلت رضا نیست و اگه قبول کنی به خاطر فرار از تحقیر تو خونه ی پدرمه و همون لحظه برگشت و نگاه متعجبم رو غافلگیر کرد . پوزخندی اومد رو لبم و گفتم : خوبه خودتون می دونید با روح من تو این مدت چیکار کردین . آره شاید جواب مثبت بدم به خاطر فرار از حس بد تحقیر و توهین. شاید به خاطر فرار از این حس ، خط بکشم رو آرزوهام و بشم یه زن خونه دار مطیع که شب به شب واسه شوهرش غذای جدید بپزه و روزا هم النگوی تازش رو به رخ بقیه بکشه . شاید دلم می خواست مثل آیناز روح آزادی داشته باشم که تو دنیای کتاب آزادانه پرواز کنه . اما می بینم که نمی شه . نمی دونم این بغض لعنتی از کجا پیداش شد و وسط صحبت به این مهمی لونه کرد ته گلوم . واسه اینکه رسوا نشم و غرورم خرد نشه دهنم رو بستم تا بتونم راحتتر قورتش بدم . تایماز نزدیکتر اومد و گفت : من حاضرم کمکت کنم آی پارا . بی هیچ غرضی . ولی اگه قبول کنی کمکم رو ، نباید کوچکترین سوالی بپرسی. باید تمام و کمال بهم اعتماد کنی. هنوز هم لحنش بوی تحقیر می داد. یه کم عصبانی گفتم : چرا باید به شما بی هیچ سوالی اعتماد کنم ؟ هنوز هم پژواک حرفاتون تو اون کوچه باغ تو گوشمه . هنوز هم لحن تحقیر آمیزتون تو خونه عمه تون یادمه و خیلی چیزهای دیگه . اصلاً چرا می خوایین کمکن کنین؟ یه کلفت که یه خان زاده ازش خواستگاری کرده باید الان خیلی خوشحال باشه نه ؟ مادرتون که فکر می کنه همه واسه ی شما و پدرتون تور پهن کردن . وضع مالی شما کجا و اینا کجا ؟ منی که به نظر مادرتون تو کمین شما بودم ، الان که باید خیلی خوش به حالم شده باشه . نه ؟ چرا فکر می کنید به این وصلت رضا نیستم وترجیح می دم بی هیچ سوالی به شما اعتماد کنم و کمک شما رو بپذیرم تا عروس یه همچین خونواده ی با اصل و نسبی بشم ؟ تایماز بازم جلوتر اومد و درست روبروی من ایستاد . دستشو دراز کرد که بازومو بگیره .اما یه قدم عقب رفتم و گفتم : دستت به من بخوره ، کل این خونه رو می ریزم اینجا . دستش رو کشید عقب و گفت : تو چت شده آی پارا ؟ من کاری باهات ندارم . گفتم : ببین خان زاده من دلیل واقعی حضور شما تو اینجا و این وقت شب رو نمی فهمم. یا درست و حسابی بگین هدفتون چیه یا لطفاً از اتاق من برید بیرون . نمی خوام مادرتون فکر بد بکنه . من به اندازه ی کافی بدبختی دارم. گفت : من به آیناز قول دادم از تو حمایت کنم و کمکت کنم درس بخونی. تو با این ازدواج دیگه نمی تونی درس بخونی . اینطوری منم پیش خواهرم بد قول می شم. گفتم : اگه دردتون اینه من خودم بهش نامه می دم که نمی خوام درس بخونم .می خوام شوهر کنم . حالا چی مشکلتون حل شد ؟ تایماز عصبی گفت : پس نگو تصمیمت رو نگرفتی . بگو خیلی هم خوشحال شدی که خواستگار پیدا کردی و از خدات بود زود شوهر کنی . مادرم حق داشت نگران بود . تو رو چه به درس خوندن؟ طاقت این همه توهین رو نداشتم من از حرصم گفتم می خوام زن این پسره بشم اما اگه می دونستم بانو و خان بعد از جواب منفی چند برابر اذیتم نمی کنن و قرار درس خوندنم سرجاشه ، هرگز جواب مثبت نمی دادم. حقم نبود اینطوری بهم بتوپه . خسته تر از اون بودم که جوابش رو بدم. همونجا رو زمین نشستم . تایماز دید که ناراحت شدم . دیدکه با حرفاش ته مونده ی غرورم رو شکست . متوجه شد که بد کرده . زانو به زانوی من نشست. سرم پایین بود و آروم گریه می کردم. دیگه از دیده شدن اشکام هم ترسی نداشتم . چونه ام رو با دستش گرفت و سرم رو آ ورد بالاو گفت : تو داری گریه می کنی ؟ ببخش نمی خواستم اون حرفا رو بزنم . خوب با این اخلاقت عصبانی می کنم آدمو . سرم رو تکون دادم و از دستش کشیدم بیرون . دوست نداشتم دستش بهم بخوره . من محرم نامحرم حالیم بود اما این پسر فرنگ رفته پاک یادش رفته مسلمونی چیه . درحالی که لحن مهربون به خودش گرفت گفت : لجبازی نکن آی پارا . می دونم از سر غرور و لجبازی داری یه همچین تصمیمی می گیری اما نکن اینکار رو با سرنوشتت. لحنش ، حرفاش ، اصلاً خودش برام غریبه بود . این کی اینقدر بامن صمیمی شد من نفهمیدم . چشمای اشکیم رو دوختم به چشماش و گفتم سرنوشت ؟ کدوم سرنوشت خان زاده ؟ انتخاب من بین بد و بدتره . یا اینجا بمونم و جهل رو با خودم تا ابد یدک بکشم یا بیام اونجا بشم تف بالا سر و تحقیرو توهین شماها رو تحمل کنم . خودت تو ناز و نعمت بزرگ شدی . پس می فهمی وقتی یه عمر جلوت دولا راست می شن ، ولی یه دفعه می شی زر خرید چه مزه ای داره. اگه یه بار فقط یه بار خودت رو می ذاشتی جای من ، اینطوری غرورم رو نابود نمی کردی . حالا اومدی چه کمکی کنی . من اگه می خوام یه همچین خبطی بکنم از دست تو و خونواده ی توه . تایماز گفت گوش کن آی پارا من می تونم از این برزخ نجاتت بدم . می تونم کمکت کنم . به خاطر آیناز به من اعتماد کن . تایماز بعد از چند لحظه سکوت ادامه داد: اگه بمونی و زن این پسر بشی باید درس رو ببوسی بذاری کنار . اگه هم برگردی ، مادر و پدرم اونقدر از دستت کفری می شن که اونجام نمی ذارن درس بخونی و آب خوش از گلوت پایین بره پس می مونه راه سوم. با تعجب گفتم : راه سوم؟ با تعجب گفتم راه سوم ؟ گفت: بله و تنها راه چاره ی تو فراره. اول با تعجب بهش نگاه کردم و سعی کردم هضم کنم چی گفته . بعد ناخود آگاه بدون کنترل خندیدم. تایماز با اخم نگاهم می کرد تا اینکه طاقتش طاق شد و گفت : تموم نشد این خنده ها؟ فکاهه تعریف کردم ؟ خندم رو جمع کردم و گفتم : شما با خودت چی فکر کردی خان زاده ؟ این بود راه حلتون ؟ فرار؟ من ؟ یه دختر تنها و بی پناه ؟ فکر می کنی من تا به حال به این نتیجه نرسیدم که باید فرار کنم ؟ من هزار بار قبل از اومدن به خونه شما و وقتی تحت سلطه ی عموم بودم به این موضوع فکر کردم . هزار بار بعد از اومدن به خونه ی شما هم این فکر از ذهنم رد شد اما هر بار که منطقی فکر می کردم و کلاهم رو قاضی می کردم می دیدم چاره ای جز قبول موقعیتم ندارم . همه جا برای دختری به سن و سال و موقعیت من پر از گرگه که منتظرن تا تنها شی که بدرنت. فکر کن فرار کردم . کجا برم . به کی اعتماد کنم که برای رضای خدا کمکم کنه . من حتی به مجاور شدن تو حرم حضرت رضا هم فکر کردم اما بازم ترسیدم . من همیشه ی خدا تحت حمایت خونواده بودم . پدر داشتم که مثل کوه پشتم بود . اما حالا بی پشت و پناهم . از هر کس و ناکس خنجر خوردم . نمی خوام بیشتر ازاین اذیت بشم . من جسورم و نترس . اما بعضی چیزها هست که بی احتیاطی سرش نمی شه . کافیه آدم یه کم بی گدار به آب بزنه که عمر شرمنده ی روح پدر و مادرش بشه . فرار کنم برم کجا ؟برم خونه ی کی بمونم ؟ کجا کار پیدا کنم ؟ اینا همه به زبون که می یاد کلی مشکله چه برسه به عمل. بلند شدم و گفتم : ممنون که به فکر من بودین. اما بهتره برید . چیزی به اذان صبح نمونده . کم کم اهل خونه واسه نماز بیدار می شن . یه مشکل تازه نمی خوام . تایماز هم بلند شد و گفت : حرفات تموم شد ؟ اجازه می دی من دو کلوم حرف بزنم ؟ گفتم : حرفی هم مونده ؟ همونطور سرپا گفت : منظور من از فرار ، فرار تنهایی تو نبود . من کمکت می کنم فرار کنی و خودم می برمت تهران . اونجا از همه ی این آدمهایی که بهت زخم زدن و منتظرن اذیتت کنن دور می شی. من خودم حمایتت می کنم که درس بخونی . حتی اگه آیناز هم راضی باشه اونم میارم پیش خودم . هنوز کلی لابه لای حرفاش موضوعات گنگ وجود داشت ولی ته دلم روشن شد. بدبینانه نگاهش کردم و گفتم : چرا فکر می کنید به یه پسر بی سرو همسر که تنها زندگی می کنه ، اعتماد می کنم و راه می افتم دنبالش ؟ لبخند خبیثی اومد گوشه ی لبش و گفت : تو مثل اینکه خیلی از خودت مطمئنی دختر. تو می دونی من کیم ؟ چه موقعیتی دارم ؟ کیا منتظر یه گوشه ی چشم منن. آخه من رو به تو چیکار؟ فکر می کنی من به چه هدفی باید تو رو کشون کشون با خودم ببرم دختر قحطه واسه من؟ اولاً که تنها زندگی نمی کنم و یه آشپز و یه خدمتکار و یه باغبون تو خونه دارم . دارم می گم خواهرم رو هم می یارم. خونه ی من می شه شبیه خونه ای که الان هستی . مگه اونجا مرد مجرد نداره. کلی از خدمه ی پدرم مجرد هستن . پس باید از همه ی اونا بترسی. در ضمن هدف من فقط عمل به قولیه که به خواهرم دادم . اونقدری که باهاش صمیمی هستی شاید تا به حال برات گفته چرا پاهاش اینطوری شده . یه کم به فکر رفت و با صدای دورگه ای گفت : من مقصرم. من پاهای خواهرم رو ازش گرفتم واسه همین تا عمر دارم خودم نوکرشم . اگه ازم بخواد بمیر می میرم . حالا هم اون چشش تو رو گرفته و ازت نمی دونم واسه چی خوشش اومده . منم قول دادم ازت حمایت کنم . اینه که که از خواب شبم گذشتم و اومدم اینجا . اینم یادت باشه که اگه باهام بیای ، من تو بد مخمصه ای می افتم و اگه قضیه لو بره معلوم نیست خونواده ام باهام چطور برخورد کنن اما به خاطر آیناز ، حواست باشه و فقط به آخر آیناز حاضرم این کار رو بکنم . پس واسه من ناز نکن و تاقچه بالا نذار که می دونم الان به خاطر خلاص شدن از اون خونه و همینطور این ازدواج زوری ، داره تو دلت قند آب می شه . وای چه پررو بود اما واقعیتش این بود که پر بیراه نمی گفت و من وقتی فهمیدم خودش می خواد کمکم کنه ، خیالم تا حدی راحت شد. چقدرم اعتماد به نفسش بالا بود . “دختر واسه من قحطه ” اَه اَه از خود راضی ولی جای ناز نبود . باید عقلانه تصمیم می گرفتم . شاید این تنها راه نجاتم بود . خودم رو سپردم دست خدا و گفتم : اگه اینطوره حاضرم باهاتون بیام اما می خوام ازتون یه چیزی بخوام . امیدوارم به خاطر آیناز هم شده این تنها خواسته ی من رو قبول کنید. لبخندی زد و گفت : بگو گفتم : من می خوام خونه ی شما کار کنم . من نون مفت نمی خورم. شما نه پدرمین ، نه برادرم و نه ..نه…شوهرم. من نمی خوام منتی بالا سرم باشه . درسه همین کار شما باعث می شه تا آخر عمر مدیونتون باشم . اما برا بعدش اگه قراره درس بخونم و خونه ی شما زندگی کنم . می خوام کار کنم و خودم خرج خودم رو دربیارم . یه کم ساکت شد و گفت : خیلی خوب حالا بعداً راجه بهش صحبت می کنیم . گفتم : الان!!! من می خوام بدونم اونجا من کیم . بهتره تا قدم تو این راه نزاشتم ، این موضوع رو حل شده بدونم . تایماز با صدای عصبی گفت : باشه باشه . حالا که با رفتن موافقی زود باشد وسایلت رو جمع کن . راستی سکه هات کجاست ؟ گفتم : پیش خودمه نگران نباشین . گفت : خیلی خوب . من می رم و اسبت رو از اصطبل در می یارم . تو هم زود بیا . باید یه جوری از این اینجا بریم بیرون .