ویژه کنید
عکس و تصویر رمان آی پارا قسمت دهم تا چهاردهم رمان آی پارا قسمت دهم وقت فکر کردن ...

رمان آی پارا قسمت دهم تا چهاردهم


رمان آی پارا قسمت دهم

وقت فکر کردن نبود. وقت عوض کردن تصمیم و داشتن تردید نبود . باید پا می ذاشتم تو راهی که نمی دونستم آخرش چیه. باید توکل می کردم . آره همینه باید توکل می کردم به اونی که می دونستم دورادور هوامو داره. سریع هر چی داشتم و نداشتم رو تو بقچه ریختم و گرهش رو محکم کردم و بی صدا از اتاق زدم بیرون . پاورچین پاورچین از تالار گذشتم و خودم رو رسوندم دم اصطبل. تایماز همراه اُختای اونجا بود . آروم از در پشتی حیاط که به باغ راه داشت وارد باغ شدیم . درختها کوتاه بودن واسه همین نمی شد سوار اُختای بشیم ……………………………………………

تایماز بی صدا در حالی که افسار اُختای رو تو دستش گرفته بود با قدمهای تند جلوتر از من راه می رفت و من تقریباً پشت سرش می دویدم . نمی دونم چی باعث شد شبونه به حرفهای این پسر که دل خوشی ازش نداشتم اعتماد کنم و پا تو این راه بذارم . راهی که تهش معلوم نبود . راهی که نیتش معلوم نبود . با بلند شدن صدای اذان جیغ کوتاهی کشیدم و نا خودآگاه گفتم : وای تایـــماز!!!! برگشت طرفم و گفت : چی شد؟ گفتم : می شنوی اذان می گن . گفت : چیه نکنه می خوای نماز بخونی؟ گفتم : منظورم اینه که الان همه بیدار می شن . می فهمن نیستیم . در حالی که دوباره تند تند راه می رفت ، گفت : تو نماز جماعت می خونی ؟ گفتم : نه خوب گفت : منم اصلاً نماز نمی خونم . کی می خواد بفهمه ما خوابیم یا نه . اون پسره که باهاش تو یه اتاق می خوابم اهل نماز نیست. زود باش آی پارا سریع بیا . الان دیگه تموم می شه. به انتهای باغ که رسیدیم . از تراکم درختها هم کم شد . تایماز پرید رو اُختای و گفت : بیا بالا. ناچاراً دستم رو بهش دادم و پشت سرش سوار شدم. گفت : منو محکم بگیر. دستم رو انداختم دور کمرش و بقچه ام رو جلوی شکمش با هر دو دستم گرفتم . تایماز هینی به اُختای داد و با شدت تاخت و از بالای دیوار نسبتاً کوتاه کاهگلی باغ پرید و افتا تو راه کوچه باغ . تایماز با سرعت هر چه تمامتر می تاخت و من محکم از پشت بغلش کرده بودم و سرم رو چسبونده بودم به پشتش .تقریباً از شهر خارج شده بودیم . دیگه تک و توک خونه هم دیده نمی شد . همه جا دار و درخت و باغ بود . هوا نیمه روشن بود . تایماز کنار یه خونه باغ مخروبه ، افسار اُختای رو کشید و اسب رو نگه داشت. حلقه دستم رو از دور کمرش باز کردم. از اسب پرید پایین و اطراف رو نگاه کرد. به من اشاره کرد که پیاده شدم . اومد نزدیکتر و گفت : من باید تا اهل خونه بیدار نشدن برگردم . تو تا شب اینجا می مونی. مواظب باش کسی تو رو نبینه. من قرار بود امروز راهی تهران بشم . وقتی از رفتنت با خبر بشن ، باهاشون برای گشتن دنبال تو همراهی می کنم و بعد به بهونه سفرم به تهران ، اونجا رو ترک می کنم . می یام دنبالت نگران نباش. با سرباشه ای گفتم و کنار رفتم تا سوار اسب بشه . وقتی سوار شد گفت : مواظب خودت باش. اگر هم کسی تو رو دید بگو مهمون محمد علی خان هستی و راه گم کردی . لااقل از اسمش می ترسن و کاریت ندارن. می یارنت اونجا . بعداً یه فکری می کنیم . برو تو اون مخروبه و تا شب از جات جم نخور. از ترس و اضطراب لال شده بودم . از تنها موندن می ترسیدم . اصلاً ..، از کاری که کرده بودم هم می ترسیدم اما چاره ای نبود . حالا که اومده بودم باید تا تهش می رفتم . ******* هوا داشت تاریک می شد. گرسنه و تشنه بودم . از ترس اینکه کسی من رو پیدا کنه و برگردم به اون خونه ، از جام جم نخورده بودم . تنم خشک شده و لباسام همه خاکی بود. صدای خش خشی رو از بیرون خونه باغ شنیدم . قلبم داشت تو سرم می زد . دهنم خشکش شده بود . صدای داشت نزدیکتر می شد. صدای شیهه اسب اومد . اول فکر کردم تایمازه. اما بعد ترسیدم نکنه آدمهای خان باشن که اومدن دنبالم . مچاله شدم تو خودم. سعی می کردم نفس نکشم . فکر می کردم صدای نفسم رو میشنون. صدای آرومی گفت : آی پارا؟ آی پارا؟ صدا آروم بود نتونستم تشخیص بدم تایمازه یا نه . اینبار واضح تر گفت : آی پارا تو اینجایی؟ هستی؟ صدای تایماز بود . از پشت دیوار خونه باغ بیرون اومدم . قامت تایماز رو که داشت به طرفم می اومد رو تشخیص دادم . گفتم : اینجام خان زاده. صدای نفسش رو شنیدم و بعد خودش رو جلو روم دیدم . گفت : پس چرا جواب نمی دی دختر ؟ فکر کردم پیدات کردن بردنت. گفت : چی شد خان زاده ؟ چه خبر؟ همه عصبانی بودن ؟ خان و بانو چیکار می کردن؟ تایماز گفت : یکی یکی . بعد چمدنونش رو گذاشت رو زمین و بازش کرد و گفت : اول ببین بقچه ات این تو جا می شه ؟ بقچه رو به زور چپوندم تو چمدونش و بلند شدم و گفتم : پاره نشه یه وقت ؟ چمدون رو برداشت و گفت : نه چیزیش نمی شه. گفتم : من منتظرم ها چه خبر؟ گفت : خوب خودت می دونی چه خبر می تونه باشه دیگه !!! همه داغون بودن. محمد علی خان بیشتر از همه عصبانی بود . این کارت رو توهین به نوه اش می دونست. بابا و مامان هم که قاطی کرده بودن . یه ایل بسیج شده تا پیدات کنن. خوشبختانه قبل از بیدار شدن ملت ، اُختای رو سرجاش گذاشتم. تا کسی به همراهی من باهات شک نکن. یه چند جا رو هم باهاشون واسه پیدا کردنت گشتم و گفتم که من باید برم تهران و وقت ندارم . اونا هم من رو راهی کردن. چند نفر هم تا محل سوار شدن با درشکه اومدن . منم سوار شدم ولی از شهر خارج نشده گفتم که چیزی رو یادم رفته و کرایه رو تمام کمال پرداخت کردم و پیاده شدم . نمی تونیم با درشکه بریم چون اونجا برات بپا گذاشتن. باید پیاده حرکت کنیم به طرف قزوین. به اولین روستا که رسیدیم اسب می خرم تا با اسب بریم. گفتم : ممنون خان زاده . شما به خاطر من خیلی به درد سر افتادین . با اینکه صورتش تو سیاهی شب معلوم نبود اما صدای خنده اش یه کم عصبیم کرد. یه لحظه از بودن با یه پسر تو این سیاهی شب ، وسط دار رو درخت خوف کردم . اما نه راه پس داشتم نه راه پیش. یه نیم ساعت که راه رفتیم ، یه دفعه گفت : وای اصلاً یادم نبود تو امروز هیچی نخوردی نه ؟ گفتم : نه . ولی مهم نیست من طاقتم زیاده. گفت : یعنی چی طاقتم زیاده . خوب یادم می نداختی دیگه . وایساد و چمدونش رو باز کرد . بقچه ی من رو کنار گذاشت و یه تیکه نون از تو پارچه بهم داد و گفت . بگیر. اول بشینیم بخوریم . بعد راه می افتیم . داشتم با ولع می خوردم که دیدم بی صدا زل زده بهم . نون پرید تو گلوم . سریع شیشه آب رو داد دستم و گفت : یه کم یواشتر. با شرمندگی آب رو گرفتم و سرکشیدم . خوردنمون که تموم شد دوباره راه افتیم.

دیشب رو که اصلاً نخوابده بودم .به خاطر ترس از پیدا شدن هم ، کل روز چشم روهم نذاشته بودم . چند ساعت هم بود که بی وقفه راه می رفتیم . خسته بودم . خوابم می اومد . اما جرأت اینکه به تایماز بگم استراحت کنیم رو نداشتم . جالب اینجا بود هم می ترسیدم از حرفم عصبانی بشه که زوده واسه استراحت و هم از اینکه قبول کنه و بخوام باهاش وسط این بیابون شب رو صبح کنم می ترسیدم . همه چی رو سپردم دست خدا و باز تحمل کردم که خودش بگه چیکار کنیم . یه ساعت دیگه هم بی هیچ حرفی راه رفتیم . واقعاً خسته بودم و داشتم سرپا بی هوش می شدم که گفت : من خسته شدم آی پارا. ظاهراً این نزدیکی ها آبادی نیست. بهتره یه جای مناسب پیدا کنیم و شب رو به صبح برسونیم و دوباره راه بیفتیم . گفتم : خان زاده وسط این بیابون جای مناسب کجا بود . منم خستم . خیلی هم خستم . ولم کنید ، همینجا می خوابم . هر جا رو که نیگا می کنیم بیابونه . بهتره دیگه جلوتر نریم و همینجا بمونیم . صورتش تو نور ماه آروم تر به نظر رسید یه کم نزدیکم شد و گفت : از قرار خسته تر از این هستی که جلوتر بریم و یه جا رو پیدا کنیم . باشه همینجا می مونیم . فقط بذار یه کم هیزم جمع کنم و آتیش درست کنم . اینجا ممکنه شغال یا گرگ داشته باشه . بهتره آتیش داشته باشیم . با وحشت گفتم : گرگ؟ گفت : خوب بیابونه دیگه ممکنه باشه . البته تو این فصل زیاد دور و برآدمها نمی یان اما احتیاط شرط عقله . تو همینجا باش من از دور بر خار و خاشاک جمع کنم . اجازه که صادر شد ، بی هوا ولو شدم رو زمین. خیلی دور نمی رفت . همون اطراف یه مقدار خار و خاشک جمع کرد و سریع یه آتیش علم کرد. هوا برخلاف روز سرد شده بود و گرمای آتیش لذت بخش بود . چشامو دوخته بودم به شعله های زیبای آتیش که گفت : بگیر بخور. نون وپنیر لقمه شده رو گرفتم و با ولع خوردم . از مطرح کردن سوالم می ترسیدم اما دل به دریا زدم و گفتم : خان زاده ؟ در حالی که دهنش پر بود گفت : هوم؟ گفتم : چرا از کلفت گفتن به من اینقدر لذت می برین ؟ با چشمای گشاد شده در حالی که لقمه هنوز تو یه لپش بود و یه طرف صورتش باد کرده بود نگام کرد . تو نگاهش هیچی نبود . شایدم من خوب نمی تونستم نگاه کسی رو بخونم . لقمشو قورت داد و با خنده گفت : مگه دروغ می گم ؟ از جوابش حرصم گرفت . درسته خودم رو برای بدتر از این آماده کرده بودم ، اما دلم می خواست یه چیز دیگه بشنوم. مکالمه ی زجر آوری رو که با نفهمی خودم راه انداخته بودم رو ادامه ندادم و دوباره نگاهم رو معطوف آتیش کردم . چمدونش رو باز کرد و بقچه ام رو داد دستم و گفت : بگیر به عنوان بالش ازش استفاده کن . خودش هم چمدون سفتش رو گذاشت جای بالش . تعجب می کردم از اینه یه پسرنازپرورده که همه جور امکانات براش محیا بوده و یه عمر هم فرنگ درس خونده ، چه راحت مثل یه چوپون می تونه تو بیابون بخوابه و اَه و اوه نکنه . بقچه رو مرتب کردم و اینطرف آتیش، در نهایت خجالت دراز کشیدم و تو خودم مچاله شدم . از اینکه دراز کشیده بودم ، خیلی خجالت می کشیدم . دوست نداشتم پیشش اینجوری باشم. خوب صحنه ای شده بود یه آتیش درست مثل آتیش جهنم حد فاصل من و تایماز بود تا یادمون باشه خطا کنیم چی سرمون می یاد. از فکر اینکه امکان داره این تصّور از ذهن تایماز هم بگذره و خوددار باشه یه مقدار بهم آرامش داد. بی مقدمه گفت : تو جسوری اما گستاخ . برای کم کردن این گستاخیت بعضی وقتها لازم بود ادبت کنم . هنوز هم همونجور رفتار کنی منم می شم تایمازی که خدا خدا می کردی بره تهران تا از دستش راحت شی . من شاید بیشتر از زندگی تو دیار خودم ، تو تهران و فرانسه زندگی کرده باشم اما یه ترک اصیلم آی پارا . یه ترک اصیل با همه ی خصلتهاش . یه مرد آذری که از زبون درازیه زنای اطرافش هیچ خوشش نمی یاد ، چه مادرش ، چه مستخدمش. یکی عین پدرم. علت رفتارم با تو همین بوده . اما در واقع اگه یکی از طبقه ی خودمون نبودی ، همون روز اول که روم چاقو کشیدی سلاخیت کرده بودم . نه اینکه به روت نیارم چیکار کردی. من به طرز تربیت و اصل و نسب آدمها خیلی بها می دم .می دونم خودخواهیه . می دونم شاید خیلی ها نپسندن . اما دروغ نمی گم . من همینم . صدای بم و مردونش درست مثل یه لالایی چشمهای خستم رو جادو می کرد . دیگه یادم نمی یاد چیا گفت . با شنیدن اسمم ، چشمامو باز کردم . تایماز درست کنارم نشسته بود . با حس این همه نزدیکی بهش مثل فنر از جام جهیدم و خودم رو عقب کشیدم . با لبخند گفت : نترس. من که آروم صدات کردم !!! خودم جمع و جورکردم گفتم : من نترسیدم . هول کردم فقط . چیزی شده ؟ گفت : نه چیزی نشده . بیدارت کردم که حاضرشی راه بیفتیم. گفتم : هنوز که تاریکه !!! گفت : بهتر . زیاد گرممون نمی شه .در ضمن می ترسم . دنبالمون بیان . اگه این اتفاق بیفته چون اونا سواره هستن ، سریع می رسن . وقت رو تلف نکنیم ، به نفعمونه . موهای پریشون بیرون از لچکم رو دادم تو و بلند شدم . خاک لباسامو تکوندم و بقچم رو تو چمدون تایماز چپوندم و گفتم : حاضرم بریم . گفت : بریم . یه دو ساعتی که راه رفتیم ، از دور یه آبادی دیدیم . هر دو خوشحال به سرعتمون اضافه کردیم . به مزارع آبادی که رسیدیم انگار دنیا را به من دادن . وارد آبادی که شدیم ، تایماز سراغ کدخدا رو گرفت . خونش رو نشونمون دادن. کدخدا با خوشرویی ازمون استقبال کرد و ما رو به خونش دعوت کرد . برامون چای و صبحانه آوردن . تایماز گفت که اسبمون تو راه مریض شد و مرد و حالا دنبال دو تا اسب سرحال می گردیدم. کدخدا گفت : ناشتاییتون رو بخورین .بذار عیالت تو خونه بمونه . خودت با من بیا بریم برات اسب پیدا کنم . از شنیدن لفظ عیال خجالت کشیدم و اصلاً سرم رو بلند نکردم ببینم تایماز چه عکس العملی نشون می ده. صبحانه رو که خوردیم ، تایماز و کدخدا رفتن تا اسب بخرن . منم ساکت گوشه ی اتاق نشسته بودم . زن کدخدا گفت : لابد خسته ای دختر جان . بذار برات متکا بیارم یه کم بخواب تا شوهرت بیاد . تشکر کردم و اصرار پشت اصرار که خسته نیستم اما اون اصرار من رو تعارف قلمداد کرد و برام متکا و رو انداز آورد و گفت : بخواب . تو خونه مرد نداریم . شوهرت که بیاد بیدارت می کنم . سرم به بالش نرسیده خوابم برد. ****** با احساس نوازش گونم هوشیار شدم و یکدفعه چشمام رو باز کردم . دیدم که دست تایماز عقب رفت . با اخم نشستم و گفتم : چیکار می کردی خان زاده ؟ دستش رو گذاشت رو لبش و گفت : هیس!!! گفتم : معنی کارت چی بود ؟ چرا به صورتم دست زدی هان ؟ شده بودم اون آی پارای بد عنقی که تا دیروز بودم . تایماز چینی به پیشانیش انداخت و گفت : چه خبرته دور ورداشتی . خواستم آروم بیدارت کنم که مثل صبح سکته نکنی . چی خیال کردی که کشته مرده ی دست زدن به تو ام ؟ خدا دیشب رو ازم گرفته بود که الان بیام دست بزنم ؟ با این حرفش هم خجالت کشیدم هم نارحت شدم . راست می گفت ، اگه نیت بد داشت که دیشب وسط بیابون که کسی دادرسم نبود هر کاری می خواست می کرد . یه جواریی با این نشونم داد قدرت دست اونه . اما خودم رو از تک و تا ننداختم و گفتم : ترجیح می دم از خواب با سکته پاشم تا دسته غریبه بهم بخوره. نیشخندی زد و گفت : پس اون من بودم رو اسب چسبیده بودم به اربابم ؟ حرفش دهنم رو زهر کرد . هم یادآوری کرد که بغلش کرده بودم و هم یادم انداخت هنوز اربابمه. لچکم رو جلو کشیدم و بلند شدم و بی حرف روانداز رو تا کردم .چی می تونستم بگم . هر چی میگفتم ، یه چیزی داشت دلم رو آتیش بزنه . الان به حمایتش نیاز داشتم . یه جورایی تنها کسی بود که داشتم پس باید کوتاه می اومدم . اونم بلند شد و گفت : اسب خریدم . زود باش باید راه بیفتیم . سوار اسبها شدیم و از خانواده ی کدخدا تشکر کردیم و راه افتادیم سمت قزوین.

تا ظهر یکسره تاختیم. البته با سرعت نمی رفتیم که اسب ها زود خسته نشن. ولی باز حسابی خسته شده بودیم. تایماز نزدیک به یه بوستان افسار اسبش رو کشید و من هم به تبعیت از اون نگه داشتم .گفت : یه کم استراحت کنیم و به این زبون بسته هام استراحت بدیم. بعد راه می افتیم . از اسب پیاده شدم . هیچ وسیله ای برای درست کردن چای نداشتیم . دلم چای داغ و یه حموم گرم می خواست . لباسام در اثر عرق به تنم چسبیده بودن. تو یه سایه روی یه کنده ی درخت نشستم و گفتم : تا تهران چقدر مونده؟ گفت: اگه با اسب بریم. دو روز و نیم . ولی اگه وقتی رسیدیم به قزوین سوار درشکه بشیم ، چهار روز مونده. گفتم : من دلم می خواد زودتر برسم . می شه با اسب بریم؟ در حالی که از تو خورجین اسبش نون و پنیر و شیشه ی آب رو می آورد گفت : من حرفی ندارم . ممکنه اذیت بشی. گفتم : من جون سخت تر از این حرفام . ترجیح می دم زودتر از این خاک و خل و دربه دری راحت شم . لبخندی زد و گفت : حالا که خودت میخوای حرفی ندارم. دلم می خواست من سفره رو آماده کنم اما چون حس می کردم یه جور وابسته ی اونم و مالک اون سفره اونه ، نمی تونستم . زل زده بودم بهش و داشتم موشکافه این موجود عجیب و غریب رو که یه لحظه ساحل آروم و یه لحظه دریای طوفانی بود و نگاه می کردم که گفت : نون و پنیر اینجاست ها !!! یه وقت منو نخوری؟ اخم کردم و گفتم : خیلی از خودت مطمئنی خان زاده !!! من فکرم جای دیگه بود . اصلاً حواسم به شما نبود . گفت : حالا سخت نگیر … نگاه کردنی رو باید نگاه کرد دیگه . من که اعتراضی نکردم. وای دلم می خواست همینجا دارش بزنم. با اخم رفتم سر سفره نشستم و یه لقمه نون پنیر واسه خودم گرفتم . غذامون رو که خوردیم ، سفره رو جمع کردم و گذاشتم تو خورجین اسب تایماز . همونجا رو چمنها دراز کشیده بود و از قرار خوابیده بود. از گره افسار اسبها دور درخت، مطمئن شدم و تکیه دادم به درخت و نشسته خوابیدم. از دراز کشیدن بد جور خجالت می کشیدم. با شنیدن اسمم از فاصله ی دور بیدار شدم. تایماز داشت اسبها رو باز می کرد. اینبار به خواسته ام احترام گذاشته بود و از نزدیک بیدارم نکرده بود. خوش نداشتم کسی وقتی که خوابم ، بیاد و زل بزنه به صورتم. لباسام رو تکوندم و به طرف اسبم رفتم . تایماز گفت : تا شب به کاروانسرا می رسیم . سوار اسبهامون شدیم و حرکت کردیم . ****** تایماز با دو کاسه آش داغ ، وارد حجره شد. تو فاصله ای که رفت غذا بگیره ، منم چمدونش رو که خاک و خلی شده بود روتمیز کردم و گذاشتم گوشه ی حجره. وای چقدر این آش چسبید. بیرون حجره ، تو حیاط کاروانسرا چای هم می فروختن. تایماز دو تا استکان چای هم گرفت آورد تو. چقدر از این بابت ممنونش بودم . بعد از یک روز تمام اسب سواری ، به این چای خیلی احتیاج داشتم . تنها چیزی که نگرانم کرده بود ، تو یه اتاق خوابیدن با تایماز بود . هی به خودم دلداری می دادم که بابا من یه شب تو بیابون خدا باهاش تنها بودم ، کاری به کارم نداشت ، حالا این همه آدم تو این کاروانسراست و یکی می ره یکی میاد ، می خواد چیکار کنه مثلاً؟ ولی دست خودم نبود نگاهش که بهم می افتاد خوف می کردم . تو احوالات خودم غرق بودم و واسه وقت کشی هزار بار بقچه ام رو باز و بسته می کردم که بلاخره صداش دراومد. نگرانی ؟ گفتم : نگران ؟ نگران چی ؟ گفت: چشمات نگرانه . دور خودت بی خود و بی جهت می چرخی . چیزی شده ؟ گفتم : نه هیچی نشده . شما خیالاتی شدی. پوزخندی زد و گفت : شاید. متکای رنگ و رفته و کثیف کاروانسرا گذاشت زیر سرش و گفت : شرط می بندم پر شیپیشه. گفتم : راستی ؟ اگه اینطوره من ترجیح می دم سرم رو روی زمین بذارم. خندید و گفت : فردا تو قزوین می ریم حموم . می دونم تو هم داغونی. بوی عرق جفتمون اتاق رو گرفته . دلم می خواست زمین دهن باز کنه من رو ببلعه. از چیزی که می ترسیدم سرم اومد . من به تمیزی خیلی اهمیت می دادم. آخرش هم بهم گفت که بو می دم . از حرفش رنجیدم . خوب خودش هم بوی عرق می داد . مگه من حرفی زدم ؟ اونم نباید می گفت . یه لحظه خوی وحشیم غلیان کرد و گفتم : من از خودم مطمئنم خان زاده . اگه شما از بوی عرق خودتون که منم رو هم خفه کرده دارین هلاک می شین ، می تونین تو حموم کاروانسرا هم تنتون رو بشورین . آرنجش رو از روی چشمای درشت و سایه خستش برداشت و با نگاهی که خندان بود ، گفت : خیلی رو داری دختر به خدا. بعد پشتش رو کرد به من و گفت : تو هم بخواب. فردا باید زود حرکت کنیم . گفتم : من می تونم برم بیرون واسه وضو گرفتن؟ گفت : تو که از دیروز نماز نخوندی. می دونی که اونی که یه روز می خونه یه روز نمی خونه جاش تو جهنمه ؟ گفتم : خوب دیروز کجا می خوندم ؟ وضو هم نداشتم . الان اینجا آب هست . بقیه رو هم قضا می کنم وقتی رسیدیم. گفت : برو. بیرون آب هست . کار دیگه هم داشتی جاش دم در کاروانسراست. در ضمن واسه جاهایی که آب نداره به جای وضو یه کار دیگه می کنن. بلد نیستی ؟ گفتم : نه . چیکار می کنن؟ گفت: این آشپزم صفورا خانوم می گفت : نمی دونم تیمر؟ تیمن؟ تیمم؟ یه همچین چیزی. می گفت با خاک تمیزه . نمی دونم . یه بار ازم خواست واسش خاک تمیز پیدا کنم . اون موقع دستش شکسته بود و نمی تونست وضو بگیره . خواستی از یکی بپرس شاید بهت یاد دادن. در حالی که هنوز متعجب بودم که این چی می گه ،لچکم رو مرتب کردم و رفتم بیرون.

تایماز فرستادمش بیرون . اما نگران بودم . خستگی مانع از این می شد که بلند شم ببینم کجا رفت . کاروانسرا جای امنی واسه دختری مثل آی پارا نبود . هی به خودم می گفتم : یه وضو و فوقش یه دستشوییه دیگه. الان می یاد. اما الان می یادِ آی پارا شد نیم ساعت. بلند شدم و از حجره بیرون رفتم . یه سر چرخوندم تو حیاط کاروانسرا دیدم نیست . پس این دختر کجا رفت ؟ دلم شور افتاد. حیاط کاروانسرا نسبتاً خلوت شده بود و ملت رفته بودن بخوابن. رفتم سمت دستشویی و از پشت در چوبیش آروم گفتم : آی پارا تو اینجایی؟ صدای اهن اوهون یه مرد ، بهم فهموند که آی پارا اون تو نیست. دلم گواه بد می داد. نکنه بلایی سرش آورده باشن؟ دوباره دور حیاط رو دیدم. بزرگ نبود که نشه فهمید کی به کیه . نبود که نبود . رفتم سمت کاروانسرا چی که نشسته بود جلوی حجرش. گفتم : عمو زن من رو ندیدی؟ اومد وضو بگیره الان نیست . چهره ی مرد درهم شد و گفت : زن تو که خیلی وقت پیش از جلوی من رد شد رفت حجرت. عصبانی شدم و گفتم : خوب نیومده بنده ی خدا . نیست . اگه بود که دیوونه نبودم بیام دنبالش. گفت : ای بابا همین یه ربع پیش دیدمش.خودم دیدم رفت اونطرف. سمتی رو که اشاره می کرد رو دیدم و گفتم : حجره ی من که اون سمت نیست !! پس تو اینجا چیکاره ای؟ وایسادی ناموس مردم رو دید بزنی . مگه خراب شده ی من اون سمته؟ چرا نگفتی بهش؟ مرده عصابی شد و گفت : چرا هوار می کنی ؟ مگه زنت رو دست من سپرده بودی!!! به من چه کدوم گوریه ! بگرد پیداش کن . می خواستی باهاش بیای که گم نشه . اینجا یکی می یاد یکی می ره . من همه رو که یادم نیست. گفتم : رفت تو کدوم حجره ؟ یه کم فکر کرد و گفت : اون . یکی به مونده به آخری از سمت چپ. وای آی پارا رفته بود تو حجره ی قرینه ی ما . پس چرا بیرون نیومده بود وقتی فهمید اشتباهی اومده ؟ از فکر وحشتناکی که از سرم گذشت . همه ی خونم یخ بست . دیوانه وار به سمت حجره ای که مرد نشون داد رفتم و بی هوا خواستم بازش کنم که دیدم از تو قفل بود . داد زدم واکن این لامصبو. یه صدای گوشخراش گفت : چی می خوای نصف شبی دیوانه ؟ حجره ی خودمه وا نمی کنم . گفتم : وا کن تا رو سرت خردش نکردم . گفت : برو با بزرگترت بیا وا نمی کنم . این حجره تا صبح مال خودمه وا نمی کنم . لگد محکمی به در زدم که کاروانسرا چی گفت : هوی عمو چه خبرته ؟ می شکنه باید خسارت بدی ها !!!! خیز برداشتم طرفش و گفتم : دعا کن. دعاکن زنم این تو نباشه که کل اینجا رو به آتیش می کشم . همه ی اونایی هم که تو حجره هاشون خوابیده بودن با سرو صدای من اومده بودن بیرون . رفتم سمت در و با لگد محکم بهش کوبیدم تا بشکنه . ولی لامصب باز نمی شد . از تعلل صاحب حجره فهمیدم این تو یه خبراییه. وگرنه چه دلیلی داشت باز نکنه . وا می کرد می اومد بیرون ببینه چرا هوار می کنم دیگه . یه مرد هیکلی از تو جمعیت اومد پیش من و با یه لگد در رو دوشقه کرد. تو حجره تاریک بود . تا خواستم برم تو یه چیزی عین یه موش از کنارم بیرون خزید. تا خواستم برگردم ببینم چیه صدای ناله از تو تاریکی اومد . چشام به تاریکی عادت کرده بود . یا حضرت ابوالفضل این آی پارای من بود ؟ شنیدم بیرون غوغایی شده . فهمیدم اون مرد رذل رو که فرار کرد گرفتن . از ترسم نمی تونستم برم جلو . کنار یه تیکه گوشت زانو زدم . تیکه گوشتی که از تو صورت غرق به خونش یه جفت چشم سیاه براق و ترسیده رو فقط معلوم بود. دستمالی که جلوی دهنش بود رو کشیدم پایین که بتونه نفس بکشه مثل میت زل زده بود به من دست و پاهاش بسته بود . همونطور دست بسته بغلش کردم کردم و از تو حجره بردم بیرون. حیاط کاروانسرا به مدد فانوسهای رو دیوارا روشن بود . سرشکسته و غمباد گرفته ، آی پارا رو بردم تو حجره ی خودمون . صدام در نمی اومد . هم در حد انفجار عصبانی بودم و هم مثل مادر مرده ها اشک جلوی چشام رو گرفته بود . حجره ما فانوسش روشن بود . نگاهم که بهش افتاد آتیش گرفتم . آی پارا رو همونطور دست بسته گذاشتم تو حجره ی خودمون . خون جلوی چشم رو گرفت . دویدم بیرون و رفتم سمت اون خوک کثیف که تو دستهای اون جوانمرد وول می خورد . یکی . دو تا . سه تا . مشت و لگد بود که می نداختم بهش . مرده نگهش داشته بود و ظاهراً بدش نمی اومد این بی ناموس رو همونجا بکشم . اونقدر زدم که مشتام دیگه جون نداشت . اونم غرق به خون افتاد رو زمین . از دیوار صدا در می اومد ، از ملت نه!!! . همه مثل جنازه ساکت شده بودن . کاروانسرا چی پشت اون مرد هیکلی قایم شده بود . بی حرف با شونه ی خمیده رفتم سمت چاه آب وسط کاروانسرا و یه سطل آب برداشتم و با خودم به حجره بردم . همه داشتم به این نمایش مفت و مجانی نیگا می کردن . آی پارا بی صدا زل زده بود به زمین . لباساش جر خورده بود . اما هنوز تنش بود . زیر چشمش کبود شده بود . کثافت زده بودتش.رفتم جلو و دست و پاهاشو باز کردم . در حجره زده شد . داد زدم کسی تو بیاد خونش پای خودشه. یه پیرزن اومد تو و گفت : بذار بیام عروست ببینم مادر . از لحنش دلم نرم شد . از جلوی آی پارا کشیدم کنار . پیرزن اومد کنار آی پارا و نگاهی به وضعیت رقت انگیز اون انداخت و گفت : به حق فاطمه ی زهرا به زمین گرم بخورده بی شرف . ببین با دختر نازنین مردم چه کرده . بعد رو کرد به من و گفت : اینطوری ننه باباش سپرده بودن دستت. کجا بودی که اون بی ناموس گرفتتش؟ گفتم : خانوم اومدی به مریضم برسی یا منو دعوا کنی ؟ سرش رو برگردوند طرف آی پارا و گفت : دخترم زبونم لال باهات که کاری نکرد ؟ از این سوال پیرزن مثل دینامیت رفتم رو هوا و بازوی پیرزن رو گرفتم و گفتم : اومدی مریض داری یا خبر چینی ؟ برو بیرون . نمی خوام باهاش حرف بزنی . هر بلایی سرش اومده به من مربوط می شه . پیرزن که دید هوا پسه ، بلند شد رفت بیرون . رفتم سمت چمدون و یکی از لباسام رو برداشتم و زدم تو آب و کشیدم تو صورت و دستاش . آی پارا درست عین یه مرده فقط نیگام میکرد . سوال اون پیرزن تو ذهن منم بود اما جرأت پرسیدنش رو نداشتم . هم به خاطر خودش و هم به خاطر ترس از جوابی که ممکن بود بهم بده. باید این لباساش رو عوض می کردم . گفتم : آی پارا میتونی لباست رو عوض کنی ؟ با سرش آره گفت . رفتم سمت چمدون و یه لباس از تو بقچه اش براش درآوردم و گفتم : من رومو می کنم اون ور . خودت عوضش کن. لباس رو که گرفت گفت : تایماز؟ از تایماز گفتنش دلم یه حالی شد. زل زدم تو چشمهای ترسونش و گفتم : باشه بعداً . من پیشتم از هیچی نترس. تا آی پارا گفت : عوضش کردم ، تقه ای به در زدن. صدای کاروانسرا چی بود که می خواست برم بیرون. رفتم بیرون حجره و گفتم : چی می خوای ؟ گفت: این مردک رو چیکار کنیم ؟ گفتم : تحویل آجانا بدینش . البته اگه تا صبح مثل سگ جون نده . مرد من و منی کرد و گفت : حالش خوبه ؟ غضبناک نگاهش کردم و گفتم : وقتی باید حواست می بود ، گند زدی . حالا هم برو گمشو تا جنازه ی تو رو هم وسط حیاط پهن نکردم . از ترس بی صدا ازم دور شد و من برگشتم تو. آی پارا زل زده بود به زمین . کنارش نشستم و بی هوا دستش رو گرفتم تو دستم . نگاهش رو از گلیم رنگ و رو رفته ی حجره گرفت و زل زد تو چشام . از نگاهش می ترسیدم . خیلی بیر نگ بود . بوی مرگ می داد. گفتم : جاییت درد می کنه ؟ چیزی می خوای؟ دست آزادش رو گذاشت رو قلبش و گفت : اینجام درد می کنه . اینجام. من وضو گرفته بودم برم دیدن خدا . آخه چرا اینطوری شد ؟ دل منم فشرده شد و خشم تو همه ی وجودم زبانه کشید . ناخودآگاه عصبانی شدم و گفتم : آخه تو اونجا چیکار می کردی؟ با ترس بهم نگاه می کرد . من باید خودم رو کنترل می کردم . اون به اندازه ی کافی ترسیده بود. از حرکت خودم شرمنده شدم و صدام رو آوردم پایین و گفتم : می دونم ترسیدی. اما دیگه تموم شد . من نمی خوام اذیتت کنم . فقط می خوام بدونم تو چطور از تو اون حجره سردرآوردی؟ سرش و انداخت پایین و در حالی که گریه می کرد ، گفت : وضو که گرفتم ، برگشتم سمت حجره . ولی یه لحظه با خودم گفتم : تو می خواستی بخوابی پس این حجره ی روشن مال ما نیست پس رفتم اون سمت . در رو باز کردم و رفتم تو . یه مرد خوابیده بود . منم فکر کردم تویی . تو حجره تاریک بود . رفتم سمت چمدون دیدم نیست . گوشه ی دیگه ی حجره رو هم دیدم . اونجام نبود . تا خواستم بیام مثلاً بیدارت کنم ، یه دست نشست رو صورتم و …. گریه ی آی پارا شدید تر شد . جوری که نمی تونست حرف بزنه . یه چند لحظه که گذشت و اون یه کم آرومتر شد ، ادامه داد: فهمیدم . فهمیدم چه غلطی کردم . بوی گندی که از مرده می اومد بهم فهموند چه خبطی کردم . اما دست کثیفش رو جوری رو دهنم گذاشته بود که نمی تونستم نفس بکشم چه برسه به فریاد. منو برگردوند طرف خودش و با مشت زد پای چشمم. گیج شدم و افتادم رو زمین . افتاد رو من و سنگینیش باعث شد نتونم جم بخورم . سرم گیج می رفت . با دستمال دهنم رو بست و همونطور که رو من بود طناب دور شلوارش رو باز کرد و دست و پاهامو باهاش بست . بهم سیلی می زد و فحشم می داد. فکر می کرد اومدم دزدی . شروع کرد به پاره کردن لباسام . لباسام رو پاره می کرد و کتکم می زد . منم بهش لگد می زدم اما انگار اثر نمی کرد . هق هق آی پارا باز شدیدتر شد. بدون اینکه کنترلی رو حرکاتم داشته باشم ، کشیدمش تو بغلم و گفتم : همه چی تموم شد . حالا آروم باش. عوض هر چی تو رو زده ، هزار تا بهش زدم . شاید تا صبح دووم نیاره . آروم باش. هیس !!! هیس . آروم باش. آی پارای جسور و گستاخ . دختری که جسارتش اون رو تو چشم من از همه اناث عالم متمایز کرده بود ، حالا داشت مثل یه گنجیشک زخمی که به زور از دست یه لاشخور فرار کرده ، بین بازو های من بال بال می زد . میون هق هقش گفت : ممنون که نجاتم دادین . همون موقع که دیگه از دست و پا زدن داشتم ناامید می شدم . صدای داد و هوار شما پشت در ، شعله ی خاموش شده ی امیدم رو روشن نگه داشت . اون رو از خودم جدا کردم و آروم رو همون بالش پر شیپش خوابوندمش و گفتم : همه چی درست می شه . الان همه چی آرومه . تو هم آروم باش. دیگه تنهات نمی ذارم . بخواب . من تا صبح بیدارم . آی پارا تو خودش مچاله شد و من بلند شدم و فتیله ی فانوس رو پایین آوردم .صبح با صدای تایماز چشمام رو باز کردم . حس می کردم یه وزنه ی سنگین رو سینم گذاشتن که تنفس رو برام غیر ممکن کرده . تایماز چشمام رو که باز دید ، اومد نزدیکتر و گفت : خوبی؟ بلند شدم و گفتم : ممنون از کنارم بلند شد و رفت سمت چمدون و در حالی که وسایلش رو جا به جا می کرد گفت : می تونیم راه بیفتیم ؟ برای غلبه به حس رخوتی که تو وجودم بود ، بلند شدم و گفتم : بله . من خوبم . دلم می خواد زودتر از اینجا بریم بیرون. تایماز سرش رو تکون داد و گفت : من برم کلید رو تحویل بدم . همونجا با آبی که تو سطل بود صورتم رو شستم و نشستم تا تایماز برگرده . حس خفگی داشتم . یه جور بغض . دلم میخواست خان بابام الان پیشم بود و سرم رو می ذاشتم رو زانوش وتا می تونستم گریه می کردم . دلم دستهای مهربون دایه جانم رو می خواست که دست بکشه تو خرمن موهام و برام قصه ی دختر شاه پریون رو بگه . قصه ای که بارها و بارها خودم رو جای شخصیت اصلی اون تصور کرده بودم و از هر اتفاق خوبی که بین اون و شاهزاده می افتاد به وجد می اومدم . با ورود تایماز ، رشته ی افکارم پاره شد و با کله برگشتم به واقعیتی که الان داشتم توش دست و پا می زدم . یه کلفت فراری که با پسر اربابش راهی دیار غربت شده و تو سر کوچیکش آرزوهای بزرگ داره و انتهای راهی که در پیش گرفته تاریک و غیر قابل تشخیصه. سوار اسب که می شدیم ، حس می کردم کل کاروانسرا داره من رو نگاه می کنه . از فکر چندش آوری که از ذهنهای مریض اونا در مورد من می گذشت ، حالم به هم می خورد. به سرعت از کاروانسرا بیرون اومدیم. تا ظهر ، بی هیچ توقف و استراحتی تاختیم . گرسنه بودم و خسته. تن نحیف من که عمری ناز کش داشت ،تحمل این همه فشار رو نداشت . اما باید مقاوم می بودم . من نباید کوتاه می آمدم. سخت بود اما این چیزها در برابر اراده ی آی پارای یوسف خان چیزی محسوب نمی شد. ظهر به قزوین رسیدیم. بعد از خرید آب ، خرما ، نان و پنیر. تایماز به یه جگر فروشی رفت و برامون جگر خرید . چقدر ازش ممنون بودم . واقعاً دلم غذای گرم می خواست. توسایه ی یه درخت قطور و بزرگ خارج از قزوین نشستیم و جگر خوردیم. غذامون که تموم شد گفتم : من ممنونم خان زاده . شما به خاطر من به خیلی به درد سر افتادین . نمی دونم چطور می تونم ازتون تشکر کنم . من سعی می کنم خونه ی شما خوب کار کنم که جبران لطفتون رو کرده باشم . تایماز که از زمان خروجمون از کاروانسرا یه کلمه هم حرف نزده بود ، خشمگین نگام کرد و گفت : تو مواظب خودت باش ، نمی خواد جبران کنی. دلم گرفت . از قرار معلوم هنوز به خاطر سهل انگاریم عصبانی بود . بهش حق می دادم . چون خودم هم از این همه بی دقتیم از خودم عصبانی بودم . گفتم : شما از من دلگیرین ؟ نگاه ملامت باری به من کرد و همونجا رو علفها دراز کشید و گفت : دلگیر نیستم . در حد انفجار از خودم و تو عصبانیم . بهتره ساکت باشی آی پارا . نمی خوام حرفی بزنم که برنجی. غرورم صد پاره شد . جوری حرف می زد انگار مچ من رو موقع هرزگی گرفته. می دونستم از تصور بلایی که می تونست سر من بیاد اینجوری می کنه . ولی حق من نبود باهام این برخورد رو بکنه . من شاید فقط یه اشتباه کردم اما بدشانس بودم که اون حجره ی اشتباهی مال یه مرد تنها بود . حقم این لحن و این کلام نبود . به اندازه ی کافی خودم ضربه خورده بودم . اما این پسر مغرور که دیروز اونطور خالصانه حمایتم کرد حالا که اوضاع آرومتر شده خودش نیشتر می زد . با خودم فکر کردم حالا عاقبت من با این کوه غرور به کجا می کشه ؟ من مغرور. تایماز مغرور. ارتباط ما با هم جنگ اراده ها خواهد بود . تایماز خواب بود و من تو این فکر که می تونم هر طور برخوردی رو تحمل کنم اما این لحن گزنده رو نمی تونم طاقت بیارم. اگه می ذاشتم و می رفتم چی ؟ اگه با پولی که داشتم ، خودم رو اداره می کردم و زیر منت این کوه غرور نبودم چی ؟ این فکر در ظاهر عالی بود اما وقتی به بی پناهیم فکر می کردم و اینکه اگه یه اتفاقی مثل دیشب برام بیفته و تایمازی نباشه که من رو نجات بده ، قلبم از سینه بیرون می زد . زانوهامو گرفتم و سرم رو گذاشتم روشون و سعی کردم بخوابم . تحمل بی توجهی و تحقیر شدن توسط تایماز خیلی خیلی آسونتر از تحمل زجری بود که دیشب کشیدم .

******************************************

رمان آی پارا قسمت یازدهم

تایماز خسته بودم اما خواب به چشمم نمی اومد.دلم براش می سوخت . ولی دست خودم نبود اونقدر از اتفاق دیشب شوکه و نارحت بودم و کس دیگه ای هم برای تنبیه دم دستم نبود که ناآخود آگاه همه ی عصبانیتم رو سر آی پارا خالی کردم . ساعدم رو از چشمام برداشتم و زیر چشمی پاییدمش ببینم داره چیکار می کنه . داشت شلوارش رو بالا می زد. خدای من!!!! ساق پاش به چه بزرگی کبود شده بود. بی هوا بلند شدم و به سمتش رفتم که از حرکت ناگهانیم و اینکه اون رو تو اون وضع دیدم ، جیغ کشید و سعی کرد با سرعت پاچه ی بالا زده ی شلوارش رو پایین بده که دستش رو گرفتم و دوباره شلوار رو بالا زدم ………………………………………………… گفتم : این دیشب اینطوری شده ؟ سرش پایین بود و جوابی بهم نداد. داد زدم این دیشب اینطوری شده ؟ دستم رو به تندی از شلوارش جدا کرد و بلند شد. در حالی که بلند می شد پاچه ی شلوارش رو انداخت و پشت به من کرد و در حال گریه گفت : به شما چه مربوطه این کی اینطوری شده!!! اصلاً به چه حقی به لباس من دست زدین ؟ از رو زمین بلند شدم و روشو برگردوندم سمت خودم و گفتم : آی پارا اون کثافت باهات چیکار کرده ؟ جای دیگه ای از بدنت هم زخم هست ؟ کبود هست ؟ سرش رو به علامت نه تکون داد. هنوز سمت چپ صورتش یه کم قرمز بود و باد داشت. چشماش پر اشک بود که می غلطیدن رو صورتش. سرش رو آوردم بالا و گفتم : چرا بهم نگفتی ؟ چطوری با این پای ضرب دیده اسب سواری کردی ؟ چرا نگفتی دختر ؟ تند تند اشکاش رو با پشت دستش پاک کرد و گفت : کِی می گفتم ؟ شما یه سره تا اینجا تاختین . اصلاً براتون مهم بود ؟ نبود . به خدا مهم نبود . برای چی شل کن سفت کن می کنید . یه لحظه دلتون واسه این خان زاده ی یتیم که بدبخت شده و هی به این و اون پاس داده می شه می سوزه و لحظه ی بعد می شین یکی مثل همونهایی که عذابم دادن . چی می خوایین از جونم خان زاده ؟ شما کمکم کردین فرار کنم؟ ممنون. یه دنیا هم ممنون. دیروز از دست اون لاشخور نجاتم دادین ؟ تا عمر دارم مدیونتونم . اما جوری باهام برخورد نکنین که حس کنم وبال گردنتونم . من که نصف شبی نیومدم تو اتاقتون تا بگم من رو فراری بدین ؟ اومدم ؟ حالا که بهم لطف کردین ، چرا دوست دارین بسوزونیم ؟ آی پارا حرف می زد و من از تو می شکستم . حق داشت ازم دلگیر باشه اما منم حرفهایی برای زدن داشتم . حرفاش که تموم شد ، گفتم : این محکوم حق داره از خودش دفاع کنه ؟ رو زمین نشست و سرش رو گذاشت رو زانوش. کنارش نشستم و گفتم : من با خودم بدجور درگیرم آی پارا. من تا به حال مسئولیت هیچ کس رو نداشتم . یه بار مسئولیت خواهرم رو بهم دادن ، فلج شد افتاد یه گوشه. وقتی اونطور هول هولکی این تصمیم رو گرفتم که از اونجا درت بیارم ، فکر اینجاش رو نکرده بودم که مسئولیت هر اتفاقی که ممکنه برات بیفته با منه. فقط می خواستم اونجا نباشی. با اتفاقی که دیروز افتاد ، هر لحظه ترس من از آینده بیشتر می شه. می ترسم . می ترسم حواسم از تو پرت بشه و اتفاقی برات بیفته . مدام حادثه ی دیشب رو جلوی چشمم مجسم می کنم و می گه اگه می خوابیدم و غافل می شدم چی ؟ اگه دیر می اومدم چی ؟ آی پارا حق بده . تصورش دیوونم می کنه . حالم هیچ خوب نیست . آی پارا ساکت زل زده بود به روبه روش آروم گفتم : پات چرا اینجوری شده ؟ چجوری زده ؟ همونطور که سرش پایین بود گفت : با لگد زد به ساق پام . فکر نمی کردم اینطوری کبود بشه. گفتم : ببینمش؟ سریع گفت : نه . برا چی ببینین؟ خوب می شه. یه کبودیه دیگه . اصراری نکردم و با درک معذب بودنش که از شرم و حیاش نشأت گرفته بود ، گفتم : خسته ای یه کم بخواب . کاروانسرای بعدی شب رو می مونیم و فردا ظهر می رسیم تهران. بقچه اش رو دادم دستش و گفتم کنار اون درخت بخواب . من بیدارم . نگران نباش. بقچه رو گرفت و رفت زیر درخت و تو خودش مچاله شد. با فاصله ازش نشسته بودم . آروم خوابیده بود.مژه های سیاهش مثل یه سایه بان چشمهای معصومش رو مراقبت می کرد. پای چشمش چپش کبود بود . یه لحظه از تصور دست و پا زدنش زیر دست اون کثافت ، خونم به جوش اومد . دوباره صورتش رو نگاه کردم . دماغ کوچکی داشت و لبهای …… من اینجا چیکار می کردم . اصلاً چرا باید بیام و جز و به جز صورتش رو نگاه کنم. ازش فاصله گرفتم و رفتم سمت اسبها . از همون فاصله ی دور صداش کردم . تکونی خورد و بیدار شد . بهش گفتم که باید راه بیفتیم . بی صدا بلند شد و رفت سمت اسبش. حس می کردم با اتفاق دیشب غرور و ابهت این دختر به بدترین شکل شکسته. ****** خیلی با سرعت نمی رفتیم . می دونستم تایماز برای این آروم می ره که پای من اذیت نشه. دلم حمام می خواست . بهم گفته بود قزوین می ریم حمام .اما با اتفاق دیشب ، انگار خودش هم دلش می خواست زودتر برسیم. تا شب تاختیم . یکی دوبار هم وسط راه نگه داشتیم تا هم خودمون و هم اسبها خستگی در کنیم . هوا کاملاً تاریک شده بود که به کاروانسرا رسیدیم. از دیدن فضای کاروانسرا ، وحشتی عجیب همه ی وجودم رو گرفت. فکر کنم تایماز فهمید . چون گفت : من هستم آی پارا نگران نباش. خودم رو از تک و تا ننداختم وگفتم : نگران نیستم خان زاده . من خوبم . اما واقعیت این بود که بد بودم خیلی بد. تایماز لبخندی زد و گفت : می دونم . اگه اینطور نبود تعجب می کردم . آخه تو آی پارایی . حرفش برام خوشایند اومد. یه جورایی تاییدش رو لازم داشتم تا بتونم فراموش کنم چقدر ضعیفم. خرما و نون و پنیری رو که از قزوین گرفته بودیم و باز کردم و مشغول خوردن شدیم . هرزگاهی نگاه تایماز رو خودم حس می کردم . بلاخره طاقت نیاوردم و وقتی داشت نگاه می کرد ، سرم رو بالا بردم و نگاهش رو غافلگیر کردم و گفتم : چیزی می خوایین بگین ؟ لقمشو فرو داد و گفت : نه .یعنی آره. گفتم : چی ؟ از پای سفره کنار رفت و گفت : خوب به حرفام گوش کن . یه کم مکث کرد و ادامه داد : تهران که رسیدیم ، می خوام تو رو دختر یکی از دوستام معرفی کنم که برای تحصیل به تهران اومدی و دوستم تو رو به من سپرده. وسط حرفش پریدم و گفتم : اما کارم چی می شه؟ با غیظ گفت : وسط حرفم نپر. ساکت شدم تا ببینم این هوای طوفانی چجوری آروم می شه . تکیه داد به پشتی کهنه و گفت : کار کردنی در کار نیست آی پارا. تو مثل یه مهمون وارد اون خونه می شی و مثل یه مهمون زندگی می کنی . تنها انتظارم از تو خوب درس خوندن و موفق شدنه و البته بی دردسر.اون خونه اونقدر بزرگ و جادار هست که وجود یه فرد اضافه خللی تو امورات جاری اون ایجاد نمی کنه. من تا وقتی بتونی با استفاده از دَرست پول دربیاری حمایتت می کنم. بعد از اون آزادی که هر جا خواستی بری و اگه خواستی بمونی . اما تا اون زمان ، این من هستم که در هر مورد چه کلی و چه جزئی نظر نهایی رو می دم . مثل یه قیم باید به همه ی خواسته هام اهمیت و ارزش بدی و اجراشون کنی. گفتم : اما… گفت : اما و اگر و نه و اینا برام قابل قبول نیست . آی پارا اونجا با کندوان ، اسکو و حتی تبریز خیلی فرق داره. من و تو ناخواسته وارد یه مسیر سخت شدیم . تو یه نوعی و من به نوعی دیگه . تو هم باید باهام راه بیای . من خیلی گرفتارم . دوست ندارم حرفی رو تکرار کنم و موضوعی من رو از کارم دور کنه . می دونم دختر عاقلی هستی و می فهمی چی می گم . کل مسئولیتت رو می دم به صفورا به خانوم . من معمولاً روزها خونه نیستم و خونه روزها زنونه ست. می تونی آزادانه یه زندگی راحت مثل خونه ی پدرت داشته باشی و درس بخونی . حرفی برای گفتن نداشتم . درسته که از زیر دین کسی بودن ، بشدت متفر بودم ولی این برنامه ای بود که ارباب خونه برام تعیین کرده بود . یه جورایی دلم واسه زندگی گذشته ام هم تنگ شده بود . واسه لباسام واسه رخت خواب تمیزم و بوی صابون ها خوشبویی که واسه پدرم از تبریز می آوردن . من متعلق به زندگی خدمتکاری نبودم . حالا که فرصتش پیش اومده بود ، باید برمی گشتم به زندگی قبلیم . تایماز رشته ی افکارم رو برید و گفت : خوب ؟ حرفی نداری ؟ گفتم : نه . گفت : خوبه. بلند شدم سفره رو جمع کنم که تایماز گفت : بذار باشه می یای جمع می کنی . بیا بریم دستشویی . چقدر بدبخت شده بودم من که واسه دستشویی هم باید نگهبان می داشتم . بی حرف دنبالش راه افتادم. تو نوز ضعیفی که از شیشه های نباتی در حجره داخل رو داشن کرده بود ، تایماز رو نگاه می کردم . چقدر این مرد با تصوراتم متفاوت بود . مردی که در عین مهربونی می تونست مثل یه شیر وحشی و خشن باشه .اما دیگه از تحقیر خبری نبود .این خیلی آرومم می کرد. سینه ی ستبرش آروم بالا و پایین می رفت . اونم تو این گرما ، مثل من با همون لباساش می خوابید و به قول رقیه با حجب و حیا بود. وای رقیه . الان از فرارم بی خبره و فکر می کنه من تو خونه ی خان زنجان دارم خوش می گذرونم . بیچاره اگه بفهمه دق می کنه. ولی زندگی همینه دیگه . یه روز هستیم و روز دیگه …. صبح زودتر از تایماز بیدار شدم و شروع به جمع و جور کردن وسایل کردم . با سر و صدای من تایماز هم بیدار شد . گفت : چه عجب تو زودتر بیدار شدی؟ گفتم : می خوام زودتر برسیم. از دربه دری خسته شدم. خندید و گفت : بهت نمی یاد نازک نارنجی باشی. گفتم : نیستم . ولی منم آدمم دیگه. خستم خوب. بلند شد و رفت تو حیاط کاروانسرا. منم دنبالش راه افتادم. هر دو دست و صورتمون رو شستیم و یه لقمه نون پنیر خوردیم تایماز گفت : کبودی زیر چشمت یه خورده بهتر شده . ناخود آگاه لچکم رو کشیدم جلوتر اونم دیگه چیزی نگفت . سفره رو جمع کردم و راه افتادیم. بی وقفه تا تهران تاختیم . نزدیک ظهر بود که رسیدیم تهران. خیلی هیجان داشتم . اولین بار بود که پایتخت رو می دیدم. تایماز جلوی یه در بزرگ آهنی که توش پر از درشکه بود ، ایستاد و از اسب پیاده شد . منم به دنبال اون پیاده شدم . تایماز تو ورودی اونجا اسبها رو به مردی که جلوی در بود سپرد . مرد بعد از بررسی اسبها ، یه مقدار پول به تایماز . اون موقع بود که فهمیدم اسبها رو فروخته . دنبال تایماز راه افتادم . کنار یه درشکه ایستاد و بعد از پرداخت پول به درشکه چی ، به من اشاره کرد که سوار شم. وقتی نشستم ، گفتم چرا ملت اینجوری نگاه می کنن به من ؟ گفت : خودت نفهمیدی؟ گفتم : نه !!! گفت : به خاطر لباساته. تو لباس محلی پوشیدی. چادر چاقچور نداری . روبند نداری. واسه همین اینطوری نگات می کنن. حالا هم اون پرده های کنار درشکه رو بنداز تا تو شهر کسی زل نزنه بهت . خیلی متفاوت لباس پوشیدی . جلب توجه می کنی. راس می گفت : همه ی زنا چادر داشتن ولی من با لباس محلی و زَرزَری بودم. یه نیم ساعت بود که با درشکه داشتیم تو تهران حرکت می کردیم و من غرق شلوغی و جذابیت این شهر شده بودم که چشمم به چیزی افتاد که تا به حال شبیهش رو ندیده بودم . یه درشکه بدون اسب . با تعجب به تایماز نگاه کردم که بی خیال داشت جلو رو نگاه می کردم . وقتی دیدم اصلاً به روش نمی یاره که چند دقیقه پیش چی دیدیم ، با هیجان گفتم : دیدی؟ اونو دیدی؟ یه درشکه بدون اسب بود . اول گنگ نگام کرد . بعد یه دفعه زد زیر خنده . اخمو گفتم: واسه چی می خندی؟ گفت: دختر خوب، اون درشکه نیست . اسمش اتومبیله . اون یه ماشینه. تازه بزرگتر از اون هم هست که بهش می گن اتوبوس. از این ماشینها تو تهران ده بیست تا بیشتر نیست و مال اعیان و اشراف و درباری هاست . ولی اتوبوس یه پنجاه تایی هست که مسافر جابه جا می کنه. وای جل الخالق . چی می دیدم . تهران چقدر فرق داشت. هنوز تو فکر اون ماشین بودم که درشکه چی اسبها رو نگه داشت . جلوی یه در چوبی کنده کاری شده ، از درشکه پیاده شدیم . گفتم : خونه ی شما اینجاست ؟ گفت : بله و در زد. مرد میانسالی در رو باز کرد و با دیدن تایماز تعظیمی کرد و گفت : سلام آقا خوش اومدین . بعد نگاهی به من کرد و گفت : سلام خانوم. تایماز و من همزمان سلام کردیم و وارد شدیم . حیاط مصفایی داشت و یه خونه ی نسبتاً بزرگ و دوطبقه . از سنگ فرش وسط حیاط گذشتیم و وارد خونه شدیم. زنی میانسال ، قد بلند و سبزه به پیشوازمون اومد . جلوی تایماز تعظیم کرد و احولش رو پرسید. بعد با تعجب نگاهی به سرتا پای من کرد و رو به تایماز گفت : مهمان زیباتون رو معرفی نمی کنید آقا ؟ تایماز با یه لبخند کمرنگ گفت : ایشون آی پارا هستن . دختر یکی از بهترین دوستام .برای تحصیل اومده و تا اتمام درسش اینجا مهمان خواهد بود . بعد رو من گفت : ایشون هم صفورا خانوم هستن . و آقایی که در رو باز کردن ، سید علی همسرشون هستن. از صفورا خانوم سراغ اکرم دخترش رو گرفت که جواب داد رفته خرید. صفورا خانوم من رو به آغوش کشید و گفت : خوش آمدی دخترم . چقدر این جور حرف زدن ها رو دوست داشتم . مودبانه و همراه با احترام . تایماز خیلی با احترام من رو به اهل خونه معرفی کرد و این یعنی یه شروع خوب. خوشحال بودم که از کبودی زیر چشمم سوالی نکرد. چون نمی دونستم چطور توجیهش کنم. صفورا خانوم گفت : الان به سید علی می گم حمام رو روشن کنه . حتماً خیلی خسته و گرسنه هستید . تا شما حمام کنید ، من هم غذا رو حاضر می کنم. تایماز من رو همراه خودش به یه اتاق تو طبقه ی دوم برد و گفت : اینجا از این به بعد مال توه. اتاق بغلیش هم اتاق منه . یه کم استراحت کن تا حمام داغ بشه . جلوی در ایستادم و گفتم : ممنون خان زاده . لطف شما قابل جبران نیست . بی نهایت ممنونم. تایماز با قیافه جدی گفت : دیگه من رو خان زاده خطاب نکن . گفتم : چی بگم ؟ گفت : مثل آیناز ،تایماز صدام کن. با وجودی که خجالت می کشیدم اما برای رضایت خاطرش گفتم : چشم . گفت : حالا برو تو . حمام که آماده شد خبرت می کنم. وارد اتاق شدم. یه اتاق سه در چهار بود با یه پنجره ی چوبی بزرگ به شیشه های رنگی رو به حیاط. یه کمد چوبی کوچک و یه تحت چوبی یه نفره گوشه اتاق بود که یه لحاف صورتی که گل های ریز قشنگی داشت روش انداخته بودن . یه قالی کوچیک ولی زیبا هم کف اتاق پهن بود . داشتم اتاق رو برانداز می کردم که تقه ای به در خورد . گفتم : بله ؟ تایماز بود که گفت : می شه بیام تو ؟ گفتم : بفرمایید. وارد اتاق شد و گفت : خوب بود ؟ گفتم : می خوایین من رو شرمنده کنین؟ این از عالی هم یه چیزی اونور تره . بقچه ام رو گرفت طرفم و گفت : وسایلت رو جا گذاشته بودی. بقچه رو گرفتم و گفتم : باورم نمی شه از اون زندگی نجات پیدا کردم و قراره درس بخونم . گفت : باور کن . داری به چشم خودت می بینی که . بعد بی حرف از اتاق رفت بیرون. یه ساعتی دراز کشیدم که اکرم اومد دنبالم که برم حموم . دختر بانمکی بود . مثل مادرش قد بلندی داشت . سفید بود با چشمهای سبز خوشرنگ . در کل خوشگل بود و یه کم هم حراف . حمام بیرون خونه ، گوشه ی حیاط بود. حوله و وسایل حمام رو اکرم برام آورده بود . تایماز فکر همه چی رو کرده بود. می دونست من هیچی همراه ندارم. بعد از حمام یکی از لباسهایی که بانو برام گرفته بود و پوشیدم و موهامو همونطور خیس بافتم و از حمام اومدم بیرون. طرز لباس پوشیدنم با اهل خونه خیلی فرق داشت. با ید با سکه های جایزه ام چند دست لباس و یه چادر برای خودم می خریدم. بعد از حمام ، حس می کردم یه ده کیلو لاغر شدم . خیلی سبک شده بودم . تایماز تو حیاط بود . تا من رو دید گفت : عافیت باشه . خوب یود ؟ گفتم : عالی بود خان … با چشمای عصبانی نگام کرد . سریع گفتم : عالی بود تایماز خان. گفت : این خان رو یه جوری بچشبون به اسم من ها. گفتم : اینطوری منم راحتترم . شما که به خصوصیات من آشنایی دارین !!!! گفتم : بله می دونم چه لجبازی هستی . لبخند زدم که ادامه داد . برو خودت رو تو آینه ی راهرو یه نیگا بکن . اصلاً نمی شه شناختت . نمی دونستم اینقدر با یه حموم فرق می کنی. خجالت زده سرم رو پایین انداختم و ازش دور شدم . پشت بند من اون رفت و حمام کرد . تایماز کلاً عوض شده بود . خیلی خوش اخلاق شده بود . این هم خوب بود و هم بد. یه جورایی وقتی خوش خلق می شد ازش می ترسیدم . من کلاً قیافم بد نبود . می ترسیدم بخواد اینطوری بهم نزدیک بشه . من اینو نمی خواستم . من فقط به آرزوهام فکر می کردم . واقعیت این بود که وقتی بد اخلاق می شد احساس امنیت بیشتری می کردم. برای ناهار صدام کردن . دیگه داشتم از گشنگی می مردم . زمان ناهار خیلی وقت بود که رد شده بود . دیگه عصر بود. به دنبال اکرم رفتم پایین. من رو هدایت کرد سمت یه اتاق نسبتاً بزرگ که مثل خونه ی فخر تاج ، یه میز غذا خوری داشت . اما به بزرگی اون نبود . کلاً هشت تا صندلی داشت . تایماز تا من رو دید گفت : زود بشین که می دونم گشنه ای . بازم این فکر از سرم گذشت که کلاً از وقتی اومده بودیم ، کلی تغییر کرده بود رفتارش و خیلی خیلی ملایم شده بود و با احترام باهام برخورد می کرد . مثل اینکه خودش هم باورش شده بود من دختر دوستشم. با فاصله یه صندلی باهاش خواستم بشینم که گفت : فقط من و تو اینجا غذا می خوریم. برو روبروم بشین . بی حرف میز رو دور زدم و روبه روش نشستم . یه نگاهی به اتاق انداختم و گفتم : چرا صفورا خانوم اینا اینجا غذا نمی خورن؟ گفت : اونا خدمتکارن . درسته من باهاشون عین خانواده ام رفتار می کنم . ولی بعضی چیزها باید رعایت بشه . بی حرف شروع به خوردن غذا کردم . بی نهایت گرسنه بودم . واسه همین خیلی زیاد خوردم . وقتی غذام تموم شد و سربلند کردم ، دیدم تایماز با یه خلال دندان گوشه لبش زل زده به من . لقمه ی توی دهنم رو قورت دادم و گفتم : چرا اینطوری نگاه می کنید ؟ با یه لخند گفت : خیلی گشنت بود ؟ گفتم : بله . مگه شما نبودین ؟ گفت : چرا . ولی تو ته ظرف رو در آوردی . هم ناراحت شدم و هم خجالت کشیدم . واسه همین صورتم در هم رفت که تایماز هم متوجه شد. گفت : شوخی کردم . به دل نگیر. واقعیت این بود که به دل گرفته بودم . حس می کردم یه جور منت گذاشته سرم . اونم فهمید که من چرا ناراحت شدم . واسه همین گفت : گفتم که شوخی کردم . من از این طور با لذت غذا خوردن تو لذت می برم. اگه بدت می یاد دیگه اینطوری نمی گم . تو مثل خیلی از دخترایی که من دیدم نیستی . بی غل و غشی . با وجود ارباب زاده بودنت ، الکی عشوه نمی یای. همین باعث شد من اینطوری راحت اینو بگم. چقدر این بشر رک بود . هم خوشم اومد از حرفاش و هم یه کم خجالت کشیدم . گفتم : من از عشوه ریختن برای مردی که نه پدرمه . نه برادرم و نه همسرم ، خوشم نمی یاد . اینطور خواستم جایگاهش رو بهش یادآور بشم . من واسه داشتن بعضی چیزها نمی خواستم چیزهای باارشترم رو از دست بدم . لبخند زد وگفت : می دونم آخه تو آی پارایی. این دومین بار بود که اینطوری می گفت . دیگه از لبخند زدن های گاه و بیگاهش می ترسیدم . این بشر چش بود آخه . من همون تایماز اخمو رو که با یه من عسل هم نمی شد خوردش رو بیشتر می پسندیدم. برای اینکه این بحث ادامه پیدا نکنه ، بلند شدم و گفتم : می تونم برم تو اتاقم . گفت: باشه برو . ولی قبل از شام بیا تو اتاقم . می خوام باهات حرف بزنم . با تعلل چشمی گفتم و پناه بردم به اتاقم . می خواستم تا شب بخوابم . در حد مرگ خسته بودم. ولی یه کم فکرم درگیر این ملاقات شبانه با قیمم بود. با صدای ضربه ای که به در اتاق می خورد بیدار شدم. اول منگ بودم و نمی دونستم کجام . اما کمی که اطراف رو پاییدم ، فهمیدم کجام . بلند شدم و گفتم : بله ؟ اکرم بود . گفت : خانوم آقا کارتون دارن. وای دیر کرده بودم . هوا تاریک بود . از همون پشت در گفتم : ممنون تو برو منم میام . بلند شدم. لچکم رو سرم کردم و جلو آینه لچک ولباسام رو مرتب کردم و از اتاق زدم بیرون. جلوی در اتاق تایماز توقف کردم. یه بسم الله زیر لب گفتم و در زدم . تایماز گفت : بیا تو. وارد اتاقش شدم . پشت میز کارش نشسته بود . سرش رو بلند نکرد و گفت : بشین . نشستم رو صندلی کنار تخت خوابش. اتاقش از مال من خیلی بزرگتر بود. تخت خواب و میز کارش نقشوش عین هم داشت. یه طرف اتاقش هم کمد دیواری بزرگی بود که همه ی دراش آینه داشتن و وسط کمد هم قفسه کتاب بود. مشغول بررسی اتاقش بودم که گفت : خوب خوابیدی؟ نگاهش کردم و خجالت زده گفتم : بله . ببخشید دیر کردم . اصلاً نفهمیدم کی شب شده . لبخند محوی اومد رو لبش و تکیه داد به صندلیش و گفت : اینجا چطوره ؟ گفتم : از چه نظر؟ گفت : فضاش ! آدماش! گفتم : خیلی خوبه . هم فضاش و هم اهل خونه. گفت: عالیه . صدات کردم که راجع به یه چیزهایی حرف بزنم. این خانواده که اینجا کار می کنن ، از آشناهای دور پدرم هستن . پس در نتیجه خانواده ی من رو میشناسن . نباید جوری رفتار کنی که اونا بفهمن چه گذشته ای داری. اگه شک کنن ، با یه تلگراف یه پدرم ، همه چی داغون می شه. باید واقعاً به عنوان دختر دوست من اینجا رفتار کنی و چیزی از اتفاقات گذشته بروز ندی که اونا هم بخوان کنجکاوی نشون بدن . در مورد درس خوندنت باید یه معلم سرخونه برات بگیرم که بهت درس بده تا بتونی امتحان نهم رو بدی و بری دبیرستان . اینطوری کمتر وقتت تلف می شه و یه کم از عقب موندگیت جبران می شه. بعد یه لحظه انگار که چیزی یادش افتاده باشه گفت : تو شناسنامه داری؟ گفتم : نه !!! شناسنامه چیه ؟ لبخندی زد و گفت: سند هویت هر فرده . البته همه ندارن اما کم کم دارن به فکر می افتن. اگه اجباری بشه همه باید داشته باشن. می سپرم به دوستم که برات شناسنامه بگیره . گنگ بودم و نمی فهمیدم چی می گه . اما چون بهش اعتماد داشتم ، گذاشتم هر کاری می خواد بکنه . تایماز ادامه داد : فردا می سپرم به صفورا خانوم که برات چادر بدوزه. وقتی چادرت حاضر شد و تونستی بری بیرون ، پول می دم برین پارچه به دلخواه خودت ، بخرین بدین خیاط تا لباسهایی رو که با فرهنگ اینجا متناسبه برات بدوزه. در ضمن هر چی احتیاج داشتی به خودم بگو . برات تهیه می کنم . بعد منتظر به چشمام نگاه کرد و گفت : تو حرفی نداری؟ گفتم : ممنون از لطفتون . اما من خودم الان پول دارم. می تونم برا خودم پارچه بخرم . همین که برام یه سرپناه امن تامین کردین و مقدمات درس خوندم رو فراهم می کنید به اندازه ی کافی من رو مدیون خودتون کردین . این سکه ها اونقدری هست که من بتونم به راحتی از پس مایحتاجم بربیام. تایماز خشمگین نگام می کرد . همین که ساکت شدم گفت : دیگه چی ؟ اینقدر بی غریت نشدم که دختری که به من پناه آورده ، دست تو جیبش کنه . اون سکه ها رو نگه دار برا خودت . من همیشه نیستم . معلوم نیست سرنوشت چه خوابهایی برامون دیده باشه . تا وقتی که اینجایی و تا وقتی که من هستم ، حق نداری به یه دونه از اونا دست بزنی . این حرفم رو دوباره تکرار نمی کنم و امیدوارم به خواستم احترام بذاری. اونقدر با صلابت این رو گفت که جایی برا اعتراض نبود. وقتی دید ساکتم ، از پشت میزش بلند شد و گفت : بریم شام بخوریم . حتماً تو هم گرسنه ای!! منم بلند شدم و همراهش به اتاق ناهار خوری رفتیم. موقع غذا خوردن هر دو ساکت بودیم . غذا که تموم شد تایماز گفت : بهت چند تا کتاب می دم که بخونی تا وقتی که معلمت بیاد. گفتم : کتاب چی؟ با یه شیطنت خاصی که از تایماز اخمو بعید بود گفت: داستان . البته از نوع عاشقانش. نمی دونم چی باعث شد خجالت بکشم . اون داستانها ربطی به من نداشتن . اما خجالت کشیدم . شاید هم از لحن تایماز بود که شرم کردم . به هر حال جلوی اتاقش توقف کرد و گفت : بیا تو بهت بدم . پشت سرش وارد اتاقش شدم. به طرف قفسه ی کتابها که یه تو مرکز کمد دیواری تعبیه شد بود رفت و یه چند تایی رو برداشت و نگاه کرد . دست آخر سه تا کتاب بهم داد و گفت : خوبن . سطح بالایی ندارن و داستانشون هم ملموسه . بخون تموم کردی بازم بهت می دم . تشکر کردم و گفتم : جبران محبت شما شاید برام غیر ممکن باشه . اما دعای خیرم پشت سرتونه خان زاده. کم کم احساس می کنم دارم آی پارای یوسف خان می شم . موقع ادای این جمله چشمام نمناک شد که از چشم تیز بین تایماز دور نموند. این تایماز مهربون و آقا برام تازگی داشت انگار روح دیگه ای تو کالبد تایماز رفته بود . تایماز بهم نزدیک شد و این نزدیکی باعث شد سرم رو بندازم پایین. سرم پایین بود و داشتم با گوشه ی لچکم اشکم رو پاک می کردم که دستاش رو بازوهام حس کردم . محکم بازومو گرفت و گفت : گریه می کنی ؟ آی پارای مغرور یوسف خان که چاقو کشید رو پسر یکی یدونه میزا تقی خان ، نباید گریه کنه!!! سرم رو بلند کردم و خیره شدم به چشماش. چقدر چشماش قشنگ بود وقتی با محبت نگاه می کرد.نمی دونم چقدر خیره نگاهش کردم که دستاش از دور بازوهام شل شد و کلافه ازم دور شد . خودم از خودم بدم اومد . چرا من اینجوری کردم ؟ با دستپاچگی گفتم : من می رم اینا رو بخونم، ممنون و سریع از اتاقش اومدم بیرون. انگار نفس کم آورده بودم. رفتم تو اتاقم و در رو قفل کردم و شروع کردم به درآوردن لباسام. همش رو کندم و دورم پخش و پلا کردم. گرمم بود . خیلی هم گرمم بود . تایماز من وا دادم . باید اعتراف می کردم در برابر معصومیت ، بزرگی و شخصیت این دختر وا دادم. باید حداقل به خودم راستش رو می گفتم . باید با خودم روراست می بودم . من از کمندزیبا و چشمهای وحشی دختری که با قصاوت چاقو رو فرو کرد تو پهلوم خوشم اومده بود . باید اعتراف می کردم از اون همه نزدیکی بهش وقتی آختای رو براش بردم ، همه موهای تنم سیخ شده بود . باید اعتراف می کردم تو اون کوچه باغ دلم میخواست به جای اون حرفهای زهرآگین ، عاشقانه می بوسیدمش. اما از همون روز اول لج کردم . لج کردم چرا یه دختر لچک به سر با من کاری کرد که ویکتوریا نتونست .ویکتوریایی که خیلی سعی کرد تو رو مال خودش کنه و با وجود اینکه دوسش داشتی و بهش احترام می ذاشتی نتونستی همسرش باشی و برگشتی ایران . خواستم از خودم پنهونش کنم که چرا اون ضربه ی چاقو برام شیرین بود . هی لج کردم و هی گفتم : برام مهم نیست این کیه . هی تحقیر کردم تا رنگ شب چشماش برام بی اهمیت بشه . اما این تیکه گوشت که اینجا خودش رو می کوبید به در رو دیوار وقتی نفرت چشماش رو می دید ، بهم نهیب می زد که تمومش کن تایماز تو من رو به اون باختی . تو من رو به دلش دادی . فقط کافیه قبول کنی. اما از روزی که جسم نیمه جون و چشمای وحشتزده اش رو گوشه ی اون حجره دیدم ، مدام به خودم می گفتم : برات یه دختر بی پناهه که به خاطر خواهرت می خوای کمکش کنی ؟ برات زر خرید باباته که می تونی باهاش هر غلطی بکنی و کسی نگه چرا ؟ پس چرا جوش آوردی؟ چرا داری دق می کنی بدونی که بهش دست درازی کردن یا نه ؟ مگه دست درازی به کلفت خونه ی بابات برات مهمه؟ دیگه وقت اعتراف بود . من این دختر و با تموم لج و لجبازی هاش ، غد بودنش ، معصومیتش و اشک چشماش بی نهایت می خواستم . اما می دونستم راه سختی پیش رو دارم . می دونستم اگه بفمه بهش نظر دارم ، همه ی تلاشی که برای از بین بردن نفرت ته چشماش کردم ، پر می کشه . من خودم به خاطر لجبازی با خودم ، متنفرش کردم و حالا داشتم تل ش می کردم برش گردونم . باید این حس سرکش و لجام گسیخته و وحشی رو که بهش داشتم و تو این چند وقته به بدترین شکل سرکوبش کرده بودم ، سرو سامون می دادم . باید حس زن بودنش رو آروم آروم بیدار می کردم . من باید وقتی خودش من رو خواست ، بدستش می آوردم . آی پارا باید مال من می شد اما نه به هر قیمتی. آی پارا یه دختر معمولی نبود . یه کتاب بود که باید ورق به ورقش رو می خوندم تا بدونم تهش چی می شه . اون غیر قابل پیش بینی بود . مغرور بود اما بشدت منطقی . با صلابت بود اما به وقتش فروتن . اون خوب تربیت شده بود . اون …اون عالی بود. پوفی کردم و از پشت میز بلند شدم . از نوری که از پنجره ی اتاق بغل حیاط رو روشن کرده بود ، فهمیدم بیداره . کاش تو هم به من فکر می کردی همسایه. یه هفته از افتضاحی که بار آورده بودم و زل زده بودم تو چشای یه مرد نامحرم و نمی دونم تو نگاهش دنبال چی می گشتم می گذشت. تایماز رو جز وقت شام ، در طول روز نمی دیدم . که فقط احوالپرسی می کردیم و حرفهای معمولی می زدیم . از این بابت ممنونش بودم . چون تو طول روز تو خونه راحت می گشتم . صفورا خانوم اون روز چادرم رو تموم کرد و قرار شد با اکرم برای خرید بریم بیرون. هیجان داشتم . از وقتی اومده بودیم به خاطر بی چادر بودن ، همش تو خونه بودم و سرم رو با کتابهای تایماز گرم کرده بودم. وقتی روبند رو انداختم ، انگار یه جور زره پوشیدم که من رو محافظت می کرد .اونقدر خوشم اومده بود که چی . با خیال راحت به همه زل می زدم و همه رو نگاه می کردم بدون اینکه کسی رد نگاهم رو بگیره . با اکرم به یه مغازه پارچه فروشی رفتیم . چند نوع پارچه واسه لباس های مختلف خریدیم . یه کم هم پارچه ی نخی واسه دستمال خریدم . چیزی به ماهیانه ام نمونده بود و امروز فردا بود که وقتش بشه و من چیزی واسه استفاده نداشتم. بعد رفتیم به یه مغازه خرازی و یه چند تا کش و سنجاق و شونه و اینا خریدیم و برگشتیم خونه . اکرم دختر سر زبون دار و اجتماعی بود و با همه به خوبی ارتباط برقرار می کرد . از شخصیتش خوشم اومده بود . همین که برگشتیم خونه ، صفورا خانوم ازم خواست قبل از تعویض لباسام باهاش برم خیاط . می گفت تایماز خیلی تاکید کرده زودتر لباسام حاضر بشه که بعدش از معلمم بخواد بیاد خونه . وقتی اندازه هام رو گرفتن و پارچه ها رو تحویل دادیم ، برگشتیم خونه . روز خوبی بود و من حسابی سر ذوق اومده بودم . که شبش هم این ذوقم تکمیل شد. وقتی برای شام رفتم پایین ، دیدم تایماز قبل از من نشسته . بعد از سلام و احوالپرسی ، یه دفترچه کوچیک گرفت طرفم و گفت : اینم شناسنامت . با ذوق بازش کردم که ببینم اصلاً چی هست این شناسنامه . دیدم نوشته اسم: آی پارا . شهرت : یوسف خانی . با تعجب نگاهش کردم که گفت : خوب تو اسم فامیل نداری . پدرت هم فوت شده . من گفتم یه فامیلی برات بگیرم که با اصل و نسبت بخونه. تو دلم بی نهایت ازش ممنون بودم. اون تو اسم فامیل من ، نام پدرم رو زنده کرده بود . نگاهم رو از شناسنامه گرفتم و رو به تایماز گفتم : ممنون . این لطفتون رو هرگز فراموش نمی کنم . تایماز گفت : من کاری نکردم . البته به زن تنها شناسنامه نمی دن . باید پدر یا همسرش براش بگیره . اما خوشبختانه دوستم که بهم مدیون هم بود ، یه جوری جریان رو ماسمالی کرد. باز این اشک لعنتی چشمام رو پر کرد. تایماز با نگاه خاصی بهم گفت : آی پارا !!! چرا اینطوری شدی ؟ چرا مدام اشک می یاد تو چشمات ؟ من گیج شدم . راستش این آی پارا رو نمی شناسم. اشکم رو با پشت دستم پاک کردم و در حالی که بشقاب خالی غذا خیره شده بودم ،گفتم : وقتی عمو و پسرعموت باهات اونطوری برخورد کنن. وقتی کل ثروت پدری و مادریت رو مفت ازت بگیرن و شرط بذارن که یا با یابویی مثل یاشار ازدواج کنی و یا بری به کلفتی و تو به خاطر غرورت کلفتی رو انتخاب کنی .وقتی دختر یکی یکدانه ی یوسف خان باشی یه ایل برات خم و راست بشن ولی مجبور شی تا شب جون بکنی و تحقیر بشی وبعد تو یه رخت خواب پر شیپیش بخوابی ، بایدم برای حمایت و کمک بی چشم داشت یه کسی که هفت پشت باهات غریب ست ولی از هر هم خونی بیشتر به فکرته اینطوری دم به دقیقه چشات بارونی می شه. این آی پارا ، آی پارای یوسف خانه . آی پارایی که تا خان باباش رو می دید ، مثل بچه ها می پرید بغلش می کرد و اگه شب باباش موهاشو ناز نمی کرد خوابش نمی برد . این آی پارا ، آی پارایه که نازکش زیاد داشت و نازش خریدار داشت . آی پارایی که شما تو خونه ی پدرتون دیدید ، اوایل واسه خود من غریبه بود .یه دختر وحشی که وحشت زده بود از هجوم این همه اتفاقات بد. یه دختر داغدار که می خواستن غرور و شخصیتش و له کنن. غرورم تنها چیزی بود که برام مونده بود . پس باید با چنگ و دندون ازش محافظت می کردم . من بیشتر این آی پارام تا اونی که شما شناختینش. پدر خدا بیامرزم همیشه می گفت : تو مثل گربه ای . وقتی کسی نوازشت می کنه و احساس خطر نمی کنی ، آرومی . اما اگه کمی بترسی ، چنگ می ندازی . من این آرامش خیالم رو مدیون آرامشی هستم که شما تو این خونه بهم دادین . اگه همه چی همینطوری باشه ، منم این آی پارایی هستم که می بینید. تایماز که متفکر نگاهم می کرد گفت : فکر نمی کردم شناخت یه دختر اینقدر سخت باشه . تو از همون روز اول همه ی معادلات من رو در مورد جنس خودت به هم ریختی. خندیدم و گفتم : شناخت شما مردها هم سخته . شما هم با این کار جوانمردانتون ، همه تصورات من رو راجع به خودتون عوض کردین. تایماز گفت : چه تصوراتی راجع به من داشتی؟ گفتم : الان بعد از این همه محبت ، نمک نشناسیه که بگم. خم شد به جلو و گفت : تا نگی نمی ذارم از این در بری بیرون. گفتم : نه نمی تونم . تایماز گفت : دختر یوسف خان ، اگه خواهش کنم چی ؟ چی خواهش ؟ اونم تایماز ؟ باورش برام سخت بود . اما لحنش و اینکه من رو دختر یوسف خان خطاب کرد کلاً خلع سلاحم کرد. گفتم : نه نیازی به خواهش نیست . بیشتر خجالتم ندین. من فکر می کردم شما یه پسر مغرور و از خود راضی هستین که جلوتر از دماغتون رو نمی بینین و همه براتون حکم برده رو دارن . هیچکس حتی پدر و مادرتون براتون مهم نیست . فکر می کردم مهربونی کردن بلد نیستین. بسش بود . بیشتر از این می گفتم ، شاید پرتم می کرد بیرون. تایماز همینطور خشک نگام کرد و بعد زد زیر خنده . از نگاه اولش ترسیدم ، ولی وقتی خندید خیالم راحت تر شد. وقتی خندش تموم شد گفت : راستی ؟ پس اژدهایی بودم واسه خودم . حالا چی ؟ مهربونی کردم بلدم یا باید یاد بگیرم ؟ از این حرفش در حد مرگ خجالت کشیدم . چرا باید یه همچینین چیزی می گفتم که اونم اینطوری جوابم رو بده . ولی جملش سوالی بود و این یعنی منتظر جواب منه . با خجالت گفتم : من اشتباه می کردم . ذات شما با ظاهرتون فرق داره . من فقط ظاهر رو می دیدم . تو جمله ی سر بسته بهش جواب دادم . من خیلی پر رو شده بودم . از روح پدرم شرم کردم که اینطوری نشستم با یه پسر جوون راجع به مهر و محبت حرف می زنم . بلند شدم و گفتم : من می تونم برم تو اتاقم ؟ تایماز با یه محبت خاصی گفت : تو خونه ی خودت از من اجازه نگیر آی پارا . این هزار بار !!! در ضمن از پس فردا معلمت می یاد . ده ماه وقت داری که خودت رو واسه امتحان نهم حاضر کنی . با یه تشکر کوچیک از اتاق فرار کردم. تایماز نمی دونم چقدر تو اتاق موندم . می دونستم کارم سخته . اما با حرفهای امروز آی پارا فهمیدم که خیلی سخت تر از اونیه که فکرش رو می کردم . آی پارا به حساب اینکه من بی هیچ چشم داشتی دارم به اون کمک می کنم ، اینطوری اشک تو چشمای زیباش جمع می شد .اما من احمق بی هیچ چشمداشتی نبودم . من اون رو می خواستم و به خاطر این بود که بهش پناه داده بودم که کنارم باشه و از آدمهای دیگه هم دورش کنم. این یعنی یه زنگ خطر . اگه می فهمید پشت این چهره ی به ظاهر آروم و جنتلمن ، چه خواستن و چه نیازی پنهان شده ، مطمئنن من رو نمی بخشید . اما این وسط چیزی که برام خوشایند اومد جواب سربسته ی اون بود . اون فکر می کرد من یه تیکه یخم که محبت کردن بلد نیستم . ولی حالا نظرش راجع به من عوض شده . این یعنی یه قدم به جلو . باید بیشتر باهاش وقت می گذروندم . باید اون رو به خودم نزدیک می کردم . باید وابستش می کردم . باید عین خودم عاشقش می کردم . با خودم فکر کردم ، برای اینکار قبل از اینکه درس شروع بشه ، بهتره ببرمش بیرون و باهاش تهران رو بگردم . از اتاق رفتم بیرون و به سید علی گفتم که صبح زود بره به دفتر کارم و به آقا مراد بگه که من نمی یام . اون شب رو با فکر به همسایه ی بغلیم به خواب رفتم . صبح زود بیدار شدم و قبل از رفتن سید علی ازش خواستم حمام رو روبه راه کنه . سرم پایین بود و داشتم با گوشه ی حوله گوشم رو تمیز می کردم که خشکم زد . آی پارا پشت به من با اون خرمن زیبا که مثل سیاهی شب برق می زد و بلندیش زیر باسنش بود ، داشت تو آینه ی راهرو خودش رو نگاه می کرد. وقتی من رو تو آینه دید ، وحشت زده برگشت به عقب و جیغی کشید و دوید طبقه ی بالا. منم مثل دختر ندیده ها همونطور وسط راهرو حوله به دست خشک شده بودم . واقعاً تفاوت حسی که به آی پارا داشتم رو با ویکتوریا به خوبی می فهمیدم . ویکتوریا و بقیه ی کسایی که با من همکلاس بودن ، هیچ لچک و چادری نداشتن و موهای مواج و زیباشون که با انواع شوینده های خوشبو می شستن ، همیشه خالصانه در معرض دیدم بودم . اما به جز چند ماه اول که چشمام به خاطر این همه تفاوت از حدقه می زد بیرون ، هیچ کششی نداشتم بهشون . چون به صاحب اون موها هیچ گرایش نداشتم . اما همه چیز آی پارا به خاطر تعلق خاطری که بهش داشتم ، برام زیبا و رویایی می اومد. به خودم اومدم و پشت سرش رفتم طبقه بالا . ظاهراً از خجالت به اتاقش فرار کرده بود . در زدم . با صدای ضعیفی گفت : بله ؟ گفتم : می تونم بیام تو ؟ با صدای بلندی گفت : نـــــــــه!!! گفتم : نه ؟ گفت : یعنی صبر کنید لطفاً با گونه های گل انداخته و لچکی که به طرز ناشیانه ای سعی کرده بود موهای بلندش رو تو حداقل زمان ، بپوشونه ، در رو باز کرد . سر به زیر سلام کرد و گفت : من نمی دونستم تو خونه هستین خان زاده . گفتم : نمی ری کنار بیام تو اتاقت ؟ بی حرف کنار رفت و من وارد شدم . خودش هم برگشت تو اتاق . اما در رو نبست . این دختر آخه چه فکری می کنه پیش خودش. چند شب با من به تنهایی خوابیده حالا در رو باز می ذاره . نشستم رو تختش و گفتم : من معذرت می خوام . باید می گفتم امروز نمی رم سر کار. از سکوتش استفاده کردم و ادامه دادم :چون از فردا درست شروع می شه ، می خوام امروز ببرمت بیرون واسه گردش. حین ادای جملم همه ی حواسم بهش بود تا عکس العملش رو ببینم. برق توی چشماش رو هنوز هم بعد از سالها به خوبی به خاطر می یارم . خوشحال گفت : واقعاً در حالی که از فراموش شدن موضوع چند دقیقه پیش خوشحال بودم گفتم : بله . امروز کارم رو تعطیل کردم با هم بریم بیرون. بعد هم بلند شدم و گفتم : اول صبحانه بخوریم . بعد حاضر می شیم که بریم . بعد از صبحانه هر کدوم به اتاقامون رفتیم که حاضر بشیم . وقتی اون رو تو چادر و پوشیه دیدم . دلم یه جوری شد . دلم می خواست بغلش کنم . اونقدر که خانوم شده بود . قدم به قدم کنار هم راه افتادیم . اول می خواستم با درشکه بریم اما بعد تصمیم گرفتم پیاده بریم که زمان زیادی با هم باشیم . ذوق کودکانش در برابر هر چیز جدیدی که برای بار اول می دید ، خیلی برام شیرین بود . کلی پیاده روی کردیم و کلی از هر دری حرف زدیم . مهم نبود چی می گیم . برام این مهم بود که آی پارا کاملاً ملموس از این همراهی خوشحاله و بودن در کنار من براش لذت بخشه . نزدیک وقت ناهار به کبابی رفتیم و بیرون مغازه روی تخت زیر یه بید مجنون قدیمی، ناهارمون رو خوردیم . آی پارا با وجود روستایی بودنش ، خیلی آروم و قشنگ غذا می خورد . انگار که پیش یه مادام فرانسوی آموزش دیده بود . وقتی که خوب فکر می کردم می دیدم هر چیزی که به آی پارا مربوط می شد و هر کاری که می کرد ، برام جالب و زیبا بود . همه چیزش رو دوست داشتم . من از کی اینطوری شده بودم ؟ غرق افکارم بودم که گفت : ممنون . خیلی خوشمزه بود . شما این مهمونتون رو دارین خیلی لوس می کنید. هر روز که می گذره حس می کنم دینم به شما سنگین تر می شه. اخمی کردم و گفتم : تو مهمون نیستی . دیگه این حرف رو نزن . تو خودت نمی دونی با ورودت به اون خونه چه نشاطی با خودت آوردی . همه چی زنده شده . تو ناجی اون خونه هستی . در ضمن شاید یه روز تونستم بهت بگم که چقدر من مدیون تو هستم . با تعجب نگاهم کرد و گفت : شما مدیون من هستین ؟ گفتم : می گم چرا اما به وقتش با یه لبخند زیبا ازم بازم تشکر کرد. هر دو بعد شخصیتیش برام زیبا بود هم خوی وحشیش و هم اینطور رام. حجب و حیای این دختر اون رو خواستنی تر و من رو بی قرار تر می کرد . راه رفته رو با همون آرامش برگشتیم . می خواستم یه کم دیگه بگردیم که آی پارا گفت : من نمازم رو نخوندم اگه می شه زودتر برگردیم . باشه حتماً ، گفتم و راهمون رو به سمت خونه کج کردیم . *************************************************** رمان آی پارا قسمت دوازدهم

تایماز خسته بودم اما خواب به چشمم نمی اومد.دلم براش می سوخت . ولی دست خودم نبود اونقدر از اتفاق دیشب شوکه و نارحت بودم و کس دیگه ای هم برای تنبیه دم دستم نبود که ناآخود آگاه همه ی عصبانیتم رو سر آی پارا خالی کردم . ساعدم رو از چشمام برداشتم و زیر چشمی پاییدمش ببینم داره چیکار می کنه . داشت شلوارش رو بالا می زد. خدای من!!!! ساق پاش به چه بزرگی کبود شده بود. بی هوا بلند شدم و به سمتش رفتم که از حرکت ناگهانیم و اینکه اون رو تو اون وضع دیدم ، جیغ کشید و سعی کرد با سرعت پاچه ی بالا زده ی شلوارش رو پایین بده که دستش رو گرفتم و دوباره شلوار رو بالا زدم …………………………………………………

گفتم : این دیشب اینطوری شده ؟ سرش پایین بود و جوابی بهم نداد. داد زدم این دیشب اینطوری شده ؟ دستم رو به تندی از شلوارش جدا کرد و بلند شد. در حالی که بلند می شد پاچه ی شلوارش رو انداخت و پشت به من کرد و در حال گریه گفت : به شما چه مربوطه این کی اینطوری شده!!! اصلاً به چه حقی به لباس من دست زدین ؟ از رو زمین بلند شدم و روشو برگردوندم سمت خودم و گفتم : آی پارا اون کثافت باهات چیکار کرده ؟ جای دیگه ای از بدنت هم زخم هست ؟ کبود هست ؟ سرش رو به علامت نه تکون داد. هنوز سمت چپ صورتش یه کم قرمز بود و باد داشت. چشماش پر اشک بود که می غلطیدن رو صورتش. سرش رو آوردم بالا و گفتم : چرا بهم نگفتی ؟ چطوری با این پای ضرب دیده اسب سواری کردی ؟ چرا نگفتی دختر ؟ تند تند اشکاش رو با پشت دستش پاک کرد و گفت : کِی می گفتم ؟ شما یه سره تا اینجا تاختین . اصلاً براتون مهم بود ؟ نبود . به خدا مهم نبود . برای چی شل کن سفت کن می کنید . یه لحظه دلتون واسه این خان زاده ی یتیم که بدبخت شده و هی به این و اون پاس داده می شه می سوزه و لحظه ی بعد می شین یکی مثل همونهایی که عذابم دادن . چی می خوایین از جونم خان زاده ؟ شما کمکم کردین فرار کنم؟ ممنون. یه دنیا هم ممنون. دیروز از دست اون لاشخور نجاتم دادین ؟ تا عمر دارم مدیونتونم . اما جوری باهام برخورد نکنین که حس کنم وبال گردنتونم . من که نصف شبی نیومدم تو اتاقتون تا بگم من رو فراری بدین ؟ اومدم ؟ حالا که بهم لطف کردین ، چرا دوست دارین بسوزونیم ؟ آی پارا حرف می زد و من از تو می شکستم . حق داشت ازم دلگیر باشه اما منم حرفهایی برای زدن داشتم . حرفاش که تموم شد ، گفتم : این محکوم حق داره از خودش دفاع کنه ؟ رو زمین نشست و سرش رو گذاشت رو زانوش. کنارش نشستم و گفتم : من با خودم بدجور درگیرم آی پارا. من تا به حال مسئولیت هیچ کس رو نداشتم . یه بار مسئولیت خواهرم رو بهم دادن ، فلج شد افتاد یه گوشه. وقتی اونطور هول هولکی این تصمیم رو گرفتم که از اونجا درت بیارم ، فکر اینجاش رو نکرده بودم که مسئولیت هر اتفاقی که ممکنه برات بیفته با منه. فقط می خواستم اونجا نباشی. با اتفاقی که دیروز افتاد ، هر لحظه ترس من از آینده بیشتر می شه. می ترسم . می ترسم حواسم از تو پرت بشه و اتفاقی برات بیفته . مدام حادثه ی دیشب رو جلوی چشمم مجسم می کنم و می گه اگه می خوابیدم و غافل می شدم چی ؟ اگه دیر می اومدم چی ؟ آی پارا حق بده . تصورش دیوونم می کنه . حالم هیچ خوب نیست . آی پارا ساکت زل زده بود به روبه روش آروم گفتم : پات چرا اینجوری شده ؟ چجوری زده ؟ همونطور که سرش پایین بود گفت : با لگد زد به ساق پام . فکر نمی کردم اینطوری کبود بشه. گفتم : ببینمش؟ سریع گفت : نه . برا چی ببینین؟ خوب می شه. یه کبودیه دیگه . اصراری نکردم و با درک معذب بودنش که از شرم و حیاش نشأت گرفته بود ، گفتم : خسته ای یه کم بخواب . کاروانسرای بعدی شب رو می مونیم و فردا ظهر می رسیم تهران. بقچه اش رو دادم دستش و گفتم کنار اون درخت بخواب . من بیدارم . نگران نباش. بقچه رو گرفت و رفت زیر درخت و تو خودش مچاله شد. با فاصله ازش نشسته بودم . آروم خوابیده بود.مژه های سیاهش مثل یه سایه بان چشمهای معصومش رو مراقبت می کرد. پای چشمش چپش کبود بود . یه لحظه از تصور دست و پا زدنش زیر دست اون کثافت ، خونم به جوش اومد . دوباره صورتش رو نگاه کردم . دماغ کوچکی داشت و لبهای …… من اینجا چیکار می کردم . اصلاً چرا باید بیام و جز و به جز صورتش رو نگاه کنم. ازش فاصله گرفتم و رفتم سمت اسبها . از همون فاصله ی دور صداش کردم . تکونی خورد و بیدار شد . بهش گفتم که باید راه بیفتیم . بی صدا بلند شد و رفت سمت اسبش. حس می کردم با اتفاق دیشب غرور و ابهت این دختر به بدترین شکل شکسته.

****** خیلی با سرعت نمی رفتیم . می دونستم تایماز برای این آروم می ره که پای من اذیت نشه. دلم حمام می خواست . بهم گفته بود قزوین می ریم حمام .اما با اتفاق دیشب ، انگار خودش هم دلش می خواست زودتر برسیم. تا شب تاختیم . یکی دوبار هم وسط راه نگه داشتیم تا هم خودمون و هم اسبها خستگی در کنیم . هوا کاملاً تاریک شده بود که به کاروانسرا رسیدیم. از دیدن فضای کاروانسرا ، وحشتی عجیب همه ی وجودم رو گرفت. فکر کنم تایماز فهمید . چون گفت : من هستم آی پارا نگران نباش. خودم رو از تک و تا ننداختم وگفتم : نگران نیستم خان زاده . من خوبم . اما واقعیت این بود که بد بودم خیلی بد. تایماز لبخندی زد و گفت : می دونم . اگه اینطور نبود تعجب می کردم . آخه تو آی پارایی . حرفش برام خوشایند اومد. یه جورایی تاییدش رو لازم داشتم تا بتونم فراموش کنم چقدر ضعیفم. خرما و نون و پنیری رو که از قزوین گرفته بودیم و باز کردم و مشغول خوردن شدیم . هرزگاهی نگاه تایماز رو خودم حس می کردم . بلاخره طاقت نیاوردم و وقتی داشت نگاه می کرد ، سرم رو بالا بردم و نگاهش رو غافلگیر کردم و گفتم : چیزی می خوایین بگین ؟ لقمشو فرو داد و گفت : نه .یعنی آره. گفتم : چی ؟ از پای سفره کنار رفت و گفت : خوب به حرفام گوش کن . یه کم مکث کرد و ادامه داد : تهران که رسیدیم ، می خوام تو رو دختر یکی از دوستام معرفی کنم که برای تحصیل به تهران اومدی و دوستم تو رو به من سپرده. وسط حرفش پریدم و گفتم : اما کارم چی می شه؟ با غیظ گفت : وسط حرفم نپر. ساکت شدم تا ببینم این هوای طوفانی چجوری آروم می شه . تکیه داد به پشتی کهنه و گفت : کار کردنی در کار نیست آی پارا. تو مثل یه مهمون وارد اون خونه می شی و مثل یه مهمون زندگی می کنی . تنها انتظارم از تو خوب درس خوندن و موفق شدنه و البته بی دردسر.اون خونه اونقدر بزرگ و جادار هست که وجود یه فرد اضافه خللی تو امورات جاری اون ایجاد نمی کنه. من تا وقتی بتونی با استفاده از دَرست پول دربیاری حمایتت می کنم. بعد از اون آزادی که هر جا خواستی بری و اگه خواستی بمونی . اما تا اون زمان ، این من هستم که در هر مورد چه کلی و چه جزئی نظر نهایی رو می دم . مثل یه قیم باید به همه ی خواسته هام اهمیت و ارزش بدی و اجراشون کنی. گفتم : اما… گفت : اما و اگر و نه و اینا برام قابل قبول نیست . آی پارا اونجا با کندوان ، اسکو و حتی تبریز خیلی فرق داره. من و تو ناخواسته وارد یه مسیر سخت شدیم . تو یه نوعی و من به نوعی دیگه . تو هم باید باهام راه بیای . من خیلی گرفتارم . دوست ندارم حرفی رو تکرار کنم و موضوعی من رو از کارم دور کنه . می دونم دختر عاقلی هستی و می فهمی چی می گم . کل مسئولیتت رو می دم به صفورا به خانوم . من معمولاً روزها خونه نیستم و خونه روزها زنونه ست. می تونی آزادانه یه زندگی راحت مثل خونه ی پدرت داشته باشی و درس بخونی . حرفی برای گفتن نداشتم . درسته که از زیر دین کسی بودن ، بشدت متفر بودم ولی این برنامه ای بود که ارباب خونه برام تعیین کرده بود . یه جورایی دلم واسه زندگی گذشته ام هم تنگ شده بود . واسه لباسام واسه رخت خواب تمیزم و بوی صابون ها خوشبویی که واسه پدرم از تبریز می آوردن . من متعلق به زندگی خدمتکاری نبودم . حالا که فرصتش پیش اومده بود ، باید برمی گشتم به زندگی قبلیم . تایماز رشته ی افکارم رو برید و گفت : خوب ؟ حرفی نداری ؟ گفتم : نه . گفت : خوبه. بلند شدم سفره رو جمع کنم که تایماز گفت : بذار باشه می یای جمع می کنی . بیا بریم دستشویی . چقدر بدبخت شده بودم من که واسه دستشویی هم باید نگهبان می داشتم . بی حرف دنبالش راه افتادم. تو نوز ضعیفی که از شیشه های نباتی در حجره داخل رو داشن کرده بود ، تایماز رو نگاه می کردم . چقدر این مرد با تصوراتم متفاوت بود . مردی که در عین مهربونی می تونست مثل یه شیر وحشی و خشن باشه .اما دیگه از تحقیر خبری نبود .این خیلی آرومم می کرد. سینه ی ستبرش آروم بالا و پایین می رفت . اونم تو این گرما ، مثل من با همون لباساش می خوابید و به قول رقیه با حجب و حیا بود. وای رقیه . الان از فرارم بی خبره و فکر می کنه من تو خونه ی خان زنجان دارم خوش می گذرونم . بیچاره اگه بفهمه دق می کنه. ولی زندگی همینه دیگه . یه روز هستیم و روز دیگه ….

صبح زودتر از تایماز بیدار شدم و شروع به جمع و جور کردن وسایل کردم . با سر و صدای من تایماز هم بیدار شد . گفت : چه عجب تو زودتر بیدار شدی؟ گفتم : می خوام زودتر برسیم. از دربه دری خسته شدم. خندید و گفت : بهت نمی یاد نازک نارنجی باشی. گفتم : نیستم . ولی منم آدمم دیگه. خستم خوب. بلند شد و رفت تو حیاط کاروانسرا. منم دنبالش راه افتادم. هر دو دست و صورتمون رو شستیم و یه لقمه نون پنیر خوردیم تایماز گفت : کبودی زیر چشمت یه خورده بهتر شده . ناخود آگاه لچکم رو کشیدم جلوتر اونم دیگه چیزی نگفت . سفره رو جمع کردم و راه افتادیم. بی وقفه تا تهران تاختیم . نزدیک ظهر بود که رسیدیم تهران. خیلی هیجان داشتم . اولین بار بود که پایتخت رو می دیدم. تایماز جلوی یه در بزرگ آهنی که توش پر از درشکه بود ، ایستاد و از اسب پیاده شد . منم به دنبال اون پیاده شدم . تایماز تو ورودی اونجا اسبها رو به مردی که جلوی در بود سپرد . مرد بعد از بررسی اسبها ، یه مقدار پول به تایماز . اون موقع بود که فهمیدم اسبها رو فروخته . دنبال تایماز راه افتادم . کنار یه درشکه ایستاد و بعد از پرداخت پول به درشکه چی ، به من اشاره کرد که سوار شم. وقتی نشستم ، گفتم چرا ملت اینجوری نگاه می کنن به من ؟ گفت : خودت نفهمیدی؟ گفتم : نه !!! گفت : به خاطر لباساته. تو لباس محلی پوشیدی. چادر چاقچور نداری . روبند نداری. واسه همین اینطوری نگات می کنن. حالا هم اون پرده های کنار درشکه رو بنداز تا تو شهر کسی زل نزنه بهت . خیلی متفاوت لباس پوشیدی . جلب توجه می کنی. راس می گفت : همه ی زنا چادر داشتن ولی من با لباس محلی و زَرزَری بودم. یه نیم ساعت بود که با درشکه داشتیم تو تهران حرکت می کردیم و من غرق شلوغی و جذابیت این شهر شده بودم که چشمم به چیزی افتاد که تا به حال شبیهش رو ندیده بودم . یه درشکه بدون اسب . با تعجب به تایماز نگاه کردم که بی خیال داشت جلو رو نگاه می کردم . وقتی دیدم اصلاً به روش نمی یاره که چند دقیقه پیش چی دیدیم ، با هیجان گفتم : دیدی؟ اونو دیدی؟ یه درشکه بدون اسب بود . اول گنگ نگام کرد . بعد یه دفعه زد زیر خنده . اخمو گفتم: واسه چی می خندی؟ گفت: دختر خوب، اون درشکه نیست . اسمش اتومبیله . اون یه ماشینه. تازه بزرگتر از اون هم هست که بهش می گن اتوبوس. از این ماشینها تو تهران ده بیست تا بیشتر نیست و مال اعیان و اشراف و درباری هاست . ولی اتوبوس یه پنجاه تایی هست که مسافر جابه جا می کنه. وای جل الخالق . چی می دیدم . تهران چقدر فرق داشت. هنوز تو فکر اون ماشین بودم که درشکه چی اسبها رو نگه داشت . جلوی یه در چوبی کنده کاری شده ، از درشکه پیاده شدیم . گفتم : خونه ی شما اینجاست ؟ گفت : بله و در زد. مرد میانسالی در رو باز کرد و با دیدن تایماز تعظیمی کرد و گفت : سلام آقا خوش اومدین . بعد نگاهی به من کرد و گفت : سلام خانوم. تایماز و من همزمان سلام کردیم و وارد شدیم . حیاط مصفایی داشت و یه خونه ی نسبتاً بزرگ و دوطبقه . از سنگ فرش وسط حیاط گذشتیم و وارد خونه شدیم. زنی میانسال ، قد بلند و سبزه به پیشوازمون اومد . جلوی تایماز تعظیم کرد و احولش رو پرسید. بعد با تعجب نگاهی به سرتا پای من کرد و رو به تایماز گفت : مهمان زیباتون رو معرفی نمی کنید آقا ؟ تایماز با یه لبخند کمرنگ گفت : ایشون آی پارا هستن . دختر یکی از بهترین دوستام .برای تحصیل اومده و تا اتمام درسش اینجا مهمان خواهد بود . بعد رو من گفت : ایشون هم صفورا خانوم هستن . و آقایی که در رو باز کردن ، سید علی همسرشون هستن. از صفورا خانوم سراغ اکرم دخترش رو گرفت که جواب داد رفته خرید. صفورا خانوم من رو به آغوش کشید و گفت : خوش آمدی دخترم . چقدر این جور حرف زدن ها رو دوست داشتم . مودبانه و همراه با احترام . تایماز خیلی با احترام من رو به اهل خونه معرفی کرد و این یعنی یه شروع خوب. خوشحال بودم که از کبودی زیر چشمم سوالی نکرد. چون نمی دونستم چطور توجیهش کنم. صفورا خانوم گفت : الان به سید علی می گم حمام رو روشن کنه . حتماً خیلی خسته و گرسنه هستید . تا شما حمام کنید ، من هم غذا رو حاضر می کنم. تایماز من رو همراه خودش به یه اتاق تو طبقه ی دوم برد و گفت : اینجا از این به بعد مال توه. اتاق بغلیش هم اتاق منه . یه کم استراحت کن تا حمام داغ بشه . جلوی در ایستادم و گفتم : ممنون خان زاده . لطف شما قابل جبران نیست . بی نهایت ممنونم. تایماز با قیافه جدی گفت : دیگه من رو خان زاده خطاب نکن . گفتم : چی بگم ؟ گفت : مثل آیناز ،تایماز صدام کن. با وجودی که خجالت می کشیدم اما برای رضایت خاطرش گفتم : چشم . گفت : حالا برو تو . حمام که آماده شد خبرت می کنم. وارد اتاق شدم. یه اتاق سه در چهار بود با یه پنجره ی چوبی بزرگ به شیشه های رنگی رو به حیاط. یه کمد چوبی کوچک و یه تحت چوبی یه نفره گوشه اتاق بود که یه لحاف صورتی که گل های ریز قشنگی داشت روش انداخته بودن . یه قالی کوچیک ولی زیبا هم کف اتاق پهن بود . داشتم اتاق رو برانداز می کردم که تقه ای به در خورد . گفتم : بله ؟ تایماز بود که گفت : می شه بیام تو ؟ گفتم : بفرمایید. وارد اتاق شد و گفت : خوب بود ؟ گفتم : می خوایین من رو شرمنده کنین؟ این از عالی هم یه چیزی اونور تره . بقچه ام رو گرفت طرفم و گفت : وسایلت رو جا گذاشته بودی. بقچه رو گرفتم و گفتم : باورم نمی شه از اون زندگی نجات پیدا کردم و قراره درس بخونم . گفت : باور کن . داری به چشم خودت می بینی که . بعد بی حرف از اتاق رفت بیرون. یه ساعتی دراز کشیدم که اکرم اومد دنبالم که برم حموم . دختر بانمکی بود . مثل مادرش قد بلندی داشت . سفید بود با چشمهای سبز خوشرنگ . در کل خوشگل بود و یه کم هم حراف . حمام بیرون خونه ، گوشه ی حیاط بود. حوله و وسایل حمام رو اکرم برام آورده بود . تایماز فکر همه چی رو کرده بود. می دونست من هیچی همراه ندارم. بعد از حمام یکی از لباسهایی که بانو برام گرفته بود و پوشیدم و موهامو همونطور خیس بافتم و از حمام اومدم بیرون. طرز لباس پوشیدنم با اهل خونه خیلی فرق داشت. با ید با سکه های جایزه ام چند دست لباس و یه چادر برای خودم می خریدم. بعد از حمام ، حس می کردم یه ده کیلو لاغر شدم . خیلی سبک شده بودم . تایماز تو حیاط بود . تا من رو دید گفت : عافیت باشه . خوب یود ؟ گفتم : عالی بود خان … با چشمای عصبانی نگام کرد . سریع گفتم : عالی بود تایماز خان. گفت : این خان رو یه جوری بچشبون به اسم من ها. گفتم : اینطوری منم راحتترم . شما که به خصوصیات من آشنایی دارین !!!! گفتم : بله می دونم چه لجبازی هستی . لبخند زدم که ادامه داد . برو خودت رو تو آینه ی راهرو یه نیگا بکن . اصلاً نمی شه شناختت . نمی دونستم اینقدر با یه حموم فرق می کنی. خجالت زده سرم رو پایین انداختم و ازش دور شدم . پشت بند من اون رفت و حمام کرد . تایماز کلاً عوض شده بود . خیلی خوش اخلاق شده بود . این هم خوب بود و هم بد. یه جورایی وقتی خوش خلق می شد ازش می ترسیدم . من کلاً قیافم بد نبود . می ترسیدم بخواد اینطوری بهم نزدیک بشه . من اینو نمی خواستم . من فقط به آرزوهام فکر می کردم . واقعیت این بود که وقتی بد اخلاق می شد احساس امنیت بیشتری می کردم. برای ناهار صدام کردن . دیگه داشتم از گشنگی می مردم . زمان ناهار خیلی وقت بود که رد شده بود . دیگه عصر بود. به دنبال اکرم رفتم پایین. من رو هدایت کرد سمت یه اتاق نسبتاً بزرگ که مثل خونه ی فخر تاج ، یه میز غذا خوری داشت . اما به بزرگی اون نبود . کلاً هشت تا صندلی داشت . تایماز تا من رو دید گفت : زود بشین که می دونم گشنه ای . بازم این فکر از سرم گذشت که کلاً از وقتی اومده بودیم ، کلی تغییر کرده بود رفتارش و خیلی خیلی ملایم شده بود و با احترام باهام برخورد می کرد . مثل اینکه خودش هم باورش شده بود من دختر دوستشم. با فاصله یه صندلی باهاش خواستم بشینم که گفت : فقط من و تو اینجا غذا می خوریم. برو روبروم بشین . بی حرف میز رو دور زدم و روبه روش نشستم . یه نگاهی به اتاق انداختم و گفتم : چرا صفورا خانوم اینا اینجا غذا نمی خورن؟ گفت : اونا خدمتکارن . درسته من باهاشون عین خانواده ام رفتار می کنم . ولی بعضی چیزها باید رعایت بشه . بی حرف شروع به خوردن غذا کردم . بی نهایت گرسنه بودم . واسه همین خیلی زیاد خوردم . وقتی غذام تموم شد و سربلند کردم ، دیدم تایماز با یه خلال دندان گوشه لبش زل زده به من . لقمه ی توی دهنم رو قورت دادم و گفتم : چرا اینطوری نگاه می کنید ؟ با یه لخند گفت : خیلی گشنت بود ؟ گفتم : بله . مگه شما نبودین ؟ گفت : چرا . ولی تو ته ظرف رو در آوردی . هم ناراحت شدم و هم خجالت کشیدم . واسه همین صورتم در هم رفت که تایماز هم متوجه شد. گفت : شوخی کردم . به دل نگیر. واقعیت این بود که به دل گرفته بودم . حس می کردم یه جور منت گذاشته سرم . اونم فهمید که من چرا ناراحت شدم . واسه همین گفت : گفتم که شوخی کردم . من از این طور با لذت غذا خوردن تو لذت می برم. اگه بدت می یاد دیگه اینطوری نمی گم . تو مثل خیلی از دخترایی که من دیدم نیستی . بی غل و غشی . با وجود ارباب زاده بودنت ، الکی عشوه نمی یای. همین باعث شد من اینطوری راحت اینو بگم. چقدر این بشر رک بود . هم خوشم اومد از حرفاش و هم یه کم خجالت کشیدم . گفتم : من از عشوه ریختن برای مردی که نه پدرمه . نه برادرم و نه همسرم ، خوشم نمی یاد . اینطور خواستم جایگاهش رو بهش یادآور بشم . من واسه داشتن بعضی چیزها نمی خواستم چیزهای باارشترم رو از دست بدم . لبخند زد وگفت : می دونم آخه تو آی پارایی. این دومین بار بود که اینطوری می گفت . دیگه از لبخند زدن های گاه و بیگاهش می ترسیدم . این بشر چش بود آخه . من همون تایماز اخمو رو که با یه من عسل هم نمی شد خوردش رو بیشتر می پسندیدم. برای اینکه این بحث ادامه پیدا نکنه ، بلند شدم و گفتم : می تونم برم تو اتاقم . گفت: باشه برو . ولی قبل از شام بیا تو اتاقم . می خوام باهات حرف بزنم . با تعلل چشمی گفتم و پناه بردم به اتاقم . می خواستم تا شب بخوابم . در حد مرگ خسته بودم. ولی یه کم فکرم درگیر این ملاقات شبانه با قیمم بود.

با صدای ضربه ای که به در اتاق می خورد بیدار شدم. اول منگ بودم و نمی دونستم کجام . اما کمی که اطراف رو پاییدم ، فهمیدم کجام . بلند شدم و گفتم : بله ؟ اکرم بود . گفت : خانوم آقا کارتون دارن. وای دیر کرده بودم . هوا تاریک بود . از همون پشت در گفتم : ممنون تو برو منم میام . بلند شدم. لچکم رو سرم کردم و جلو آینه لچک ولباسام رو مرتب کردم و از اتاق زدم بیرون. جلوی در اتاق تایماز توقف کردم. یه بسم الله زیر لب گفتم و در زدم . تایماز گفت : بیا تو. وارد اتاقش شدم . پشت میز کارش نشسته بود . سرش رو بلند نکرد و گفت : بشین . نشستم رو صندلی کنار تخت خوابش. اتاقش از مال من خیلی بزرگتر بود. تخت خواب و میز کارش نقشوش عین هم داشت. یه طرف اتاقش هم کمد دیواری بزرگی بود که همه ی دراش آینه داشتن و وسط کمد هم قفسه کتاب بود. مشغول بررسی اتاقش بودم که گفت : خوب خوابیدی؟ نگاهش کردم و خجالت زده گفتم : بله . ببخشید دیر کردم . اصلاً نفهمیدم کی شب شده . لبخند محوی اومد رو لبش و تکیه داد به صندلیش و گفت : اینجا چطوره ؟ گفتم : از چه نظر؟ گفت : فضاش ! آدماش! گفتم : خیلی خوبه . هم فضاش و هم اهل خونه. گفت: عالیه . صدات کردم که راجع به یه چیزهایی حرف بزنم. این خانواده که اینجا کار می کنن ، از آشناهای دور پدرم هستن . پس در نتیجه خانواده ی من رو میشناسن . نباید جوری رفتار کنی که اونا بفهمن چه گذشته ای داری. اگه شک کنن ، با یه تلگراف یه پدرم ، همه چی داغون می شه. باید واقعاً به عنوان دختر دوست من اینجا رفتار کنی و چیزی از اتفاقات گذشته بروز ندی که اونا هم بخوان کنجکاوی نشون بدن . در مورد درس خوندنت باید یه معلم سرخونه برات بگیرم که بهت درس بده تا بتونی امتحان نهم رو بدی و بری دبیرستان . اینطوری کمتر وقتت تلف می شه و یه کم از عقب موندگیت جبران می شه. بعد یه لحظه انگار که چیزی یادش افتاده باشه گفت : تو شناسنامه داری؟ گفتم : نه !!! شناسنامه چیه ؟ لبخندی زد و گفت: سند هویت هر فرده . البته همه ندارن اما کم کم دارن به فکر می افتن. اگه اجباری بشه همه باید داشته باشن. می سپرم به دوستم که برات شناسنامه بگیره . گنگ بودم و نمی فهمیدم چی می گه . اما چون بهش اعتماد داشتم ، گذاشتم هر کاری می خواد بکنه . تایماز ادامه داد : فردا می سپرم به صفورا خانوم که برات چادر بدوزه. وقتی چادرت حاضر شد و تونستی بری بیرون ، پول می دم برین پارچه به دلخواه خودت ، بخرین بدین خیاط تا لباسهایی رو که با فرهنگ اینجا متناسبه برات بدوزه. در ضمن هر چی احتیاج داشتی به خودم بگو . برات تهیه می کنم . بعد منتظر به چشمام نگاه کرد و گفت : تو حرفی نداری؟ گفتم : ممنون از لطفتون . اما من خودم الان پول دارم. می تونم برا خودم پارچه بخرم . همین که برام یه سرپناه امن تامین کردین و مقدمات درس خوندم رو فراهم می کنید به اندازه ی کافی من رو مدیون خودتون کردین . این سکه ها اونقدری هست که من بتونم به راحتی از پس مایحتاجم بربیام. تایماز خشمگین نگام می کرد . همین که ساکت شدم گفت : دیگه چی ؟ اینقدر بی غریت نشدم که دختری که به من پناه آورده ، دست تو جیبش کنه . اون سکه ها رو نگه دار برا خودت . من همیشه نیستم . معلوم نیست سرنوشت چه خوابهایی برامون دیده باشه . تا وقتی که اینجایی و تا وقتی که من هستم ، حق نداری به یه دونه از اونا دست بزنی . این حرفم رو دوباره تکرار نمی کنم و امیدوارم به خواستم احترام بذاری. اونقدر با صلابت این رو گفت که جایی برا اعتراض نبود. وقتی دید ساکتم ، از پشت میزش بلند شد و گفت : بریم شام بخوریم . حتماً تو هم گرسنه ای!! منم بلند شدم و همراهش به اتاق ناهار خوری رفتیم. موقع غذا خوردن هر دو ساکت بودیم . غذا که تموم شد تایماز گفت : بهت چند تا کتاب می دم که بخونی تا وقتی که معلمت بیاد. گفتم : کتاب چی؟ با یه شیطنت خاصی که از تایماز اخمو بعید بود گفت: داستان . البته از نوع عاشقانش. نمی دونم چی باعث شد خجالت بکشم . اون داستانها ربطی به من نداشتن . اما خجالت کشیدم . شاید هم از لحن تایماز بود که شرم کردم . به هر حال جلوی اتاقش توقف کرد و گفت : بیا تو بهت بدم . پشت سرش وارد اتاقش شدم. به طرف قفسه ی کتابها که یه تو مرکز کمد دیواری تعبیه شد بود رفت و یه چند تایی رو برداشت و نگاه کرد . دست آخر سه تا کتاب بهم داد و گفت : خوبن . سطح بالایی ندارن و داستانشون هم ملموسه . بخون تموم کردی بازم بهت می دم . تشکر کردم و گفتم : جبران محبت شما شاید برام غیر ممکن باشه . اما دعای خیرم پشت سرتونه خان زاده. کم کم احساس می کنم دارم آی پارای یوسف خان می شم . موقع ادای این جمله چشمام نمناک شد که از چشم تیز بین تایماز دور نموند. این تایماز مهربون و آقا برام تازگی داشت انگار روح دیگه ای تو کالبد تایماز رفته بود . تایماز بهم نزدیک شد و این نزدیکی باعث شد سرم رو بندازم پایین. سرم پایین بود و داشتم با گوشه ی لچکم اشکم رو پاک می کردم که دستاش رو بازوهام حس کردم . محکم بازومو گرفت و گفت : گریه می کنی ؟ آی پارای مغرور یوسف خان که چاقو کشید رو پسر یکی یدونه میزا تقی خان ، نباید گریه کنه!!! سرم رو بلند کردم و خیره شدم به چشماش. چقدر چشماش قشنگ بود وقتی با محبت نگاه می کرد.نمی دونم چقدر خیره نگاهش کردم که دستاش از دور بازوهام شل شد و کلافه ازم دور شد . خودم از خودم بدم اومد . چرا من اینجوری کردم ؟ با دستپاچگی گفتم : من می رم اینا رو بخونم، ممنون و سریع از اتاقش اومدم بیرون. انگار نفس کم آورده بودم. رفتم تو اتاقم و در رو قفل کردم و شروع کردم به درآوردن لباسام. همش رو کندم و دورم پخش و پلا کردم. گرمم بود . خیلی هم گرمم بود .

تایماز من وا دادم . باید اعتراف می کردم در برابر معصومیت ، بزرگی و شخصیت این دختر وا دادم. باید حداقل به خودم راستش رو می گفتم . باید با خودم روراست می بودم . من از کمندزیبا و چشمهای وحشی دختری که با قصاوت چاقو رو فرو کرد تو پهلوم خوشم اومده بود . باید اعتراف می کردم از اون همه نزدیکی بهش وقتی آختای رو براش بردم ، همه موهای تنم سیخ شده بود . باید اعتراف می کردم تو اون کوچه باغ دلم میخواست به جای اون حرفهای زهرآگین ، عاشقانه می بوسیدمش. اما از همون روز اول لج کردم . لج کردم چرا یه دختر لچک به سر با من کاری کرد که ویکتوریا نتونست .ویکتوریایی که خیلی سعی کرد تو رو مال خودش کنه و با وجود اینکه دوسش داشتی و بهش احترام می ذاشتی نتونستی همسرش باشی و برگشتی ایران . خواستم از خودم پنهونش کنم که چرا اون ضربه ی چاقو برام شیرین بود . هی لج کردم و هی گفتم : برام مهم نیست این کیه . هی تحقیر کردم تا رنگ شب چشماش برام بی اهمیت بشه . اما این تیکه گوشت که اینجا خودش رو می کوبید به در رو دیوار وقتی نفرت چشماش رو می دید ، بهم نهیب می زد که تمومش کن تایماز تو من رو به اون باختی . تو من رو به دلش دادی . فقط کافیه قبول کنی. اما از روزی که جسم نیمه جون و چشمای وحشتزده اش رو گوشه ی اون حجره دیدم ، مدام به خودم می گفتم : برات یه دختر بی پناهه که به خاطر خواهرت می خوای کمکش کنی ؟ برات زر خرید باباته که می تونی باهاش هر غلطی بکنی و کسی نگه چرا ؟ پس چرا جوش آوردی؟ چرا داری دق می کنی بدونی که بهش دست درازی کردن یا نه ؟ مگه دست درازی به کلفت خونه ی بابات برات مهمه؟ دیگه وقت اعتراف بود . من این دختر و با تموم لج و لجبازی هاش ، غد بودنش ، معصومیتش و اشک چشماش بی نهایت می خواستم . اما می دونستم راه سختی پیش رو دارم . می دونستم اگه بفمه بهش نظر دارم ، همه ی تلاشی که برای از بین بردن نفرت ته چشماش کردم ، پر می کشه . من خودم به خاطر لجبازی با خودم ، متنفرش کردم و حالا داشتم تل ش می کردم برش گردونم . باید این حس سرکش و لجام گسیخته و وحشی رو که بهش داشتم و تو این چند وقته به بدترین شکل سرکوبش کرده بودم ، سرو سامون می دادم . باید حس زن بودنش رو آروم آروم بیدار می کردم . من باید وقتی خودش من رو خواست ، بدستش می آوردم . آی پارا باید مال من می شد اما نه به هر قیمتی. آی پارا یه دختر معمولی نبود . یه کتاب بود که باید ورق به ورقش رو می خوندم تا بدونم تهش چی می شه . اون غیر قابل پیش بینی بود . مغرور بود اما بشدت منطقی . با صلابت بود اما به وقتش فروتن . اون خوب تربیت شده بود . اون …اون عالی بود. پوفی کردم و از پشت میز بلند شدم . از نوری که از پنجره ی اتاق بغل حیاط رو روشن کرده بود ، فهمیدم بیداره . کاش تو هم به من فکر می کردی همسایه.

یه هفته از افتضاحی که بار آورده بودم و زل زده بودم تو چشای یه مرد نامحرم و نمی دونم تو نگاهش دنبال چی می گشتم می گذشت. تایماز رو جز وقت شام ، در طول روز نمی دیدم . که فقط احوالپرسی می کردیم و حرفهای معمولی می زدیم . از این بابت ممنونش بودم . چون تو طول روز تو خونه راحت می گشتم . صفورا خانوم اون روز چادرم رو تموم کرد و قرار شد با اکرم برای خرید بریم بیرون. هیجان داشتم . از وقتی اومده بودیم به خاطر بی چادر بودن ، همش تو خونه بودم و سرم رو با کتابهای تایماز گرم کرده بودم. وقتی روبند رو انداختم ، انگار یه جور زره پوشیدم که من رو محافظت می کرد .اونقدر خوشم اومده بود که چی . با خیال راحت به همه زل می زدم و همه رو نگاه می کردم بدون اینکه کسی رد نگاهم رو بگیره . با اکرم به یه مغازه پارچه فروشی رفتیم . چند نوع پارچه واسه لباس های مختلف خریدیم . یه کم هم پارچه ی نخی واسه دستمال خریدم . چیزی به ماهیانه ام نمونده بود و امروز فردا بود که وقتش بشه و من چیزی واسه استفاده نداشتم. بعد رفتیم به یه مغازه خرازی و یه چند تا کش و سنجاق و شونه و اینا خریدیم و برگشتیم خونه . اکرم دختر سر زبون دار و اجتماعی بود و با همه به خوبی ارتباط برقرار می کرد . از شخصیتش خوشم اومده بود . همین که برگشتیم خونه ، صفورا خانوم ازم خواست قبل از تعویض لباسام باهاش برم خیاط . می گفت تایماز خیلی تاکید کرده زودتر لباسام حاضر بشه که بعدش از معلمم بخواد بیاد خونه . وقتی اندازه هام رو گرفتن و پارچه ها رو تحویل دادیم ، برگشتیم خونه . روز خوبی بود و من حسابی سر ذوق اومده بودم . که شبش هم این ذوقم تکمیل شد. وقتی برای شام رفتم پایین ، دیدم تایماز قبل از من نشسته . بعد از سلام و احوالپرسی ، یه دفترچه کوچیک گرفت طرفم و گفت : اینم شناسنامت . با ذوق بازش کردم که ببینم اصلاً چی هست این شناسنامه . دیدم نوشته اسم: آی پارا . شهرت : یوسف خانی . با تعجب نگاهش کردم که گفت : خوب تو اسم فامیل نداری . پدرت هم فوت شده . من گفتم یه فامیلی برات بگیرم که با اصل و نسبت بخونه. تو دلم بی نهایت ازش ممنون بودم. اون تو اسم فامیل من ، نام پدرم رو زنده کرده بود . نگاهم رو از شناسنامه گرفتم و رو به تایماز گفتم : ممنون . این لطفتون رو هرگز فراموش نمی کنم . تایماز گفت : من کاری نکردم . البته به زن تنها شناسنامه نمی دن . باید پدر یا همسرش براش بگیره . اما خوشبختانه دوستم که بهم مدیون هم بود ، یه جوری جریان رو ماسمالی کرد. باز این اشک لعنتی چشمام رو پر کرد. تایماز با نگاه خاصی بهم گفت : آی پارا !!! چرا اینطوری شدی ؟ چرا مدام اشک می یاد تو چشمات ؟ من گیج شدم . راستش این آی پارا رو نمی شناسم. اشکم رو با پشت دستم پاک کردم و در حالی که بشقاب خالی غذا خیره شده بودم ،گفتم : وقتی عمو و پسرعموت باهات اونطوری برخورد کنن. وقتی کل ثروت پدری و مادریت رو مفت ازت بگیرن و شرط بذارن که یا با یابویی مثل یاشار ازدواج کنی و یا بری به کلفتی و تو به خاطر غرورت کلفتی رو انتخاب کنی .وقتی دختر یکی یکدانه ی یوسف خان باشی یه ایل برات خم و راست بشن ولی مجبور شی تا شب جون بکنی و تحقیر بشی وبعد تو یه رخت خواب پر شیپیش بخوابی ، بایدم برای حمایت و کمک بی چشم داشت یه کسی که هفت پشت باهات غریب ست ولی از هر هم خونی بیشتر به فکرته اینطوری دم به دقیقه چشات بارونی می شه. این آی پارا ، آی پارای یوسف خانه . آی پارایی که تا خان باباش رو می دید ، مثل بچه ها می پرید بغلش می کرد و اگه شب باباش موهاشو ناز نمی کرد خوابش نمی برد . این آی پارا ، آی پارایه که نازکش زیاد داشت و نازش خریدار داشت . آی پارایی که شما تو خونه ی پدرتون دیدید ، اوایل واسه خود من غریبه بود .یه دختر وحشی که وحشت زده بود از هجوم این همه اتفاقات بد. یه دختر داغدار که می خواستن غرور و شخصیتش و له کنن. غرورم تنها چیزی بود که برام مونده بود . پس باید با چنگ و دندون ازش محافظت می کردم . من بیشتر این آی پارام تا اونی که شما شناختینش. پدر خدا بیامرزم همیشه می گفت : تو مثل گربه ای . وقتی کسی نوازشت می کنه و احساس خطر نمی کنی ، آرومی . اما اگه کمی بترسی ، چنگ می ندازی . من این آرامش خیالم رو مدیون آرامشی هستم که شما تو این خونه بهم دادین . اگه همه چی همینطوری باشه ، منم این آی پارایی هستم که می بینید. تایماز که متفکر نگاهم می کرد گفت : فکر نمی کردم شناخت یه دختر اینقدر سخت باشه . تو از همون روز اول همه ی معادلات من رو در مورد جنس خودت به هم ریختی. خندیدم و گفتم : شناخت شما مردها هم سخته . شما هم با این کار جوانمردانتون ، همه تصورات من رو راجع به خودتون عوض کردین. تایماز گفت : چه تصوراتی راجع به من داشتی؟ گفتم : الان بعد از این همه محبت ، نمک نشناسیه که بگم. خم شد به جلو و گفت : تا نگی نمی ذارم از این در بری بیرون. گفتم : نه نمی تونم . تایماز گفت : دختر یوسف خان ، اگه خواهش کنم چی ؟ چی خواهش ؟ اونم تایماز ؟ باورش برام سخت بود . اما لحنش و اینکه من رو دختر یوسف خان خطاب کرد کلاً خلع سلاحم کرد. گفتم : نه نیازی به خواهش نیست . بیشتر خجالتم ندین. من فکر می کردم شما یه پسر مغرور و از خود راضی هستین که جلوتر از دماغتون رو نمی بینین و همه براتون حکم برده رو دارن . هیچکس حتی پدر و مادرتون براتون مهم نیست . فکر می کردم مهربونی کردن بلد نیستین. بسش بود . بیشتر از این می گفتم ، شاید پرتم می کرد بیرون. تایماز همینطور خشک نگام کرد و بعد زد زیر خنده . از نگاه اولش ترسیدم ، ولی وقتی خندید خیالم راحت تر شد. وقتی خندش تموم شد گفت : راستی ؟ پس اژدهایی بودم واسه خودم . حالا چی ؟ مهربونی کردم بلدم یا باید یاد بگیرم ؟ از این حرفش در حد مرگ خجالت کشیدم . چرا باید یه همچینین چیزی می گفتم که اونم اینطوری جوابم رو بده . ولی جملش سوالی بود و این یعنی منتظر جواب منه . با خجالت گفتم : من اشتباه می کردم . ذات شما با ظاهرتون فرق داره . من فقط ظاهر رو می دیدم . تو جمله ی سر بسته بهش جواب دادم . من خیلی پر رو شده بودم . از روح پدرم شرم کردم که اینطوری نشستم با یه پسر جوون راجع به مهر و محبت حرف می زنم . بلند شدم و گفتم : من می تونم برم تو اتاقم ؟ تایماز با یه محبت خاصی گفت : تو خونه ی خودت از من اجازه نگیر آی پارا . این هزار بار !!! در ضمن از پس فردا معلمت می یاد . ده ماه وقت داری که خودت رو واسه امتحان نهم حاضر کنی . با یه تشکر کوچیک از اتاق فرار کردم.

تایماز نمی دونم چقدر تو اتاق موندم . می دونستم کارم سخته . اما با حرفهای امروز آی پارا فهمیدم که خیلی سخت تر از اونیه که فکرش رو می کردم . آی پارا به حساب اینکه من بی هیچ چشم داشتی دارم به اون کمک می کنم ، اینطوری اشک تو چشمای زیباش جمع می شد .اما من احمق بی هیچ چشمداشتی نبودم . من اون رو می خواستم و به خاطر این بود که بهش پناه داده بودم که کنارم باشه و از آدمهای دیگه هم دورش کنم. این یعنی یه زنگ خطر . اگه می فهمید پشت این چهره ی به ظاهر آروم و جنتلمن ، چه خواستن و چه نیازی پنهان شده ، مطمئنن من رو نمی بخشید . اما این وسط چیزی که برام خوشایند اومد جواب سربسته ی اون بود . اون فکر می کرد من یه تیکه یخم که محبت کردن بلد نیستم . ولی حالا نظرش راجع به من عوض شده . این یعنی یه قدم به جلو . باید بیشتر باهاش وقت می گذروندم . باید اون رو به خودم نزدیک می کردم . باید وابستش می کردم . باید عین خودم عاشقش می کردم . با خودم فکر کردم ، برای اینکار قبل از اینکه درس شروع بشه ، بهتره ببرمش بیرون و باهاش تهران رو بگردم . از اتاق رفتم بیرون و به سید علی گفتم که صبح زود بره به دفتر کارم و به آقا مراد بگه که من نمی یام . اون شب رو با فکر به همسایه ی بغلیم به خواب رفتم . صبح زود بیدار شدم و قبل از رفتن سید علی ازش خواستم حمام رو روبه راه کنه . سرم پایین بود و داشتم با گوشه ی حوله گوشم رو تمیز می کردم که خشکم زد . آی پارا پشت به من با اون خرمن زیبا که مثل سیاهی شب برق می زد و بلندیش زیر باسنش بود ، داشت تو آینه ی راهرو خودش رو نگاه می کرد. وقتی من رو تو آینه دید ، وحشت زده برگشت به عقب و جیغی کشید و دوید طبقه ی بالا. منم مثل دختر ندیده ها همونطور وسط راهرو حوله به دست خشک شده بودم . واقعاً تفاوت حسی که به آی پارا داشتم رو با ویکتوریا به خوبی می فهمیدم . ویکتوریا و بقیه ی کسایی که با من همکلاس بودن ، هیچ لچک و چادری نداشتن و موهای مواج و زیباشون که با انواع شوینده های خوشبو می شستن ، همیشه خالصانه در معرض دیدم بودم . اما به جز چند ماه اول که چشمام به خاطر این همه تفاوت از حدقه می زد بیرون ، هیچ کششی نداشتم بهشون . چون به صاحب اون موها هیچ گرایش نداشتم . اما همه چیز آی پارا به خاطر تعلق خاطری که بهش داشتم ، برام زیبا و رویایی می اومد. به خودم اومدم و پشت سرش رفتم طبقه بالا . ظاهراً از خجالت به اتاقش فرار کرده بود . در زدم . با صدای ضعیفی گفت : بله ؟ گفتم : می تونم بیام تو ؟ با صدای بلندی گفت : نـــــــــه!!! گفتم : نه ؟ گفت : یعنی صبر کنید لطفاً با گونه های گل انداخته و لچکی که به طرز ناشیانه ای سعی کرده بود موهای بلندش رو تو حداقل زمان ، بپوشونه ، در رو باز کرد . سر به زیر سلام کرد و گفت : من نمی دونستم تو خونه هستین خان زاده . گفتم : نمی ری کنار بیام تو اتاقت ؟ بی حرف کنار رفت و من وارد شدم . خودش هم برگشت تو اتاق . اما در رو نبست . این دختر آخه چه فکری می کنه پیش خودش. چند شب با من به تنهایی خوابیده حالا در رو باز می ذاره . نشستم رو تختش و گفتم : من معذرت می خوام . باید می گفتم امروز نمی رم سر کار. از سکوتش استفاده کردم و ادامه دادم :چون از فردا درست شروع می شه ، می خوام امروز ببرمت بیرون واسه گردش. حین ادای جملم همه ی حواسم بهش بود تا عکس العملش رو ببینم. برق توی چشماش رو هنوز هم بعد از سالها به خوبی به خاطر می یارم . خوشحال گفت : واقعاً در حالی که از فراموش شدن موضوع چند دقیقه پیش خوشحال بودم گفتم : بله . امروز کارم رو تعطیل کردم با هم بریم بیرون. بعد هم بلند شدم و گفتم : اول صبحانه بخوریم . بعد حاضر می شیم که بریم . بعد از صبحانه هر کدوم به اتاقامون رفتیم که حاضر بشیم . وقتی اون رو تو چادر و پوشیه دیدم . دلم یه جوری شد . دلم می خواست بغلش کنم . اونقدر که خانوم شده بود . قدم به قدم کنار هم راه افتادیم . اول می خواستم با درشکه بریم اما بعد تصمیم گرفتم پیاده بریم که زمان زیادی با هم باشیم . ذوق کودکانش در برابر هر چیز جدیدی که برای بار اول می دید ، خیلی برام شیرین بود . کلی پیاده روی کردیم و کلی از هر دری حرف زدیم . مهم نبود چی می گیم . برام این مهم بود که آی پارا کاملاً ملموس از این همراهی خوشحاله و بودن در کنار من براش لذت بخشه . نزدیک وقت ناهار به کبابی رفتیم و بیرون مغازه روی تخت زیر یه بید مجنون قدیمی، ناهارمون رو خوردیم . آی پارا با وجود روستایی بودنش ، خیلی آروم و قشنگ غذا می خورد . انگار که پیش یه مادام فرانسوی آموزش دیده بود . وقتی که خوب فکر می کردم می دیدم هر چیزی که به آی پارا مربوط می شد و هر کاری که می کرد ، برام جالب و زیبا بود . همه چیزش رو دوست داشتم . من از کی اینطوری شده بودم ؟ غرق افکارم بودم که گفت : ممنون . خیلی خوشمزه بود . شما این مهمونتون رو دارین خیلی لوس می کنید. هر روز که می گذره حس می کنم دینم به شما سنگین تر می شه. اخمی کردم و گفتم : تو مهمون نیستی . دیگه این حرف رو نزن . تو خودت نمی دونی با ورودت به اون خونه چه نشاطی با خودت آوردی . همه چی زنده شده . تو ناجی اون خونه هستی . در ضمن شاید یه روز تونستم بهت بگم که چقدر من مدیون تو هستم . با تعجب نگاهم کرد و گفت : شما مدیون من هستین ؟ گفتم : می گم چرا اما به وقتش با یه لبخند زیبا ازم بازم تشکر کرد. هر دو بعد شخصیتیش برام زیبا بود هم خوی وحشیش و هم اینطور رام. حجب و حیای این دختر اون رو خواستنی تر و من رو بی قرار تر می کرد . راه رفته رو با همون آرامش برگشتیم . می خواستم یه کم دیگه بگردیم که آی پارا گفت : من نمازم رو نخوندم اگه می شه زودتر برگردیم . باشه حتماً ، گفتم و راهمون رو به سمت خونه کج کردیم .

**************************************************

رمان آی پارا قسمت دوازدهم

منتظر معلمم بودیم. برخلاف تایماز که خیلی ریلکس نشسته بود ، من داشتم از هیجان و اضطراب پس می افتادم. بلاخره در زده شد و من از پشت پنجره اتاق ناهار خوری که قرار بود محل کلاس درس ما باشه ، قامت بلندش از پشت سر سید علی دیدم . نگاهم به تایماز افتاد که داشت به استقبالش می رفت . نمی دونم کی از اتاق رفته بود بیرون . استاد امین یه سر و گردن از تایماز که خودش هم قد بلند بود ، بلند تر بود . البته تایماز ورزیده تر به نظر می رسید………………………………………………………………

در حالی که صمیمانه دست دادن ، به طرف ساختمان حرکت کردن. سن و سالش از تایماز شاید ده سالی بیشتر بود . مثل تایماز کت و شلوار پوشیده بود و یه کیف دستی بزرگ هم دستش بود. منم یه لباس آبی آسمانی که از کمرش چین داشت و بلندیش تا زانوم بود پوشیده بودم و یه شلوار آبی تیره ی سنبادی که تهش کش داست و توردوزی شده بود با یه روسری همرنگ اون که صفورا خانوم خریده بود پوشیده بودم . اولین بار بودکه به جای لچک از روسری استفاده می کردم . موهامو هم اکرم دو لایه بافته بود که کوتاهتر بشه و از زیر روسری بیرون نیاد . قلبم داشت از تو دهنم بیرون می زد بیرون . یعنی استعدادش رو دارم ؟ یعنی می تونم در عرض یه سال ، مدرک نهم رو بگیرم ؟ تایماز با استاد امین وارد اتاق شدن . اونقدر هول بودم که یادم رفته بود از کنار پنجره بیام کنار . کاملا مشخص بود داشتم اونا رو دید می زدم . سلام کردم . استاد امین به گرمی جوابم رو داد . تایماز همگی رو دعوت به نشستن کرد و خودش رشته کلام رو تو دست گرفت و گفت : امین جان ایشون خانوم بنده آی پارا هستن . خیلی به درس خوندن علاقه داره . بنابراین طبق صحبتهایی که باهات داشتم ، ازت می خوام تا امتحانات سال بعد ، آی پارا رو واسه امتحان نهم حاضر کنی . خودش خیلی با استعداد و ساعی هست و من مطمئنم با کمک شما می تونه موفق بشه . کلاً قفل کرده بودم . چی ؟ خانومم؟ این چرا من رو اینطوری معرفی کرد ؟ هم از خودش که من رو همسرش خطاب کرد و هم استاد امین به شدت خجالت کشیدم . صدای استاد که من رو مخاظب قرار داده بود ، من رو به خودم آورد. استاد گفت : خوب آی پارا خانوم امیدوارم در کنار هم به کمک هم بتونیم در برابر این مسولیتی که همسرتون برامون در نظر گرفتن ، رو سفید از این در بیرون بریم . اونقدر از نسبتی که تایماز بهم داده بود ، تو شک بودم که به یه منم امیدوارمِ زیر لبی اکتفا کردم . تایماز رو به استاد گفت : خوب من تنهاتون می ذارم تا به کارتون برسین و اونجا رو ترک کرد. یعنی دستم بهش می رسید از وسط دو شقش می کردم . اونقدر این ای پارای آروم رو جلو روش دیده بود که یادش رفته بود من چقدر می تونم وحشی باشم . به چه جرأتی بدون در نظر گرفتن من ، خودش رو همسرم معرفی کرد؟ با وجود اعصاب داغونی که تایماز برام ساخته بود ، سعی کردم تا حد توان با دقت به حرفهای استاد گوش کنم . من و استاد قرار بود روزی پنج ساعت با هم درس بخونیم . کلی کتاب برام آورده بود .که قرار بود به مرور با هم بخونیم. اون روز چون جلسه ی اول بود ، سه ساعت بیشتر اونجا نموند و بعد از چند تا سرمشقی که بهم داد ، اونجا رو ترک کرد . باهاش تا دم در رفتم و خدا حافظی کردم . وقتی داشتم برمی گشتم داخل ساختمان ، چشمم به اتاق تایماز افتاد . بیرون نرفته بود . تعجب کردم چرا برای بدرقه ی استاد پایین نیومد . اما بهتر . باید تکلیفم رو با این بشر روشن می کردم .کنار پنجره بود و در حالی که یه دستش رو به شیشه تکیه داده بود ، با دست دیگش پیپ می کشید . بعد از اومدن به این خونه اولین بار بود که پیپ دستش می دیدم . چند باری خونه ی پدرش دیده بودم پیپ می کشه ولی اینجا نه . با دیدنش انگار خون تو رگام فوران کرد . با سرعت به طرف اتاقش رفتم . باید باهاش اتمام حجت می کردم . اون کار خیلی بی ادبانه و بی خودی کرده بود و باید جواب قانع کننده ای به این کارش می داد. با اجازه ای که داد ، وارد اتاقش شدم. پشت میزش نشسته بود . سرش پایین بود و مثلا داشت می نوشت . سرش رو بالا آورد و گفت : چطور بود خانوم محصل ؟ از این همه بی خیالیش بیشتر حرصم گرفت . با صدای نسبتاً بلندی گفتم : توضیح لطفاً تایماز خان ؟ به صندلیش تکیه داد و گفت : در چه مورد ؟ این می خواست من رو بازی بده . واسه همین رفتم سر اصل مورد و گفتم : من از کی همسر شما شدم و خودم بی خبرم ؟ خندید و گفت : مشکل همینه ؟ این موضوع کوچیک باعث شده اینطوری بشی همون بچه گربه ای که یوسف خان گفته بود و داری چنگ می ندازی ؟ از اینکه مسخرم می کرد بیشتر کفری شدم . گفتم : من اجازه نمی دم بهم توهین کنین و مسخرم کنین . چرا یه همچین چیزی به استاد گفتین ؟ گفت : تو دقیقاً از چی این جمله اینقدر ناراحت شدی؟ گفتم : من چیه شمام ؟ من همسرتونم ؟ من دوست ندارم دروغ بگم . چرا باید این رو می گفتین ؟ مثل اهل این خونه می گفتین دختر دوستتون هستم دیگه . رگه هایی از عصبانیت رو می تونستم به وضوح تو صورت تایماز ببینم . از پشت میزش که بلند که شد یه آن ترسیدم اما خودم رو نباختم و سفت وایسادم سر جام . اومد نزدیکتر و زل زد تو چشمام و گفت : چیه نکنه گلوت پیشش گیر کرد که ناراحت شدی ؟ اگه اینطوره برم حرفم رو پس بگیرم . البته زن داره محض اطلاع . از تصوری که راجع به من کرده بود حالم بهم خورد . چرا مردها اینطور به همه چیز کثیف نگاه می کنن؟ من از دروغ بی موردی که گفته بود ناراحت بودم و دلیل می خواستم . شایدم ته دلم می خواستم اون دلیلی که دوست دارم بشنوم . اما تایماز گند زد به همه تصوراتم . گفتم :حالم از افکارت بهم خورد خان زاده . چی راجع به من فکر کردی هان ؟ با یه بار دیدن اون مرتیکه دیلاق عاشقش شدم ؟ عصبی دستش رو لای موهاش برد و گفت : پس چی ؟ چرا اینقدر با این دروغ مصلحتی به هم ریختی ؟ گفتم : من اومدم دقیقاً مصلحت عنوان کردن این دروغ رو بدونم که شما اینطوری شلوغش می کنی . بهم نزدیکتر شد و درست سینه به سینم ایستاد و گفت : مصلحتش اینه که نمی خوام با یه مرد هر روز پنج ساعت از عمرت رو بگذرونی در حالی که اون فک کنه صاحبی نداری و با وجود اعتمادی که بهش دارم شیطون بره تو جلدش و برا خودش خیالاتی داشته باشه . اینطوری خیال منم از پشت اون در راحت می شه . مصلحتش اینه .همین . گفتم : مگه بهش اعتماد نداری ؟ مگه به من اعتماد نداری ؟ چرا همه رو با یه چوب می زنی ؟ در ضمن اینکه اون در مورد من خیالاتی داشته باشه به شما چه ارتباطی داره . من که همیشه اینجا موندگار نیستم . داشت دیوانه می شد . منم همین رومی خواستم . من خنگ نبودم . فهمیده بودم اون چرا باهام خوب رفتار می کنه . اون نسبت به من تعصب خاصی داشت . یه جور حس مالکیت . این حس می تونست نشأت گرفته از یه احساس باارزش باشه . اگه اینطور می بود باید همین امشب ازش اعتراف می گرفتم. گفتم : بلاخره نه با این دوست درازتون بلکه با یه بنده خدایی ازدواج می کنم . نکنه اون موقع هم باید از پشت در خیالتون راحت باشه ؟ من دوست ندارم پشت سرم حرف باشه . رفتار من همیشه سنگین و متین بوده و دلم نمی خواد وقتی واقعاً اسم کسی روم نیست ، متاهل فرض بشم . این کارتون یه جور توهین به من هست . می خوایین بگین نمی تونید به من به عنوان یه دختر بی شوهر اعتماد کنید و با یه مرد تنهام بذارید و مجبوری اسم خودتون رو رو من بذارید که اوضاع تحت کنترل باشه ؟ من باید با خودم و حسی که از رفتارهای اخیر این پسر چموش این چند وقته دستگیرم شده بود ، تکلیفم رو روشن می کردم . در ضمن تکلیف اون رو هم با خودش روشن می کردم . یا باید من رو به عنوان یه کسی که چند وقتی ازحمایتش بهره مند می شم قبول کنه و بدونه که رفتنیم حالا تنها یا با یه بنده خدایی یا اینکه با اون احساس خودش کنار بیاد و اون مهر لبهاش رو باز کنه و من رو از سردرگمی نجات بده . منی که الان چند شب بود با یه احساس تازه داشتم سرم رو زمین می ذاشتم . چشماش از زور عصبانیت داشت می ترکید . با خشم گفت : مسئولیت تو با منه . نمی خوام تو خونه ی من کسی دست از پا خطا کنه . ظاهراً کارم هم خیلی درست بود چون تو همین رو می خواستی . اینکه پای یه مرد به این خونه باز بشه و تو آهنگ رفتن کنی هان ؟ از طرز فکرش دلم شکست . در حالی که یه لحظه بغض به گلوم چنگ زد و من با قدرت تمام اون رو پس زدم ، گفتم : متاسفم خان زاده . عصبانی سرم داد زد : اینقدر خان زاده خان زاده نکن . می دونی که بدم می یاد اینطوری صدام کنی . با دلشکستگی گفتم : متاسفم که آی پارا رو اینطور حقیر و پست و کثیف شناختین . شما هم یه مرد بودین . نبودین ؟ من در برابر شما حرکت بدی کردم که فکر کردین قابل اعتماد نیستم ؟ . من فقط می خواستم علت این رو بدونم که چرا بی مقدمه من رو همسر خودتون دونستین. نمی دونستم با مطرح کردن این سوال نجابت و متانتم رو زیر سوال می برید. من چه این اینجا باشم و چه یه جای دیگه محبتها و لطفهایی که درحقم کردین رو هرگز فراموش نمی کنم و اینجا بهم بد نگذشته که بخوام پشت پا بزنم به همه چی و فرار کنم . منظور من از رفتن ، رفع زحمت و مسولیت از رو دوش شما بود . البته حق دارین . دختری که یه بار فرار کنه ، دیگه اسم فراری روشه . به شما حق می دم . حق م دم . حق می دم ….. خواستم برگردم به طرف در که از پشت بازوم رو گرفت و با یه لحن رنجیده گفت : آی پارا ؟ هیچ فکر نمی کردم اولین روز درسم اینطوری من وتایماز بهم بپریم . تقلا کردم که دستم رو آزاد کنم و فرار کنم به اتاقم که منو برگردوند و گفت : نرو . اینطور دلخور نرو . من نمی خواستم پاکی تو رو زیر سوال ببرم . هدف من از این کار فقط حمایت از تو بود . تو که انتظار نداشتی بذارم بی هیچ تضمینی با یه مرد درس بخونی . اگه تو رو دلبسته می کرد چی ؟ اگه تو رو از من می گرفت چی ؟ فکر نمی کردی من تو مدتی که تو اون کلاس بودی چی به سرم می اومد ؟ باید یه جوری وجودت رو تضمین می کردم که کسی نتونه بهت نظر داشته باشه . دوستم متاهله اما این دلیل نمی شه از یه دختر زیبا بگذره . اما اونقدر نجیب هست که با یه زن شوهر کاری نداشته باشه . من … من نیمخوام تو رو ازدست بدم آی پارا. این ها چه معنی می داد ؟ اون چرا نمی خواست من رو از دست بده ؟ چرا با همراهی من توسط یه مرد دیگه معلوم نبود چی به سرش می اومد ؟ هر کلمه ای که می گفت و هرم نفسهاش که به صورتم می خورد حالم رو دگرگون می کرد . چه بلایی سرم اومده بود که از نزدیک بودن این مرد نامحرم بهم به خروش نمی اومدم و سر و صورتش رو چنگ نمی زدم . چی به سرم اومده بود که هر جمله حمایتگرش رو به پای جمله ای با احساس و درونی می نوشتم . محو آرامش کلام تایماز شده بودم و با دیدن شفافیت توی چشماش ، داشتم به نتیجه ای که چند وقته بهش رسیده بودم صحه می ذاشتم . تایماز صرفاً به خاطر حمایت از من اینطور سینه سپر نکرده بود . منگ بودم . باورم نمی شد پسری تا همین چند ماه پیش ازش بدم می اومد ، اینطور راحت قلب من رو به تبش واداشته و از نزدیکی باهاش حالت انزجار بهم دست نمی ده . اما باید ازش جدا می شدم . اون خیلی بهم نزدیک بود و این کار درست نبود . اصلاً با اصول تربیت آی پارا جور در نمی اومد . غلط بود . شیطان درست بین من و اون لبخند به لب نشسته بود . تایمازی رو که محو صورتم شده بود و اشک چشماش که حالا لرزیده بود و روی صورتش می غلطید رو همونطور بهت زده گذاشتم و از اتاقش فرار کردم . تایماز به حسی که داشت به زیباترین طریق اعتراف کرد . هیچ فکر نمی کردم عاقب من اینطوری بشه . اونم به این زودی. شاید برای من زود بود و از قبل …. نه اگه اینطور بود چرا اینقدر خردم می کردم . داشتم دیوانه می شدم . هجوم کلی افکار زشت و زیبا مغزم رو به تسلیم وا داشته بود . آخرش در حالی که از زور خستگی خواب داشت مهمون چشمام می شد ، این بیت شعر به یادم اومد . اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی.

شب با صدای ضربه هایی که به در می خورد بیدار شدم . خیلی خوابیده بودم و حسابی منگ بودم . اکرم بود که واسه شام صدام می کرد . تصور روبه رو شدن با تایماز لرز انداخت به جونم . حالا با این اعتراف زیر پوستی تایماز من چطور چشمم بیفته تو چشماش. درضمن کنار این حس ، یه حس آزار دهنده هم بود که مدام تو مغزم رژه می رفت و عرض اندام می کرد. حس اینکه تایماز از روی یه غریزه ی نفسانی من رو بخواد و همه ی کارهایی هم که کرده نشأت گرفته از این حس باشه ، یه جورایی اذیتم می کرد . تصمیم داشتم تا کاملاً موضع خودش رو مشخص نکرده ، هیچ سرنخی از درونم بهش ندم . نمی دونستم تایماز با این ابراز احساسات می خواد چه نتیجه ای بگیره بنابراین بهترین اقدام سکوت بود . لچکم رو مرتب کردم و همه ی کمند موهامو به طرز ماهرانه ای زیر اون یه تیکه پارچه کامل پنهان کردم و رفتم پایین. اکرم مشغول آماده کردن میز بود . با دیدن من سلام کرد و منم به گرمی جوابش رو دادم . یه لحظه از وجود این دختر خوشگل تو این خونه حسی شبیه حسادت به سراغم اومد که زود پروندمش . من با صاحب این خونه هیچ صنمی نداشتم که بخوام به اطرافیانش حسادت کنم . باید همون آی پارای مغرور می شدم که کلی خواستگار خان و خان زاده از سیزده سالگی پاشنه ی در خونش رو کنده بود و اون حاضر نشده بود محض رضای خدا ، یه بار ببینتشون . جلوی تایماز رو همون صندلی همیشگی نشستم . سر به زیر بود . حتی با سلام علیک من و اکرم هم سرش رو بلند نکرد . وظیفه ی من بود بهش سلام کنم . همین که نشستم با صدایی که سعی می کردم کاملاً عادی باشه گفتم : سلام ، شب بخیر. سرش رو بلند کرد و گنگ نگام کرد و گفت : سلام . کی اومدی ؟ گفتم : الان . ظاهراً خیلی تو فکرین که متوجه نشدین . سرش رو به نشونه آره تکون داد. اکرم همه چیز رو چید و اتاق رو ترک کرد . تایماز طبق هر شب غذای خودش و من کشید و ساکت مشغول شد . هم خوشحال بودم از ماجرای بعد از ظهر چیزی نمی گه و هم یه جورایی بهم بر خورده بود که اینطوری ساکت شده . انگار از اتفاق پیش اومده پشیمونه . از خودم بدم اومد که اینطور زود احساساتی شدم . یعنی از خودم تعجب می کردم . مشغول حلاجی افکارم بودم که گفت : آی پارا من یه معذرت خواهی بهت بدهکارم . خیلی سعی می کردم عادی باشم اما نمی دونم چقدر موفق شده بودم گفتم : بابت ؟ گفت : من بعد از ظهر کلاً قاطی کرده بودم . حرفهایی بهت زدم که نباید می زدم . من نباید تو رو محکوم و متهم می کردم . تو یه فرد آزادی که من به خاطر قولی که به خواهرم دادم ازت حمایت کردم و تا وقتی که این حمایت رو بخوای ، کمکت خواهم کرد . من یه جورای مالکانه راجع به تو حرف زدم که از بیخ و بن غلط بود . از لحظه ای که اونطوری اتاق رو ترک کردی ، مدام به خودم لعنت فرستادم که اینطوری امانت دستم رو رنجوندم . من هیچ مالکیتی رو تو ندارم و نبایدم داشته باشم . از اول این راه هم برنامه ی ما همین بود . همه ی هدفم از گفتن اون دروغ به امین هم صرفاً حمایت از تو بوده و بس . اما اینکارم ظاهراً خیلی ناراحتت کرد و برخورد من بیشتر خرابش کرد . من نباید راجع به افکار تو اونطوری قضاوت و خودم رو به این شکل درگیر می کردم . اینکه گفتم تو همسرمی کار غلطی بود اونم بدون مشورت با توکه تو من رو متوجهش کردی . ولی حرفیه که زدم و ازت می خوای بذاری به همین صورت باقی بمونه . اما قول می دم این حس مالکیت رو از روی اعمال و رفتارم بردارم . حرفاش هم خوب بود هم بد . خوب از این لحاظ که بهم احترام می ذاشت و بد از این لحاظ که داشت دروغ می گفت : من اون اشکی رو اون لحظه تو چشماش حلقه زده بود رو یه چیز دیگه دیدم . یه چیزی فراتر از حس حمایت و حتی فراتر از حس مالکیت . اون اشک یه معنی دیگه می داد و تایماز حالا به هر دلیل داشت اون رو انکار می کرد . بازم تو دلم به روح دایه جان فاتحه ای فرستادم که همیشه می گفت : صبر رو سر لوحه ی همه کارات قرار بده . همیشه بذار اطرافیانت همه چیز و رو کنن بعد تو اقدام کن . می گفت : تو مالک این همه املاک می شی باید یاد بگیری عجولانه اقدام نکنی وگرنه اطرافیانت با استفاده از عجول بودنت همه چیزت رو به باد می دن . حالا هم با وجود این رفتار تایماز و کتمان اون چیزی که به چشم خودم دیدم ، من با خیال راحت می رم تو جلد آی پارای غد و مغرور و منتظر می شم ببینم تایماز می خواد با من و این حسش چیکار کنه . حرفای تایماز که تموم شد گفتم : نیاز به معذرت خواهی نیست . من یه آذریم . با مردای آذری بزرگ شدم و خوب می شناسمشون . شما کاری رو کردین که هر مرد آذریی تو این مواقع می کنه . خرج کردن غیرت بیش از حد . همه ی شما به همه ی زنهای اطرافتون حس مالکیت دارین . من از این حس شما نسبت به خودم ناراحت نیستم چون همیشه این رو تو اطرافیانم احساس کردم . علت ناراحتی من تصمیم شما درباره ی من بدون مشورت با خود من بود . من از اینکه مثل یه زرخرید نادیده گرفته بشم و اقدامی در مورد من بشه که خودم درش هیچ دخالتی نداشته باشم متنفرم . این من رو عصبی کرد . وگرنه حس حمایت شما یا حتی مالکیت خیلی برام غریبه نیست و اذیتم نمی کنه . حالا هم به قول شما حرفیه که زده شده و در صورت پس گرفته شدن ، پیش استاد وجهه ی خوبی نخواهد داشت پس اگه امکان داره با اهل خونه هم خود شما هماهنگ کنین که دستمون رو نشه . تایماز سرش رو به نشانه ی موافقت تکون داد و گفت : تو دختر عاقل و فهمیده ای هستی آی پارا . حالا می فهمم چرا آیناز اینهمه به ادامه تحصیل تو اصرار داشت . تشکر کردم و گفتم : راستی کی آیناز رو از جریان مطلع می کنید ؟ گفت : برای اینکار باید به تبریز برم . می خوام وقتی امتحاناتت تموم شد و به سلامتی مدرکت رو گرفتی برم و بیارمش . الان اگه بخوام تلگراف بزنم ، ممکنه کس دیگه ای اون رو بخونه و همه چی خراب بشه . در ضمن مطمئن هستم آیناز می خواد تو رو ببینه و حتما می خواد باهام بیاد . باید درس اون هم تموم بشه که بشه راحت آوردش . آیناز امسال دیپلمش رو می گیره و من می خوام بیارمش تهران که درسش رو ادامه بده و درضمن به تو هم کمک کنه . اما دیدن آیناز و گفتن جریان تو به اون تا سال بعد امکان نداره. زیر لب اهمی گفتم و مشغول غذا خوردن شدم . تایماز زودتر از سر میز بلند شد و گفت : من امشب جایی کار دارم و شاید تا صبح نیام . از صفورا خانوم می خوام شب رو تو این ساختمان بخوابه که تنها نباشی . گفتم : من نترس تر از این حرفام . بهتره از کنار دختر و شوهرش دورش نکنید . اصلاً نیاز نیست . با تحکم گفت : یادت باشه . قرار ما این بود که تا وقتی تو این خونه هستی و من قیم تو هستم حرف اخر رو من بزنم . من تو همه چی نظر تو رو نمی خوام . بعضی وقتها امر می کنم و همه باید اجرا کنن . الان هم نظر نخواستم . اطلاع دادم . ناخود آگاه لبخندی اومد روی لبهام و گفتم : خوشحالم خودتون شدین . داشتم کم کم نگرانتون می شدم . من به این تایماز خان بیشتر عادت دارم و راحت تر باهاش ارتباط برقرار می کنم . چشماش برقی زد و در حالی که از اتاق خارج می شد با لبخند گفت : خوشم می یاد مثل خودم وحشی هستی و با آرامش میونه ی خوبی نداری و گرنه اینجا خیلی کسل کننده می شد . در که بسته شد ، یه آرامش عجیبی که واقعاً منشأش برام نامشخص بود به وجودم تزریق شد که حال خراب بعد از ظهرم رو کلی بهبود بخشید . به اکرم تو جمع کردن میز کمک کردم و با وجود اصرارم برای شستن ظرفها ، اونا فرستادنم که برم بالا . اینجا به خاطر آب لوله کشی ، ظرف شستن یه کیف دیگه داشت . خیلی با اسکو متفاوت بود . سرم راهم چراغ نفتی های توی راه پله رو روشن کردم و رفتم بالا . نشستم رو تختم و شروع کردم به خوندن داستانهایی که تایماز بهم داده بود . تازه چند صفحه خونده بودم که یادم اومد امروز اولین روز درسم بود و استاد امین برام چند تا تکلیف داده که تا فردا براش حاضر کنم . کتاب داستان رو بستم و مشغول انجام تکالیفم شدم . هرزگاهی فکرم پر می کشید پیش تایماز که چرا امشب رو خونه نیومد و الان کجاست ؟ درسته هی به خودم تشر می زدم که به تو چه ؟ نکنه واقعاً فکر می کنی زنشی ؟ اما بازم نگرانش بودم . بازم یه جور حس بد وجودم رو می گرفت . من تازه بیست روز بود تو خونه ی تایماز بودم . نمی دونستم زندگی اون قبل از من چطوری بوده . با کیا رفت و آمد داشته . حتماً بین اونا زنا و دخترای زیادی بودن . به خودم اومدم دیدم یه ساعته تایماز رو کردم ملکه ی ذهنم و دارم راجع به اون فکر می کنم . با صدای بسته شدن در اتاق بغلیم که مربوط به تایماز یهو از جام پریدم . اول فکر کردم صفورا خانومه . اما به خودم گفتم اون تو اتاق تایماز چیکار داره ؟ نکنه دزده ؟ اولش ترسیدم اما بعد به خودم گفتم : که چی ؟ بلند شو خودت رو جمع کن. انگار چند روز تایماز لوست کرد فکر کردی خبریه . تو همونی نبودی که شبونه رفتی تو باغ و دست آسلان رو رو کردی ؟ حالا اینجا که امنیت بیشتره . بلند شدم لچکم رو سر کردم و چوبی رو گذاشته بودن زیر تختم تا پایه هاش هم اندازه بشن رو از زیر تخت کشیدم بیرون. خیلی محکم و بلند نبود اما از هیچی بهتر بود . راهرو روشن بود . در اتاقم رو باز گذاشتم که صدای بسته شدنش آقا دزده رو هوشیار نکنه . آروم دستگیره ی در اتاق تایماز رو پایین کشیدم و بازش کردم . داخل اتاق تاریک بود . گفتم : به فارسی گفتم : کی اینجاست ؟ صدایی نیومد . یه قدم رفتم تو و گفتم : بهتره خودت رو نشون بدی. اما باز سکوت بود و سکوت . داشتم مطمئن می شدم کسی این تو نیست که صدای جیر جیر تخت تایماز اومد . داخل اتاق شدم و دیدم جسمی رو تخت داره حرکت می کنه . جلوتر رفتم . ترسیده بودم . اما باز مثل بچه های تخس ول کن نبودم . نزدیکتر که رفتم دیدم تایمازه . خدای من این چرا اینجاست ؟ چرا این شکلی درب و داغونه . سریع برگشتم تو راهرو و چراغ رو برداشتم و بردم تو . انبار چهرش به خوبی دیده می شد . سر و صورتش خونی و کبود بود. کت و پیرهنش پاره شده بود . کنار تختش نشستم و آروم صداش زدم . اشک تو چشام جمع شده بود . کدوم از خدا بیخبری اینطوری زده بودتش ؟ چند بار دیگه هم صداش زدم . دیگه داشتم واقعاً می ترسیدم و علناً گریه می کردم که چشمای پف کرده و کبودش و باز کرد . مردمک چشماش دیده نمی شد . چشماش یه باریکه شده بود . چشماش رو که باز دیدم با گریه گفتم : چی شده ؟ چرا اینطوری شدین ؟ کنار لبش پاره بود و خونمرده شده بود . لبش رو که باز کرد حرف بزنه ، زخمش سر باز کرد و خون اومد . به زحمت گفت : آی پارا برام آب بیار . سریع بلند شدم و رفتم پایین . پایین پله ها هم سکندری خوردم . کم مونده بود کله پا بشم . سریع براش یه لیوان آب بردم . کمکش کردم کمی سرش رو بلند کنه و آب بخوره . تو وضعیتی نبود که ازش بپرسم چی شده . سریع یه کم پارچه تمیز پیدا کردم و زیر اجاق رو هم روشن کردم تا آب جوش بیاد . یه کم هم مرکورکورم از تو گنجه پیدا کردم و بردم بالا . تایماز داشت ناله می کرد . از این می ترسیدم که جاییش شکسته باشه . زخم های صورت و دستاش رو تمیز و ضد عفونی کردم و بستم. تایماز بین خواب و بیداری بود . مدام این سوال رو از خودم می پرسیدم که چی شده ؟ کی این بلا رو سرش آورده ؟ کت و پیرهنش پاره و خونین مالین بود. تصمیم گرفتم درش بیارم . پیرهنش روکه در آوردم دیدم عرقگیرش غرق خونه . تکون دادن بدن تایماز برای من امکان نداشت . با کلی خجالت و سرخ و سفید شدن تصمیم گرفتم عرق گیرش رو پاره کنم . با قیچی از وسط پارش کردم . وضع کتف راستش خیلی خراب بود . واقعاً مونده بودم چیکار کنم . دکتر لازم بود اما این وقت شب دکتر کجا بود . اونجا رو هم پاک کردم و بستم . زخم های ظاهری رو می تونستم پانسمان کنم . اما اگه شکستگی چیزی داشت من سرم نمی شد . حالش خوب نبود . جوری ناله می کرد که دلم یش می شد . با گریه زخمای بالاتنه اش رو تمیز کردم و همه رو بستم فقط مونده بود زخمای پاهاش . پایین شلوارش که بالا زدم ، دیدم ساق چپش بد جور زخمیه . اما پاچه شلوارش جوری نبود که بتونم زخمش رو ببندم . باید شلوارش رو در می آوردم . خودش حواسش نبود اما من که حواسم بود ، این باعث می شد خجالت بکشم . تا اینجاش هم بیشتر از بلیطم خرج کرده بودم . من و دست زدن به بدن یه مرد غریبه ؟ اگه لباس زیر نداشت چی ؟ از تصورش سکته کردم . دیگه خجالت رو گذاشتم کنار و گفتم : می رم سید علی رو بیدار می کنم . بلاخره که چی ؟ اربابشه دیگه . خوب نصف شبه که باشه . مگه من مقصرم ؟ . اینطوری خودم رو قانع کردم . بالاتنه ی لخت تایماز رو با لحاف پوشوندم و رفتم سراغ سید علی و صفورا خانوم . پایین پله ها بودم که یادم اومد صفورا خانوم امشب رو می بایست تو این ساختمون می خوابید . پس رفتم سراغ اتاق طبقه ی پایین . آروم در رو بازش کردم . دیدم بله خوابه . اونم چه خوابی !!! کل خونه رو به اضافه من می بردن ، پلکش هم تکون نمی خورد . تایماز رو باش که واسه من چه محافظی گذاشته بود . با کلی تکون بیدارش کردم . اول گیج بود . بعد که حواسش اومد سرجاش ، بلند شد نشست و پرسید که چی شده . می دونستم خیلی زود هول می کنه . یواش یواش گفتم که تایماز برگشته و حالش خوب نیست . بهتره یه مرد بهش برسه . صفورا خانوم اول فکر کرد تو مهمونی عرق خورده و حالش خوب نیست که نیاز به حضور یه مرد هست. ولی یه کم که توضیح دادم ، با شیون بلند شد رفت طبقه ی بالا . چشمش که به سرو صورت تایماز افتاد ناله کنان رفت تا سید علی رو بیاره .

با سردرد بدی بیدار شدم . تمام شب بالا سرش بیدار بودم . از سید علی هم آبی گرم نشد . چنان دست و پاش رو گم کرده بود که خودش دکتر لازم داشت . پاهای تایماز رو هم خودم پانسما کردم . سید علی شلوارش رو درآورده بود و بعد از اطمینان از داشتن لباس زیر، زخم پاهاش رو هم بستم. چند باری نیمه هوشیار شد و آب خواست . زخم کتفش و کشاله ی رانش عمیق بود .می ترسیدم زیاد آب بخوره ، خونریزیش بدتر بشه. یه بار که پای پدرم تو شکارگاه تیر خورده بود ، دکتر گفت : نباید زیاد آب بخوره . از اون روز این دستورش یادم بود . نزدیکای صبح بود که رفتم بخوابم . دیگه نمی تونستم سرپا باشم. دست و روم رو شستم و یه راست رفتم اتاق تایماز .داخل که شدم، دیدم استاد امین کنار تختش نشسته . این دیگه اصلاً یادم نبود . سلام کردم ورفتم بالاسر تایماز . جلوی پام ایستاد که خجالت زده دعوت به نشستنش کردم . پرسشگرانه نگام کرد و گفت : چی شده ؟ نگاهی به تایماز غرق خواب کردم و گفتم : والا منم مثل شما . دیشب گفت : جایی کار داره شب رو نمی یاد . اما چند ساعت بعد این شکلی برگشت. حالش جوری نبود که بشه سوال کرد چی شده. چشمای تایماز تکونی خورد و یه باریکه بین اونهمه خونمردگی و تاول باز شد . رفتم کنارش و گفتم : خوبی؟ دستش رو گذاشت رو کتفش و گفت : کتفم داره می سوزه . استاد اومد کنارش و گفت : چیکار کردی با خودت مرد ؟ چرا این شکلی شدی؟ تایماز خواست بشینه که امین جلوش رو گرفت و خوابوندش. صندلی پشت میز تایماز رو کشید کنار تخت و نشست و دست تایماز رو گرفت تو دستش و گفت : نمی خوای بگی چی شده ؟ خانومت هم نگرانه!!! تایماز سرش رو به طرفم برگردوند و نگام کرد. نگاهش نادم بود . سرم رو به نشونه ی آروم باش تکون دادم که خیلی خودش رو واسه این چاخانی که کرده عذاب نده . چشماش رو بست و گفت : به خاطر پرونده ی یکی از موکلام این بلا سرم اومده . طرف دعوی قبلاً هم تهدید کرده بود اگه بخوام پا رو دمش بذارم و نخوام بی سر و صدا ببازم ، یه بلایی سرم می یاره اما فکر نمی کردم جرأتش رو داشته باشه . امین لبخند به لب گفت : ظاهراً جربزش هم بدک نیست. حالا اون وقت شب کجا می رفتی که اینطوری شد ؟ مهمونی نخست وزیر!!! امین با تعجب گفت : واقعاً !!! با بالاییا می پری تایماز خان . مواظب باش اینجور آدما به خاطر سیاست ، پدر و مادر خودشون رو می فروشن. قاطی سیاست نشو. کنار تخت تایماز همونجور ایستاده بودم . حرفهای تایماز و برخورد امین نگرانم کرده بود . می خواستم وارد بحثشون بشم که سید علی با دکتر اومد تو. به خاطر راحتی تایماز همگی از اتاق بیرون رفتیم . امین گفت که به خاطر پرستاری از تایماز ، اونروز کلاس رو تعطیل کنیم و من هم با کمال میل قبول کردم و استاد رو تا دم در بدرقه کردم . موقع برگشتن ، دکتر رو دیدم که از اتاق تایماز خارج می شد . جلو رفتم . تا من رو دید گفت : خوشبختانه شکستگی نداره ولی حال عمومیش خیلی رو به راه نیست . تقویتش کنید و زخماش رو تمیز نگهدارید و روزی یه بار حتماً پانسمانشون کنید. بازم بهش سر می زنم . این چند تا دارو رو هم برای بهتر شدن زخماش براش نوشتم که بدین براتون بپیچن. از دکتر تشکر کردم و از سید علی خواستم ضمن حساب کتاب ، تا دم در همراهیشون کنه و دارو ها رو هم بگیره . به صفورا خانوم دستور پخت ماهیچه واسه ناهار رو دادم و خواستم که جگر گاو هم بخرن و هر وقت حاضر شد بیارن تو اتاق تایماز و برگشتم پیشش. چشماشو بسته بود. حالا که هوا روشن شده بود و به خوبی می تونستم کبودی ها و زخماش رو ببینم ، دلم واسه دردی که تحمل می کرد ریش شد. با حس حضور من ، چشماش رو باز کرد . رو صندلی کنار تختش نشستم و گفتم :چیکار کردین با خودتون ؟ واقعاً ارزشش رو داشت ؟ اگه می مردین چی ؟ اگه زنده نمی ذاشتنون چی ؟ فکر نکردین چه بلایی سر من بیاد ؟ با لبخند گفت : آهان پس تو نگران خودتی!!! اخم کردم و گفتم : می دونین که اینطور نیست. اما واقعاً همه رو ترسوندین. خندید و گفت : عوضش عزیز شدم همه بهم می رسن. زیر لب گفتم : عزیز بودین . نیازی به این همه زخم نبود. گنگ نگام کرد . زیر نگاهش تاب حضور نداشتم . از وقتی رسیده بودیم تهران ، تایماز خیلی عوض شده بود و کار من خیلی سخت تر. هول هولکی بلند شدم و گفتم : برم ببینم این صفورا خانوم سفارشات دکتر رو حاضر کرد یا نه . خودم می دونستم به این زودی حاضر نمی شه ولی خواستم فرار کنم. خواستم از حرفی که شاید معنی دیگه ای برای اون داشته باشه و ناخواسته زدم زده بودم ، فرار کنم. اکرم جگر رو حاضر کرد و خودم براش بردم بالا. حالا نوبت من بود که محبتهاش رو جبران کنم . براش لقمه می گرفتم و می دادم دستش . نگاه خیرش رو روی خودم حس می کردم ، اما نمی خواستم سر بلند کنم و ببینمش . غذاش که تموم شد ، سینی رو گذاشتم کنار و گفتم : باید پانسمانهاتون رو عوض کنم. با تعجب گفت : تو ؟ گفتم : پس کی ؟ گفت: اینا رو کی پانسمان کرده ؟ با خجالت گفتم : من!!! گفت: من فکر کردم کار دکتره یا سید علیِ ناخودآگاه نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم و گفتم: دکتر که نصف شب اینجا نبود تا زخماتون رو ببنده. سید علی هم اونقدر هول بود که کم مونده بود برا خودش دکتر خبر کنیم . دیگه چیزی نگفت . منم بلند شدم پارچه و بقیه وسایل رو آوردم. از همونجا هم داد زدم و از اکرم آب جوش خواستم. نصف شب بیدار نبود ، اونقدر خجالت می کشیدم . حالا که داره خیره نگاهم می کنه ، دلم می خواست بمیرم بخدا. همه لباسهاشو در آورده بودیم .فقط لباس زیرش تنش بود. ملافه رو کناز دم تا باندها رو باز کنم ، داشتم از شدت خجالت پس می افتادم . بدن مردانه و جذابش جلو روم بود و می فهمیدم با هر دست زدن من ، هم اون گرمش می شه و هم من بی ظرفیت. کتف و شکمش رو زیر نگاههای خیره و ناله های آرومش بستم. دستم که به رانش خورد خندید. با تعجب نگاهش کردم که گفت : من شدید قلقلکی ام تو رو خدا یواش دست بزن که از خنده بی هوش می شم . لحن شوخش ، من رو از اون حالت خفگان نجات داد و باعث شد یه کم بتونم نفس بکشم . کارم که تموم شد ، به بهانه ی شستن دستام از اتاقش فرار کردم . من با دست زدن به بدنش بخصوص حالا که بیدار بود و داشت با چشماش من رو می خورد یه حالی می شدم . یه حسی که تا به حال تجربش نکرده بودم. ولی می دونستم این حس نباید باشه . چون اگه بیاد کنترلش سخته . تکالیفی که استاد بهم داده بود هنوز تموم نکرده بودم . رفتم تو اتاقم و سعی کردم ذهنم رو متمرکز درسم کنم . چند ساعتی تو اتاق بودم که اکرم اومد و گفت که وقت ناهاره و آقا هم اصرار داره من با اون تو اتاقش غذا بخورم . من هی می خواستم فرار کنم ، اون نمی ذاشت. بلند شدم رفتم تو اتاقش. داشت به زور می نشست. همزمان با من اکرم هم با سینی غذا وارد شد . بالش زیر سرش رو برداشتم و گذاشتم پشتش . وقتی خم شده بودم روش که بالش رو مرتب کنم ، حس کردم یه نفس عمیق کشید . یه چیزی مثل آه . منم مثل آدمای ساده که هیچی حالیشون نیست گفتم : چرا آه می کشین ؟ اگه کمکتون می کنم به خاطر اینه که اذیت نشین وگرنه شما از من هم سالمترین و خواهش می کنم این حس رو نداشته باشین که محتاج شدین. نگاه استخون سوزی به من کرد و گفت : سادگی و قلب پاک تو می تونه کوه رو از جا بکنه آی پارا. خجالت زده سرم رو انداختم پایین و در حالی که اصلاً نمی دونستم چرا این حرف رو زد سینی رو گذاشتم رو پاش که دادش رفت هوا. وحشت زده سینی رو برداشتم و گفتم : وای ببخشید . اصلاً حواسم نبود . سینی رو گذاشتم رو زمین کنار تخت و فقط بشقاب غذاش رو تو دستم گرفتم و گفتم : می تونید با دست چپ قاشق بگیرین ؟ گفت : تو بده. چی؟ گفت: گفتم ؛ تو بده بخورم با دست چپ نمی تونم. می دونستم می تونه ولی داره ناز می کنه . اما چاره ای نبود . خودش رو یه کم کنار کشید و واسه من جا باز کرد . نشستم رو تختش و قاشق رو بردم طرفش . جوری نگاه می کرد که داشتم از خجالت می مردم . بلاخره طاقت نیاوردم و گفتم : اگه اینطوری نگاه کنید ، بلند می شم می رم. کو اون تایماز غد که آدم جرأت نمی کرد نگاش کنه . من اینطوری معذبم . لقمه ی تو دهنش که تموم شد گفت : اون تایماز خیلی وقته مرده بانو. نفهمیدی؟ نگو که متوجه نشدی آی پارا غروری واسه تایماز نذاشته . از لفظ بانو گر گرفتم . از این همه نزدیکی به بدن مردانه و برهنه اش گرمم شده بود . کجایی دایه جان ببینی این آی پارات آب ندیده ولی شناگر ماهریه ؟ کجایی ببینی چقدر چشماش هرز می پره ؟ کجایی ببینی داره بی طاقت می شه و همه ی آموزشات با یه نفس گرم این مرد به فنا می ره ؟ شاید ظاهراً خوددار بودم اما پیش خودم از امتحان رد شدم . شاید تایماز با همه ی حس قوی مردانگیش خوددار تر از من بود . قاشق بعدی رو برای اینکه دهنش پر بشه و نتونه حرف بزنه بردم سمت دهنش که پسش زد و گفت : نگاه من خیلی وقته دیگه با جذبه نیست . همش هم تقصی توه. خودم رو زدم به اون راه و گفتم : وا به من چه؟ من چیکار به جذبه ی نگاه شما دارم خان زاده؟ چشماش یه لحظه عصبانی شد و گفت : نگفتم اینطوری صدام نکن ؟ گفتم : خوب شما برای من همون خان زاده ی عصبانی هستین که ازش حساب می برم. بعضی وقتها یادم می ره خوب. رنگ نگاهش عوض شد. نمی دونم چی گفتم که اینطوری ساکت شد. منم از فرصت استفاده کردم و قاشق رو بردم طرفش. بقیه ی غذاش رو تو سکوت خورد و دیگه خبری از اون نگاه شیطنت بار نبود . خودم نفهمیدم چیکار کردم اما هر چی بود ، اون جو خطرناک رو عوض کرد . تایماز بنا به هر دلیلی داشت به من تمایل نشون می داد و می خواست سر بسته حالیم کنه . شاید می خواست مزه ی دهن من رو بفهمه ولی من تا وقتی که کامل چیزی نگه ، از منکنونات قلبیم چیزی بروز نمی دم . غذاشو که خورد گفت : ممنون خیلی تو زحمت افتادی. گفتم : دربرابر لطفهایی که در حق من کردین ، کوچکترین جبرانه . من هنوز خیلی به شما بدهکارم . اخماش تو هم رفت و گفت : من واسه جبران کاری نکردم. سر به زیر گفتم : می دونم . وقتی داشتم می رفتم بیرون گفت : به سید علی بگو بیاد . می خوام لباس بپوشم و برم دستشویی . باشه ای گفتم و از اتاق زدم بیرون.

تایماز دو هفته تحت نظر دکتر و من به خوبی استراحت کرد و زخماش داشتن خوب می شدن . تو اون دو هفته غیر از روز اول ، کلاس درس من با استاد برگزار می شد و من بعد از رسیدگی به کارهای مربوط به تایماز ، تکالیفم رو انجام می دادم . استاد ازم راضی بود و بهم امید می داد که سطحم خوبه و احتمال موفقیم توامتحان نهم زیاده. تو این مدت ، سعی می کردم سریع زخمهای تایماز رو عوض کنم چون ناخودآگاه دیدن و دست زدن بهش بی طاقتم می کرد و اصلاً دست خودم نبود . بعد از پانسمان به خاطر این بی ظرفیتیم سر روی سجاده می ذاشتم و از خدا طلب بخشش می کردم . هر چقدر تلاش می کردم مثل یه پرستار نسبت به مریضش باشم ، نمی تونستم با اولین تماس گر می گرفتم و چیزی تو دلم فر می ریخت . فقط خدا خدا می کردم از رنگ به رنگ شدنم تایماز متوجه غوغای درونیم نشه و همه ی دلخوشیم به ظاهر جدی و بی تفاوتم بود . من حس تمایل زیادی به این مرد پیدا کرده بودم . ولی وقتی تو خلوت خودم به این حسم فکر می کردم ، به این نتیجه می رسیدم که این حس نشأت گرفته از غریزه ی زن بودنمه و عشق نیست . چون فکر نمی کردم حس تعلق اینطوری و بی صدا پا بذاره تو حریمم. اما واقعیت چیز دیگه ای بود . من حتی نمی تونستم به صورت استاد نگاه کنم یا بیشتر از دو کلمه با سید علی حرف بزنم . من با هیچ مرد دیگه ای این حس رو تجربه نکرده بودم .چرا از یاشار چندشم می شد ، اما دلم می خواست ساعتها تو خواب به چهره ی تایماز نگاه کنم ؟ این یعنی عاشقش شدم ؟ چرا دیگه چشمای عصبانیش من رو نمی ترسونه؟ چرا دیدن رنجش ، دیدن زخمش اینطوری زیر رو روم می کنه ؟ چرا ….چرا دوست دارم مال من بشه ؟ این نمی تونست غریزه ی صِرف باشه . شاید غریزه هم این وسط می خواست خودی نشون بده اما این حس شیرین بود . این حس قشنگ بود . غریزه ی تنها ، نمی تونه اینقدر خواستنی ، شیرین و قشنگ باشه. کم کم حس می کردم زندگی با تایماز برام خیلی سخت پیش می ره . اون باهام شوخی می کرد ، می خندید، عصبانی می شد و بعضاً قهر می کرد اما من بی ظرفیت با هر عملش حتی عصبانیتش کلی کیف می کردم . حرف محبت آمیز که می زد دلم غنج می رفت و وقتی ناراحت می شد از دستم به خودم نهیب می زدم که خیلی دلت رو خوش نکن . این کجا تو کجا . شاید یه اصیل زاده باشی ، اما تنها حسنت همینه و بس . یه یتیم بی کس و کاری که از خونه ی اربابش فرار کرده و از قضا اون ارباب بابای این معشوق هم هست . خود تایماز هم اگه سرش به جایی بخوره و من رو بخواد ، خان و بانو هر دو مون رو تیکه تیکه می کردن. اما اون چی ؟ اون یه وکیل با سواد و فرنگ رفته ست که پدر و مادرش مثل کوه پشتشن . یه عالم آدم جلوش دولا راست می شن .مهمونی نخست وزیر دعوت می شه و واسه خودش کسیه . آخه تو کی هستی آی پارا؟ از وقتی حس دوست داشتن تایماز قطره قطره رفته بود تو خونم ، اعتماد بنفسم پایین اومده بود . کاش همون آی پارایی بودم که این مرد رو پشه هم حساب نمی کرد . چقدر اون موقع ها خوشبخت بودم و خودم خبر نداشتم . به این فکر می کردم که چند وقت دیگه زن می گیره و می یارتش اینجا و من باید جل و پلاسم رو جمع کنم برم . به قول خودش من رو به خاطر قولی که به آیناز داده بود داشت حمایت می کرد وگرنه آخه با من چه صنمی می تونست داشته باشه . تنها دلخوشیم رنگ نگاه تایماز بود که حس می کردم توش محبته .لحن گرم و صمیمیش بود که می دیدم فقط با من اون لحن گرم رو داره . اما مگه می شد با اینا دلخوش بود که کسی مثل تایماز عاشق من بشه ؟ نه به نظرم این امکان نداشت. اون روز نحس ، بعد از دو هفته ، تایماز که زخم رانش بهتر بود و دیگه می تونست بدون کمک قدم بزنه ، تو حیاط داشت قدم می زد و من داشتم با هوای نگاه نافذش گریه می کردم . چند باری رفتم پشت پنجره و نگاهش کردم و دوباره اشکم سرازیر شد . چه بلایی سر من اومده بود آخه . چه مرگم شده بود . دایه جان کجایی که ببینی پر پر شدم رفت .دیوانه شدم رفت . خل شدم رفت . دارم از عشق مردی حرف می زنم که تا چند ماه پیش سایه هم رو با تیر می زدیم . دارم از حس قشنگم به مردی می گم که اولین بار چاقو کردم تو پهلوش . حالا اون آی پارای وحشی که دو ساعت قربون صدقش می رفتی بیاد یه خواستگار ببینه و اون دزدکی اُختای رو بر می داشت و رها می زد به دل کوه ، نشسته کنج خونه ی این مرد و داره از تب عشقش جزغاله می شه . عشقی که معلوم نبود یه دفعه از کجا پیداش شد و در عرض دو هفته ، آره دو هفته ی ناقابل آتیش زد به همه ی غرورش و بهش فهموند بی تفاوتی هاش همش کشکه . شایدم کار دو هفته نیست . شایدم از همون شبی که اونطور مضطرب اومد تو اتاقم و کمکم کرد فرار کنم این حس تو دلم کاشته شده بود و حالا داشت جوانه می زد . فقط به ظاهر بی تفاوتم دلخوش بودم که لااقل حالا که جلوی خودم و خدای خودم بی آبرو شده بودم ، جلوی تایماز یه نمه آبرو برام بمونه. تو آینه ی کمد دیواری که خودم رو دیدم وحشت کردم . چشمام سرخِ سرخ بود . بعد از مرگ پدرم ، یادم نمی یاد اینطوری گریه کرده باشم . همیشه سعی می کردم برخلاف روح لطیفم ، ظاهر سردی داشته باشم که اطرافیانم سوء استفاده نکنن . اما حالا دیگه حداقل واسه خودم دستم رو شده بود . نمی خواستم اینطوری برم بیرون . چون همه ممکن بود سوال پیچم کنن. در رو باز کردم و از همون جا اکرم رو صدا کردم . اومد جلوی پله ها و گفت : بفرمایید خانوم کاری داشتین ؟ گفتم : من خیلی سرم درد می کنه . می خوام بخوابم . واسه ناهار بیدارم نکن . بعداً بلند می شم می خورم. چشمی گفت و منم سریع برگشتم تو اتاق. موهای بافته شدم رو باز کردم و بعد از شونه کردن پخششون کردم دورم . این کار من رو یاد دایه می نداخت . چقدر دوست داشت این کمند مشکی رو . البته از وقتی فوت شده بود موهام بلند تر شده بودن . باید می دادم یکی پایین هاشو کوتاه کنه که موخوره نداشته باشه . با همون موهای باز رفتم تو تختم . خیلی اینجور نمی خوابیدم چون همش زیرم گیر می کردن اما دلم میخواست به یاد وقت هایی که خان بابا موهامو ناز میکرد و منم می ریختم دورم که بیشتر واسش عشوه بیام اینطوری بخوابم .

تایماز قدم زدن تو هوای پاییزی تو حیاط مصفای خونه حسابی حالم رو جا آورده بود. پام خیلی درد نمی کرد اما کتفم هنوز هم موقع حرکت دادن عذابم می داد وحس می کردم یه تیکه از چاقو توش مونده و این دکتر متوجهش نشده . اما حُسنی که این همه زخم برام داشت و از باعث و بانیش هم بابتش ممنون بودم ، توجه و رسیدگی آی پارا بهم بود . رنگ نگاه مهربونش و دلسوزی و نگرانیش ، گر گرفتنها و خجالتش موقعی داشت زخمام رو می بست و نگاه با حیاش به بدنم . همه و همه ، تمام وجودم رو زیر و رو میکرد . من بد جور به این دختر لجباز ودر عین حال نجیب و مهربان دلبسته بودم . دست نرم و کوچکش که به پوستم می خورد ، تمام احساسهای زیبا و در عین حال حس های خفته ی مردانه ام رو بیدار می کرد . تمام لحظات حضورش در کنارم ، بدجور دست به دامن خدا می شدم که مقاومتم رو زیاد کنه و نذاره پام بلغزه . من می باید از احساس آی پارا به خودم خیالم راحت می شد تا بهش نزدیک بشم . می خواستم من رو به خاطر خودم بخواد نه لطفهایی که در حقش کردم . می خواستم عاشقم بشه و من رو انتخاب کنه نه از سر بی کسی و ناچاری . تو این مدت که اینطوری کنارم بود ، حس می کردم بهم بی میل نیست . خنده های محجوبانه و گاه و بی گاهش ، مواظبت و دلسوزیش و چمشهای نگرانش وقتی برای حفظ آبرو جلوی دردی که می کشیدم لبم رو می گزیدم و صدام در نمی اومد . همه من رو به مورد توجه آی پارا بودن دلخوش می کرد . این زخم ها هر چند دردناک ، من و آی پارا رو به هم نزدیک کرد . از پیاده روی خسته شدم . گرسنه هم بودم . رفتم اتاق ناهار خوری برای غذا که اکرم گفت : آی پارا خواسته بیدارش نکنیم چون سردرد داره . نگرانش شدم . این چند وقته به خاطر پرستاری از من خواب و خوراک نداشت . امروز هم کارش با امین طول کشیده بود و مطمئناً خسته بود . غذام رو جوییده نجوییده قورت دادم . بدون اون هیچی بهم مزه نمی داد. بلند شدم تا برم تو اتاقم . دم در اتاق ، نگاهم کشیده شد به در اتاقش . یه حسی من رو به طرف اونجا می کشید . یه نیروی نامرئی که نمی تونستم خیلی در برابرش مقاومت کنم . ضربه ی کوچیکی به در زدم . جوابی نیومد . فهمیدم که خوابه . در کمال بی ادبی ، آروم دستگیره رو پایین دادم و سرک کشیدم . دیدم تو تختش خوابیده .رفتم تو و در رو پشت سرم بستم . می دونستم اگه بیدار بشه ، کلاهم پس معرکه ست و حسابی دعوام می کنه ولی می ارزید به دیدن چهره ی معصوم و دوست داشتنیش تو خواب . موهای بلند و براق و رنگ شبش رو دورش پخش کرده بود و معصومانه به خواب رفته بود . کنار تختش زانو زدم و کمی از موهاشو که رو صورتش بود رو کنار زدم . یه تکون خورد که نزدیک بود از ترس پس بیفتم . موقعیتی که الان داشتم می تونست من رو تو معرض بدترین اتهام ها قرار بده . چقدر دلم می خواست بهش دست بزنم . چقدر دلم می خواست ببوسمش . می دونستم شیطان داره نگام می کنه و تشویقم می کنه. اما مگه من می خواستم چیکار کنم ؟ من عاشقش شده بودم و دیدنش حقم بود . من قصد بدی نداشتم . آخرش تو جنگ بین بدی و خوبی ، بدی برنده شد و مقاومتم رو شکستم و پیشانیش رو بوسیدم . حس زیبایی که اون لحظه بهم دست داد، بی نظیر و وصف ناشدنی بود . هم از کار بی شرمانه ام خجالت می کشیدم و هم عاشق لحظه ی بوسیدنش شده بودم . من دیگه مطمئن بوم بدون اون نفس کشیدن برام غیر ممکنه . آروم گفتم : تو بردی آی پارا. حالا من زر خرید توأم . تو زیر رو روم کردی دختر . کاری کردی که دخترای اروپایی یه هزارمش رو نتونستن بکنن. کمی تکون خورد . وحشت زده شدم . خواستم بلند شم که خوردم به میز کنار تخت و صدای وحشتناکی داد. نگاهم افتاد به نگاه وحشت زده ی آی پارا.

همونطور که نگران زل زده بودم به چشمهای ترسیده ی آی پارا ، زبون لال شدم رو به کار انداختم و گفتم : خوبی؟ سردردت بهتره ؟ مشکوک نگام کرد و بلند شد نشست و کمند قشنگش ریخت دورش و گفت : اینجا چه خبره ؟ تو اتاق من چیکار می کنید ؟ واقعاً صدام می لرزید و موقعیت بدی بود .گفتم : اکرم گفت حالت بده. نگران شدم و اومدم ببینم چطوری؟ خواب بودی وگرنه در زدم . بیشتر دلم شور زد اومدم تو . وقتی دیدم حالت خوبه . خواستم برم که خوردم به میز و بیدار شدی. خشمگین نگام کرد و با عصبانیت گفت : می گفتین اکرم بیاد خوب. می بینی وضعیتم رو . من یه تار موم رو گذاشتم بیرون تا حالا ؟ من لباس ناجور پوشیدم تا حالا ؟ چیکار کردم که فکر کردین می تونین وقتی خوابم بیان تو اتاقم . اینجا درسته خونه ی خودتونه و همه جاش مال شماست ، اما اینجا رو به من دادین . شما تحت هیچ شرایطی حق نداشتین اینطوری دزدکی وارد اتاقم بشین . این گیس ها به جهنم اگه لباس درست و حسابی تنم نبود چی ؟ کارتون اصلاً درست نبود و نمی بخشمتون .این کار بی ادبیه خان زاده . اکرم بود . صفورا بود . چه لزومی داشت خودتون بیان ؟ واه واه چه دوریم برداشته بود . بازم واسه حرص دادن من گفت خان زاده .خوشم نیومد از برخورد تندش . شدم تایماز تلخ زبون. اصلاً حواسم نبود که چی بلغور می کنم . بلند شد تا لچکش رو از رو صندلی برداره که جلوش ایستادم و گفتم : فکرکردی کی هستی خانوم خانوما؟ درسته کارم همچین صورت خوشی نداشت اما نگرانت شدم اومدم . خیالات برت نداره خبریه . من و تو چه صنمی باهم داریم که دزدکی بیام سروقتت . قبل از اینا خیلی فرصت داشتم خیلی کارا بکنم . دیدی که بهت میلی ندارم پس بی خودی تهمت ناروا بهم نزن. ظاهراً نگرانیم هم بی مورد بوده چون تو از منم سالمتری و ماشالله زبونت هم خوب کار می کنه . عذاب وجدان داشتم شاید به خاطر این چند روزه که ازم پرستاری کردی مریض شدی واسه همین اومدم . حالام می رم . موقع رفتن هم زیر لب گفتم : تحفه. فکر کرده کیه؟ حالم هیچ خوب نبود . خراب کرده بودم . تایماز قبل از بیدار شدن آی پارا کجا و این تایمازی که الان بودم کجا . اون حق داشت عصبانی بشه . اصلاً واسه همین لج و لجبازی ها و این خوی وحشیش عاشقش شدم . حالا با اون مزخرفاتی که واسه کم نیاوردن به هم بافتم ، همه ی رشته هام پنبه شدن . محاله به این زودی ها دلش باهام صاف بشه. دوباره غرورش رو که براش از نون شبم واجبتره له کردم . منتظر عواقبش باش تایماز خان . اینم عوض تشکرم از اون همه زحمتش . بی فکر عمل کردم . زدم هر چی ساخته بودیم شکستم . سر شام بی صدا نشسته بود و آروم غذاشو می خورد . چون ناهار درست و حسابی نخورده بودیم ، گفتم شام رو زدتر بدن . می دونستم اونم گشنشه . زیر چشمی می پاییدمش. بی صدا و سر به زیر غذا می خورد . باید ازش معذرت می خواستم . جای تشکر زدم خرد و خاکشیرش کردم . تا خواستم دهن باز کنم ، با گفتن . ممنون من سیر شدم از سر میز بلند شد . منم نتونستم حرفی بزنم . تمام طول شب کابوس دیدم و حتی نتونستم یه لحظه چشم رو هم بزارم . خواب می دیدم . یکی اومده و آی پارا رو با خودش برده . به چشمم آسلان بود و به یه چشمم یاشار. تا صبح به جای خواب جنگ اعصاب داشتم . تصمیم داشتم وت صبحانه و قبل از اینکه امین بیاد به گه خوردن خوردم اعتراف کنم و از دلش دربیارم . با این اعصابی که براش ساخته بودم مگه می تونست حواس جمع درس بخونه ؟ سر میز صبحانه دیر تر از من اومد و زیر لب سلام کرد و نشست . یا میز رو نگاه می کرد یا نگاهش کشیده می شد به طرف پنجره و زل می زد به حیاط. منتظر شدم تا اکرم میز رو جمع کنه . می خواست بلند شه که گفتم: لطفاً بشین . می خوام باهات حرف بزنم . نگاه دلخوری به من کرد و گفت : چیزی رو جا انداختین ؟ توهینی مونده نکرده باشین ؟ گفتم : بشین آی پارا من از دیشب داغونم . می خوام …. می خوام بگم پرید وسط حرفم و گفت : ولی من از دیروز عصر اونقدر حالم خوبه !!! جاتون خالی با آرامش هم خوابیدم شب رو!!! می خواست بگه وضعش از من بهتر نبوده . گفتم : من معذرت می خوام . پوزخندی زد و گفت : شما عادت دارین هر کاری بکنین و هر حرفی بزنید بعد بگین ببخشید ؟ دیروز که من کسی محسوب نمی شدم . حتی آدم هم نبودم که به خاطر اعتراضم برای ورودتون به اتاقم تو شرایطی که بیدار نبودم ، ازم عذر بخوایین . هر چی از دهنتون دراومد بهم گفتین . حالا چی رو می خوایین درست کنید ؟ حق داشت هر چی که می گفت : حق بود . گفتم : من نفهمیدم چی گفتم آی پارا . تو من رو متهم کردی و این عصبیم کرد . اشک تو چشماش لرزید و غلطید رو گونش و گفت : من باید تاوان عصبی بودن شما رو بدم ؟ اصلاً تقصیر من دیروز چی بود ؟ جز اینکه بعداز دو هفته بی خوابی و خستگی خواستم استراحت کنم؟ دیگه حرفاش و گریه هاش خارج از توانم بود . عجب ابلهی بودم من . چیکار کرده بودم با این دختر بی گناه ؟ گفتم : تو رو خدا گریه نکن . اشتباه کردم . ببخشید . من نگرانت بودم . هیچ نیت بدی نداشتم . وقتی اونطوری از خودت روندیم ، مغزم از کار افتاد و نفهمیدم چی گفتم . حالام پاک کن اون اشکا رو که طاقت دیدنشون رو ندارم . خواهش می کنم . نمی دونم آخرین باری که خواهش کردم کی بوده ؟ اما الان ازت خواهش می کنم ماجرای دیروز رو فراموش کنی . تا آی پارا دهن باز کرد حرف بزنه ، اکرم اومد تو . همزمان سرمون رو بردیم طرف در . اکرم گفت : آقا ، آقاجانم می گه یه خانوم و آقا دم در کارتون دارن. گفتم : الان ؟ کی هستن ؟ یه نیگا به آی پارا که چشماش سرخ شده بود ، انداخت و گفت : می گن از فرانسه اومدن . خانوم ویکتوریا لیون.

************************************************************

رمان آی پارا قسمت سیزدهم

احساسات ضد و نقیضی بهم هجوم آوردن. هم می خواستم برم بالا و این خان زاده ی لوس رو با مهمون فرنگیش تنها بذارم و بگم به من چه!!! اما از طرفی دلم می خواست این ویکتوریا خانوم رو ببینم . هر کی بود مربوط می شد به گذشته ی این شازده پسر. همین موضوع کنجکاوم می کرد زیارتش کنم . احتمالاً اونجا خیلی باهم ایاق بودن که یه کاره کوبیده اومده اینجا. چهره ی تایماز رو زیر چشمی نگاه می کردم که ببینم چه حالی داره . خوشحاله ؟ ذوق زده ست ؟ یا حتی ناراحته؟ ولی اون بیشتر متعجب نشون می داد. به اکرم گفت : بگین بیان داخل . تو اتاق پذیرایی می بینمشون………………………………………………………

اَه اینطوری نمی تونستم بفهمم خانوم واسه چی اومده ! بلند شدم و راه افتادم برم تو اتاقم که تایماز گفت : نمی خوای ببخشیم ؟ گفتم : چاره ی دیگه ای هم دارم ؟ گفت : این بخشش رو نمی خوام . واقعی ببخش! از ته دل ببخش! گفتم : به شرطی که برای خودم و شخصیتم از این به بعد حرمت قائل ببخشید . سربه زیرگفت : قائلم . فقط قاطی کردم . دیگه تکرار نمی شه . قول می دم!!! بلند شد و اومد رو به روم ایستاد و با اشاره دست گفت : نمی یای مهمونم رو ببینی ؟ دیگه جای تعارف نبود . بی خیال گفتم : ادب این رو حکم می کنه که بهشون خوش آمد بگم . خوشحال شد و خندید و گفت : اول شما . اوه اوه چه با ادب شده بود . با هم رفتیم به اتاق پذیرایی که متراژش دو برابر اتاق ناهار خوری بود و توش با مبل های عاج دار و پرده های حریر و ترمه و کلی وسایل زیبا، تزئین شده بود . تا خواستم بشینم ، در باز شد و یه دختر باریک و قد بلند با لباسهای فرنگی و یه مرد فوکل بسته ی اتو کشیده ، به همراه اکرم وارد شدن. دختر یه کم ازموهای طلاییش و زیر کلاه گذاشته بود و بقیش رو ریخته بود دورش. چشمای آبی قشنگی داشت . کلاً خوشگل بود . اما قیافش با ایرانی ها خیلی توفیر داشت و تا چشمش به تایماز افتاد ، به طرفش پرواز کرد . تایماز رو محکم بغل کرده بود و اگه تایماز به خودش نمی جنبید ، تو بوسه غرق می شد . با وجود دلخوریم ازش ، حسادتی وصف ناشدنی به دلم چنگ انداخت و با تمام وجود سعی کردم نرم جلو و چشمای دختره رو در نیارم. این بشر به چه حقی تایماز رو می بوسید ؟ اصلاً دین و ایمون حالیش بود ؟ نبود که اینطوری بی حجاب یه مرده غریبه رو ملچ مولوچ می بوسید دیگه . بعد به خودم گفتم : بابا خارجی ها که دین ندارن . اینا این چیزا حالیشون نیست. دوباره یه نگاه بهشون کردم . همونطور تو بغل هم بودن . وقتی تایماز رو حسابی چلوند تازه به خودش اومد و به فرانسه یه چیزی بلغور کرد . همونطور با اخم بهش نگاه می کردم . وقتی تایماز من رو معرفی کرد ، اخمای دختره درهم شد و سعی کرد با یه حالت مصنوعی بهم مثلاً لبخند بزنه . مشخص بود یه چیزی باب میلش نیست. تایماز ویکتوریا رو به نشستن دعوت و رفت سمت مرده که ساکت وایساده بود و به گرمی باهاش احوالپرسی کرد . هیچی از حرفاشون نمی فهمیدم . همین خیلی کلافم می کرد . می خواستم بدونم این دختر ننر اینجا چی می خواد . چقدر با تایماز صمیمی بوده که اینطوری وقیحانه جلوی من و جلوی اون مرده که نسبتش رو باهاش نمی دونستم می بوستش. منتظر نشسته بودم که بلکه این تایماز منم آدم حساب کنه بگه اینا چی می خوان . نگاههای گاه و بی گاه دختره که توأم بود با اخم غلیظ ، خیلی به مذاقم خوش نمی اومد . انگار وجودم آزارش می داد. تو افکار خودم غرق بودم که تایماز از رو مبل یه نفره ای که روش نشسته بود بلند شد و اومد کنارم نشست و خودش رو چسبوند به من و دستش رو دور کمرم حلقه کرد و آروم گفت : تو رو خدا خرابم نکن و رو به اونا به فرانسه یه چیزی گفت . مرده لبخند زد ولی دختره مثل قاتل ننش داشت نگام می کرد . از این حرکت تایماز خجالت کشیدم، شوکه شدم و بدبختی اینجا بود که خوشم اومد . دست خودم نبود . بهش کشش داشتم . فقط نمی دونستم جریان چیه . اما اونقدر ذکاوت داشتم که بدونم داره جلوی اونا به هر دلیلی نقش بازی می کنه . ولی خودش هم می دونست که وقتی تنها شدیم ، باید جواب درست و حسابیی به این کار عجیبش می داد چون از یه همچین حرکتی به این راحتی نمی گذشتم . دلم می خواست زود از بغلش بیرون بیام . اینطوری تو بغل یه غریبه بودن برام اصلاً خوشایند نبود. حتی اگه اون فرد تایماز می بود . شرم داشت به حس غریزه و علاقم به تایماز غلبه می کرد . تمام تنم داغ بود . می ترسیدم حرارتم ، حسم رو لو بده . بدبختی اینجا بود که انگار فهمید چون دوباره نزدیک گوشم گفت : خواهش می کنم . فقط یه کم دیگه تحمل کن . التماست می کنم آی پارا. وقتی اینا رو می گفت ، لبخند می زد انگار می خواست اونا این حرفای درگوشی ما رو یه چیز دیگه برداشت کنن. چند دقیقه دیگه هم گذشت و تایماز بدون که بفهمه من چه حالیم ، همونطور من رو تو محاصره ی دستاش قرار داده بود و خیلی راحت داشت با اونا حرف می زد . از اینکه حالیم نبود چی می گن ، خیلی ناراحت بودم . دلم می خواست فرار کنم . خدا هم انگار حرف من رو شنید و اکرم رو واسه نجات دادنم فرستاد . اکرم اومد تو اتاق و من رو از اومدن استاد مطلع کرد . سریع فرار رو بر قرار ترجیح دادم و خودم رو از محاصره ی تایماز نجات دادم و در رفتم. اما اون روز هیچی یاد نگرفتم . تمام حواسم پی گرم شدن و احساس خوبی بود که از کنار تایماز بودن بهم دست داده بود . دیگه از اون ناراحتی صبح هم خبری نبود . انگار بغلش آبی بود رو آتیش عصبانیم. فقط یه کم نگران اون مهمونهای ناخونده ای بودم که دلیل اومدنشون هنوز برام مجهول بود. حرکت تایماز نشون می داد خیلی با صادق بودن باهاشون موافق نیست . یعنی از همون اول کار داشت چیزی رو به اونا نشون می داد که وجود نداشت. ظهر وقتی استاد رو بدرقه می کردم گفت : امروز اصلاً دل به درس ندادی . فردا دوباره درس امروز رو تکرار می کنم . ازش خجالت کشیدم . اونقدر گیج بازی درآورده بودم که اونم متوجه شده بود . اونقدر کنجکاو بودم بدونم اینا واسه چی اومدن که داشتم می مردماز فضولی. سریع رفتم دفتر و دستکم رو جمع کردم و بردم تو اتاقم . خبری از مهمونا نبود . یعنی رفته بودن ؟ رفتم اتاق تایماز . تو اتاقش نبود . دلم هوری ریخت. باهاشون رفته بود ؟

حس حسادت چنگ انداخت به دلم. اون دختره بی دین و ایمون با تایماز من چیکار داشت ؟ شاید اگه کسی درددل من رو با خودم بشنوه بگه : اون تایماز تو نیست که اینطوری داری روش تعصب نشون می دی! اما من اهمیت نمی دم . من اجازه نمی دم یکی از اون سر دنیا بلند شه بیاد کسی رو که قلب من رو تسخیر کرده همینطور مفتی مفتی از چنگم در بیاره. شاید از بعضی جهات اون از من سرتر باشه اما منم یه حسنایی دارم که اون نداره . اصلاً تمرکز نداشتم رو درسم . همش چشمم به در بود که تایماز بیاد. هم برای حرکت صبحش ازش یه توضیح محکمه پسند می خواستم و هم می خواستم بدونم دقیقاً این آدم واسه چی اومده اینجا. تایماز واسه ناهار خونه نیومد و من حتی نتونستم یه لقمه قورت بدم . همینطور دست نخورده غذام رو گذاشتم و رفتم بالا. رو تختم دراز کشیدم . کلی فکر تو سرم بود . هی از این شاخه به اون شاخه می پریدم. آخرشم نفهمیدم کی خوابم برد. با صدای ضربه ای که به در می خورد بیدار شدم . صدای تایماز بود که داشت من رو صدا می کرد . نگاهی به پنجره کردم . هوا تاریک شده بود . درسته در حقیقت هیچ حقی نداشتم دلخور باشم اما بودم . واقعاً دلخور بودم . بعد مرتب کردن سر و وضعم در رو با شدت باز کردم و گفتم : امرتون ؟ تایماز یه قدم رفت عقب و گفت : چه خبرته ؟ ترسیدم !!! گفتم : بهتر . منم می خواستم بترسین. حالا کاری داشتین خان زاده ؟ صورتش عصبانی و چشماش طوفانی شد و گفت : مگه من.. گفتم : بله شما صد دفعه گفتین نگو و من صد و یکمین بار در صورتی که دلم بخواد اینطوری صداتون می کنم .حالا که چی ؟ مهمون عزیزتون کجان ؟ چرا پیشش نیستین ؟ نکنه دلش تنگ بشه بیاد دوباره سر و صورتتون رو آبیاری کنه ؟ یه لنگه ابروش رو داد بالا و با شیطنت گفت : وای وای وای . حسودی می کنی ؟ گفتم : عمراً ! من چرا باید حسودی کنم ؟ فقط از این جلف بازی ها هیچ خوشم نمی یاد . باید تا حالا من رو شناخته باشین . خیلی هم از اینکه دست نامحرم بهم بخوره چندشم می شه . پس بهتره واسه حرکت زننده ی صبحتون دلیل قانع کننده ای داشته باشین . با یه لبخند گفت : واسه همین اومدم . می شه بیام تو اتاقت ؟ از جلوی در کنار رتم و اجازه دادم بیاد تو اتاقم. نشست رو تختم و بی مقدمه گفت : امین می گفت ؛ امروز حواست به درس نبوده!!! اوه چغولیم رو پیشش کرده بود . گفتم : باید دلیلش رو شما بهتر از من بدونین. خندید و دندونای ردیف سفیدش رو به نمایش گذاشت و گفت : می دونم به خاطر کنار من بودن ، حواست پرت شده. پوزخندی زدم و گفتم : خیلی خودتون رو تحویل می گیرید ها . من از حرکت شما شوکه بودم همین . گفت: یه کم آروم باش آی پارا. بذار با آرامش دو کلوم حرف بزنیم . تو همش گارد می گیری! نشستم رو صندلی و گفتم : نگیرم ؟ واقعاً برای توضیح خواستن هم حقی ندارم ؟ چرا حق داری . اما اینطوری من نمی تونتم حرف بزنم . نمی تونم توضیح بدم . همش می ترسم عصبانی بشی و حرکتت من رو عصبی کنه و حرف بی ربطی بزنم. پوفی کشید و بی مقدمه گفت : من به کمکت احتیاج دارم. انتظار این یکی رو نداشتم دیگه . با تعجب پرسیدم : به کمک من ؟ رو تختم دراز کشید و دوتا دستش رو گذاشت زیر سرش وچشماش و بست و گفت : من به ویکتوریا گفتم تو همسرمی. جیغ زدم : چـــــــی؟ بلند شد نشست و دستش رو گذاشت رو لبش و گفت : هیـــــس!!! الان یه قوم می ریزن اینجا . چرا جیغ می زنی؟ با عصبانیت بهش زل زدم و گفتم : پنج دقیقه . فقط پنج دقیقه وقت دارین کامل توضیح بدین منظورتون از اینکه را به را من رو همسر خودتون معرفی می کنید چیه ؟ این ویکتوریا خانومتون که دیگه مرد نیست به من نظر داشته باشه . من فقط همین پنج دقیقه ساکت می مونم و حرف نمی زنم .بعد نمی تونم جلوی زبون و عکس العمل هام رو بگیرم. سر به زیر گفت : اون به تو نظر نداره ، به من داره !!! چون تصمیم داشتم تا آخر حرفش نپرم تو حرفش همینطور متعجب نگاش می کردم . همونطور که سرش پایین بود گفت : وقتی تو پاریس بودم ، با ویکتوریا تو یه کلاس بودیم . دخترای اروپایی مردای چشم ابرو مشکی شرقی رو دوست ندارن ، می پرستن ، ستایش می کنن . واسه خیلی دخترا دور و برم می پلکیدن . اما من به خاطر نوع تربیتم ، خیلی خوددار بودم و در ضمن مغرور تر از این حرفا بودم که بخوام به کسی رو بدم . ویکتوریا بیشتر از همه دورو برم بود و انصافاً تو خیلی از مشکلاتم هم کمکم می کرد . همین نزدیکی باعث شده بود ، پیش خودش یه خیالاتی بکنه . اما وقتی فهمیدم حسش به من چیه ، قبل از اینکه کار بیخ پیدا کنه ، آب پاکی رو ریختم رو دستش و گفتم : من حتماً با یه ایرانی ازدواج می کنم و قصدم هم برگشتن به ایرانه . برخلاف تصورم که فکر می کردم پیله می کنه ، خیلی راحت گفت : من رو می فهمه و برام آرزوی خوشبختی می کنه . از حالا به بعد به عنوان یه دوست کنارمه . خیلی از این حرکتش خوشم اومد. درسته بعد ها می دیدم که سعی در عوض کردن تصمیم داره و خیلی هم به گفته هاش پایبند نیست ، ولی تا آخر به خواستم احترام گذاشت و همنطور باهام یه دوست موند. وقتی دیدم بی خبر اومده و من طبق گفته ی خودم عمل نکرده بودم و هنوز مجرد بودم ، تو یه تصمیم آنی ، تو رو همسر خودم معرفی کردم و اون حرکت به قول تو جلف صبح هم ، به خاطر این دروغم بود . می خواستم باور کنه به تو نزدیکم . من هیچ علاقه ای بهش ندارم . اگر هم می بینی باهاش بیرون رفتم به خاطر مهمون بودنشه . اون اونجا خیلی لطفها در حقم کرده و حالا نوبت منه جبران کنم . اون مردی هم که همراهش بود پسر عموش بود . ظاهراً جناب لیون به فرهنگ ایرانی علاقه داره و اومده از آثار باستانی ایران دیدن کنه . ویکتوریا هم باهاش اومده . اما من نمی خوام چیزی از گذشته تکرار بشه . اونا یک ماه تهران می مونن و بعد می رن اصفهان و شهرهای دیگه. ازت می خوام این یک ماه نقش همسر من رو بازی کنی . کمکم کن از سرم بازش کنم!!! گفتم : الان کجان؟ این یک ماه کجا قراره بمونن؟ گفت: الان هتل هستن . اما من نمی تونم بذارم اونجا باشن . این بی احترامیه . می خوام اتاق کناریت بدم صفورا و اکرم تمیزکنن تا بیان اینجا. اصلاً از تصمیمش خوشم نیومد . یعنی چی می خواست اینا رو اینجا راه بده . من خیلی معذب می شدم . یه هو یه چیزی به ذهنم اومد . پرسیدم : اگه اینا اینجا بمون که لو می ره من همسر شما نیستم !!! لبش رو گزید و سر به زیر گفت : واسه همین می گم باید کمکم کنی دیگه. تو باید تو اتاق من بمونی. نه دیگه این خارج از ظرفیتم بود . با عصبانیت بلند شدم و رفتم درست روبروش ایستادم و گفتم : راجع به من چی فکر کردین ؟ شاید تو این سفر مجبوری دو سه شب با شما تو یه اتاق موندم اما حالا امکان نداره . خودتون این دروغتون رو یه جوری رفع و رجوع کنین. اون بلند شد و درست رو به روم ایستاد .قدم تا زیر گردنش بود. ملتمس نگام کرد و گفت : نمی خوای کمکم کنی ؟ گفتم : اینطوری ؟ این کار غلطه تایماز خان . از بیخ و بن غلطه . گفت : خوب شب وقتی رفتن بخوابن تو برو تو اتاقت . من که زورت نمی کنم بمونی . اما یه جوری وانمود کن اون اتاق ، اتاق تو هم هست . من می خوام بی هیچ دغدغه ای اینا رو راهی کنم و در ضمن دینم رو به این دختر ادا کنم . اگه بفهمه هنوز مجردم یه باب تازه باز می شه و من این رو نمی خوام آی پارا. واقعاً کشش ندارم یه ماجرای تازه شروع بشه. این لحن تایماز ، چیزی نبود که بشه همینطوری با بد خلقی ازش گذشت . لحنش مسحور و اغوا کننده بود . مرد جذاب و خشن من الان داشت با اون چشمای وحشی مشکیش التماسم می کرد تا از دست عاشقش نجاتش بدم . مگه من این رو نمی خواستم ؟ مگه من نمی خواستم با چنگ و دندون از تایماز محافظت کنم . حالا که خودش داشت اعتراف می کرد به من نیاز داره ، چرا باید امتناع می کردم . قبل از اینکه زیر نگاهش نابود بشم گفتم : به شرطی که بعد از خواب اونا بیام تو اتاق خودم . در ضمن نمی خوام راه به راه واسه نشون دادن محبتی که واقعی نیست و وجود خارجی نداره ، دست تو کمر و گردن من بندازین . این دختره دین وایمون نداره ملچ مولوچ می کنه . من نماز می خونم . من حجاب دارم . من اعتقادات دارم که سرم بره نمی ذارم بهشون خدشه ای وارد بشه . پس ازتون می خوام بهشون احترام بذارین . اینا شاید اینطوری بزرگ شده باشن که جلوی پسرعموشن خیلی راحت یه مرد غریبه رو ببوسن ، اما من یاد گرفتم جلوی دیگران دست شوهرم رو هم نگیرم . پس نشون بدین یه آذری با غیرتین و به اعتقادات من بی اهمیت نباشین . لبخندی زد و گفت : باشه . قول می دم . ممنون که قبول کردی. ولی قبول کن بعضی وقتها مجبورم . همین امروز صبح اون بود که گفت : چرا ازت فاصله گرفتم و من مجبور شدم بیام پیشت. ولی در کل سعی می کنم رعایت کنم . به طرف در رفت و گفت : می رم لباسام رو عوض کنم . تو هم آماده شو . بگم شام رو زودتر بیارن .گشنمه خیلی.

یک هفته از اقامت ویکتوریا و آلن تو خونه ی تایماز می گذشت . تایماز طبق قولی که داده بود سعی می کرد حریم من رو رعایت کنه و در عوض منم وقت خواب مثل یه همسر واقعی با شوهرم می رفتم تو اتاقش و تا وقتی از خوابیدن اونا مطمئن نمی شدم ، تو اتاق تایماز می موندم . تو اون فاصله هم هر دو یاکتاب می خوندیم یا راجع به مسائل روز صحبت می کردیم تا وقت بگذره. ویکتوریا هم ظاهراً من رو به عنوان همسر تایماز پذیرفته بود . ولی حس می کردم اگه پاش می افتاد دو شقم می کرد . با وجود اینکه می دونست من همسر تایماز هستم ، از ریختن هیچ عشوه ای کم نمی ذاشت و منم که حرفاشو متوجه نمی شدم بیشتر دیوانه می شدم . شده بود یه مزه ای بپرونه و تایماز رو بخوندونه .اینطور صحنه ها عصبیم می کرد . خیلی از این آلن هم خوشم نمی اومد . بد نگاه می کرد . یه چند باری نگاه بدش رو رو خودم دیده بودم که چندشم شده بود . ویکتوریا جلوی تایماز ، آلن و حتی استاد ، بد لباس می پوشید و سرلخت می گشت که این موضوع عصبیم می کرد . البته تو کوچه خیابون ، بدن خانومهایی که حجاب درست و حسابی نداشتن و چادر چاقچور رو گذاشته بودن کنار . اما محجبه ها تعدادشون می چربید به اینا. من جلوی تایماز از اینطور بد لباس بودن ویکتوریا خجالت می کشیدم . با خودم می گفتم ؛ چه فرقی می کنه ، اونو که می بینه انگار من رو می بینه و شرمم می شد اون شب از عصر تایماز کلافه می زد . هی اسمم رو صدا می کرد بعد می گفت هیچی. بلاخره طاقت نیاوردم و گفتم : چی می خوایین بگین؟ اتفاقی افتاده ؟ کلافه نگام کرد و گفت : چیزی نیست!!! یه کم کارم زیاد شده خستم . گفتم : شما می خوایین یه چیزی بگین اما نمی دونین چطوری شروع کنین.بگین چی شده ؟ لبخند کم جونی زد و گفت : تو هم باهوشی ها !!! گفتم : طفره نرین !!! از پشت میزش بلند شد و رفت کنار پنجره . دستش رو کرد تو جیب شلوارش و نفسش رو با صدا بیرون داد و گفت : نمی دونم مطرح کردنش درسته یا نه !!! با استیصال برگشت طرفم و گفت : یه چیزی می خوام بهت بگم اما نمی دونم چطوری بگم و از کجا شروع کنم. می ترسم از دستم دلخور بشی. اضطراب پیدا کردم . نمی دونستم چی می خواد بگه ! هنوز رو به پنجره ایستاده بود. ناگهان برگشت طرفم و نگاه نگرانم رو غافلگیر کرد . اومد نزدیکتر و جلوی پای من نشست رو زمین. دیگه داشتم پس می افتادم. این چش بود؟ با تشویش و اضطراب گفتم: تو رو خدا بگین چی شده ! چرا اینجوری می کنین ؟ تایماز گفت : نه نه نگران نباش . چیز بدی نیست . راستش…. راستش…ام…خوب من یه سفر کاری در پیش دارم و شاید یه ده روز نباشم. اصلاً دوست ندارم وقتی اینا اینجا هستن تو رو تنها بذارم . اما مجبورم . مطمئن بودم داره دروغ می گه . ته چشاش دروغ موج می زد . این برنامه ی سفر همین دو دقیقه پیش به ذهنش رسید . بی تفاوت نگاهش کردم و گفتم : همین ؟ من کم مونده بود روبه قبله بشم ! آخه خبر یه سفر و اینجوری می دن ؟ از عصر تا حالا اونقدر نگران نگاهم کردین و هی این پا و اون پا کردین ،فکر می کردم حتماً حامل خبر ناگواری هستین . شما موظف نیستین از بغل من جم نخورین که مثلاً مسئولین . باید به کار و زندگیتون برسین . اینا هم که با من کاری ندارن . می رن می یان . چیکار من دارن ! اطمینان داشتم، یه چیز دیگه هم ته دلش مونده که نگفت : هنوز چشماش حرف داشت . با تردید پرسیدم : بازم چیزی هست ؟ همونطور که میخ صورتم شده بود و پلک نمی زد گفت : نه نه چیزی دیگه ای نیست . همین بود . بعدم بی هوا بلند شد و رفت رو تختش نشست . بلند شدم از اتاق بیرون رفتم و یه سر وگوش آب دادم . ظاهراً خوابیده بودن این فرنگیا . برگشتم تو اتاق وگفتم : شب بخیر . من می رم تو اتاقم . تایماز لبخند غمگینی زد و گفت : باشه برو .شبت بخیر. تا صبح خوابم نبرد . حس اینکه من رو احمق فرض کنه عذابم می داد .

تایماز دیگه طاقت نداشتم . می خواستم بهش بگم . می خواستم بهش بگم ؛ از وقتی هر شب می یای تو اتاقم ، تا صبح تو اتاق ، از بوی تنت مست می شم. می خواستم بگم . عاشقت شدم و از ته دل می خوام همسرم باشی . دوست دارم باهام بیای تو اتاقم و نه واسه نقش بازی کردن جلوی بقیه ، بله واسه اینکه تا صبح از بوی تنت سیرابم کنی. می خواستم بگم دلم پر می زنه آبشار سیاهت رو تو دستم بگیرم و بوش کنم و بوسه بزنم. می خواستم بگم دلم می خواد بی شرم ، زل بزنم تو مشکی چشمات غرق بشم توش. تا وقتی نمی امد اینجا می تونستم یه کم خودم رو کنترل کنم . اما حالا که می دیدم وجودش کنارم چقدر آرامش گره ، نمی تونستم. اون آروم و بی صدا رو صندلی می نشست و کتاب می خوند و من زیر چشمی غرقش می شدم . آی پارا دورادور با سکوتش ، با شرمش و با غرورش ، به آتیشم می کشید . اگه همسرم می شد ….. اما ترسیدم . بازم از چشمای وحشیش ترسیدم . ترسیدم از دستش بدم . ترسیدم بهش بربخوره و فکر کنه دارم تو منگنه می ذارمش . اگه یه کم فقط یه کم ، کمتر مغرور بود . اگه یه کم بیشتر به من میدون می داد که از درونم براش حرف بزنم ، شاید می تونستم امیدوار باشم اما آی پار غیر قابل پیش بینی بود و این من رو از عواقب کارم می ترسوند. پس بهترین کار فرار بود . اگه ده روزش رو فرار می کردم ، می موند ده ، دوازده روزش . بعدش که اینا از اینجا برن ، لااقل تو اتاقم نمی اومد و من یه کم آرومتر می شدم . هر شب اضطراب بهم چیره می شد که یه وقت اختیار از کف بدم و برم تنگ بغلش کنم و بهش بگم عاشقت م آی پارا. درست نمی دونم از کی به این روز افتادم . مهم نبود از کی اینطوری شدم . مهم این بود حالا بی آی پارا نمی تونستم نفس بکشم . تو این یه هفته ویکتوریا خیلی عشوه ریخت و سعی کرد با وجود آی پارا باهاش رابطه برقرار کنم . جالبه بهم می گفت : اون زمان مجرد بودی نمی دونستی متاهلی چه حالی داره . حالا که مزه ی متاهلی رو چشیدی ، بهتره یه کم تنوع بدی . خوبه خودش می دونست وقتی تو تنهایی ، تو غربت، با وجود دخترای رنگارنگ دست از پا خطا نکردم . اما حالا از من چه انتظاری داشت ؟ اینکه با وجود آی پارا تن به کثافت کاری بدم ؟ حالم از بعضی حرکتهاش و حرفاش به هم می خورد . دلم می خواست این میزبانی اجباری تموم بشه و گورش رو گم کنه . من ویکتوریا رو اینطوری نشناخته بودم . آلن هم بعضی وقتها زوم می کرد رو آی پارای پاک من که این موضوع دیوانه کننده بود . جالب بود نمی دونستم می خوام کجا برم . شاید می رفتم شاه عبدالعظیم . فقط می خواستم یه کم از آی پارا و همینطور ویکتوریا دور باشم . از اولی به خاطر شدت کششم و از دومی به خاطر شدت تنفرم.

همون شب بار و بندیلم رو بستم که صبح راه بیفتم . وقت صبحانه چیزی بروز ندادم . آی پارا می دونست ولی ویکتوریا و آلن بی خبر بودن از برنامه ی سفرم . صبحانه تو سکوت صرف شد و هر کسی رفت پی کار خودش. تمام طول صبحانه آی پارا نگران نگاهم می کرد حس می کردم داره تلاش می کنه از پشت پرده ی چشمام درونم رو بخونه . ویکتوریا و آلن با هم از خونه خارج شدن. منم صبر کردم تا امین بیاد . آی پارا رو به امین سپردم و رفتم بالا که وسایلم رو بردارم. می خواستم از در حیاط خارج بشم که با صدای آی پارا که گفت : ارزش یه خدا حافظی خشک و خالی رو هم نداشتم ؟ متوقف شدم . برگشتم طرفش . دلخور نگاهم می کرد. چمدون رو همونجا ول کردم و اومدم سمتش . درست سینه به سینش وایسادم . سرش رو انداخت پایین . با دستم چونش رو آوردم بالا و زل زدم تو چشماش . چشماش برق می زد . توشون اشک نشسته بود. گفتم : این مروارید ها رو چرا اینطور حیف و میل می کنی ؟ لبخند کم جونی زد و گفت : جوابم رو ندادین ! لیاقت یه خداحافظی رو هم نداشتم ؟ مرد ِ مرد می خواست که نزدیک یه همچین جواهری باشی و زل بزنی تو پاکترین چشمای دنیا و جلوی خودت رو بگیری که نبوسیش . که نبوئیش و بغلش نکنی . اما من مردِ مرد نبودم . بی هوا بغلش کردم و به خودم فشردمش. رو سرش بوسه زدم و گفتم : طاقت خداحافظی نداشتم آی پارای من . می ترسیدم دیدنت منصرفم کنه از سفر. خودم رو آماده ی یه انفجار کردم . یه دعوای جانانه . اما هیچ اتفاقی نیفتاد. می دونستم با لحنم غریبه ست و هر آن منتظر یه عکس العمل شدید بودم . اما اون بی حرکت تو بغلم ایستاده بود . جرأت پیدا کردم و گفتم : من دوست دارم آی پارا . خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی . می دونم الان از من بدت اومده و بهت برخورده ، اما می گم . باید بگم . تو این چند ماهی که اینجا تو خونه ی من بودی و یا شاید هم قبلتر ، نمی دونم شاید از وقتی که چاقو کردی تو پهلوم . فقط اینو می دونم که از خیلی وقت پیش ، من وابستت شدم . من عاشقت شدم . عاشق غرورت ، نجابتت ، شخصیتت و پاکیت. عاشق چشمای مشکی و وحشیت . عاشق موهای شلاقوارت. آی پارا طاقت بودن در کنارت و لمس نکردنت رو ندارم . نمی دونی وقتی مریض بودم و تو تیمارم می کردی چطور آتیش می زدی به جونم . من دیوانه وار می خوامت و مرد طاقت آوردن نیستم . من کم آوردم آی پارا. اعتراف می کنم در برابر دختر زیبا و مغرور یوسف خان کم آوردم . همونطور که پدرم در برابر مادرت بی طاقت شده بود . من همه چیز رو می دونم آی پارا . من می دونم پدرم چطور عاشق مادرت بود . اما غرور لعنتیش نذاشت زودتر پا پیش بذاره . منم بی طاقتم آی پارا . حالا که دوباره سرنوشت داره تکرار می شه ، من نمی خوام اشتباه پدرم رو تکرار کنم . من نمی خوام وایسم یه گوشه که یکی از در بیاد تو و تو رو با خودش ببره . من طاقت نگاه هیچ مردی رو ، رو تو ندارم . من می خوام آی پارام فقط مال من باشه . همونطور آفتابی و همونطور طوفانی . من همه ی فصول آی پارا رو فقط و فقط برای خودم می خوام . وقتی فراریت دادم ، نه به خاطر خودت بود ، نه به خاطر قولم به آیناز . فقط به خاطر خود خودخواهم بود . داشتم دیوانه می شدم . می ترسیدم نخوای با من بیای. می ترسیدم بمونی . می ترسیدم سرنوشت پدرم دوباره تکرار بشه و من از دستت بدم . فراریت دادم چون می خواستم اون دختر قوی ، با شخصیت و نجیب فقط مال خودم باشه . می دونی اون شب تو کاروانسرا چی بهم گذشت ؟ نه امکان نداره بدونی . امکان نداره بدونی . هنوزم از فکر و از یاد آوریش قلبم تیر می کشه . بی طاقتم آی پارا . خیلی وقته بی طاقتم . تند و تند می گفتم . مسلسل وار و بی طاقت . اشک جلوی چشمام رو گرفته بود . در حالی که از شدت هیجان و احساسات رو به غلیان به خودم فشارش داده بودم ، بی وقفه می گفتم . انگار می ترسیدم نذاره که بگم . می ترسیدم فرار کنه . یه کم ساکت شدم و وقتی دیدم هیچی نمی گه گفتم :الانم باید برم . باید برم که نمی تونم این وضعیت رو به این شکل تحمل کنم . باید فرار کنم از این شرایط . تو می دونی وقتی می یای تو اتاقم ، من چقدر تحت فشار قرار می گیرم ؟ می دونی وقتی بوی تنت می پیچه تواتاقم تا صبح خواب از چشمام فرار می کنه ؟ می گفتم و می گفتم و آی پارا ساکت و صامت فقط گوش می داد . باورم نمی شد . دارم حرفهای این چند وقته رو که رو دلم تلنبار شده بودن و می ترسیدم با گفتن هر کدوم سیلی مقابله به مثل آی پارا رو نوش جان کنم رو به این راحتی دارم می گم . این بعد از شخصیت آی پارا برام ناشناخته بود . حالیم نبود که ممکنه مستخدمین خونه ، آی پارا رو تو بغل من ببینن. برام مهم نبود که امین منتظر آی پاراست .حس می کردم دنیا بی حرکت شده تا من حرفام رو به عشقم بزنم . منی که بزرگترین خلافم تو زندگم چند باری لب ترکردن بود . منی که هرگز دختری رو اینطور به آغوش نکشیده بودم و در برابر همه ی خواسته های نفسانیم مقاومت کرده بودم ، حالا داشتم در برابر دختری تا چند وقت پیش کنیز خونه ی پدرم بود ، عاجزانه اعتراف می کردم . می گفتم و گریه می کردم . آره من تایماز بد خلق و مغرور . تایمازی که هیشکی جرأت نداشت بهش بگه بالای چشمت ابروئه ، داشت اینطور پرده از زوایای پنهان قلب یخیش بر می داشت . وقتی حرفام تموم شد ، با ترس آی پارای خشک شده رو از خودم جدا کردم . خدا شاهده چقدر از برخورد با چشماش می ترسیدم . بازوهاشو گرفته بودم . سرش پایین بود . با ترس سرش رو بالا آوردم . چشماش رو انداخت رو زمین . نفسم رو با صدا بیرون دادم و گفتم : به من نگاه کن آی پارا. هنوز نگاهش به زمین بود. دستم رو گذاشتم رو صورت گلگونش گفتم : اونقدر دلخوری که نگاهت رو هم دریغ می کنی ؟ دستم رو از رو گونش برداشت و سر به زیر گفت : دلخور نیستم . به هیچ وجه. فقط غافلگیر شدم . من انتظار به وجود اومدن این شرایط رو نداشتم . معذرت می خوام که ناخواسته باعث رنجش و آزارتون شدم و الان هم دارم از خونه فراریتون می دم . من این رو نمی خواستم باور کنید. از اینکه اینطور خوب باهام برخورد کرد خیلی خیلی خوشحال بودم . داشتم رو ابرا پرواز می کردم . گفتم : هیچ چی نگو . الان ممکنه ناراحت باشی . خواهش می کنم الان هیچی نگو . تو رو خدا آی پارا با نگاهت بدرقم کن . من نمی خوام هیچ اجباری برای پذیرفتن من داشته باشی . نمی خوام احساس دین تو رو مجبور به کنارم موندن بکنه . چند روزی می رم که به خودم و خودت این فرصت رو بدم که بتونیم تصمیم بگیریم. البته من تصمیم رو خیلی وقت پیش گرفتم . در واقع دارم به تو فرصت فکر کردن می دم . مطمئن باش جوابت هر چی باشه قابل احترامه و من بی هیچ حرف اضافی قبولش می کنم . هنوز سر به زیر بود . عاجزانه گفتم : آی پارا؟! سرش رو بالا آورد و چند ثانیه ای تو چشمام نگاه کرد . نگاهش اونقدر گویا بود که با انرژی ازش جدا بشم . گفتم : من می رم و امیدوارم که تصمیمت این باشه که قبول کنی خانوم این خونه باشی . قبل از اینکه حرکت اضافیی بکنم و موجبات دلخوریش رو فراهم کنم ، ازش دور شدم و در رو پشت سرم بستم . سید علی تو درشکه منتظرم نشسته بود . سریع نشستم و گفتم که حرکت کنه . انگار می ترسیدم آی پارا از پشت بگیرتم و بگه نه من تو رو نمی خوام .

*****************************************************

رمان آی پارا قسمت چهاردهم

هر چقدر به این سفر یهویی فکر می کردم ، بیشتر به این نتیجه می رسیدم که نمی تونم از آی پارا دور باشم . اونم با وجود آلن و ویکتوریا. واسه ی همین وسط راه ، رو به سید علی گفتم که من رو ببره به دفتر . تو مسیر جریان رو بهش گفتم . گفتم ؛ می خوام کمی از خونه دور باشم . ازش خواستم جام رو لو نده و تا برگشتن من با خونوادش شبا رو تو اتاق طبقه ی پایین خونه بمونه . در ضمن هر چیزی رو که اتفاق می افته بی کم و کاست هر روز بهم خبر بده ………………………………………………………….. با این تدابیر یه کم خیالم راحت تر شد . خدا خدا می کردم این چند روز فرصتی که به آی پارا داده بودم زودتر تموم بشه و من برگردم پیشش . اطمینان داشتم ، این دوری واسه هردومون لازم بود. واسه من از این جهت که خیلی بی طاقت شده بودم و واسه آی پارا به خاطر اینکه بتونه خوب فکراشو بکنه. البته بهش دروغ گفتم هر تصمیمی بگیره اطاعت می کنم . من ازش فقط بله می خواستم . نمی تونستم تحمل کنم من رو نخواد و زن کس دیگه ای بشه . اینا همش واسه خام کردنش بود . من از سر عشق ، خودخواهی یا هر چیزی که بشه اسمش رو گذاشت ،این تیکه جواهر رو فقط برای خودم می خواستم . آی پارا همونطور مسخ شده وسط حیاط ایستاده بودم . نمی دونم چقدر زمان گذشته بود که با صدای سرفه ی استاد به خودم اومدم. استاد رو به من گفت : نرفته دلتنگشی ؟ منگ نگاهش کردم . چی به سرم اومده بود ؟ این حرفایی که الان شنیدم ، از زبون تایماز بود ؟ مردی که در درون خودم بهش حس تعلق داشتم ولی اونقدر دنیام رو با دنیاش متفاوت حس می کردم که هر وقت این افکار به سراغم می اومد از ذهنم دورش می کردم که اون سهم من نیست ، اینطور عاشقانه از دلتنگیهاش برام گفته بود . استاد امین نگران پرسید : خوبی آی پارا خانوم ؟ از اون حالت خلسه به زحمت بیرون اومدم و گفتم : بله …بله خوبم. گفت : می تونیم شروع کنیم ؟ گفتم : چیو؟ خندید و گفت : معلومه بدجور رفتن تایماز پکرتون کرده ها ! درس رو دیگه ! گفتم : آها…بله شروع کنیم . شروع کنیم. سعی می کردم همه ی حواسم رو به درس بدم تا یاد حرفهای تایماز نیفتم. ولی زهی خیال باطل. طرفهای ظهر وقتی استاد داشت می رفت ، آلن و ویکتوریا هم برگشتن . استاد باهاشون صحبت کرد . به سلیسی و روانی تایماز حرف نمی زد ولی باز غنیمت بود که زبون این اجنبی ها رو می دونست که بتونه دوکلوم چاق سلامتی بکنه . زود بهش گفتم : به اینا بگین تایماز خان واسه ده روز رفته مسافرت . من زبون اینا رو نمی دونم . عصر که بشه این دختره هی ویز ویز می کنه تایماز کجاست؟ خندید و گفت : به مهمونت حسودی می کنی ؟ خجالت کشیدم و با لپای گلی گفتم : نه بخدا . با لبخند برگشت سمت اونا و ظاهراً جریان رو گفت . نمی دونم من بدبین شده بودم یا واقعاً حس کردم خوشحال شدن. استاد رو بدرقه کردم و سریع برگشتم اتاق ناهار خوری که دفتر دستکم رو جمع کنم که اکرم میز رو بچینه . ناهار مون تو سکوت من و وز وز این دو تا عمو زاده ی جلف صرف شد . البته به نظرم این آلن خان ، من رو خورد تا ناهارش . حس می کردم در نبود تایماز وقیحانه تر نگام می کنه . چه بدبختی گیر کرده بودیم ها . دختره به تایماز گیر می داد ، پسره به من . ناهارم رو خورده نخورده بلند شدم و به زبون خودمون تعارفایی کردم . اونا هم یه چیزایی گفتن . گفتم : تو رو خدا آخر عاقبت ما رو باش . نمی دونیم فحش می دن ؟ تعارف می کنن؟ چی می گن خلاصه . آخرین پله ی طبقه ی دوم رو که بالا رفتم ، دلم گرفت. حس اینکه تایماز رو چند روز نمی بینم یه جور دلتگی رو به وجودم تزریق کرد که باعث شد قدمام سست بشه . جلوی در اتاقش وایسادم و ناخودآگاه دستم رفت رو دستگیره . در اتاقش روکه باز کردم ، یاد حرفاش ، یاد ابراز دلتنگیهاش ، یاد اعترافاتش افتادم .دلم براش تنگ شد . آنی دلم براش پر کشید . یاد وقتی افتادم که مریض و رنجور گوشه ی اتاق افتاده بود . با به یاد آوردن تن جذاب مردانه اش با جود اینکه کسی پیشم نبود ، شرم همه ی جودم رو گرفت و طبق عادت سرم رو انداختم پایین. رفتم جلو و روتختش نشستم . با خودم فکر کردم ؛ جواب من به تایماز چیه ؟ حالا وقتی برگرده و جواب بخواد چی بهش می گم ؟ خودم از خودم هم خجالت می کشیدم . آروم زمزمه کردم ؛ منم دوست دارم مرد خشن و مغرور من . آره جواب من غیراز بله چی می تونست باشه ؟ یه لحظه افکار مزاحمی مثل ، وجود بانو ، وجود خان و اینکه اونا من رو چیکار می کنن اگه بفهمن زن پسرشون شدم ، اومد به سراغم که سریع پروندمشون . با خودم گفتم : تایماز می دونه چیکار کنه . اون که وابسته ی اونا نیست . اما می دونستم به این راحتی هام نیست و اونا اگه بفهمن ، به این آسونی با این موضوع کنار نمی یان. رو تخت دراز کشیدم و عطر تن تایماز رو که یادگاری رو تخت مونده بود رو با تمام وجود به ریه هام کشیدم .اونقدر تو افکار شیرین دخترانه ام غرق شدم که نفهمیدم کی خوابم برد . وقتی بیدار شدم ، رفتم تو اتاق خودم و تا شب یکریز درس خوندم . می خواستم نبودن تایماز رو با درس خوندن فراموش کنم . چقدر میز غذا بدون تایماز کسل کننده بود . غذا تو دهنم مزه ی شن می داد . به خدا اگه مهمون تایماز نبودن و احترام بهشون واجب نبود . ابداً باهاشون سر یه میز غذا نمی خوردم . هی با هم بگو بخند می کردن و منم مثل کر و لال ها فقط تماشا می کردم . نگاههای هرزه ی این مرتیکه هم که قوز بالا قوز شده بود و کم کم داشت کاسه ی صبرم رو لبریز می کرد. خدا این اولین روز بود که من اینطور بی طاقت شدم . خودت واسه نه روز بعدیش یه فکری بکن . سه روز از رفتن تایماز می گذشت و من تمام روز خودم رو غرق درس می کردم که ساعتهای کند بگذرن و این ده روز تموم بشه. کاش نمی رفت ! هر شب تو اتاق تایماز می خوابیدم . دست خودم نبود . همین که رو تختش دراز می کشیدم ، آرامشی به سراغم می اومد که نمی تونستم از بگذرم . خلسه ای مسخ کننده وجودم رو فرا می گرفت و خوابی زیبا مهمون چشمام می شد . روز چهارم وقتی استاد امین می خواست بره ، ویکتوریا خرامان خرامان از پله ها اومد پایین لباس بازی پوشیده بود که باعث شد سرم تا تا اونجایی که جا داشت بندازم پایین . من جای اون از استاد خجالت می کشیدم . استاد هم سر به زیر سلام و احوالپرسی کرد که ویکتوریا شروع کرد به حرف زدن که امین فقط گوش می داد. وقتی حرفاش تموم شد ، دوباره به اتاقش برگشت . استاد رو به من گفت : خانوم ویکتوریا و پسر عموشون امشب به یک مهمانی تو سفارت فرانسه دعوت هستن . خواستن اطلاع بدن که برای شام نیستن . آخیشی گفتم که باعث شد استاد لبخند بزنه . همونطور که به طرف در ورودی هال می رفت گفت : مثل اینکه از دستشون حسابی به تنگ اومدین ها ! لبخندی زدم و گفتم : همین که زبونشون حالیم نمی شه ، کلی واسم سر یه میز بودن باهاشون سخته . واسه همین از نبودشون نفس کشیدم . وگرنه مهمون حبیب خداست. تا دم در حیاط هیچی نگفت و من تا اونجا بدرقش کردم . خیلی از نبودشون سر میز شام خوشحال بودم . ناهار رو هم می تونستم یه بهانه ای بیارم و کلاً امروز رو لااقل راحت باشم . موقع برگشتن ، رفتم پیش صفورا خانوم و جریان رو گفتم که شام این دو نفر رو حساب نکن. کل روز رو تو اتاقم بودم و درس می خوندم . این چند روز طرفهای عصر از پنجره دیده بودم که چند تا کارگر یه سری صندوق ، شبیه صندوق میوه با خودشون می یارن بالا تو اتاق اینا . اما هی یادم می رفت از سید علی بپرسم اینا چین. بیشتر حدس می زدم سوغاتی باشن. اون شب بعد از صرف یه شام راحت در تنهایی و سکوت ، زودتر از هر شب به رخت خواب رفتم . می خواستم از لحظه لحظه ی نبود این دو ملکه ی عذاب لذت ببرم . تایماز دلم برای چشمای زیبای آی پارام خیلی تنگ شده بود . حتی فکرش رو هم نمی کردم چند روز دوری ازش اینطوری بیچارم کنه. هر روز سید علی از خونه واسم خبر می آورد . اما این پیغامهای چند جمله ای ، نمی تونست روح گرسنه ی من سیر کنه . روز چهارم طرفهای عصر سید علی اومد دفتر و بهم گفت که ویکتوریا و آلن شب مهمون سفارت هستن .این برای من فرصت خوبی بود که برم خونه و سر از کار این صندوقهایی که درست از روزی که از خونه زده بودم بیرون ، وارد خونم می شد ، دربیارم . در ضمن یه نظر هم تو خواب عشق قشنگم رو ببینم . به سید علی گفتم : بعد از شام وقتی همه خوابیدن ، به خونه می یام و اون رو روانه ی خونه کردم . تو تاریکی شب وارد خونه شدم و برای اینکه وقت تلف نشه ، یکراست رفتم سراغ اتاق ویکتوریا . اتاقش قفل بود . از این کارش بدم اومد . من همه زندگیم رو دودستی در اختیارشون گذاشته بودم . حالا اینا تو خونه ی خود من قفل می زدن به در . من از همه ی کلید های خونه ، یکی یدکی تو اتاقم داشتم . بی هوا وارد اتاقم شدم . اولش اصلاً متوجه حضورش نبودم . اما همین که خواستم برم بیرون ، تو نور ضعیف اتاق ، متوجه جسم مچاله شده ای رو تختم شدم . نزدیکتر رفتم .وای آی پارای زیبای من بود . خاتون خونه ی من بود که با اون کمند زیباش ، مثل یه فرشته رو تخت من خوابیده بود . چقدر دلم می خواست صورت مهتابیش رو غرق بوسه کنم . حالا که می دیدمش ، متوجه می شدم چقدر دلتنگش شدم . یه آن یه تکونی خورد . ترسیدم بیدار بشه و از وجود من تو این تاریکی بترسه . سریع از اتاق زدم بیرون . کلید رو انداختم تو قفل و در رو باز کردم . رفتم سراغ صندوق ها .آروم در یکیشون رو باز کردم و پوشالها رو کنار زدم . اتاق تاریک بود و خوب دیده نمی شد . دستم خورد به یه جسم سخت . درش آوردم . شبیه یه ظرف سفالی بود . سریع مغزم فعال شد . یادم اومد، آلن می گفت ؛ به آثار باستانی ایران خیلی علاقه داره . یعنی اینا رو خریده بود ؟ دزدیده بود ؟ می خواست ببره فرانسه ؟ خوب ! دیدنی ها رو دیده بودم . بهتر بود قبل از اومدنشون از اتاق برم بیرون . داشتم در اتاق رو قفل می کردم که صدای حرف زدنشون رو از پایین شنیدم . ظاهراً آلن خیلی مست کرده بود چون کشدار حرف می زد . تا بخوان بیان بالا سریع پریدم تو اتاق آی پارا. از پشت در صداشون رو می شنیدم . ویکتوریا می گفت : نه اینکار رو نکن آلن . دختره می ریه میذاره کف دست تایماز . برامون بد می شه . اما آلن با همون لحن چندش کشدار می گفت : من نمی تونم از این زن زیبای شرقی بگذرم . حالا هم که شوهرش نیست و تا برگشتن شوهرش هم ما از اینجا رفتیم . من امشب می خوام باهاش خوش باشم . ویکتوریا گفت: از من گفتن . ندیدی چطور خودش رو می پوشونه ؟ اون به این راحتی ها تسلیم نمی شه . آلن خندید و گفت : من کار خودم رو بلدم عزیزم تو که طعم بودن با من چشیدی پس باید بدونی برای من نشد نداره . دیگه صدای ویکتوریا نیومد . از قرار رفت تو اتاق. دود از کلم بلند شده بود. این حرمزاده ی نجس تو خونه ی من می خواست چه غلطی بکنه ؟ از خودم بدم اومد که اینطور ساده لوحانه همه ی زندگیم رو گذاشتم و فرار کردم . اما خدا باهام یار بود که امشب اینجا بودم . از اتاق آی پارا بیرون اومدم . هیچ کس تو راهرو نبود . به سرعت از پله ها رفتم پایین و از پشت در چماقی رو که همیشه اونجا می ذاشتیمش برداشتم و به سرعت برق خودم رو رسوندم بالا و محکم در اتاقم رو باز کردم . آلن وسط اتاق بهت زده و ترسیده داشت من رو نگاه می کرد . اصلاً نفهمیدم چیکار می کنم و با چماق محکم کوبیدم وسط فرق سرش. صدای فریاد آلن با جیغ آی پارا یکی شد . سریع رفتم طرفش و بغلش کدم . داشت مثل یه جوجه ی خیس می لرزید . به خودم فشردمش و دم گوشش گفتم : منم تایماز ! نترس عزیزم . من اینجام نمی ذارم کسی اذیتت بکنه . با صدای فریاد ی که آلن کشید ، ویکتوریا و سید علی و خونوادش ریختن تو اتاق. ویکتوریا با دیدن آلن که بی هوش رو زمین بود جیغی زد و رفت طرفش . سید علی دوید سمتم و گفت : خوبین آقا ؟ چی شده ؟ این اینجا چیکار می کنه ؟ با خشم غریدم که از من می پرسی ؟ اگه من اتفاقی امشب اینجا نبودم ، می دونی چی می شد ؟ من این خراب شده رو مثلاً به تو سپرده بودم . مرد حسابی اینطوری از ناموس و امانتی من مواظبت می کنی ؟ سید علی نادم گفتم : ببخشید آقا فکرش رو نمی کردم . ویکتوریا شروع کرد به گریه که چرا با آلن اینکار رو کار رو کردم . همونطور که سر آی پارا رو به سینم فشار می دادم ، محکم سر ویکتوریا داد زدم : زود گورتون رو از خونم گم کنید .حتی یه لحظه هم نمی خوام اینجا باشین . در ضمن حق ندارین اون صندوق ها رو ببرین . من خوب می دونم اونا چین و شما دو تا دزد واسه چی اومدین اینجا . زود وسایلت رو جمع کن . به مستخدمم می گم ببرتتون هتل . با این کاری که پسر عموت کرده ، اگه گذاشتم زنده از این در برین بیرون باید برین خداتون رو شکر کنید. ویکتوریا سرش رو انداخت پایین و به صورت آلن ضربه می زد که بهوش بیاد . سر آلن خونی بود . با ضربه ای که بهش زده بودم ، نمرده بود خیلی بود. سید علی نعش آلن رو برد تو حیاط و آب ریخت روش که هم مستیش بپره و هم بهوش بیاد . آی پارا مثل بید می لرزید . سرش رو از رو سینم جدا کردم و تو اتاق نیمه روشن ، زل زدم به مردمک لزون چشماش. خیلی ترسیدی؟ سرش رو به نشونه ی آره تکون داد. دوباره بغلش کردم و گفتم : من اینجام نترس. از هیچ چی نترس! تکونی خورد و خودش رو ازتو آغوشم کشید بیرون و گفت : شما کی برگشتین ؟ گفتم : نرفته بودم که برگردم. من تو همین شهر بودم و داشتم از هوای نفس تو تنفس می کردم . نتونستم برم . نتونستم دور بشم . سید علی هر روز احوالت رو برام می آورد . اومدم بفهمم این صندوقهایی که اینا آوردم چیه که اتفاقی شاهد اومدن اون کثافت به اتاقت شدم . بقیه رو هم خودت دیدی. سر به زیر پرسید : دیگه نمی رین ؟ دلم غنج رفت و با سر خوشی گفتم : اگه خاتون من بگه نرو ، از جام جم نمی خورم. تاریک بود وگرنه دیدن گلگون شدنش خودش عالمی داشت. صدای بسته شدن اتاق ویکتوریا اومد و پشت بندش تو آستانه ی اتاقم ظاهر شد و گفت : این جواب محبتهای من نبود . در ضمن این صندوق ها رو با پول خودمون خریدیم . مال ماست . سوغاتیه! پوزخندی زدم که نمی دونم دید یا نه و گفتم : جواب محبتهای من هم این نبود که پسر عموت بخواد تو خونه ی من به زنم تجاوز کنه. اون صندوق ها هم هیچ جا نمی ره. خیلی به مالکیتشون مطمئنی از طریق سفارتتون شکایت کن. در ضمن یادت نره اینجا کشور منه و منم یه وکیلم . پس بی خودی وقت و پولت رو هدر نده . نمی ذارم هیچ کدوم از اون اشیای قیمتی رو که مال این کشوره ، از اینجا خارج کنید. بی هیچ حرفی برگشت و رفت بیرون . با صدای بسته شدن در حیاط ، انگار هوا وارد اتاق شد و من تونستم به خوبی نفس بکشم. اکرم و صفورا هم رفته بودم کمک سید علی ، با بیرون رفتن اون ، به اتاق برگشتن . صفورا اومد نزدیکتر و آی پارا رو به آغوش کشید و گفت : الهی برات بمیرم مادر . اگه اتفاقی برات می افتاد جواب پدرت رو چی می دادیم ؟ روم سیاه که تو دوقدمیم داشتن بلا سر امانتیم می آوردن . هی قربون صدقه ی ای پارا می رفت و گریه می کرد . اکرم هم کنار در رو زمین نشسته بود و گریه می کرد . آی پارا صفورا رو از خودش دور کرد و گفت : شما چه تقصیری دارین صفورا خانوم ! خدا رو شکر که بخیر گذشت . گریه نکنین. اکرم تو هم گریه نکن . بیا کمک کن مادرت ببر پایین . حالش خوب نیست . اکرم اومد و زیر بغل صفورا رو گرفت و برد پایین. انگار کمر زن بیچاره شکسته بود . با خودم گفتم : بعضی زنای غیور ایران شرف دارن به مردای خارجی. اونقدر غیرت دارن که پاش بیفته از هر مردی مردترن. عاشقانه های من و آی پارا ، از فردای اون روز شروع شد . اونقدر از خجالت کشیدناش خوشم می اومد که دم به دقیقه سر به سرش می ذاشتم. اونم رنگ عوض می کرد و من سرخوش می شدم . آی پارا متین و نجیب بود و هم خودش حد خودش رو می دونست و هم برای من خط قرمز تعیین کرده بود .نمی ذاشت دستم بهش بخوره . داشتم تو تب و تاب لمس دستاش ، عطش یه بوسه از لباش ، جون می دادم . اما اون با همین کاراش و همین رو گرفتن هاش من رو بدجور تنشه کرده بود . دم گوشش حرفهای عاشقانه می زدم . ابراز عشق می کردم ولی جوابم فقط لبخند زیباش بود و بس و تنها حرف عاشقانه ای که ازش شنیده بودم ، یه دوست دارم آروم و زیر لبی بود . من اشتیاق رو تو چشمای اونم می خوندم اما خوددارتر از این حرفها بود . اون واقعاً یه الهه بود . چهار روز از رفتن ویکتوریا و آلن می گذشت و من هر لحظه بی طاقت می شدم . از خونه که می رفتم بیرون ، له له می زدم کارم زود تموم بشه و بیام ببینمش . موقع غذا خوردن همش نگاش می کردم جوری که همه ی غذام رو یخ زده می خوردم.اونم فقط بهم لبخند می زد و چند جمله ای رو با خجالت می زد . اون آی پارای زبون دار وحشی کجا و این الهه ی آرامش کجا . دلم برای یک کلمه از حرفاش ضعف می رفت . بد جور قافیه رو باخته بود . بدجور. بلاخره طاقت نیاوردم و دل به دریا زدم و رفتم دم اتاقش . با اجازه ی اون وارد اتاقش شدم. مثل همیشه پوشیده و محجوب بود . نشستم رو تختش و بی مقدمه گفتم : من دیگه طاقت ندارم آی پارا. اجازه بده عقدت کنم . سرش رو پایین انداخت و گفت : من کسی روندارم که ازش اجازه بگیرم . اما شما خانواده دارین . باید رضایت اونا رو جلب کنید . من نمی خوام یه یاغی تلقی بشم که پسرشون رو چنگشون درآورده . بلند شدم رفتم جلو روش و درست کنار پاهاش نشستم و گفتم : تو چشمای من نگاه کن !!! ببین غیر از عشق خودت چیز دیگه ای می بینی؟ هنوز سرش پایین بود . گفتم : آی پارا برام هیچ کس مهم نیست . تو خونواده ی من رو می شناسی . غیر از آیناز محاله پدر و مادرم به این وصلت رضایت بدن . رضایت دادن و ندادن اونا برای من که پسرشون هستم مهم نیست . برای تو هم نباید مهم باشه .من یه فرد مستقل و عاقلم و می دونم تو برام بهترینی . از هر لحاظ امتحانت رو پس دادی . من نمی خوام برم دختر یکی از اون خانهای قجری رو بگیرم که خودش قادر نیست آب دماغش رو بگیره. این خوشی رو ، این خوشبختی رو ازم نگیر . بذار کنارت باشم و بذار ازت آروم بشم . باش و بذار زندگی کنم .اونطور که آرزو دارم بذار زندگی کنم . قبول کن آی پارا! دستم رو بردم و سرش رو آوردم بالا. صورتش گلگون شده بود . بکارت روح این دختر داشت دیوانم می کرد . مشخص بود تنها مردی که تو زندگیش اینطور برای زمزمه ی عاشقانه سر داده منم . برای اولین بودن تو زندگیش به خودم می بالیدم . چشمام از روی چشما و صورت گل انداختش سر خورد و رسید به لبهای کودکانه ی سرخش. لبهایی که بی کمک سفید آب ، سرخاب ، به حد کافی وسوسه کننده بود . حق داشتم ؟ نداشتم ؟ نمی دونم!!! ولی می خواستم . می خواستم که ببوسمش . خودداری و دور از دسترس بودن ، آی پارا ، کل وجودش ناز بودن و همه ی تنم نیاز بودن ، وادارم کرد بی هیچ موقعیت سنجی و بی هوا ببوسمش. بوسه ای کوتاه و بغایت شیرین رو لبش زدم . دختر بینوا نزدیک بود غش کنه بس که خجالت کشید . اما زبانه های عشقم که حالا با نیاز جسمانیم هم نوا شده بودن ، نه تنها با این شهد شیرین راضی نشدن بلکه فکر تکرار دوباره ی این حس شیرین قوی از قبل تو مغزم رژه می رفت . سکوتش من رو جری تر و مصمم تر کرد تا دوباره بهش نزدیک بشم . تا خواستم ببوسمش ، دستش رو گذاشت رو لبم وسرش رو عقب برد و گفت : نه تایماز!!! این اولین بار بود که اسمم رو بی هیچ پسوند و پیشوندی از دهنش می شنیدم و شیرینیش اگه چه بیشتر از اون بوسه نبود اما کمتر هم نبود . سریع بلند شد و گفت : فکر کردین من کیم ؟ چون پدر و مادر بالا سرم نیست ، می تونید بهم نزدیک بشین ؟ همین …همین بوسه ….یه جور تعرض بود . اون وقت فرق شما با اون اجبی نجس چیه ؟ من که تو خلسه ی اون بوسه و گفتن اسمم از طرف آی پارا مونده بودم با این عکس العملش به خودم اومدم و فهمیدم در برابر این شیر غرنده که خیلی به اعتقاداتش پایبنده ، زیاده روی کردم . بلند شدم و گفتم : من معذرت می خوام . نمی خواستم حس بدی رو بهت القا کنم . من تو رو برای همسریم می خوام و می خوام تاج سرم باشی . واسه دلمشغولی نمی خوامت . دیدی که اول گفتم بریم عقد کنیم. ازم دلخور نباش آی پارا. قبول کن من خیلی وقته دارم تحمل می کنم . اما دیگه چقدر ؟ مگه از سنگم ؟ پاش بیفته از خیلی ها مردترم اما به خاطر نجابتت ، به خاطر حفظ غرورت پا پیش نذاشتم که خودت هم من رو بخوای . شاید چیزی نمی گی ، شاید حرف عاشقانه ای مبنی بر خواستنت به زبون نمی یاری ، اما بعضی وقتها گویا ترین جمله ها پیش حرف نگاه ، کم می یارن . نگاهت می گه به من بی میل نیستی . پس بردار این فاصله رو. بذار حست کنم . گفت : باشه می ریم عقد می کنیم . اما با حضور آیناز . گفتم : آخه چطوری ؟ گفت : برو بیارش. برو بهش بگو چه قصدی داری . بیارش . وقتی اومد و گفت ؛ راضیه ! همسرت می شم . با عجز گفتم : وسط سال تحصیلیه . به چه بهانه ای بیارمش . رضایت اون برات بیشتر از خواستن من مهمه ؟ دلم ازش گرفت . اون بیشتر به حرف اطرافیان و رضایت اونا فکر می کرد تا دل تیکه پاره ی من . منی که با فراری دادنش ، همه ی پل های پشت و سرم رو خراب کرده بودم . منی که به خاطرش حاضر بودم جون بدم . حالا رضایت خواهرم براش مهمتر از خواستن من بود . غرورم رو صد تیکه شده دیدم و بیشتر از این خرد شدنش رو صلاح ندونستم و از اتاقش بیرون رفتم. از خونه زدم بیرون و به صفورا خانوم هم گفتم که برای شام منتظرم نمون. برای اطمینان از عمل بعدی ویکتوریا و آلن و همینطور برگردوندن اون عتیقه ها تو سفارت و نظمیه هم کار داشتم . می ترسیدم اینا برن قضیه رو یه جور دیگه بروز بدن . خوشبختانه اونا اونقدر عاقل بودن که حرفی از اون صندوق ها اونجا نزن. ظاهراً اصلاً به سفارت مراجعه نکرده بودن و تو هتل اقامت داشتن. رفتم نظمیه و جریان صندوق ها رو گفتم . قرار شد فرداش مامور بیاد اونا رو با خودش ببره. نمی دونستم می خوان چیکار کن. راستش برام مهم هم نبود . شاید با گرفتن چندغاز رشوه دوباره بدن دست کسایی مثل آلن . واقعیتش خودم اونقدر درگیری داشتم که دیگه وقت واسه اینکارا نداشته باشم . مهم این بود که این دو تا جونور از من و اعتمادم واسه ضربه زدن به این مملکت استفاده نکنن. حالا اگه جور دیگه خواستن اینکار رو بکنن. اونقدری توان نداشتم که بتونم جلوشون رو بگیرم . تا نصف شب تو خیابونا پرسه زدم و دست آخر خسته و بی رمق خودم رو رسوندم به خونه . نتیجه ی این همه پیاده روی و فکر این شد که تا یه مدت آی پارا رو به حال خودش بذارم و بازم دندون رو جیگر بذارم که بلکه از خر شیطون پایین بیاد . با خودم می گفتم ؛ شاید زیادی نازش رو خریدم پرو شده . صبح زودتر از آی پارا صبحانم رو خوردم و وقتی اون اومد سر میز ، من بلند شدم . زیر لب سلام کرد و منم سر سنگین جوابش رو دادم. سریع به بهانه ی کار زیاد از خونه زدم بیرون . به صفورا خانوم هم گفتم که برای ناهار و شام منتظرم نمونه. روز خسته کننده و پر تنشی رو پشت سر گذاشته بودم . بی رمق خودم رو انداختم رو تخت. خواب بودم که بوی عطر تنش پیچید تو دماغم. آی پارا دوسش داشتم اما از من تواقعاتی داشت که خارج از توانم بود . من از آینده ای که می تونستم با اون داشته باشم به اندازه ی آینده ای که به تنهایی خواهم داشت ، می ترسیدم . تایماز خودش خوب بود . اما من از خانواده اش می ترسیدم . دوست نداشتم من رو یه بی کس و کار آویزون فرض کنن که واسه پسرشون نقشه کشیدم . دلم می خواست با یه موقعیت اجتماعی بهتر وارد خانواده ی اونا بشم . این موضوع برام خیلی مهم بود. از وقتی که اونجوری اتاقم رو ترک کرد ، غیر از یه سلام خشک و خالی موقع صبحانه ، حرفی بین ما رد و بدل نشده بود . دلخور بود . می دونستم . اما به نا حق دلخور بود . همیشه از قهر بودن با کسی متنفر بودم . دلم می خواست حرف بزنه و قهر نباشه . رفتم تو اتاقش . خواب ِ خواب بود . نزدیکش رفتم و کنار تختش زانو زدم . چشمام که به تاریکی عادت کرد ، تونستم چهرش رو ببینم . وقتی غرق خواب دیدمش ، شروع کردم به حرف زدن. ازش گله کردم . از این که موقعیت من رو درک نمی کرد شکایت کردم . از خودم گفتم . از حسم بهش . از اینکه می خواستمش اما می خواستم تا معلم شدنم صبر کنه . من پدر و مادر نداشتم . ثروتم از چنگم دراومده بود . عموم من رو به کنیزی فروخته بود . با این شرایط زن یه خان زاده شدن ، یعنی خریدن نگاه تحقیر آمیز اطرفیان . هیچ کس درونم رو نمی دید همه این رو میدیدن که پسر خان رو هوایی کردم و از راه بدرش کردم . گفتم ، هر چی که تو دلم تلنبار شده بود رو به مرد خشن ، مغرور و در عین حال احساساتیم گفتم. وقتی با چشمای مخمور مشکیش بهم زل نمی زد ، راحتتر می تونستم حرف بزنم . حس می کردم شنیده . حس می کردم سبک شدم . حس می کردم تو خواب فهمید چی می گم. با یه حس سبکباری ، بلند شدم که برم . دستش دور مچم حلقه شد که چون انتظارش رو نداشتم ، جیغ خفیفی کشدم . دستم رو به طرف خودش کشید و بلند شد نشست و من رو کنار خودش نشوند . خیلی خجالت زده بودم . اون تمام مدت بیدار بود و من اینطور بی پرده سفره ی دلم رو براش باز کرده بودم . با صدای ضعیفی پرسیدم : از کی بیدارین ؟ گفت : از وقتی عطر تنت پیچید تو اتاق. دیگه سرم چسبیده بود به سینم . ازش خیلی خجالت می کشیدم . دستم رو گرفت تو دستش . خواستم از دستش بکشم بیرون که گفت : جاش خوبه . بذار باشه .دیگه این حقمه . نفسش رو با صدا بیرون داد و گفت : حرفات دلنشین و منطقی بودن . قبول دارم خودخواهانه رفتار کردم . اما تو هم قبول کن من ۲۸ سالمه . تو این سن با هیچ زنی رابطه ی به این نزدیکی نداشتم . من دوست دارم .ازت خیلی خوشم می یام . شخصیت محکمت ، ایمانت ، پاکی روحت ، به شدت جذب کننده هست . حالا وقتی زیبایی ظاهری هم به اون اضافه می شه ، دیگه کنترلم رو از دست می دم اما اونقدر رو خودم کنترل دارم که نخوام بی فکر کاری بکنم . حالا که اینطوری راحتتری و من رو اینطوری قبول داری باشه . تا پایان امتحاناتت صبر می کنم . چقدر از این تصمیمش خوشحال بودم . گفتم : ممنون . اینطوری منم با فراخ باز درس می خونم . دست دیگش رو آورد و دستم رو بین دو تا دستاش گرفت و گفت : اما چون برای من بودن کنارت و در حین حال نبودن باهات خیلی سخته ، سعی می کنم کمتر دور و برت باشم . از این جهت دلخور نباش . چون تنها راهیه که می تونم این مدت رو دووم بیارم. از این حرفش خوشم اومد منم به این نزدیکی خیلی مایل نبودم . خواستم آروم دستم رو بکشم بیرون که گفت : معذبی ؟ با صدای آرومی گفتم :صبحت معذب بودن من نیست . این کار به هیچ وجه صحیح نیست . غلط بودنشه که اذیتم می کنه .دست از محاصره ی دستم برداشت و گفت : من نمی خوام اذیت بشی اما بعضی وقتها برای حس کردن حضورت می خوام اجازه بدی دستت رو بگیرم …..باشه ؟ گفتم : سهم امروزتون رو گرفتین . تا بعد هم ببینیم خدا چی بخواد و بلند شدم . گفت : کجا ؟ گفتم : نصف شبه . می خوام برم بخوابم . انگار تازه یادش اومده بود . آهانی گفت و من سریع فرار کردم . وقتی به اتاقم برگشتم و راجع به اتفاقاتی که افتاد فکر کردم ،هم خوشحال بودم تونستم حرف دلم رو بزنم و هم خیلی خجل. به فکر به فرداهای روشن ، به خواب رفتم . ****** نزدیک امتحاناتم بود و من بشدت تحت فشار بودم . هفت ماه از قرار من و تایماز می گذشت و این هفت ماه ، پر بود از قهر و آشتی های ما . دلخوری های با جهت و بی جهت . هم اضطراب امتحانات رو داشتم و هم اضطراب پایان امتحانات و موضوع ازدواجم . تایماز تو این مدت ثابت کرد یه مرد با اراده ی قویه که برای وجود من ارزش قائله . ابداً پار از گلیمش دور نذاشت و همیشه یه فاصله ی مشخص رو حفظ کرد . بارها با هم پیاده روی کردیم و دو بار هم به سینما رفتیم که برای من خیلی جذاب بود . استاد از روند درس خوندم خیلی راضی بود و به من و تایماز اطمینان می داد که مدرک نهمم رو به راحتی خواهم گرفت . غیر از یکی دوبار شیطنت ، که با عکس العمل من روبه رو شد تایماز خط قرمز من رو به خوبی رعایت می کرد . بیشتر اوقات تو دفتر کارش بود و شبها دیر می اومد . شاید در طول یه هفته ، یکی دو بار اونم سر صبحانه دیده باشمش . اینطوری منم راحت تر بودم . تا شب فقط درس می خوندم و درس می خوندم . نتیجه ی این امتحان ، سرنوشت خیلی موضوعات رو مشخص می کرد . این مدت اونقدر سریع گذشت که خودم هم باورم نمی شد . در ضمن به خاطر قرار و مدار اون شب من و تایماز و پایبندی هر دومون به قرار ، خیلی بی حاشیه بود . هوای تهران نسبت به هوای اسکو خیلی گرمتر بود و این موضوع اوایل خرداد که هواگرمتر شده بود بد جور کلافم می کرد و خوشحال بودم در طول روز تایماز خونه نیست و من می تونم راحتتر لباس بپوشم . اون روز با یه لباس حریر نازک تو اتاق پذیرایی درس می خوندم اون اتاق خنک ترین محل خونه بود و من از اواسط اردیبهشت ، اونجا اطراق کرده بودم که بتونم درس بخونم . موهام رو بافته بودم و علاوه بر اون ، گیسهای بافته شدم بالای سرم جمع کرده بودم که کمترین مزاحمتی برام نداشته باشه . فرداش اولین امتحانم بود و من که برای اولین بار می خواستم امتحان بدم و در ضمن تبعات این امتحان و بقیه ی امتحاناتم تو زندگیم خیلی پر رنگ بود خیلی کلافه بودم و مدام کتاب رو ورق می زدم . حس می کردم هیچی بلد نیستم . در و پنجره اتاق پذیرایی رو باز گذاشته بودم که هوا بره و بیاد ، بلکم یه کمی خنک بشه. از درس خوندن خسته شدم وخواستم بلند شم برم پیش اکرم که یه چایی بهم بده . بلکه مخم راه بیفته . همین که برگشتم سمت در ، از دیدن صحنه ی روبروم همه ی عضلاتم قفل کرد و مثل درخت خشک شدم . تایماز تو آستانه ی در حالی که به چهار چوب در تکیه داده بود ، داشت من رو با یه نگاه افلاطونی تماشا می کرد .نگاهم به طرز نگاهش هر چند چند ثانیه بیشتر طول نکشید ، اما دلم رو زیر رو کرد . مقاومت در برابر مرد جذابی مثل تایماز خیلی سخت بود . اما خوب منم کم با ایمان نبودم . یه لحظه به خودم فکر کردم .منی که همیشه پوشیده ترین وضعیت رو در مقابل اون داشتم ، حالا با یه حریر بدن نما در حالی که یه کوه مو بالای سرم جمع شده بود جلو روش وایساده بودم . کمتر از چند لحظه طول کشید که موقعیت رو بسنجم . سریع پشت نزدیکترین مبل نشستم و با صدای شبیه فریاد گفتم : به چه حقی بی اجازه اومدین داخل ؟ چطور به خودتون اجازه دادین وقتی من حواسم نیست و لباس مناسبی به تن ندارم اینطور وقیحانه زل بزنین به من ؟ درسته خجالت کشیده بودم ، اما خدای بالاسر که منکنونات قلبیم باخبر بود ، می دونست از نگاه شیفتش چقدر لذت بردم. خندید !!! بلند و بی پروا . بعد خندش مثل خنده ی دیوانه ها شد . وقتی دیدم داره می یاد جلوتر ، ترسیدم و گفتم : تو رو خدا نیان جلو . من خجالات می کشم . تو رو قرآن برین بیرون . بی توجه به حرفم اومد جلو و خیلی راحت مبلی رو که پشتش پناه گرفته بودم رو دور زد و دقیقاً نشست بغل دستم . اونقدر حالم بد بود و خجالت می کشیدم که دلم می خواست می مردم . نمی دونستم کجام رو بپوشونم . کلاً مچاله شده بودم و سرم رو فرو کرده بودم تو سینم . آروم و زمزمه وار با صدای خش دار مردانه اش گفت : فتبارک الله احسن الخالقین. شنیدن این جمله ی با معنی عربی از زبون آدمی با اعتقادات تایماز که اصلاً اهل نماز و روزه نبود و کلاً از دین چیزی سرش نمی شد ، اونقدر شوک آور بود که بی هوا سرم رو بلند کنم و صورت رو نگاه کنم . نگاه تو چشمای جادوییش همان وغرق شدن درش همان. آروم گفت : بلاخره برای با تو بودن باید یه چیزایی از دینم یاد بگیرم یا نه ؟ یعنی من این تاثیر رو روی تایماز گذاشته بودم که راجع به اعتقاداتم فکر کنه ؟ راجع به دینی که من اینقدر پایبندش بودم تحقیقکنه ؟ تایماز اگر چه آدم معتقدی نبود اما به اصول اخلاقی به شدت پایبند بود . جوری که من حرکت زننده و زشتی رو تو این مدت ازش ندیده بودم . نمی دونم چقدر زل زدیم تو چشمای همدیگه که با لبخندی محزون ، زمزمه وار گفت : کی مال من می شی خاتون ؟ آروم گفتم : چرا اینقدر محزون ؟ گفت : نباید باشه ؟ مردم عشقشون فرسنگها ازشون دوره اما با دیدن اون تو خواب ، از خود بی خود می شن . من چقدر باید بدبخت باشم که هم دارمت و هم ندارمت . سخته آی پارا خیلی برام سخته . پشیمونم از اینکه زود برگشتم خونه . پشیمونم از اینکه مرد اون نبودم که بتونم از جلوی در بی هوا بشم و وسوسه ی تماشای ظرافتهات من رو از راه بدر نکنه. پشیمونم از اینکه زودتر از پایان قرارمون این همه ظرافت و زیبایی رو دیدم. حالا کارم سخت تر شده . من این هفت ماه رو به مدد پرونده های سنگینی که برداشتم و کمتر تو رو دیدم تونستم تحمل کنم . اما به خدا امروز با دیدنت ،تحمل این ده روز رو ندارم . باور کن نمی دونم چه مرگمه !!! دخترای بی حجاب و زیبای فرانسوی هیچ وقت نتونسته بودن احساسات من رو به غلیان در بیارن . زنای بی حجابی که تو مهمانی های فرماندار و وزیر و وکیل می بینم با سنگ برام توفیری نداره . اما تو …. تو لامصب داغونم می کنی .خودم خیلی دنبال چراش بودم . اما فقط به واژه ی عشق رسیدم و بس. شاید اینطور بی پرده حرف زدن دچار سوء تفاهمت کنه ، اما منظور من از حس کردنت ، از لمست فقط حضورته ، فقط بودنته و بس. نه چیز دیگه . دوست دارم بغلت کنم . ساعتها فقط نگاهت کنم .اینکه بدونم مال منی . فقط برای منی و تو حصار دستام بگیرمت و کل دنیا رو ازت دور نگه دارم ، برام خیلی شیرین و در عین حال دست نیافتنه. حرفاش اونقدری حلاوت داشت که مسخش بشم ولی هنوز مستش نشده بودم که نفهمم چیکار می کنم . سرم پایین بود و با دستام همه هیکلم رو پوشونده بودم . دلم می خواست بشینم واون همینطور آروم برام از دوست داشنم بگه . اما می ترسیدم نتونه به قولش پایبند بمونه . درست شب امتحان یه ماجرای جدید نمی خواستم . خدا از درونم خبر داشت و امداد غیبی برام فرستاد . اکرم تو آستانه ی در ظاهر شد و چون از حضور بی موقع اربابش تعجب کرده بود بی در نظر گرفتن موقعیت من و اون که خیلی تو چشم بودیم گفت : اِ آقا شما کی اومدین ؟ همین حرفش کافی بود که تایماز از اون حس و حال در بیاد . و بلند بشه . به طرف اکرم رفت و گفت : همین الان و از اتاق بیرون رفت . فرصت رو غنیمت شمردم و گفتم : منم الان دیدمش . خیلی بد شد من رو اینجوری دید . لبخندی زد که هزار تا معنی می داد . اما من معنی خوبش رو در نظر گرفتم و از اتاق رفتم بیرون و سریع رفتم اتاق خودم تا لباسهام رو عوض کنم. ۳۱ خرداد ۱۳۱۰ مصادف بود با گرفتن کارنامم.انقدر سردرگم و مضطرب بودم که کارهای غیر ارادی می کردم . یه بار دست تایماز رو می گرفتم ، یه بار که اون دستم رو گرفته بوده به زور از دستش می کشیدم بیرون ، حرف می زد جواب نمیدادم، بعدش شروع می کردم به حرف زدن های بی ربط و بی مورد . مثل یه دیوانه رفتار می کردم . تایماز که ظاهراً متوجه وضع نابسامان روحیم شده بود با طمأنینه باهام برخورد می کرد .بلاخره رسیدیم . قرار بود به یکی از ادارات داخلی وزارت فرهنگ بریم که مسئول امتحانات نهایی پایه ی نهم بود . تایماز ازم خواست رو نیمکت سبز رنگ توی راهرو بشینم و خودش رفت تو یکی از اتاقها . بعد از اون اتاق اومد بیرون و رفت تو یکی دیگه . داشتم دیوانه می شدم . پس چرا نمی دن این نامه ی اعمال رو . بلاخره از اتاق سوم اومد بیرون و گفت : بیا تو آی پارا. با قدمهای لرزون وارد اتاق شدم . مرد شکم گنده ای با سر کم مو و سبیل از بنا گوش دررفته که یه کراوات پهن زده بود ، پشت میز نشسته بود . با دیدن من یه نگاه اجمالی بهم کرد و گفت : روبندت رو بردار خانوم . مستاصل به تایماز نگاه کردم که چشماش رو رو هم گذاشت که یعنی باشه . روبند رو بردم بالا . مرد یه نگاه گذار بهم کرد و گفت : آی پارا یوسف خانی هستی؟ گفتم : بله . دفتر بزرگی رو گرفت طرفم و گفت : بیا اینجا رو انگشت بزن و کارنامت رو بگیر. شما چون متفرقه امتحان دادی و سر کلاس نبودی ، کلرنامت دیر حاضر شده. کارنامه رو که گرفتم سریع نمراتم رو از نظر گذروندم . همه رو قبول شده بودم . این یعنی من موفق شدم ؟ تایماز کارنامه رو ازم گرفت و نگاهی بهش کرد و بعد با رضایت سرش رو بلند کرد و گفت : مبارکه !!! من می دونستم تو می تونی . این معرکه ست. چه نمرات خوبی هم گرفتی ! امین هم حتماً خوشحال می شه. از اینکه تونسته بودم سربلند بیرون بیام خیلی خوشحال بودم و مرتب تو دلم خدا رو شکر می کردم . تایماز رو به مرد گفت : برای ثبت نام ایشون برای آموزش تو مقطع ابتدایی ،کجا باید بریم ؟ مرد یه نگاه بهم کرد و گفت : ایشون ؟ تایماز محکم گفت : بله . مرد با تردید گفت : محل ثبت نام تو این ساختمون نیست . باید به اداره ی آموزش ابتدایی مراجعه کنید که تو همون ساختمان وزارتخونه هستش. ازش تشکر کردیم و اومدیم بیرون . خیلی خوشحال بودم که می تونم معلم بشم و به بچه ها درس یاد بدم . تایماز تمام مدت ساکت بود و به شور و شوق کودکانه ی من لبخند می زد . اون موقع معنی لبخند محزونش رو نمی دونستم . ولی وقتی به محل مورد نظر رسیدم وفهمیدم نمی تونم معلم بشم ، علت حزنش رو متوجه شدم . فهمیدم چقدر از این شوق من افسوس می خورده . مردی که مسئول اونجا بود با یه پوزخند گفت : همه ی دانش آموزان این مدارس جزء فرزندان طبقه ی مرفه جامعه هستن و هیچ کدوم حجاب ندارن . در ضمن معلم با چادر چاقور نمی خوان . همه ی معلم های ما مرد و در ضمن اروپایی هستن . تو می خوای مثلاً چی یادشون بدی؟ درسته که خودت مدرک نهم داری ولی نمی شه . باز اگه مرد بودی ، یه جوری می تونستی بین اینا بُربخوری ، اما حالا نمی شه . بعدم به صندلیش تکیه داد و با یه حالت تمسخر گفت : شما اگه تحصیلات حالیت بود اول این چادر چاقور رو می نداختی کنار . با روبند می خوای بری درس بدی ؟ اونقدر بهم توهین کرد و آب پاکی رو ریخت رو دستم که کم مونده بود همونجا بشینم و گریه کنم. با یه کمر شکسته و غرور صد پاره شده از اونجا اومدیم بیرون . اون هم به شخصیتم و هم به اعتقاداتم توهین کرد . خوب معلومه دیگه اونقدر زنای بی دین و ایمون اجنبی مثل این ویکتوریا با تن و بدن لخت جلوی نگاه هرزه ی این مردا راه می رن و ادا در می یارن که زن با چادر چاقور به مذاقشون خوش نمی یاد . حالا چه با سواد چه بی سواد . رو به تایماز گفتم : پس آیناز چی می گفت ؟ چرا می گفت من می تونم معلم می شم ؟ تایماز برای یه درشکه دست بلند کرد و گفت : تو الان حالت خوب نیست . بریم خونه یه کم که آروم شدی ، دربارش حرف می زنیم . بعد زمزمه کرد تقصیر منه که همین امروز آوردم اینجا . باید می زاشتم از شیرینی قبولیت لذت ببری. تو اصلاً یادت رفت که باید برای این موفقیت بزرگ خوشحال باشی . حوصله ی یکی بدو کردن باهاش رو نداشتم . اون باید خودش می فهمید که یکی از بزرگترین اهداف من از درس خوندن و این همه تلاش ، معلم شدن بود . خوب اگه قرار بود نتونم معلم بشم ، همون سواد خواندن نوشتن که داشتم برام کافی بود دیگه. افسرده و مغموم ، سوار درشکه شدم و تو تموم مسیر ساکت نشستم . خیلی دلم گرفته بود . تایماز هم خدا خیرش بده که حالم رو می فهمید و تلاشی برای بهم زدن سکوت نمی کرد . وقتی رسیدیم خونه ، یکراست رفتم تو اتاقم و با همون چادر نشستم یه گوشه از اتاق . ذهنم خالی بود . انگار دیگه هیچ موضوعی نیست که بهش فکر کنم . چه خوب ، چه بد . همونطور یه گوشه نشسته بودمو بی هدف چشمام رودوخته بودم به روبه روم . چقدر برای گرفتن مدرک نهم ذوق داشتم . چقدر برنامه ریزی کرده بودم .همه چی بهم ریخت . این موضوع ، ازدواجم با تایماز رو هم تحت الشعاع قرار می داد . در اتاقم باز شد . حوصله نداشتم برگردم ببینم کیه ! وقتی جلو روم نشست ، دیدم تایمازه . غمگین نگام کرد و گفت : اینقدر خود خوری نکن عزیزم . من حلش می کنم . خوب تو تهران یه کم با شرایط تو و موقعیت الان جامعه درس دادنت با مشکل مواجه می شه اما می تونم یه آشنا پیدا کنم که واسه کارت تو شهرری و شهرهای اطراف کمکمون کنه. تو که با ایمان بودی! پس به قول خودت توکل کن به خدا . همه چی درست می شه . این جماعت امل از اینکه یه زن درس بخونه خیلی خوششون نمی یاد چه برسه به اینکه بخواد تدریس هم بکنه . پس باید برای یه مبارزه آماده باشی . آی پارایی که من می شناختم سرسخت تر از این حرفها بود که با یه نه ، عقب نشینی بکنه . یادته چطور جلوی پدرم وایسادی و نذاشتی موهات رو بتراشن ؟ پس حالا هم باید مقاومت کنی . الان یه فرق مهم با اون موقع داری . یه کم مکث کرد و وقتی توجه من رو دید گفت : فرقش اینجاست که اون موقع تنها بودی و حالا من رو داری . بعد با شیطنت لبخند زد و گفت : این از همه مهمتره ! در ضمن اگه بخوای با غصه نیگام کنی و اینقدر مظلوم باشی ، نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم و حتماً گازت می گیرم. از لحن شوخش لبخند کمرنگی رو لبم نشست وطبق معمول خجالت کشیدنام ، سرم خودسرانه فرو رفت تو گریبانم . سرم رو بلند کرد و گفت : نبینم چشمات غم داشته باشه خانومم. می دونی که جونم به جونت بستس. خواهش می کنم بخند . امروز روز مهمیه . شوخی نیست . خیلی کم هستن زنهایی که اجازه ی درس خوندن داشته باشن . تو از اول مهر امسال میری دبیرستان و این خیلی باارزشه . به این موضوع فکر کن . تا تو دبیرستانت رو هم تموم کنی ، اوضاع یه کم بهتر می شه و شاید تو همین تهران تونستی تو یه مدرسه درس بدی. خدا رو چه دیدی ؟ دنیا که به آخر نرسیده !!! حالام مثل یه خانوم خوشگل و خوش اخلاق پاشو ، لباسات رو عوض کن بیا بریم ناهار بخوریم . من یکی سر صبحونه اونقدر عجله کردی که نفهمیدم چی خوردم . الانم خیلی گشمنه . جواب این همه سخنرانی و قوت قلب دادنهای تایماز رو با یه لبخند دادم و از رو زمین بلند شدم . اونم بهم لبخند زد و از اتاقم رفت بیرون.