ویژه کنید
عکس و تصویر 3 رمان آقای مغرور ، خانم لجباز قسمت هفتم سورن:سلام مهندس هنوز کسی نیومده؟ نادرخان ...

3 رمان آقای مغرور ، خانم لجباز قسمت هفتم
سورن:سلام مهندس هنوز کسی نیومده؟ نادرخان به پامون بلند شد و بعد از سلام وعلیک گفت:نه هنوز ساعت شیش مهمونی یه ساعت دیگه شروع میشه این مهمون هایماهم زیاد خوش قول نیستن می زارن یه دوساعت دیگه بیان که کلاس داشته باشه براشون…توچطوری دخترم؟چقدر زیبا شدی.این شوهرت باید حسابی حواسش رو جمع کنه که خانوم خوشگلش رو ازش ندزدن…یادم باشه به مریم خانوم بگم یه اسفندی برات دود کنه عسل:ممنون مهندس………….
سورن:مهندس اگه اشکالی نداره ما بریم تو اتاقمون یکم استراحت کنیم نادرخان:برید مطمئنا خرید با خانوما خیلی آدم رو خسته می کنه بادلخوری واخم ساختگی گفتم:یعنی اینقدر ما خانوما خسته کننده ایم؟ نادرخان با خنده:نه خانوم زیبا اما سلیقه ی خوبتون وقت و انرژی رو از مردها می گیره عسل:خب آدم باید خوشگل پسند باشه دیگه بعد نگاهی به سرتا پای سورن انداختم و ابرویی انداختم بالا.که می دونم تو دل سورن کارخونه قند درسته رو آب کردن. نادرخان هم باشوخی گفت:برید تا حسودیم گل نکرده باخنده رفتیم بالا.یکم به دراز کشیدن نیاز داشتم.زیادی خسته شدم.با احتیاط روی تخت دراز کشیدم که سورن معترضانه گفت:اِ..اِ!کلی پول آرایشگاه خانوم رو ندادم بیاد ایجا بخوابه همه چیز رو بهم بریزه ها بادلخوری گفتم:خوبه من زورت نکردم ببریم آرایشگاه.خب خسته شدم دیگه بزار یه ده دقیقه دراز بکشم خستگیم در بره… سورن:خب منم خسته ام این که دلیل نمی شه بااین سر و وضع بری تو تخت دختر خوب عسل:چرا نمی شه بااین تیپ رفت تو تخت؟خوبم می شه توهم بیا دراز بکش ببین می شه یانه سورن:اصلاهر کاری دوست داری بکن عسل:چشم منتظر اجازه ی جنابعالی بودم سورن:آفرین دختر خوب همیشه از بزرگترت اجازه بگیر. عسل:می شه یکم بخوابم یانه؟جناب بزرگتر؟ سورن:یه نیم ساعتی بخواب ولی آرایشت بهم می خوره ها.از من گفتن بود عسل:تو نگران آرایش من نباش خیلی خسته بودم.اونقدری که حوصله کل کل کردن با سورن رو نداشتم.با احتیاط خوابیدم و گوشیم رو برای نیم ساعت دیگه زنگ گذاشتم که بیدارم کنه. وقتی صدای گوشیم اومد.با بی حوصلگی خاموشش کردم.خواستم یکم دیگه بخوابم که یادم افتاد مهمونی داریم.و با اکراه بلند شدم نشستم رو تخت.خواستم چشمام رو بادست بمالونم که یادم افتاد آرایشم خراب می شه… به سورن نگاه کردم که پایین تخت خوابیده بود.با دست تکونش دادم. عسل:سورن!سورن!پاشو مهمونی دیر می شه ها یکم غلط خورد.دوباره تکونش دادم که یکم لای چشم هاش رو باز کرد.خودمم بی حوصله بودم ولی چه می شه کرد باید این مهمونی رو می رفتیم اونم پر انرژی! عسل:سورن…سورن پاشو دیگه مهمونی دیر می شه سورن که انگاربهش برق سه فاز وصل کردن یهو از خواب پرید وهول به این ور اونور نگاه کرد با خنده گفتم:خیلی خب بابا اینطوری نپر از خواب بچه ات می افته خودمم نفهمیدم این چی بود گفتم یه چشم غره بهم رفت و سعی کرد خنده اش رو قورت بده متین:بچه ها آماده اید؟ سورن:نه متین بیا تو متین:سلام.خواب بودین؟ سورن:ازصبح رفتیم بیرون خسته شدیم گفتیم یکم بخوابیم.متین قربون دستت بیا این سرویس عسل رو خوشگلش کن متین سری تکون داد.ای به چشم سورن:عسل سرویس و وسایلش رو بیار سرویس و مایکروفون و دوربین رو که تو ی بسته های خودشون بودن رو دادم به متین.اونم با دقت مشغول کار گذاشتن مایکروفون و دوربین شد. متین:سورن انگشترت رو بده سورن:کدوم انگشتر؟ متین:اون عقیقی که دستته سورن با تردید انگشتر رو ازتو دستش در آورد و داد به متین متین:دمشون گرم.واسه همه فرستادن. بعد چشمکی زد و گفت:همه مجهز مجهزیم سورن:ایول… بعد از اینکه متین سیستم ها رو راه انداخت و چندتا توضیح کوچیک درباره شون داد رفتیم طبقه پایین.تقریبا بیشتر مهمون ها اومده بودن.با اکثرشون سلام وعلیک کردیم و ازشون عکس گرفتیم. مهندس با چندتا خر پولاشون که مشتری های اصلی محسوب می شدن آشنامون کرد و سورن ومتین رو برد تو جمع شون. دیگه حوصله ام داشت حسابی سر می رفت.درسته این بحث ها برامون مهم بود اما خب چیکار کنم؟حوصله سر بر بود دیگه… همینجوری که اطرافم رو نگاه می کردم.چندتا پسر بدجوری برام آشنا اومدن. نه؟اون اینجا چیکار می کنه؟ وای بهتر از این نمی شه…اگه همه چی لو بره…سردار سر روتنم نمی زاره…
متین:چیزی شده عسل جان؟چرا رنگت یهو پرید؟ عسل:هیچی عزیزم یکم خسته ام سورن یکم با اخم سرتکون داد که یعنی چته؟ منم سر تکون دادم که یعنی چیزیم نیست. می گم تو این اوضاع ما هم زبون واسه خودمون اختراع کردیما.من اینجوری سر تکون دادم اون اونجوری.هه!اسمش رو بزاریم زبون سرسری! بالاخره حرف های مهم ولی از نظر من چرت سورن ومتین با مهندس ومشتری هاتموم شد.ویه عده رفتن وسط که قر بدن.من نفهمیدم اینا مهمونی رسمی هاشون با پارتی هاشون چه فرقی می کنه؟ فقط خدا خدا می کردم که اون من رو ندیده باشه.اما مثه اینکه خدا داشت شانس تقسیم می کرد من رفته بودم پستونک بازی! با دیدن من چشم هاش چهارتا شد.دوستاش هم که متوجه شدن یه جارو سیخ داره نگاه می کنه رد نگاهش رو گرفتن وبه من خیره شدن. یکم اولش با شک بهم نگاه کردن.دوسه تاییشون رو که اصلا نمی شناختم.اما اون دو سه تایی رو که می شناختم بعد از کمی نگاه کردن خوشبختانه منو شناختن و اینطوری شد که گاومان دو قلو زایید!مبارکش باشه دیدم که راه افتاده بیاد سمتم. نمی خواستم مهندس اینا شک کنن.الان میاد جلوی اینا یه چی می گه لو می ریم.تصمیم گرفتم حالا که منو دیده خودم برم سراغش که از پیش آمدهای بد جلوگیری کنم. عسل:سلام.شما؟اینجا؟ کیوان با یه نیش شل زل زد بهم وگفت:تو اینجا چیکار می کنی؟توکه اهل اینجور مهمونی ها نبودی؟باورم نمی شه اینجا ببینمت.چقدر فرق کردی دختر؟ پارسا:عسل خانوم شماکه از اینجور مجلس ها خوشتون نمی اومد؟ یه چشم غره ای بهشون رفتم که دهنشون رو بستن. عسل:بچه ها می شه در مورد من اینجا صحبت نکنید؟ پارسا:چرا؟ آروم گفتم:لطف کنید هویت من رو آشکار نکنید.خواهش می کنم با تعجب به هم خیره شدن و یکم پچ پچ کردند. عسل:مربوط به شغلمه.بعد یه لبخند مسخره زدم که کسی شک نکنه کیوان یکم دور و بر رو با شک نگاه کرد ورو به دوستاش گفت:بچه ها چیزی نگید لابد مهمه دیگه عسل:آقا کیوان می شه باهاتون تنها صحبت کنم باز نیش این شل شد. کیوان:حتما عزیزم عق…حالم رو بهم نزن. عسل:پس دنبال من بیاید اینجا نمی شه صحبت کنم. نمی تونستم جلوی همه باهاش صحبت کنم.توی حیاط هم می ترسیدم یکی صدامون رو بشنوه.می دونستم تو طبقه خودمون همه پایین هستن و سرگرمن.به ناچار رفتیم تو اتاق خودمون.کیوان هم پشت سر من اومد. عسل:بفرمایید کیوان نشست روی کاناپه کنار تخت.منم تو آیینه یه نگاه به خودم انداختم وبادستمال کاغذی عرق رو از روی پیشونیم پاک کردم و برگشتم طرفش که دیدم زل زده بهم.
کیوان:چقدر خوشگل شدی کلافه نگاهش کردم و نشستم روی تخت رو به روش. عسل:واسه این حرف ها نیاوردمت بالا.آقا کیوان می خوام خوب دوستات رو توجیح کنی.این جا کسی نباید بفهمه من کی هستم. کیوان موشکافانه نگاهم کرد:چرا؟ باصدای خیلی آروم گفتم:من الان تو ماموریتم کیوان کیوان:واقعا؟واسه چی مگه مهندس نصیری هم خلاف می کنه؟ عسل:آره.تو اینجا چی کار می کردی؟ کیوان:یکی از بچه ها با مانی دوسته.مانی هم دعوتمون کرد بیایم مهمونی.من زیاد این جا کسی رو نمی شناسم عسل:کدوم دوستت؟ کیوان:تو نمی شناسی. فریبرز بازم آروم گفتم:کیوان مواظب باش چیزی نفهمه.ما چندماهه داریم واسه امشب نقشه می کشیم.اگه لو بریم زحمت چند ماهه یه گروه نابود می شه. کیوان هم به تبعیت از من صداش رو آورد پایین و گفت:باشه بهشون می گم چیزی نگن.ولی واسه چی اینجایید؟خطرناکن؟ یه نفس عمیق کشیدم و به دور و برم نگاه کردم و با احتیاط گفتم:قاچاق قرص روانگردان.تازگی هام که یه سری قرص مسموم قاطی قرص ها شده که قابل تشخیص نیست.کشنده اس.تا حالا تو دوشب سه تا قربانی گرفته… کیوان:یعنی اینقدر خطرناکه؟پس چرا می فروشنش عسل:چون نمی خوان به سرمایه شون لطمه بخوره. کیوان:چه آدمای کثیفی… عسل:امشب حواستون باشه اگه مانی یا هر کس دیگه بهتون قرص تعارف کنید نخورید.ممکنه هر کدومشون از اون کشنده ها باشه کیوان:باشه بهشون می گم برندارن عسل:نه…نه!بردارید اینجوری شک می کنن.الان چندتاشون دیدن من تو رو آوردم بالا دارم باهات صحبت می کنم برندارید تابلو می شه.بردارید اما بزارید تو جیبتون نخورید. کیوان:باشه عسل:خیلی خب بریم کیوان:عسل؟ عسل:بله؟ کیوان:دلم برات تنگ شده بود.عسل برگرد خواهش می کنم.من هنوز دوستت دارم عسل:کیوان خواهشا باز شروع نکن کیوان:چرا نمی خوای باور کنی که من دوستت دارم؟ پوزخند تلخی زدم و بهش خیره شدم.بالحن تلخی گفتم:کیوان اون فقط یه دوست داشتن ساده اول دانشگاه بود.من و تو به درد هم نمی خوردیم.تو یه دوست دختر می خواستی که همه جوره باهات باشه.اما من اون دختر نیستم.عقاید و خواسته هامون از زمین تا آسمون باهم فرق می کرد کیوان.اون قضیه تموم شده اس.خواهشا تمومش کن کیوان:اما من هنوز دوست دارم عسل:کیوان من الان تو ماموریتم.بزار بریم پایین من به کارم برسم کیوان با دلخوری گفت:تو از اولم دوستم نداشتی.مگه نه؟ عسل:کیوان من می خوام منطقی باشم.تو دوست دختر می خواستی.دوست دختری که همه جوره باهات باشه کیوان:نه من این رو نمی خوام.اگه بخوای میام خواستگاریت عسل:کیوان.دوباره شروع نکن.من نامزد کردم کیوان:داری دروغ می گی.این حرفا دیگه تکراری شده عسل:دروغ نمی گم.با یکی از همکارام نامزد کردم الانم پایینه. کیوان:باید ببینمش تا باورم بشه عسل:باشه باهم آشناتون می کنم تو چشم هاش غم رو می دیدم.اما من دیگه اون رو دوست نداشتم.یعنی همون موقع دانشگاهم که هر دومون زبان انگلیسی می خوندیم و اون بهم پیشنهاد دوستی داد علاقه خاصی بهش نداشتم.خب جوونی بود و منم دوست داشتم یکم شیطونی کنم.اما الان که یه پلیس بودم به این جور شیطنت ها علاقه ای نداشتم. عسل:کیوان سر لج ولجبازی ماموریتمون رو… کلافه دستی تو موهاش کرد وپاشد و رفت سمت در.برگشت سمتم و با یه نگاه غبار گرفته بهم خیره شد و پوزخندی زد:نترس.اونقدر بچه نیستم که سراین چیزها همه چیز رو خراب کنم.تو هم حق داشتی برای زندگی خودت تصمیم بگیری.اون ماجرا واسه سه سال پیش بود من زیادی خوش بین بودم که تو ازدواج نمی کنی و من بهت می رسم.بریم! شوهرت نباید بیشتر از این منتظرت بمونه بعد هم در رو بست و منم رفتم دنبالش.تا طبقه پایین ساکت بودیم و تقریبا هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد.
وقتی اومدیم پایین کیوان رفت سمت دوستاش.منم رفتم پیش متین و سورن. سورن با اخم نگاهم کرد و با یه لحنی که خیلی خوب نبود گفت:اون یارو کی بود؟ عسل:یکی از آشناهامون سورن:خب واسه چی باهاش رفتی بالا.کجا رفتین؟ من ساده لوحم زود گفتم:تو اتاق سورن چشم هاش گرد شد و گفت:چی؟تو اتاق؟خوشم باشه چه چیزهایی دارم می شنوم عسل:سورن شروع نکن. آرومتر دم گوشش گفتم:اون من و می شناخت.باید بهش توضیح می دادم و توجیحش می کردم که یوقت چیزی از دهنش نپره متین با یکم نگرانی گفت:حالا چی شد؟ عسل:هیچی حله دیدم کیوان داره میاد سمتمون. سورن با طعنه گفت:مثه اینکه آشناتون دارن تشریف میارن کیوان با یه پوزخندی اومد سمتمون.فکر کرد الان دستم رو رو می کنه. کیوان:سلام عرض می کنم متین:سلام متین هستم.حال شما؟ کیوان:خوش وقتم.متشکرم خوبم.بعد رو کرد سورن که دست من رو گرفته بود . با یه اخمی بهش نگاه می کرد،گفت:افتخار آشنایی نمی دید؟ من زودتر گفتم:معرفی می کنم.سورن نامزد عزیزم.آقا کیوان هم از بچه های دانشکده سورن با یه پوزخندی نگاه خریدارانه ای به کیوان انداخت و رو به من گفت:دانشکده خودمون؟ ابروهام رو انداختم بالا. عسل:نه.دانشکده زبان سورن با کیوان دست و داد وگفت:از آشناییتون خوشوقتم آقا کیوان کیوان هم با غرور خاصی گقت:ممنون من هم همینطور.تبریک می گم سورن:ممنون کیوان:اومده بودم سلامی عرض کنم.با اجازه… عسل:کیوان؟ کیوان برگشت سمتم.هنوز اون پوزخند رو لبش بود. کیوان:بله؟ عسل:همه چی حله دیگه؟ کیوان آروم سری تکون داد وگفت:آره.حله عسل:ممنون سورن آروم دم گوشم گفت:باید بعدا همه چیز رو برام توضیح بدی یه طوری نگاهش کردم که توش یه جمله بود”ولم کن بابا” سورن یبار دیگه خشمگین تر نگاهم کرد.حس کردم اون جمله رو از تونگاهم خونده خشمگین شده.نیشخندی به افکارم زدم.دیوونه شدم من.اخه اون چطوری می خواد افکارمن و بخونه؟ تاثیر دیدن کیوان و شوکه شدنمه لابد زده به سرم دیگه! دوباره متین وسورن رفتن تو بحث نصیری و مشتری ها و منم به ناچار به دنبالشون کشیده شدم.این بار با دقت بیشتری به حرف هاشون گوش کردم و سعی کردم به وسیله دوربین توانگشترم حسابی ازشون عکس بیاندازم. آها یه ژست دیگه! حالا سرتو بالا کن. نه این خوب نشد یکی دیگه. آقا یه نگاه به ما کن همینجوری تو دلم می خندیدم و ازشون عکس می گرفتم چه حالی می داد. گفت گوی۵+۷ که تموم شد نتیجه این شد که… دِ.. دِ..دِدِن…خانوم ها و آقایان نتیجه براین شد که…فردا ۵ تا مشتری کله گنده بیان توهمین ویلا معامله کنن و سود و حالش رو ببرن یه عده جوون هم بدبخت کنن دور همی خودشون خوش باشن.ای آدمای کثیف! یکم که دقت کردم دیدم یه چی خالیه تو جمع.بعد که یکم بیشتر دقت کردم دیدم “چی” نیست “کی”هست.یه ذره دیگه گشتم ببینم کی توجمع نیست.که دیدم مانی نیست.اصلا از سر شب زیاد تو مهمونی ندیده بودمش.نمی دونم چرا ولی دلم بدجور شور می زد
یهو فکرم رفت پیش مهشید.یادمه نصیری به مانی گفته بود شب مهمونی یه کاری کنه این دختره اینجا نباشه که سر و صدا کنه و لوشون بده که قرص ها آدم رو می کشه و این حرفا… چرا حالا یادم افتاد؟وای نکنه بلایی سر دختره آورده باشه.سورن اون و دست من سپرده بود. یه دفعه سرجام سیخ وایسادم.همه نگاهشون رو من چرخید.یه لبخند مسخره تحویلشون دادم و سریع دم گوش متین گفتم:کلید اتاق مهشید دست توهه؟ متین:آره می خوای چی کار؟ عسل:توبده به من کاریت نباشه. متین نگاه مشکوکی بهم انداخت و سعی کرد از تو چشمام چیزی بخونه که سریع پلک هام رو بستم و با یکم عصانیت کف دستم رو گرفتم مقابلش.سری تکون داد و با یکم شک و تردید کلید اتاق مهشید رو گذاشت کف دستم. با یه لبخند مسخره دیگه که احساس می کردم قیافه ام رو شبیه کودن ها کرده یه با اجازه ای زیر لب گفتم و رفتم.طبقه بالا.پله های اول رو که در تیر رس همه قرار داشتم آروم رفتم بالا و وقتی فهمیدم دیگه بقیه نمی تونن من رو ببینن دویدم سمت اتاق مهشید. دستام می لرزید.نمی دونم ولی حساس می کردم الان در رو باز کنم با جنازه مهشید رو به رو می شم. در اتاق رو باز کردم.پلک هام رو بسته بودم بعد آروم بازشون کردم.خدارو شکر جنازه مهشید اینجا نبود ولی اتاق یکم به هم ریخته بود.این بهم ریختگی یکم آشفته ام کرده بود.چون اصلا شبیه شلختگی نبود احساس می کردم یکی وارد اینجا شده وهمه چی رو بهم ریخته. یکم جلوتر که رفتم صدای خرد شدن شیشه رو زیر پاشنه کفشم حس کردم.پام رو بلند کردم که دیدم یه لیوان شکسته افتاده رو زمین.دنبال قطره های خونی چیزی می گشتم که خوش بختانه اونجا نبود. رفتم بیرون و توی سالن نگاهم رو به اتاق های دیگه چرخوندم.یه چندتاییش رو فال گوش ایستادم ولی دیدم صدایی نمیاد.بعدشم می دونستم مانی اینقدر خنگ نیست که مهشید رو از یه اتاق ببره تو اتاق بغل دستیش.این کار خنده دار بود. اتاق مانی! آره آره لابد بردتش اتاق خودش…بیشرف از فرصت استفاده کرده و برده اتاق خودش یه حالی هم باهاش بکنه.ولی چرا تا حالا این کاررو نکرده بود؟اصلا کلید از کجا آورده؟ لابد مهندس گفته این دختره رو یه کاریش بکنه بهش کلید داده اونم برده اتاق خودش.از اونجا هم که طبقه سومه صدا پایین نمیاد راحت داره عشق و حال می کنه رفتم بالا و جلوی در اتاق مانی فال گوش واستادم.دیدم نخیر.هیچ صدایی نمیاد.لابد صدای کفش های منو شنیده ساکت شدن. عسل:مانی!مانی جان بیا یه لحظه کارت دارم سکوت عسل:مانــــی!!! نیلوفر متعجب اومد بیرون و به من نگاه کرد. نیلوفر:توبا مانی چی کار داری؟ یکم با دستپاچه گفتم:چیزه…دیدم پایین تو مهمونی نیست دوستش فریبرز صداش می کرد.سراغش رو ازم گرفت گفتم بیام دنبالش تو اینجا چیکار می کنی ؟ نیلوفر یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت که توام با تعجب بود:خب اتاقمه دیگه از خجالت سرخ شدم.خب بنده خدا راست می گه دیگه اتاقشه.این چه سوالی بود من پرسیدم؟ عسل:نه..نه منظورم اینه که چرا پایین نیستی نیلوفر:اومده بودم آرایشم رو تجدید کنم.زیادی عرق کرده بودم یکمش پاک شد آخ ناز بشی الهی موش نخورتت.یه لبخند ازهمون مسخره ها بهش زدم. نیلوفر:خب مانی که اینجا نبود بیا بریم پایین بعد دست من و کشید و کشون کشون برد پایین.باز تو سالن نگاه انداختم ندیدمش.
ازیه چند نفری پرسیدم که اون ها هم ندیده بودنش.از یه پیشخدمت که داشته به چندتا دیگه شون امر و نهی می کرد و بهش می خورد سر پرست بقیه باشه پرسیدم. عسل:آقا مانی رو ندیدی؟ پیشخدمت:آقا مانی؟ عسل:منظورم مهندس کیانیه.همونی که باهاتون هماهنگ کرده واسه مهمونی پیشخدمت:آهان بله.نمی دونم رفتن تو حیاط.به نظرم رفتن پایین پیش خودم فکر کردم این دیگه کیه.مگه پایین تر از اینجاهم هست؟که یهو یادم افتاد… آره…زیر زمین… دیگه موندن رو جایز ندونستم.هر چه قدر سرم رو چرخوندم و دنبال سورن و متین گشتم نبودن.ناچارا تنهایی و بدون گفتن به کسی راه افتادم سمت زیر زمین. خب خونه قدیمی و عمارت نبود بگم که فکر می کردم الان وارد یه زیر زمین تاریک و مخوف می شم که در و دیوارش رو عنکبوت گرفته و از زیر پات موش رد می شه. می دونستم اینجا استخر داره… وای…استخر! نکنه دختره بیچاره رو تو استخر خفه کرده باشه.بیچاره مهشید! رفتم از پله ها پایین.خوب از اینجا که به پایین راه نداره.یادم افتاد یه در پشتی داره ساختمون که به زیر زمین می خوره! ساختمون رو دور زدم و رسیدم به دره! لای در کمی باز بود.آروم در رو باز کردم و در رو دوباره به همون حالت سابق رهاکردم.کفش هام رو در اوردم وگرفتم دستم.صدای تق تق کفشام لوم می داد. پله ها رو رفتم پایین.اولش یه راه روی باریک بود که نه چندان تاریک بود.یعنی لامپ داشت ولی کوچیک و کم نور بود.دیوار ها با کاشی های ریز و خوشگل پوشیده شده بود و با خورده کاشی طرح دلفین و ماهی و اینجور چیزها رو دیوار درست کرده بودن. رسیدم به ته راهرو معلوم بود به سالن استخر می خوره و یه سالن خیلی بزرگه. ریسکش زیاد بود که همین جوری می رفتم جلو. بنابراین تصمیم گرفتم با احتیاط از لبه ی دیوار سرک بکشم ببینم تو سالن چه خبره! وای خدای من!اینجا پراز لاشخوره! یه میز خیلی بزرگ یکم اونطرف تر از استخر بود که کلی آدم هیکلی و قلچماق دورش بودن و داشتن قرص ها رو بسته بندی می کردن!کلی بسته های قرص و کارتون اونجا بود.نفری یه قرص بیاندازین بالا ببینیم کدوم یکیتون می میره یکم خوشحال شیم.تن لش ها! پس مهشید کجاست؟یعنی اینجاهم نیست؟ نه …نه داره صداش میاد یعنی کجاست؟ صدای داد مهشید رو می شنیدم که همش می گفت:ولم کنید لعنتی ها ولم کنید. و بعد صدای قهقهه های کریه چندتا مرد می اومد. قلبم داشت فشرده می شد.یعنی اون حیوون ها داشتن چی کار می کردن؟درسته مهشید دختر پاکی نبود که بترسم یوقت خدای نکرده باکره بودنش رو ازش بگیرن.ولی به هر حال هرکسی هر چقدر هم بد باشه دوست نداره چندین نفر بریزن سرش و آزارش بدن!اونم کسایی که یه جورایی قاتل بهترین دوستش محسوب می شن! تو فکر راه چاره بودم و زیر لب اون مردها و آبا واجدادشون رو به رگبار فحش بسته بودم که یهو دستی روشونه ام نشست.
صدای خنده ی یه قلچماق از پشتم اومد. مرد- تو این جا چی کار می کنی کوچولو؟ مامانت می دونه تو این جایی؟ بازوهام رو تو دستای زمختش گرفته بود و می خندید. ببند اون حلقت رو، خمیر دندون گرون میشه! آروم سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم. آب دهن نداشتم رو قورت دادم و سعی کردم جدی و با صلابت باشم. آروم، اما با تحکم و غرور خاص خودم گفتم: – ولم کن. مرد- نه نه نه، خانوم کوچولو شما که تا این جا اومدی دیگه زشته همین طوری بری. بعد چشمکی زد و لبش رو چسبوند به گردنم که نزدیک بود بالا بیارم. با صدای فریاد بلندی گفتم: – ولم کن آشغال لعنتی! بعد با آرنجم کوبیدم تو گردنش. ایشاا… شاهرگت قطع شه ننه ات به عزات بشینه. با صدای داد من، مانی داد زد: – چه خبره اون جا؟ مرده که با دست گردنش رو می مالید و زیر لب به من فحش می داد گفت: – هیچی نیست آقا مانی، یه گربه کوچولوست. مرتیکه به من میگه گربه! نمی دونه من چه ببر بنگالی هستم واسه خودم. حتما تا چهار تا پنجول نندازم رو صورتش حالیش نمیشه با کی طرفه! مانی که دیگه داشت کم کم می اومد سمت ما، رو به مرده گفت: – چه خبره شلوغش کردی؟ مرد- آقا گفتم که … نذاشت مرده حرف بزنه، چون نگاه مانی افتاد به من و خندید. مانی- این گربه رو می گفتی؟ تو این جا چی کار می کنی عزیزم؟ من که حالا با دیدن مانی اون روح سرکش و حاضر جوابم فعال شده بود و انرژی دوباره گرفته بودم، با پرخاشگری و دست های مشت شده گفتم: – مهشید کجاست؟ مانی- اوه، چه گربه ی بداخلاقی! باید حواسمون باشه یه وقت چنگمون نندازه … بعد دست منو آروم تو دستش گرفت و به ناخن هام دست کشید و یه چشمک زد و ادامه داد: – با این پنجه های کوچولوی ظریفش! با عصبانیت دستم رو از تو دستش کشیدم بیرون و تو چشم هاش که پر از شیطنت بود زل زدم و گفتم: – گفتم مهشید کجاست؟ نشنیدی؟ با خنده ی مستانه ای دست هاش رو برد بالا. مانی- باشه باشه تسلیم، اون جاست. داره با بچه ها عشق و حال می کنه. به طرف ته سالن که اشاره کرده بود راه افتادم که کمرم رو گرفت و انگشت اشارش رو تو هوا تکون داد. مانی- نچ نچ، قرار نیست خوشیشون رو به هم بزنیا. دستش رو از تنم جدا کردم و رفتم جلو. با خنده پشت سرم می اومد. حالا نگاه همه اون هایی که داشتن قرص ها رو بسته بندی می کردن رو من بود و با تعجب بهم خیره شده بودن. چیه؟ حتما فکر کردن یه لقمه ی جدید براشون رسیده. از بینشون مهشید رو دیدم که به صورت نیمه عریان به ستون بسته شده و یه عده لاشخور دورش هستن و دارن اذیتش می کنن. اون هم جیغ می زد و بهشون فحش می داد. میز رو دور زدم و رفتم جلو. یکیشون نگاه هیزش رو دوخت به اندامم و با لبخند زشتی گفت: – آقا مانی، عروسک جدیده؟ مانی از پشت سرم اومد و دستش رو گذاشت رو شونم و با لبخند گفت: – اوه نه نه، چشم هاتون رو درویش کنید. این یکی صاحاب داره! دستش رو از روی شونم کشیدم و دوباره به مهشید خیره شدم. لباس تنش به هم ریخته شده بودن و تقریبا کارآیی خودشون رو از دست داده بودن، جلوی اون همه مرد. مطمئن بودم اگه من جای اون بودم خودم رو می کشتم. حالا مردها با دیدن من دست از سر اون برداشته بودن و یه نور امیدی تو چشم های خسته و گریون مهشید پیدا شد. لباش ورم کرده بود و چند جای تن و گردنش کبود و خون مرده شده بود. – دِ لعنتی تو با این دختر چه کردی؟ مانی- مهندس گفت ساکتش کن. – مهندس گفت ساکتش کن یا این بلا رو سرش بیار؟ تو غلط کردی رفتی تو اتاق مهشید اصلا. کی به تو کلید داده بود؟ مگه کلید دست متین نبود؟ مانی که رنگ نگاهش عوض شده بود و یه کم خشم توش موج می زد با پوزخند گفت: – چیه؟ نکنه فکر کردی فقط همون یدونه کلیده؟ آره؟ نه خانوم کوچولو، مهندس کلید همه ی اتاق ها رو داره، حتی اتاق شما رو. بعدش هم نمی دونستم باید از جنابعالی اجازه بگیرم. – مانی یا همین الان این دختر رو ول می کنی بره تو اتاقش، یا من می رم بالا و جلوی همه آبرو و حیثیتت نداشتت رو می برم. تو واقعا فکر کردی کی هستی که این کار رو با این دختر می کنی؟
مانی عین این گاوها که جلوش پارچه قرمز می گیرن قرمز شده بود و از دماغش دود بیرون می زد.منم دست کمی از اون نداشتم! مانی چند بار با عصبانیت سرش رو تکون داد و به افرادش نگاه کرد که دست از کار کشیده بودن و انگار که یه فیلم جالب دیده باشن به ما خیره شده بودن. مانی سرشون فریاد زد:شما ها واسه چی دارین من و نگاه می کنین؟دِ به کارتون برسید احمق ها… همه از ترس دوباره خودشون رو سرگرم کار کردن.سعی کردم تو همون شلوغی چندتا عکس بیاندازم.بالاخره اصل جنس ها اینجا بود دیگه. مانی:عسل با من بیا عسل:مانی مهشید رو ول کن بره مانی:باشه ولش می کنم تو بیا بریم زل زدم تو چشم هاش و بایه پوزخندگفتم:فکر کردی من بچه ام؟که منو ببری و خر کنی و دوباره این بیچاره اینجا جیغ بزنه؟نه آقا من نه خرم نه گوشام مخملیه. مانی کلافه دستی تو موهاش کرد و رو به یکیشون گفت:بازش کن بفرستش بالا. مرده با اکراه بازش کرد.همه شون یه جوری نگاهم می کردن.اگه راه داشت مطمئنا خرخره م رو می جویدن که خوشی شون رو خراب کردم.اونم تو جاهای حساسش. مهشید با یه تن زخمی و کبود در حالی که تو چشم هاش برق تشکر رو می دیدم لباس هاش رو ازروی زمین برداشت و خواست بپوشه. رفتم جلو و کمکش کردم.دستش رو گذاشت روی شونه ام و آروم با صدای خش داری که از زور گریه وجیغ هایی که زده بود انگار از ته چاه در می اومد گفت:ممنون عسل…ممنون…خوب موقعی رسیدی…ممنون لبخند امیدوارانه ای بهش زدم وگفتم:خواهش می کنم.وظیفه ام بود.من و ببخش!باید بیشتر از این ها مراقبت می بودم.منو ببخش. خواستم ببرمش بالا که مانی نذاشت. مانی:اکبر می برتش تو بیا با من باهات کار دارم. نگاه پر خشمم رو بهش دوختم. عسل:نمی خواد.می خوای باز من و گول بزنی؟ مانی:نه..نه به خدا.می برتش بالا.قول می دم.باشه؟ با شک بهش نگاه کردم.مهشید نگاه خسته ش رو بهم دوخت و یه لبخند بی جونی زد. مهشید:برو عسل:اگه دوباره… مهشید:چیزی نیست…تو برو…نگران نباش… با دلی پر از شک وتردید دنبال مانی راه افتادم.نمی دونستم چی می خواد بهم بگه اما هم دلم شور می زد هم حسابی کنجکاو شده بودم… عسل:مانی کجا می ریم؟ مانی:یه چیز خیلی مهمی رو می خوام بهت بگم عسل:چی؟ مانی:اینجا نمی شه.باید یه جا بریم بتونم باهات حرف بزنم. حالا دیگه رسیده بودیم جلوی در زیر زمین.ایستادم رو به روش وبا یه پوزخند گفتم:فکر می کنی می تونی من و خر کنی؟مانی چرا اینقدر من و ساده فرض می کنی؟رو پیشونی من چیزی نوشته؟ مانی:نه اینطوری نیست که تو فکر می کنی.فقط یکم حرفام مهمه نمی خوام کسی بشنوه باور کن عسل.بریم یه جای خلوت که کسی نشنوه چی دارم بهت می گم دیوونه عسل:خب یکم می ریم جلوتر بگو مانی سری تکون داد وگفت:باشه عسل:حالا در مورد چی هست حرفت؟ مانی:خراب شدن قرص ها یه اشتباه ساده نبوده عمدی بوده عسل:چی؟تو از کجا می دونی؟
مانی- هیــس، یواش تر. گفتم که یه کم بریم جلوتر بهت می گم. نمی خوام کس دیگه ای بفهمه. باید از حرف هاش سر درمی آوردم. بدون شک این یه سر نخ خوب برای ما بود. نمی خواستم زیاد باهاش تنها باشم، اونم یه جایی دور از بقیه. خب مانی آدم خطرناکی بود، نمی خواستم همون بلایی که چند دقیقه پیش سر مهشید آورده بود سر منم بیاره. یه کم جلوتر رفتیم بین درخت ها. خیلی دور نبودیم، اما از دید همه پنهون شده بودیم. من جلوتر از مانی راه می رفتم و به حرف هاش گوش می کردم. دیدم مانی ساکت شد. یک آن ترسیدم. برگشتم طرفش که چندتا از همون قلچماق ها رو دیدم که تی شرت جذب مشکی پوشیده بودن با شلوار سیاه. هیکلشون سه برابر من بود. مانی وسط ایستاده بود و با لبخند ژکوند نگاهم می کرد. دوتا از قلچماق ها این ورش، دوتا هم اون ورش دست به سینه به من نگاه می کردن. اخم کردم و با جذبه ی خاصی گفتم: – خب داشتی می گفتی؟ مانی چند قدم اومد جلوتر که گفتم: – سرجات وایستا. من اون قدر وقت ندارم که تو بخوای دستم بندازی. سریع اون حرف مهمت رو بگو، می خوام به ادامه ی مهمونی برسم. پوزخندی زد و دست هاش رو فرو کرد تو جیب شلوارش.ک ج نگاهم کرد و گفت: – حالا هستیم در خدمتتون. با عصبانیت نگاهش کردم. بهتر بود هر چه زودتر برم پیش سورن. با عصبانیت از کنارش رد شدم که دستم رو محکم گرفت. احساس کردم استخوونام داره خرد میشه. آدم هاش هم حالا در حال آماده باش ایستاده بودن، اما من هنوز همون ژست جسورم رو داشتم. آروم، اما با تحکم گفتم: – ول کن دستم رو لعنتی. مانی پوزخندی زد و گوشش رو آورد جلوتر. مانی- چی گفتی عزیزم؟ صدات برام مفهوم نبود. با کف دست آزادم محکم خوابوندم توی سینش. از بس محکم زدم تکونی خورد، اما دوباره به همون حالت قبلیش ایستاد. با تحکم و این بار با صدای بلندتری گفتم: – دستم رو ول کن مهندس کیانی. مانی قیافش جدی شد و گفت: – شرمنده، حالا حالاها مهمون ما هستی. بعد با ابرو به گنده ها اشاره کرد و گفت: – این خانوم کوچولو رو ببرید. نه، مثل این که قضیه خیلی جدیه. دوتا از آدم هاش اومدن سمتم. مانی دستم رو ول کرد و رفت عقب و باز با همون لبخند مسخرش دست به سینه بهم نگاه کرد. – این جا چه خبره؟ دستتون بهم بخوره خودتون رو از الان مرده بمونید. مثل این که نمی دونید من کیم؟ مردها به مانی نگاه کردن، اونم ابرویی بالا انداخت و گفت: – بی خیال. دوباره اومدن سمتم. یهو خوابوندم تو صورت یکیشون. برگشتم سمت اون یکی و یه راناسیک زدم که جا خالی داد. یه لگد خابوندم تو جای حساسش و برگشتم سمت اولی. خر تو خری شده بود. هر چی حرص و قدرت داشتم سرشون خالی کردم. انگشترهای بزرگ تو دستم صورتشون رو بد جور خش می انداخت. پاشنه های تیز کفشم رو هم فرو می کردم تو بدنشون. دیگه این قدر دور شده بودیم که هیچ کس صدامون رو هم نمی شنید. اسلحه داشتم، اما نمی خواستم ازش استفاده کنم. اونا پنج نفر بودن، منم شش تا گلوله داشتم، اما نمی تونشم همشون رو بکشم. ماموریت به هم می خورد. چاقوم رو هم باید یه فرصت پیدا می کردم که از کنار ران پام برش دارم، اما اینا حتی یه ثانیه هم بهم فرصت نمی دادن. فکر نمی کردن یه جوجه بتونه این همه زخمیشون کنه. مانی هم که انگار داشت کارتون می دید، فقط با لبخند نگاه می کرد. انگار از زجر کشیدن من خوشش می اومد. به انگشترم نگاه کردم. دوربینش چیزیش نشده بود. با نگاه کردن به انگشتام یاد پنجه بکسم افتادم. سریع از زیر لباسم درش آوردم و گذاشتم تو اون یکی دستم که خالی بود. ضربه های هوگم حالا موثرتر بود و صورت و بازوهاشون رو زخمی می کرد. یکیشون از پشت منو گرفت و یکی دیگه اشون داشت می اومد سمتم. دوتا پام رو بلند کردم و کوبوندم تو سینش. برگشتم و یه آپرگاد خوابوندم تو فک طرف که فکر کنم فکش در رفت. حسابی خیس عرق بودم. موهام به صورتم چسبیده بود و نفس نفس می زدم. یه کم هم تنم خراش و ضربه دیده بود و خون اومده بود. تا خواستم برم سراغ یکی دیگه اشون، یه چیز از پشت خورد تو سرم. آخ سرم!
سورن:متین عسل رو ندیدی؟ متین نگاهی به دور وبرش کرد وگفت:نه…ازم کلید اتاق مهشید رو خواست منم بهش دادم دیگه نفهمیدم کجا رفت دستی توی موهام فرو بردم و کلافه گفتم:اه لعنتی!ازش غافل شدیم پیداش نیست متین متین:همش دردسره به خدا این دختره.دنبالش گشتی سری تکون دادم و گوشیم رو برداشتم تا برای صدمین بار به عسل زنگ بزنم.باز صدای زن تو گوشم می پیچید.”مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد لطفا بعدا شماره گیری فرمایید” سورن:اه برنمی داره…من میرم دنبالش متین:ببین با این پسره چی بود اسمش حیوانه کیوانه کیه با این نرفته جایی اخمام گره خورد توی هم. پوزخندی زدم و گفتم:باشه ازش می پرسم. با تمام غرور رفتم سمت همون پسره نمی دونم چرا ولی حس خوبی نسبت بهش نداشتم یعنی با عسل چه نسبتی داره؟یا چه نسبتی داشته؟ اخمام توی هم بود. درست شب به این مهمی این دختره غیبش زده. سورن:ببخشید آقا کیوان کیوان که سرگرم حرف زدن با دوستاش بود یه نگاه خریدارانه از سر تا پا بهم انداخت و با پوزخند گفت:بله؟ نفس عمیقی کشیدم.چطور ازش می پرسیدم عسل رو ندیده؟مطمئنا دستم می انداخت و می گفت زن توهه من چه بدونم صدام رو صاف کردم وگفتم:عسل رو ندیدین؟داشتم دنبالش می گشتم گفتم شاید بازم باشما… کیوان پرید وسط حرفم و گفت:نمی دونم زن شماست من خبری ندارم اه لعنتی همون که گفتم شد. دوباره با همون غرور گفتم:آخه دفعه پیش هم خیلی دنبالش گشتم بعد دیدم که با شماست فکر کردم ازش خبردارید کیوان با یه پوزخند بد نگام کرد و گفت:مثل این که خانومتون زیاد پابند شما نیستن که همش گم می شن دوستاش زدن زیر خنده.قسم می خورم خیلی جلوی خودم رو گرفتم که با مشت نزنم تو دهنش.یه اخم وحشتناک کردم که همه لبخنداشون رو خوردن و ساکت شدن.یه پوزخند به کیوان زدم و سری از روی تاسف براش تکون دادم. رفتم دوباره پیش متین. متین:چی شد؟ سورن:هیچی مردک نفهم منو دست انداخته نه نیست متین:اتاقای خودمون و مهشید رو هم سر زدم کسی نبود.سورن یه چیز می گم ولی هول نکنی ها با اضطراب نگاهش کردم که گفت:سورن مانی هم پیداش نیست باشنیدن این حرف دلم هری ریخت پایین.وای خدای من شب آخری عسل رو کجا برده؟خدایا خودت شاهدی که عین چشمام ازش نگه داری کردم.نذار امانت دار بدی باشم.کمکم کن بتونم پیداش کنم.
متین:سورن سورن خوبی پسر؟سورن چی کار کنیم حالا تو اتاق مانی هم کسی نبود با صدایی که از خشم می لرزید گفتم:تو همین جا بمون پیش مهندس اینجا بهت احتیاجه من می رم دنبالش متین:سورن کجا می خوای بری؟ کلافه سری تکون دادم و گفتم:نمی دونم نمی دونم متین… و قبل از این که منتظر جواب متین بمونم از ساختمون زدم بیرون زیر زمین شاید رفته باشه اونجا رفتم سمت در زیر زمین درش بسته بود و یه قلچماق که دو برابر من هیکل داشت با اسلحه جلوی در ایستاده بود. دستم رو کردم تو جیب شلوارم و یه ابهت خاصی به قیافه ام دادم. سورن:مهندس کیانی کجاست؟ مرد:نمی دونم قربان سورن:می خوام برم داخل مرد یه نگاهی بهم کرد و دوباره عین مجسمه ایستاد سرجای خودش. داد زدم:مگه کری؟گفتم می خوام برم تو سری تکون داد و در رو برام باز کرد. از تموم مکانها فیلم وعکس گرفتم.خوبه به همه مون از اون تجهیزات وصل بود…با دیدن من همه دست از کار کشیدن. سورن:مهندس کیانی کجاست؟ یکیشون گفت:نمی دونیم قربان. سورن:آخرین بار کی اینجا بود؟یعنی کی دیدینش؟ یکی دیگشون گفت:حدود نیم ساعت پیش.با اون خانومه رفتن. با صدای بلند گفتم:کدوم خانوم؟ -همون خانمی که لباس آبی تنشون بود اونقدری دست هام رو مشت کرده بودم که ناخن هام توی گوشم فرو می رفت و پارشون می کرد.به تندی از اون زیرزمین زدم بیرون.تموم باغ رو وجب به وجب گشتم اما دریغ از یه نشون! به سمت انباری ته باغ رفتم.تموم برق هاش خاموش بود چند باز داد زدم. -عسل…عســـل! اما هیچ صدایی نیومد جز پارس سگ هایی که در نزدیکی انباری لونه داشتن. با قفل آهنی در یکم ور رفتم اما باز نشد.با صدای ناصر خان به عقب برگشتم. ناصرخان با تعجب گفت:شما این جا چیکار می کنید مهندس؟این انباری خیلی وقته مخروبه ست. مستاصل نگاهش کردم و اومدم بالا.نفسی کشیدم که بیشتر شبیه آه بود ناصرخان:اتفاقی افتاده؟ سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم که گفت:چی شده بگید شاید بتونم کمکتون کنم سورن:باشه بعدا می گم.شما با من کاری داشتید؟ ناصرخان:مهمون ها دارن می رن خوبه شما هم در مراسم خداحافظی باشید به هر حال تا فردا باید به هر سازشون برقصیم پوزخند تلخی زدم و راه افتادم.چندبار در طول راه ازم پرسید که چی شده که منم چیزی نگفتم. بعد از اینکه با اون همه خلافکار عوضی خداحافظی کردیم و همه رفتن همه ولو شدن روی مبل…متین کنارم نشسته بود و دستم رو گرفته بود نادرخان:پس عسل کجاست خیلی وقته ندیدمش.از وسط مهمونی به این ور پیداش نیست لبم و به دندون گرفتم وگفتم:نیست…پیداش نیست همه با تعجب نگاهم کردن. نیلوفر:یعنی چی که نیست؟ ناصرخان:به گوشیش زنگ زدی؟ سورن:هزار بار…ولی خاموشه همه باغ رو گشتم حتی یه رد یه نشون هیچی.هیچی.مانی هم پیداش نیست قسم می خورم مانی رو می کشم.اون با زن من چی کار داره نادرخان:آروم باش پسر هر جا باشه پیداش می شه.مانی با اون چی کار داره؟ نیلوفر آروم به باباش گفت:خیلی وقته تو نخه عسله نفسام عصبی بود.تمام هیکلم با اون نفسای عمیق بالا و پایین می رفت.فقط به یه چیز فکر می کردم.به عسل.به این که الان کجاست و چه بلایی داره سرش میاد.
از همون موقع که گم شد به سردار خبر دادم.اونا قبل از من فهمیده بودن.چون تمامی ردیاب هایی که به عسل وصل ود از کار افتاده بودن.بدون شک تا الان دیگه لو رفته بودیم.اگرمانی عسل رو دزدیده باشه همین امشب کارمون تمومه و میاد همه چی رو لو می ده! در سالن باز شد و مانی اومد تو. با دیدن مانی رفتم جلو یقه اش رو با دستام گرفتم و با خشم فریاد زدم:زن من کجاست لعنتی؟ مانی دور و بر رو متعجب نگاه کرد وگفت:من چه می دونم می خوای جیب هام رو بگرد ببین هست یانه سورن:زر زیادی نزن همه دیدن که آخرین بار تو با عسل بودی عسل کجاست؟ اینقدر محکم قسمت آخر جمله ام رو گفتم که احساس کردم پرده ی گوشش پاره شده.با دستاش سعی کرد هلم بده اما من از اون قوی تر بودم و خشم باعث شده بود قدرتم دو برابر بشه مانی:ولم کن مهندس.آره عسل اومد تو زیر زمین بعدشم با من اومد بالا.بعد هم از هم جدا شدیم.من رفته بودم پیش مهندس سلطانی که امشب نیومده بود باید برای اونم جنس می بردم. پوزخندی زدم وگفتم:چرت نگو یعنی خودش نمی تونسته امشب بیاد مهمونی که تو براش جنس ببری؟ نادرخان از پشت سرم گفت:راست می گه سورن من بهش گفتم بره اونجا مهندس از پله های دفترش افتاده پاش شکسته اما فردا حتما میاد.به مانی گفتم یکم جنس ببره براش که اونم ببینه و فردا حتما بیاد واسه خرید.من مانی رو فرستادم با لحن کلافه ای گفتم:پس عسل کجاست؟همه دیدن اون باتو…اصلا عسل واسه چی باید بیاد زیرزمین؟هان؟ مانی سری تکون داد و گفت:من مهشید رو…من مهشید رو برده بودم پایین یعنی اینم دستور مهندس بوده من بی تقصیرم عسلم اومد دنبالش و داد و بیداد کرد.منم دستور دادم مهشید رو برگردونن سرجای اولش همین.بعد هم با عسل اومدیم بالا و اون اومد تو.باور کن سورن یقه اش رو ول کردم و کلافه خودم رو پرت کردم روی مبل.یه مسیج داشتم. بازش کردم که دیدم سرداره…نوشته بود “هنوز ردیاب ها فعال نشدن.ردی ازش پیدا نکردیم.اگه تونستی یه زنگ به من بزن” بلند شدم.. سورن:خواهش می کنم اگه پیداش شد به منم بگین دارم دیوونه می شم.شب بخیر همه جواب شب بخیرم رو دادن متین هم دنبال من پاشد و اومد… می دونستیم توی راهرو نا امن تر از اونه که بخوایم صحبت کنیم و همه ی دوربین هاتحت نظرمون دارن تا رفتن به اتاق هیچ صحبتی نکردیم.رفتیم داخل اتاق و در و قفل کردم. متین:وای سورن یعنی چی؟عسل کجاست؟یعنی مانی… سورن:راستش من زیادم مطمئن نیستم مانی کاری کرده باشه متین:یعنی دروغش رو باور کردی؟ سورن:نه من همچین حرفی نزدم…فقط اگر مانی این کارو کرده باشه باید الان لومون می داد…تمام ردیاب های عسل هوشمندانه غیر فعال شدن و گوشیش هم خاموشه پس یکی هست که می دونه ما…آروم تر ادامه دادم پلیسیم… متین سری تکون داد وگفت:نمی دونم شاید…شاید هم داره بازیمون می ده سورن:آره اینم ممکنه…ولی اون می تونست فرار کنه چرا مونده؟ متین:نمی دونم شاید کار اون نباشه…چرا اومدی بالا حالا؟دیگه نمی خوای دنبالش بگردی؟ خسته نگاهش کردم و گفتم:همه جا رو دنبالش گشتم هرجایی رو که فکرش رو بکنی اما نبود…نبود متین ..نبود گوشیم رو برداشتم به سردار زنگ زدم… – الو – سلام – سلام پسرم چرا صدات می لرزه – خبری نشد؟ – نه…هیچ نشونی ازش نیست…تو تونستی پیداش کنی؟ – نه هنوز…ازمانی هم پرسیدم نم پس نمی ده – بچه ها یه چیز می گم ولی امیدوارم خودتون رو بتونید کنترل کنید؟ – چی شده؟چی شده عسل مرده؟ – نه..نه پسرم…ما نمی تونیم ماموریت رو به خاطر عسل به هم بزنیم…باید تا فردا صبر کنید – چی دارید می گید؟یعنی می خواهید دست روی دست بذارید تا عسل رو بکشن یا یه بلایی سرش بیارن متین با دست اشاره می کرد که صدام رو بیارم پایین تر…اما من به قدری عصبی بودم که تمام طول اتاق رو راه می رفتم.دستام عرق کرده بود…صدام از شدت خشم می لرزید…هر چندثانیه گوشی رو می داد به دست دیگه ام.دستم مشت شده بود… – نه سورن جان اما ما نمی تونیم این همه زحمت شبانه روزی مون رو از بین ببریم اونم که حالا یک قدم بیشتر تا موفقیت فاصله نداریم.شما کیانی رو تحت نظر بگیرید…هر جا رفت دنبالش کنید اما نذارید مامورت لو بره این یه دستوره سرگرد می فهمی یه دستور – اگه تا فردا بکشنش چی؟اگه بلایی سرش بیارن؟ – من که نمی گم بگیرید راحت بخوابید.دنبالش باشید اما با احتیاط…منم به قدر تو نگران آرمانم اما نباید ماموریت به هم بخوره – چشم قربان.شب بخیر – شب بخیر.هر خبری شد در جریان قرارتون می دم.چشم امیدم شمایید موفق باشید.بدونید که از همه جا پشتیبانیتون می کنم…همین امشب هم کلی مامور تو اون مهمونی بود…اما نمی دونم چطور اونا هم از عسل غافل شدن…ببخشید بچه ها شب خوش گوشی رو قطع کردم مثل این که متین صحبت هامون رو شنید که چیزی نپرسید… تا صبح هیچکدوممون پلک رو هم نذاشتیم…وهر دو به یه چیز فکر می کردیم… که یعنی عسل الان کجاست؟
عسل آروم پلک هام رو باز کردم.تمام تنم درد می کرد وکوفته شده بود.موهام پخش شده بود روی پیشونیم و یکمش داشت تو چشم هام می رفت.خواستم با دستم کنارشون بزنم که دیدم دستم بسته اس. هنوزبه طور کامل به هوش نیومده بودم.مگه اصلا بیهوش بودم که به هوش بیام؟شایدم خواب بودم.نه..نه..اگه خواب بودم چرا اینقدر سر درد دارم. اصلا اینجا کجاست چرا اینقدر تاریکه؟وای خدایا شده عین این فیلم ها.الان لابد یه یارویی با سبیل های چخماقی و هیکل گنده میاد تو.سایه هیکلش عین بابالنگ دراز میافته تو اتاق.با یه لبخند پهن وگشاد یه ظرف غذا می اندازه جلوم… هه چه توهماتی دارم من… خب بهتره به جای خیال پردازی های مسخره بفهمم الان کجام که بتونم راحت تر خودم رو نجات بدم… من تا جایی که یادمه دیشب با مانی اومدم تو باغ و بعدش با کلی قلچماق در افتادم و بعدش… بعدش رو دیگه یادم نمیاد.همه چی تقصیر اون مرتیکه اس.آخر سرم گولم زد…وای نکنه بلایی سرم آورده باشه؟ وای نه!قسم می خورم خودم خره خره ش رو با دندون هام بجوم.نه بابا اگه تا الان اتفاقی افتاده بود که نباید همون لباس تنم باشه…خدارو شکر مثل اینکه سالمم!البته هنوز سالمم.معلوم نیست واسه چی من و آورده اینجا؟یعنی سورن نفهمیده من نیستم؟اصلا چقدر زمان گذشته؟من از کی اینجام؟یعنی تا الان فهمیدن من گم شدم ودنبالم بگردن؟ آها!یه پنجره اینجاست…یه پنجره ی کوچیک که با میله براش حفاظ درست کرده بودن.درست بالای دیوار بود.فکر نمی کنم بتونم از اونجا فرار کنم. اولا،خیلی کوچیکه من از اونجا نمی تونم رد شم! دوما،حفاظ داره میله هاش رو با چی ببرم؟ سوما،اصلا چجوری برم بالای دیوار صاف؟ چهارما،اول باید یه فکری به حال این دست و پای بسته بکنم… بزار ببینم چیزی هست بتونم این پارچه ها رو پاره کنم یانه؟ یه جارو و یکم آشغال گوشه اتاق بود.اتاق که اصلا فرش نداشت و همش موزاییک بود…یه چندتا بیل وکلنگ و وسایل باغبانی هم بود. نکنه خسرو من و دزدیده؟بیچاره خسرو تنها کسی که بهش نمی خوره همون خسروهه… جز یه سری خرت و پرت چیز دیگه ای تو اتاق نبود.من همیشه چاقو تو جیبم بود اما الان نمی دونم چاقوم کجاست…خب این لباسم که جیب نداشت یادمه بسته بودم چاقو رو به رون پام!اما حالا مگه با این دست ها می تونم برش دارم؟یکم اینور اونور کردم که دیدم خدارو شکر هنوزهست.ولی اسلحه ام؟وای خدایا یعنی اون رو هم برداشته؟ عسل:وای مانی می کشمت!کمک…کمـــــــک!یکی بیاد کمکم کنه من اینجا زندانی شدم. آهـــــــــای!کسی اینجا نیست؟یکی بیاد منو نجات بده… ســـــــــورن؟متـــــــین ؟کجایید شما ها؟بیاید کمکم کنید…. وای خدا!کسی اینجا نیست یعنی؟ در باز شد. نگاه عصبیم رو دوختم به در… ببند اون نیشت و مسواک گرون شد!چه لبخند ژکوندی هم می زنه عوضی…. باخنده گفت:چته خانوم موشه؟گلوت درد می کیره اینقدر داد می زنی ها؟مطمئن باش اینجا جز من وتو کس دیگه ای نیست…پس کسی هم نمی تونه نجاتت بده عروسک خوشگل…. عسل:واسه چی من و آوردی اینجا؟می دونی اگه سورن بفهمه چی کارت می کنه؟ مانی:اوه!نه نه قرار نیست بداخلاق بشی ها… عسل:گفتم واسه چی من و آوردی اینجا؟ مانی:فکر کردی من از تو می گذرم؟ عسل:چی؟ مانی:من تا حالا باهر دختری که خوشم اومده بود.بودم…سریع بدستش آرودم و بعد که عطشم خوابید و باهاش حال کردم فرستادمش رفت.تا حالا سابقه نداشته من از کسی خوشم بیاد و باهاش نباشم.یعنی از مادر زاییده نشده دست رد به سینه من بزنه
پوزخندی زدم وگفتم:خب؟این ها چه ربطی به من داره؟ مانی:ربطش اینه که من از تو خوشم اومده…چندبارم بهت گفتم اما تو سرکشی کردی…هر دفعه اومدم سمتت بی محلی کردی و گذاشتی رفتی!این منو تشنه تر می کرد خانوم موشه!من تو رو برای خودم می خواستم!قسم خورده بودم که بهت برسم حالا هم تو تو دستای منی… عسل:یعنی یه شب عشق وحال می ارزید که این کار رو بکنی؟ مانی:نه اشتباه نکن.من اون هایی رو که سریع پیشنهادم رو قبول می کردن فقط واسه یه شب می خواستم اما توی سرکش که هنوز رام نشدی رو واسه خودم می خوام نه برای یه شب…تو با گستاخی خودت من و دیوونه کردی دختر.هر یه اخم و عصبانیت تو من و تشنه تر می کنه… عسل:توی لعنتی دیشب بامن چیکار کردی؟ بلندتر داد زدم:دِ عوضی تو با من چی کار کردی؟ مانی دستاش رو برد بالا به نشونه ی تسلیم و خواست من و آروم کنه.با یه لبخند مسخره گفت:هیچ کاری عزیزم…من آدمی نیستم که به یه دختر کوچولوی ناز تو خواب دست بزنم.این گستاخی توِکه من و دیوونه تر می کنه…تو باید بیدار باشی تا من باهات حال کنم.اصلا از دست زدن به دخترهای خوابیده خوشم نمیاد…توباید بیدار باشی و پا به پای من لذت ببری هرچی نفرت وکینه تو این چند مدت ازش داشتم و ریختم تو چشم هام و با چشم هایی که از عصبانیت سرخ شده بودن و با فریادگفتم:خفه شو لعنتی!تو دستت به من نمی خوره… مانی با یه لبخند کجی روی لبش گفت:مطمئنی؟ پوزخندی زدم وگفتم:آره مطمئنم چون سورن نمی زاره من اینجا بمونم خندید.نه!قهقهه زد…یه قهقهه ی شیطانی و سرخوش دور خودش و اتاق می چرخید…سعی کرد خنده اش رو بخوره. اومد دسته های صندلی رو گرفت. دقیقا بالا سرم بود و صورتش نزدیک به صورتم.نفس های داغش پوستم رو اذیت می کرد.بایه دستش محکم چونه ام رو گرفت و مجبورم کرد که سرم رو بلند کنم.چندبار خواستم چونه ام رو از دستش بکشم بیرون که زورم بهش نرسید… دیگه نمی خندید.تو تمام اجزای صورتش خشم وعصبانیت موج می زد. با یه پوزخند گفت: سورن جونت الان نشسته پای معامله با مشتری ها…یکم دنبالت گشت.دید نیستی بیخیالت شد.فکر می کنی براش ارزش داری؟حتی همون متینی که اینقدر دوستش داشتی و داداش داداش می کردی حال بیخیال نشسته پای معامله با مشتری ها… عسل:ساکت شو دروغ می گی مانی قیافه مظلومی به خودش گرفت و با لحن بچگانه ای گفت:نه به خدا دوروخ نمی گم…سورن ومتین الان دارن معامله می کنن و حالش رو می برن…آخی!نازی…شوهر و داداش جونت به فکرت نیستن؟اشکالی نداله عزیزم خودم قوفونت می شم… بازم زد زیر خنده… آره راست می گفت. سورن ومتین الان پای معامله ان…یعنی حق هم دارن قرارمون هم از اول تو ماموریت همین بوده.منم که انتظار ندارم ماموریت رو ول کنن و بیافتن دنبال من… طبق قرارو نقشه مون قرار بود امروز آخرین روز باشه…
یعنی ما هنوز تو همون باغیم؟ اگه مانی منو آورده باشه یه جای دیگه و هیچ کس نفهمه من کجام چی؟ اگه همین جا سرم بلا بیاره و منو سر به نیست کنه چی؟ مانی- چی شد؟ ناراحت شدی؟ گفتم که، بهشون فکر نکن. من خودم همه جوره پشتتم. – تو چطور به خودت اجازه ی همچین کاری رو دادی؟ تو نمی دونی سورن بالاخره پیدات می کنه؟ من زن سورنم. من زن شریک نصیریم. این برات گرون تموم میشه مهندس بیخودی. تو فقط یه مهندس مسخره ای که هر چی باره می اندازن رو دوش تو و آخرش یه حقوق بخور و نمیر بهت می دن، اما من زن سورن سرمایه دارم. خیلی برات گرون تموم میشه، خیلی مانی. باز هم می خندید. – تو مستی؟ دوباره اومد جلو و دستاش رو گذاشت رو دسته های صندلیم. چشم هاش رو خمار کرد و یه کم شل شد و با لحن کشداری گفت: – آره … عزیزم … من مستم … مست تو … حسابی می خوام بخورمت خوشگله! بعد دوباره پاشد و خندید. – نه حرفم رو پس می گیرم، تو مست نیستی، دیوونه ای. مانی پوزخندی زد و گفت: – خوب هر چی دوست داری بهم می گیا خانوم موشه! یهو دیدی آقا گربه هه عصبانی شد و تو رو خورد کوچولو. – تو واقعا نمی ترسی؟ مانی شونه ای بالا انداخت و گفت: – از چی؟ – از این که سورن بفهمه تو چی کار کردی و این کار تو باعث بشه شراکتشون به هم بخوره. می دونی اون وقت نصیری با تو چی کار می کنه؟ مانی بی خیال شونه هاش رو بالا انداخت و یه صندلی از کنار کشید جلو و برعکس نشست روش و دست هاش رو گذاشت رو هم، روی لبه ی صندلی و چونش رو تکیه داد به دست هاش. مانی- چی کار می خواد بکنه؟ نصیری خودش داره سقوط می کنه. دیگه نصیری وجود نداره که بخواد منو دعوا کنه خانوم موشه. با تعجب گفتم: – منظورت چیه؟ یعنی چی نصیری داره سقوط می کنه؟ مانی- تو که بهتر می دونی خانوم پلیسه. گر گرفتم و داغ شدم. داشتم آتیش می گرفتم. این از کجا می دونست؟ خدایا، نکنه بلایی سر سورن و متین آورده باشه؟ انگار از قیافم حالات درونیم رو فهمیدکه خندید و گفت: – چیه؟ یه دستی خوردی، آره؟ سعی کردم خودم رو نبازم. سری تکون دادم و با لحنی که سعی می کردم خونسرد باشه گفتم: – چی می گی تو؟ حالت خوبه؟ خانوم پلیسه دیگه کیه؟ مانی- هه! بس کن عسل خانوم. من همه چیز رو می دونم. این که تو و متین و سورن هر سه تون پلیسید و اومدید این جا دست نصیری رو رو کنید. – تو توهّم زدی. مانی- اصلا هم این طور نیست. من همه چیز رو می دونم. – آها، اون وقت از کجا؟ مانی- یادته داشتی با کیوان دوست فریبرز تو اتاقت حرف می زدی خانوم کوچولو؟ وای، نکنه کیوان لج کرده و رفته همه چیز رو گذاشته کف دست این یارو؟ من که ازش خواهش کردم این کار رو نکنه. وای خدا، پس واقعا راست میگه همه چیز رو می دونه. بی اختیار از دهنم پرید: – کیوان؟ مانی- نه نترس، اون چیزی نگفته. وقتی اومدم بالا تا پیرهنم رو که روش نوشیدنی ریخته بود عوض کنم، صدای تو و کیوان رو از تو اتاقتون شنیدم. با اجازتون فال گوش وایستادم و بعدش همه چی رو لو دادی. – پس چرا دمت رو نذاشتی رو کولت که فرار کنی؟ مانی- از کجا می دونی من الان فرار نکردم؟ البته با تو. راست می گفت. خودمم به این فکر کرده بودم که مانی منو بیهوش کرده باشه و بعد هم شبونه گذاشته باشه تو ماشین و الفرار.
نمی دونم یکم به مغزم فشار آوردم.مانی که دید دیگه چیزی نمی گم و ساکتم.پوزخندی زد و رفت بیرون… خدایا الان کجام یعنی؟صدای پارس سگ من و از فکر آورد بیرون… بعدش صدای چندتا مرد اومد که داشتن باهم صحبت می کردن…البته خیلی واضح نبود.اما می دونستم که نزدیکه همینجان…از پنجره صداشون می اومد تو…همه وجودم گوش شد که به حرف هاشون گوش کنم. -دِ خفه کن این لامصب هارو سرمو رو بردن – لابد گشنه شونه…بزار یکم گوشت واسشون بزارم -خوب زنجیرشون کن. -واسه چی حالا داری حرص می خوری؟مگه چه خبره -مهندس امروز کلی مهمون کله گنده داره…نباید این سگ ها جلو دست و پا باشن… وای آخ جونمی…پس من هنوز تو ویلام…خدایا شکرت…بزار ببیم دقیقا الان کجام…خب اگه قراره سگ ها رو این بالا ببنده و براشون گوشت بزاره پس حتما اینجا لونه ی سگ هاست… آره..آره!یادم اومد…تو اون نقشه که اونروز خودم کشیدم ته باغ یه لونه ی سگ بود.جلوی باغ هم یه لونه ی دیگه…الان باید بفهمم این کدوم لونه اس.به احتمال زیاد جلوییه نیست.چون مانی می دونست که اگه همون جلو من و بزاره داد می زنم وهمه صدام رو می شنون…پس باید الان تو لون آخریه باشم…آره خودِ خودشه…بغل دست لونه ی سگ ها یه انباری خراب بود که چندتا پله می خورد به زیر زمین…پس من اونجام…اینجوری هیچکس صدام رو نمی شنوه چون خیلی از ساختمون ویلا دورم.باز خدارو شکر که هنوز تو ویلام ومن و جای دیگه ای نبرده اینجوری احتمال نجات پیداکردنم بیشتره…اگه بچه ها نوپو بریزن اینجا بدون شک من و پیدا می کنن… سورن پای میز معامله نشسته بودیم تمام فکر و ذکرم پیش عسل بود.لعنتی مانی رفت بیرون اما اونقدر این تو پای من و متین گیر بود که هیچکدوم نمی تونستیم بریم دنبالش.تا ۱ساعت دیگه بچه ها می ریختن اینجا دعا دعا می کردم عسل طوریش نشده باشه و بچه ها بتونن سالم پیداش کنن. نادرخان که دید تو فکرم چندباری سری از روی تاسف تکون داد و سرگرم خوش وبش با مهموناش شد.۶ تا مرد کت و شلواری و آراسته که اگه زیاد هم دقت می کردی می دیدی خیلی هم به قیافه اشون نمی خورد خلافکار باشن. نه خبری از اون سبیل های از بناگوش در رفته و پرپشت بود.نه هیکل غول آسا و بوی گند. خنده ام گرفته بود.همه تیپ دکتری و مهندسی. خوش تیپ اتو کشیده سر میز قمار.قماری که جون جووون ها توش شرط بندی می شه.این قرص ها همین طوری کشنده بودن وای به حالا که درصد ها قاطی شده و هر روز داره قربانی می گیره.کاش عسل اینجا بود کاش بود و نتیجه ی ماموریت رو می دید.هعی عسل…توکجایی دختر؟ با صدای متین به خودم اومدم. متین:کجایی سورن؟خیلی پکری؟ نگاهی بهش انداختم.نگاهی پر از غصه…دوباره به جمع پیوستم و تمام صحبت هاشون رو سخاوتمندانه ظبط کردم. با دیدن مانی دوباره قلبم ریخت یه پوزخند کثیف روی لباش بود.نشست پیشمون و وارد بحث شد. سلطانی:خب نصیری جان…من مشتری دائم قرصات بودم چه قرص های لاغری چه شادی آورها. شادی آور یا پیام آور مرگ؟نماینده ی عزرائیل بگید فکر کنم بهتر باشه.حتی خودشون هم بعد از به کار بردن این اسم می خندیدن. سلطانی ادامه داد:اما شنیدم جدیدا قرص هاتون مشکل پیدا کرده.شنیدم چند نفری… مانی خونسردانه پرید وسط حرفش و گفت:از شما بعیده جناب سلطانی.شما که از دوستان گرمابه و گلستان مهندس هستید چرا این حرف رو می زنید؟مهندس هیچوقت کاری نکرده که بخواد ضرری واسه دیگران داشته باشه.اون ها هم یه مشت شایعاته.خودتون که می دونید تو این بازار دیگه دست زیاد شده.رقیب ها هم چشم ندارن موفقیت ما رو ببینن و سعی در خراب کردن وجهه مهندس پیش شما دارن.نفرمایید این حرفا رو مهندس…نفرمایید نصیری لبخندی به مانی زد و سرش رو به معنای آفرین تکون داد. مانی هم سرش رو به معنای احترام آورد پایین و لبخند زد.اما من بیشتر حس کردم یه پوزخند بوده.
فاضلی که یکی دیگه از خلافکار ها بود و تقریبا سنش بیشتر از همه بود گفت: – در درستکاری مهندس نصیری که شکی نیست، اما این شایعات خیلی ما رو ترسونده. الان هم تمام آقایون تا حدودی دو دلن که معامله کنن یا نه. کسرایی یه مرد حدود چهل وپنج ساله با چشم های نافذ و مشکی، در تایید حرف فاضلی گفت: – درست می گن. شما که می دونید از نظر قانون ما دارین کاری خلاف قانون می کنیم. این قرص ها رو مورد دار می دونن و کلی جرم داره، چه برسه حالا که دیگه این قرص ها احتمال می ره کشنده هم باشه. شما باید ما رو درک کنید مهندس. ما نمی خوایم با این قرص ها کسی رو به کشتن بدیم که آتویی بشه دست پلیس. محتشم- این قرص ها دردسرشون هم زیاده. مهندس نصیری که حالا حسابی شاکی شده بود، با یه ابهت خاصی گفت: – میل خودتونه. من به شما اطمینان می دم که این قرص ها سالم سالمه. پاپوش دوختن برای ما. شما هم اگر قصد دارید با این حرفا قیمت رو بیارید پایین، باید بگم که نمیشه. حالا میل خودتونه که معامله کنید یا نه. سورن- شما می دونید مهندس بزرگ ترین شرکت تولید قرص شادی آور رو داره. اگر بخواید از شرکت های کوچیک تر که نه نامی تو این عرصه دارن نه از کیفیت محصولاتشون خبر دارید خرید کنید مطمئنا سرمایه بیشتری رو از دست می دید. به نظر من رقیب های مهندس خودشون رو در حد شرکت ما ندونستن و با این شایعات و کارهای مسخره می خوان خودشون رو بکشن بالا. جز این دلیل دیگه ای نداره. آقایون با سر حرفم رو تایید کردن و بعد از کمی صحبت کردن با هم، در آخر قرارداد رو امضا کردن.
*** مانی دوباره اومد تو. سعی کردم یه قیافه ی خونسرد به خودم بگیرم. مانی- گشنت نیست؟ – نه. مانی- ولی سگ های ما خیلی گشنن. بعد چشمکی زد و خندید. – منظور از سگ ها خودتی دیگه؟ آره؟ مانی با یه لحن تهاجمی گفت: – عسل داری خیلی بلبل زبونی می کنیا، مراقب خودت باش چون یهو دیدی مجبور شدم زبونت رو درسته بخورم. آره، من قد همون سگ ها گشنمه. می خوای بهت نشون بدم؟ بعد با یه پوزخند مسخره اومد سمتم. صورت هامون پنج سانت بیشتر با هم فاصله نداشت. نگاهش بین چشم هام و لب هام سرگردون بود. می خواست با این کارش منو بترسونه. اگه دستام باز بود تا الان حقش رو گذاشته بودم کف دستش. دست که هیچی، با همون پاهامم می تونستم کار دستش بدم، ولی حیف که دست و پاهام بسته بود و نمی تونستم تکون بخورم. تو یه حرکت ناگهانی صورتش اورد نزدیک صورتم،حالم داشت به هم می خورد. دندونام که بسته نبود!یه گاز محکم گرفتم. مزه ی شوری خون رو تو دهنم حس می کردم و این بیشتر حالم رو به هم می زد. انگار که زیاد دردش نیومده بود. تمام قدرت و نفرتم رو جمع کردم و یه گاز محکم تر از قبلی گرفتم. این دفعه علاوه بر مزه ی خون احساس کردم پوستش هم کنده شده، البته فقط احساس کردم. سریع صورتش رو پس کشید و منم تمام آب دهنم رو که خونی شده بود تف کردم رو زمین. با دستمال کاغذی هی صورتش رو پاک می کرد و دوباره خون می اومد. مانی- تو وحشی هستی دختر، نگاه کن چی کار کردی؟ نه، انگار این طوری نمیشه، باید یه طور دیگه حالیت کنم. اومد سمتم و دستم رو باز کرد. پاهامم باز کرد و منو کشون کشون برد تو یه اتاق دیگه. نه، انگار انباری بزرگی بود. یه راهروی نسبتا بزرگ داشت که دو سه تا اتاق این ور و اون ورش بود. لابد انباری نبوده، یه خونه بوده. نمی دونم برای چی این جا رو ساخته بودن، آخه به خونه هم نمی خورد. بیشتر شبیه زندان بود. شایدم یه جای مخصوصه واسه گروگان گیری. منو برد تو یه اتاق دیگه که ته راهرو بود. در رو باز کرد و من و پرت کرد تو اتاق.
نه این یکی انگار سرش به تنش می ارزه.یه اتاق ساده که اکثر وسایلاش سفید ومشکی بود.تو این به اصطلاح انباری همچین اتاقی تقریبا عجیب بود. مانی با یه لحن مسخره ای گفت:ببینم حالا می خوای چی کار کنی خانوم کوچولو؟ببینم هنوزم فکر می کنی سورن جونت میاد نجاتت بده؟ عسل:آره به کوری چشم تو میاد. مانی:فکر می کنی خیلی شجاعی آره؟ عسل:خب آره من یه پلیسم خیلی خوب می تونم از خودم دفاع کنم. مانی:هر چقدرم که زرنگ و باهوش باشی نمی تونی ازدست من فرار کنی عسل خانوم.من از تو قوی ترم بعدشم…در اتاق که قفله. به درنگاه کردم که مانی توی چارچوبش ایستاده بود و در باز بود. عسل:نه این در که قفل نیست؟ اومد جلو و با پشت دستش در و بست و همین طور که روش به طرف من بود دستاش رو برد پشتش و در رو قفل کرد. بایه لبخند مسخره و چشم های پراز شرارت گفت:حالا که قفله عسل:تو دستت به من نمی خوره داغ خودم و به دلت می زارم مانی با چشم هایی که داشت از کاسه در می اومد گفت:عجب آدمی هستی تو دختر!یعنی حالا هم فکر می کنی من نمی تونم کاری بکنم؟نه مثل اینکه زیادی باهات خوب برخورد کردم پررو شدی…حالا بهت نشون می دم که می تونم یا نمی تونم. دستش رو برد سمت کمربندش و باز کرد و انداخت گوشه اتاق دکمه های بلیزشم دونه دونه باز کرد و پیرهنش رو در آورد. دستش رو برد سمت شلوارش که… داد زدم:خودم و می کشم.اونوقت نمی تونی بهم دست بزنی مانی قهقهه ای سر داد وگفت:یعنی حاضری بمیری ولی با من نباشی؟بهم بر می خوره ها عسل:من واسه دفاع از ناموس خودم هر کاری می کنم.حتی تو رو هم می کشم. مانی:خب بکش!ببینم با چی می خوای من و بکشی؟با اسلحه ات؟ بعد اسلحه ام رو از جیبش در آورد و گرفت توی هوا و باسر بهش اشاره کرد:این که دست منه نکنه با اون پنجه های کوچولوت می خوای من و خفه کنی پیشی ملوس؟ من نفهمیدم به خدا!دودقیقه خانوم موشه ام دو دقیقه پیشی ملوس!حیوون ها رو قاطی کرده انگار حیوون! خب چاقوم رو دربیارم و بزنم تو شکمش.اولا می گم داشتم از ناموس خودم دفاع می کردم. دوما هرچی باشه مانی یه خلافکاره بزرگه و دست راست نادرخان!اعدام رو شاخشه پس بود و نبودش دیگه زیاد مهم نیست.الکی ده تا دادگاه هم بره بیاد باز اعدامه حکمش دیگه.یه متهم کم تر بهتر!وقت قاضی بنده خدا هم گرفته نمی شه اما اگه چاقو رو ازم بگیره چی؟اون وقت دلم رو به چی خوش کنم؟دیگه اون وقت راهی جز مرگ خودم نمی بینم.پس بذارم تو یه موقعیت خوب دخلش رو بیارم. -کی می خوای دخلش رو بیاری؟وفتی زد ناکارت کرد؟ – خودت که داری خوب می بینی وجدان جان.الان اگه بزنمش ممکنه تو یه حرکت چاقو رو ازم بگیره و بدبختم کنه – نمی دونم می خوای چی کار کنی ولی هر کاری می کنی مراقب خودت باش.موفق باشی -باشه ممنون. مانی آروم اومد سمتم.نمی دونستم درست و حسابی باید چی کار کنم.خیلی آموزش دیده بودم ولی انگار از یادم رفته بودن. با یه لبخند شیطانی و پر از شهوت داشت می اومد سراغم. دور و برم رو نگاه کردم.یه گلدون شیشه ای روی میز کنار تخت بود که توش گل های مصنوعی بود.سریع برداشتمش و عین یه شمشیر تو هوا چرخوندمش و گل هاش ریخت رو زمین.انگار دارم واسه مانی فیلم بازی می کنم که این طور بالذت بهم خیره شده و می خنده. اومد جلوتر.
– نیا جلو، وگرنه تو کله ات خردش می کنم. مانی- جوجه تر ازاین حرف هایی که بخوای منو بزنی. خیالت راحت، تو عرضه ی این کارها رو نداری پلیس کوچولو. – نیا جلو. جدی جدی می زنما! با یه حرکت پرید سمتم و منو تو بغلش گرفت. با زور و زحمت دستم رو گرفتم بالا و گلدون رو تو کمرش خرد کردم. مانی- آی، وحشی! – گفتم که نیا جلو. ازم جدا شد و به کمرش دست کشید. چون به غیر از یه رکابی چیزی تنش نبود، گلدونه زخمیش کرده بود و رکابی سفیدش یه کم خونی شده بود. اما این منو راضی نمی کرد، چون هنوز سر پا بود و اون زخم ها خیلی سطحی و کوچولو بودن و از پا نمی انداختنش. یه کم که شیشه ها رو از خودش جدا کرد، دوباره اومد سمتم. این بار یه تیکه شیشه شکسته تو دستم بود که به مراتب خطرناک تر از دفعه ی قبل بود. هر چقدر که پسش می زدم و بهش فحش می دادم حریص تر می شد عوضی. باز همون نگاه برگشت تو چشم هاش، همون هوس، همون شرارت و همون شیطنت. – لعنتی نیا جلو. نمی خوام بکشمت مانی، پس نیا جلو. مانی با لبخند نگاهم می کرد و این بیشتر حرصم می داد. دست برد سمت رکابیش و با یه حرکت سریع از تنش درآورد. اومد سمت من. رفتم عقب. اون یه قدم می اومد جلو و من یه قدم می رفتم عقب. اون قدری رفتم عقب که افتادم روی تخت. مانی- آخ، موش کوچولو افتاد سر جاش! و با لبخند صورتش رو بهم نزدیک کرد. – مانی شاهرگت رو می زنم. به خدا قسم می زنم. مانی- دِ بزن لعنتی، پس چرا همش زر مفت می زنی؟ دیدی گفتم عرضه اش رو نداری؟ سعی کرد شیشه رو از دستم بگیره. شیشه رو کشیدم که خورد به بازوش و یه زخم سطحی دیگه رو دستش ایجاد شد. البته خیلی هم سطحی نبود، خیلی بریده بود. لعنتی هم شانسی داره ها، اگه من بودم الان دستم از جاش قطع شده بود، ولی این هرکول فقط دستش برید. ولی بدجوری برید ها، خون فواره می زد. زیر لب چندتا فحش داد و رفت عقب. رکابیش رو از زمین برداشت و خون دستش رو باهاش پاک کرد. از روی تخت بلند شدم. یه جون دیگه گرفته بودم. من به همین ضربه های کوچیک هم راضی بودم. می دونستم از پا درش میارم. رکابی سفیدش رو که حالا چیزی از اون سفیدی باقی نمونده بود و خونی شده بود، انداخت روی زمین و باز هم وحشی تر اومد سراغم. این دفعه برق نگاهش فرق داشت. اون هوس بود، اما عصبانیت هم بود. با نگاهش بهم فهموند که تیکه پارم می کنه. مثل نگاه گرگ گرسنه ای بود که به بره ی کوچیکی چشم دوخته بود و می خواست با دندوناش تیکه تیکش بکنه و گوشتش رو بخوره. این بار واقعا نگاهش ترسناک بود. باز یه تیکه از گلدون رو با احتیاط دستم گرفتم و گرفتم رو به روش. لباش رو می جوید.شیشه رو گذاشتم روی مچ دست چپم. – نیا جلو، خودم رو می کشم. مانی پوزخندی زد و گفت: – بکش. فکر کردی خیلی واسم مهمی؟ یا فکر کردی عاشق چشم و ابروتم که می خوام باهات باشم؟ نه خانوم، این خبرا نیست. من می خوام باهات باشم چون تو سرکشی، گستاخی و وحشی و بهم رو نمی دی. منم می خواستم هم به خودت هم به خودم ثابت کنم که اگر تو رو بخوام بهت می رسم و حالش رو می برم. – چرا فرار نکردی؟ چرا موندی؟ می خوای دستگیرت کنن؟ موندی با من حال کنی و بگیرنت اعدام بشی؟
مانی- نه، من عشق وحالم رو با تو می کنم و بعدش سر نصیری و سورن و متین رو می کنم زیر آب، بعد هم با پول ها و قرص ها فرار می کنم. – به همین راحتی؟ مانی با لحن مسخره ای گفت: – به همین راحتی! – تو واقعا کودنی! من واقعا نمی فهمم تو چرا هنوز موندی؟ از تویی که دم از زرنگی می زدی و خودت رو خیلی ماهر و کار کشته می دونستی بعیده که بمونی و دم به تله بدی. تو واقعا احمقی، یه احمق بزرگ! مانی پوزخندی زد و گفت: – من دیگه آخر خطم. برام مهم نبود برم یا بمونم. – چرا؟ می تونستی فرار کنی و بری و خودت رو نجات بدی. باز تلخ خندید و گفت: – از دست شماها خودم رو نجات بدم، از دست این مرضی که تو وجودمه چی؟ می تونم فرار کنم؟ با تعجب گفتم: – مرض؟ اومد جلو و سریع شیشه رو از دستم کشید و پرتش کرد کنار.بهم نزدیک شد و با اون دستش موهام رو نوازش می کرد. با چشم های هیزش زل زده بود تو چشم هام. لب هاش به قدری به صورتم نزدیک بود که وقتی حرف می زد نفسش به لب هام می خورد. دهنش بوی بد می داد و این حالم رو بدتر می کرد. مانی- دیگه شیشه دستت نگیر، ممکنه دستت رو زخمی کنی خانوم کوچولو، عین دست من که زخمیش کردی. و بعد با سر به دستش اشاره کرد. هر چقدر سعی کردم خودم رو از حصار دست هاش آزاد کنم نشد که نشد. هر لحظه حلقه ی دست هاش رو تنگ تر می کرد. داشت احساس خفگی بهم دست می داد. فقط دنبال یه امداد غیبی بودم. – ولم کن عوضی. چه مرضی؟آروم دم گوشم گفت: – من تومور دارم، یه تومور بدخیم که دکترها جوابم کردن. فکر می کنی واسه چی زود عصبی می شم؟ واسه همین توموری که تو سرمه و سرم رو درد میاره. فکر می کنی سارا واسه چی رفت؟ واسه همین دیگه. می موندم یا می رفتم فرق نمی کرد که بالاخره دارم می میرم دیگه. سعی کردم تقلا کنم و خودم رو ازکنارش بکشم بیرون. باورم نمی شد. یعنی مریض بود؟ حتما بوده دیگه. اما این چه ربطی به من داره؟ الان این مهمه که خودم رو از توی آغوش کثیف این مرد دربیارم. حسابی تقلا کردم. به زحمت پام رو آوردم بالا و زدم وسط پاش. افتاد روی زمین. فقط فحش می داد و ناله می کرد. از درد داشت می مرد. آخه بدجوری زدم، یعنی تواین کار تبحر خاصی داشتم! یه کم که بهتر شد، پا شد و لنگان لنگان اومد سمت من. نفس نفس می زدم. دیگه طاقت نداشتم. اومد سمتم. هولش دادم و با هاش در گیر شدم. یکی اون می زد یکی من. حالا دیگه وقتش بود. یه راناسیک خوابوندم تو گردنش و با پام زدم توی دلش. اونم با مشت و لگد افتاده بود به جونم. چندتا هوگ زدم تو صورتش که حسابی منگش کرد. مشت ها و لگدهام رو با قدرت می زدم، اما نفسم داشت بند می اومد. با اون لباس نمی تونستم زیاد کاری بکنم.
***********************************
رمان آقای مغرور ، خانم لجباز قسمت هشتم
چاقوم رو درآوردم و گرفتم دستم. اومد جلو. چندتا ضربه زدم که جا خالی داد و خواست چاقو رو ازم بگیره. چاقو رو محکم کشیدم و دستش باز برید و رفت عقب. حالا هر دو تا دستش زخمی بود. از دیدن اون همه خون چندشم شد، اما مهم نبود، باید می مرد. می مرد تا من زنده بمونم. این بهترین راه بود. چاقو رو گرفتم دستم و قلبش رو نشونه گرفتم. سریع جا خالی داد و چاقو فرو رفت تو گچ دیوار. با تمام قدرتش دوید سمت من و هولم داد که خوردم به دیوار. از درد و خستگی سر خوردم و پایین دیوار نشستم. نفس نفس می زدم. سرخ شده بودم و به سرفه افتاده بودم. اونم دست کمی از من نداشت. هنوز وسط اتاق ایستاده بود. نگاه کردن بهش هم کفاره می خواست، چه برسه به این که باهاش تن به تن درگیر بشی. دست هاش رو گذاشته بود روی زانوش و نفس نفس می زد و به خس خس افتاده بود که یه دفعه از بالا صدای شلیک اومد. بعدش هم صدای “ایست ایست” اومد و باز هم صدای شلیک. صدای پارس سگ ها هم می اومد که معلوم بود حسابی وحشی شدن. مانی- یعنی چی شده؟ با لبخند گفتم: – نمی دونم. نگاه مشکوکش رو بهم دوخت و من بی خیال، شونه هام رو انداختم بالا. سریع شلوارش رو پوشید و دکمه هاش رو بست. پیراهنش رو برداشت و در حالی که می پوشیدش گفت: – از این جاتکون نمی خوری. فکر نکن کارم باهات تموم شده. نه، هنوز باهات کار دارم خانوم کوچولو. سریع پیراهنش رو تنش کرد و دکمه هاش رو بسته نبسته رفت بالا. *** بچه های نوپو اومده بودن. همه ی خلافکارها رنگ به رخساره نداشتن و داشتن با گچ دیوار خودشون رو استتار می کردن. نمی ارزید ریسک کنیم و ما هم به سمتشون اسلحه بگیریم و خودمون رو لو بدیم. به هر حال من و متین دو نفر بودیم و اونا هشت نفر، به علاوه ی کلی بادیگارد که همراه آقایون تشریف آورده بودن و کلی هم محافظ خود ویلا. منم قیافم رو مضطرب نشون دادم. سلطانی- چی شده؟ یکی از محافظ ها که رفته بود پشت پنجره و داشت از لای پرده به حیاط نگاه می کرد گفت: – گیر افتادیم. نیروهای ویژه محاصرمون کردن. فاضلی- همش تقصیر شماست مهندس. باید می فهمیدیم دیگه لو رفتید و مهره ی سوخته شدید. محتشم- نباید بهتون اعتماد می کردیم. کسرایی- همه ی ما به خاطر شما گیر افتادیم. ناصرخان- به جای این حرف ها فکر راه چاره باشید. دیگه نمی خواستم اون جا بمونم. سریع دویدم از در پشتی برم بیرون. نادرخان- کجا سورن؟ سورن- باید فکر فرار باشید، وایستادید حرف می زنید؟ من رفتم. دویدم بیرون. اسلحم دستم بود. چند نفری بهم شلیک کردن که جا خالی دادم. نادری- نزنید، سرگرده. دستی براش تکون دادم و دویدم تو باغ که دیدم مانی سریع از انباری زد بیرون. پس حدسم درست بود، عسل رو اون جا قایم کرده، اما چرا نرفته؟ یادش رفت در رو قفل کنه. داشت اون ور سر و گوش آب می داد. سورن- نادری همشون تو هستن. برید تو. بیست و سه نفرن و همه مسلح. نادری از اون سر باغ داد زد: – چشم قربان. همه ی محافظ های توی حیاط کشته شده بودن. خوشبختانه مثل این که ما خیلی تلفات نداشتیم. با احتیاط که مانی متوجه من نشه، رفتم داخل انباری. خدا کنه عسل این جا باشه، اونم صحیح و سالم. عسل اینقدر خوشحال بودم که می خواستم بپر بپر کنم و جیغ بکشم…کاش حداقل در و دوباره قفل نمی کرد یعنی بالا چه خبر بود؟اون صدای ایست ایست مال برو بچه های نوپو بود…آخ جون بالاخره رسیدن…خدارو شکر که بلایی سرم نیاورد مانی مگرنه دیگه اومدنشون خوشحالم نمی کرد. با صدای کسی که تو راهرو می دوید،همه وجودم رو گوش کردم تا ببینم کیه؟حتما مانی عوضی سر و گوش آب داده و برگشته تا نگرفتنش یه بلایی سر من بیاره که دلش نمونه یوقت. باصدای یه آشنا دلم گرم شد. سورن:عسل.عســـــل!توکجایی؟ توی راهرو می دوید و من رو صدا می زد.تمام نیرویی رو که برم باقی مونده بود جمع کردم و صداش زدم. -ســـــــــورن.سورن من اینجام. سورن:الان میام پیشت همونجا بمون. صدای نفس هاش رو از پشت در می شنیدم.این نفس ها دلم رو گرم می کرد.خدایا دلم چقدر براش تنگ شده…کاش هر چه زودتر بیاد تو و ببینمش. سورن:عسل درو باز کن. عسل:مانی درو قفل کرده.سورن واقعا بالا چه خبره؟چی شده؟ سورن با خنده گفت:همه چی تموم شد.همه رو گرفتن…دیگه یه نفس راحت می کشیم. عسل:خدایا شکرت!نادر وناصر هم گرفتید؟ سورن:بله سرکار خانوم!همه رو گرفتن جز این مانی گور به گور شده…که از دیشب باتو غیبش زده…ولی ناراحت نباش اونم می گیریم.عسل برو کنار می خوام در و بشکنمش. رفتم عقب. سورن چندتا ضربه ی بزرگ با پا به در زد.اما درش محکم تر از این حرف ها بود که با لگد باز بشه. سورن:عسل.خانومی برو یه گوشه واصلا جلوی در نباش…اینطوری در باز نمی شه می خوام به قفل شلیک کنم.باشه؟برو یه گوشه بهت نخوره عسل:باشه باشه رفتم کنار و خودم رو چسبوندم به دیوار. دوب. در باز شد و هیکل مردونه ی سورن تمام قاب در و پرکرد.عین یه پیشی ملوس خودم رو کنج دیوار جمع کرده بودم و دست هام رو گذاشته بودم رو گوش هام وجمع شده بودم. شایدم دلم می خواست یکم خودم رو لوس کنم که سورن بغلم کنه. سورن آروم نشست کنارم و دستش رو کشید رو بازوهام.سرم رو بلند کردم.چشم هام رو دوختم به چشم های عسلی شیرینش.هیچ کلمه ای بینمون رد و بدل نشد.فقط به هم نگاه می کردیم.سورن سرم و روی سینه اش بغل کرد و آروم موهام رو نوازش کرد.پیش خودم فکر می کردم چقدر این آغوش با آغوش مانی فرق می کنه.آغوش سورن پر از امنیت و آرامشه و آغوش مانی پر از شهوت و ترس. سورن بلند شد و منم وادار کرد که بلند شم.هنوز سرم روی سینه اش بود و اونم دست هاش رو حصار تنم کرده بود.چقدر بهش احتیاج داشتم. دلم می خواست توی بغلش بمونم.الان بعد ازاون همه تنش و درگیری به یه آغوش که بی هیچ چشم داشتی بغلم کنه احتیاج داشتم. انگار نه انگار من همون کسی بودم که چنددقیقه پیش می خواست خودش رو جلوی مانی بکشه و حالا همون جام.اما هنوز هم پاک و دست نخورده ام. صدای هق هقم بلند شد.دیگه از ترس نبود…در واقع من جلوی مانی هم اصلا ضعف نشون نداده بودم و گریه نکرده بودم.اما الان دلم می خواست گریه کنم.اون هم از خوشحالی! سورن با ترس من و ازخودش جدا کرد و با دست هاش صورتم رو قاب گرفت.با ترس به چشم هام خیره شد. سورن:چی شده عسل؟تو خوبی؟اتفاقی افتاده؟ سرم رو تکون می دادم و گریه می کردم. سورن:عسل تو رو خدا بهم بگو تو سالمی؟اون مانی بلایی سرت آورده؟به خدا قسم خودم زنده اش نمی ذارم تو میون گریه هام خندیدم.یکم از اضطرابش کم شده بود.اما هنوز آروم نشده بود عسل:نه!چیزیم نشده…خیالت راحت.من سالم سالمم! نفس راحتی کشید و با اخم گفت:پس چرا گریه می کنی؟ عسل:از خوشحالیه.از اینکه اون لعنتی نتونست به خواسته اش برسه خوشحالم و گریه می کنم.آرزو به دل می میره با یه لبخند شیرین و آرامش بخش موهام رو از روی صورتم کنار زدو با انگشت های شصتش اشک هام رو از کونه هام پاک کرد و پیشونی ام رو بوسید. سورن:منم خوشحالم خانومی…بعد با یه صدای جدی گفت:جناب سروان؟ صاف ایستادم وبا پشت دست اشکام رو پاک کردم و با صدای محکم گفتم:بله قربان؟ سورن:زود باشید که بریم این جا اصلا برامون امن نیست عسل:چشم قربان. بعد هر دو زدیم زیرخنده و سورن دستم رو گرفت و دویدیم توی راهرو.مانی هم از رو به رو داشت می دوید که ما رو دید. سورن سریع اسلحه اش رو گرفت سمت مانی.مانی هم همین کار رو کرد سورن:اون و بیانداز زمین مانی دیگه همه چیزتموم شده…خودت می دونی که راه فرار نداری پس به نفعته تسلیم بشی(دیالوگ تکراری همه فیلم ها…هه هه!) مانی با یه پوزخند گفت:تسلیم؟هرگز!من دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم…می دونستم شما پلیسید.یعنی دیشب فهمیدم!عسل خانومت رو دزدیم چون حسابی رفتم تو نخش و تا به دستش نیارم ولش نمی کنم.مگرنه هر کی جای من بود همون موقع که می فهمید پلیسید دمش رو می ذاشت رو کولشو در می رفت.من چیزی برای از دست دادن ندارم من دارم می میرم. سورن:تو دستت به اون نمی رسه.دوستام رو که بالا دیدی؟اون ها و صد البته من خوب به خدمتت می رسیم مهندس کیانی! مانی:برام مهم نیست!من فقط می خوام با اون باشم سورن:گفتم که دستت بهش نمی رسه!پس بی خودی خودت رو اذیت نکن اسلحه ات رو بیانداز زمین مانی.جرمت روسنگین تر از این نکن. مانی بلند خندید.اونقدر بلند که احساس می کردم دیوارها داره می لرزه. مانی:جوک می گی سرگرد؟همتون خوب می دونید من و می کشن پس سبک و سنگین شدن چه فرقی به حال من داره؟من می خوام با عسل باشم.فقط چند دقیقه بعد بهت پسش می دم سرگرد جون مطمئن باش.و بازهم بلند خندید. سورن:خفه شو آشغال. تو دستت به این نمی خوره مانی دیوونه شده بود. اسلحه اش رو گرفت سمت من.دیگه نمی خندید.یه حالت جنون بهش دست داده بود. چشم هاش قرمز بود و انگار داشت از کاسه در می اومد. مانی:پس اگه قرار نیست مال من باشه بهترکه اونم بمیره. سورن:نــــــــــــه! دوب…و صدای شلیک! صدای شلیک گلوله اومد ومن چشم هام رو بستم.فکر می کردم الان باید قلبم سوراخ شده باشه و من وقتی چشم باز می کنم تو بهشت باشم اما هیچ چیزی رو حس نکردم به سورن که من و بغل کرده بود و طوری قرار گرفته بود که بدنش جلوم سپر شده بود نگاه کردم نه خدای من… چشم هاش رو بسته بود و صداش در نمی اومد…نفس هاش منظم بود و این یکم آرومم می کرد.بازوهاش رو تو دستم گرفتم و یکم تکونش دادم. دست هام داغ شد.حرکت یه مایع گرم روی دستم دلم رو لرزوند… مانی هنوز با چشم های قرمز داشت به ما نگاه می کرد نفس نفس می زد.منم نفس نفس می زدم.دستام که از خون سورن سرخ شده بود می لرزید.اسلحه سورن رو که هنوز تو دستش بود ازش گرفتم.هنوز سورن توی بغلم بود و صدای ناله اش رو می شنیدم واین دل گرمم می کرد که هنوز زنده اس. با دستای خونی و لرزون اسلحه رو آوردم بالا و به سمت مانی نشونه گرفتم. مانی بی رمق تر از این بود که بخواد کاری کنه.شاید حمله عصبی و سر درد بهش دست داده بود که گیج می زد.با تمام خشم وکینه ای که تو این مدت نسبت به مانی داشتم چشم هام رو بستم و ماشه رو کشیدم…صدای آخ مانی در اومد و بعد از اون هم مامورهامون ریختن تو و مانی رو که کتفش گلوله خورده بود رو بردن… عسل:سورن!سورن چی شده چشم هاتو باز کن…سورن تو رو خدا… سورن لبش رو گزید ولبخند آرومی زد که مطمئنا با کلی درد همراه بود.چون قیافه اش حسابی جمع شد… سورن:نترس هنوز زنده ام… دستش رو گرفتم وهمونجا کنار دیوار نشست.منم جلوش زانو زدم و چشم به لب هاش دوخته بودم که خشک بودن و به سختی تکون می خوردن… سورن:توچیزیت نشد؟سالمی؟ با بغض فقط تونستم سر تکون بدم و بعد سیل اشک هام بود که رو گونه ام روون می شد.. سورن:قرار نیست گریه کنی ها عسل:ببخشید همش تقصیر من بود سورن:مهم نیست!من خوبم…ببین چیزیم نیست فقط یه گلوله کوچیکه من بزرگتر از این ها رو دیدم…گریه نکن عزیزم عسل:اون گلوله باید الان تو تن من باشه نه تو سورن با لحن لوتی گفت:چی؟همشیره واسه ما افت داره ما اینجا باشیم وچی؟شوما گلوله بخوری…بابا به ما می گن سورن سوراخ سوراخ… بعد لبخند تلخی زد و دوباره از درد قیافه اش جمع شد و چشم هاش روبست و با لحن خودش ادامه داد:یه جای تنم سالم نیست…تو خودت رو ناراحت نکن عزیز…من عادت کردم به این گلوله ها و زخم ها عسل:پاشو داره از دستت خون می ره پاشو بریم حتما آمبولانسم اومده سورن:می دونی یاد چی افتادم؟ عسل:نه،یادچی؟ سورن:یاد اولین باری که دیدمت.اون دفعه هم همین دستم همینجاش گلوله خورده بود.فکر کنم با تو هر ماموریتی بیام این دسته بخواد گلوله نوش جون کنه ها… عسل:خو تقصیر من چیه؟این دستت هی خودش و می اندازه جلو…دفعه قبل که تقصیر من نبود. سورن آروم دست سالمش رو گرفت به دیوار و بلند شد. سورن:منم که نگفتم تقصیر توهه خانمی عسل:ولی خداییش این دفعه دیگه تقصیر من بود سورن با یه اخم شیرین و ساختگی نگاهم کرد وگفت:دیگه بهش فکر نکن باشه؟وظیفه ام بود.من دوست ندارم افرادم تو ماموریت زخمی بشن…خصوصا توکه دختری… بعد باخنده روش و برگردوند و رفت.از پشت دویدم و بهش رسیدم وقدم هام رو باهاش تنظیم کردم و با اخم گفتم:منظورت چی بود که گفتی خصوصا من که دخترم؟مگه دخترها چشونه؟ با یه لبخند دختر کش گفت:آخه می دونی دخترها لطیفن.حیف بدنشون گلوله بخوره اوف بشن عسل:سورن؟ سورن:جونم؟ عسل:بی مزه! سورن:خیلی خب بی مزه هم شدیم دیگه؟بریم پیش سردارکه حسابی منتظرمونه؟ عسل:مگه اومده اینجا؟ سورن:سردار آخر هر ماموریتی که براش مهم باشه میاد تو خود صحنه.عادتشه دیگه…چه می شه کرد… عسل:هه.یاد اولین بار افتادم.یادته چجوری من و گرفته بودی؟عین موش… سورن لباش و تر کرد و یه چشمک شیطون زد وگفت:آره یه موش شیطون که حسابی خوردنی بود.کاش ازهمون اول می دونستم این موش موشی خانوم قراره چه بلاهایی سرم بیاره تو همین جا وایسا من الان میام.همینجا بمونی ها. عسل:کجا می ری؟ سورن:الان میام. بعد از چند دقیقه سورن با یه چادر و یه دست لباس اومد سمتم. سورنکبیا عسل.اینارو بپوش زشته اینطوری بری بالا. سری تکون دادم و رفتم تو همون اتاقه.هنوز خون مانی رو زمین ریخته بود.سریع لباس هام رو پوشیدم و اومدم بیرون. سورن پشت در منتظرم بود.با دیدن من لبخندی زد و گفت:چقدر چادر بهت میاد. نگاهی به سرتا پای خودم انداختم و بهش لبخندی زدم. سورن:بریم؟ عسل:بریم رییس اومدیم بالا حسابی شلوغ شده بود.با چشم دنبال سردار گشتیم.پیداشون کردیم و رفتیم طرفشون. احترام نظامی گذاشتیم. سردار توچشم هاش حلقه اشک بود و به خوبی می تونستیم ببینیمش.سرهنگ محمدی و سرهنگ طلوعی هم دست کمی از سردار نداشتن… سردار:خسته نباشید امیدهای من!من بهتون افتخار می کنم واقعا رو سفیدم کردید… سورن:وظیفه بود قربان…همه می دونستیم آخرش قراره این بشه. طلوعی:واقعا بهتون تبریک می گم بچه ها بهترین نتیجه رو گرفتین سرهنگ محمدی من و تو آغوش گرفته بود و چسبونده بود به خودش. محمدی:آخ قربوت بشه دایی…خوبی تو؟ طلوعی:خفه شد دخترمون مرتضی محمدی:چیکار کنم؟دلم برای عزیزدردونه تنگ شده بود دیگه سردار باخنده سری تکون داد وگفت:سرگرد پویا کجاست؟ یهو هردو باترس به هم خیره شدیم.متین وپاک فراموش کرده بودیم.نکنه بلایی سرش اومده باشه.تو دلم فقط دعا دعا می کردم چیزیش نشده باشه که سرهنگ طلوعی گفت:اوناهاش داره میاد همه به جایی که سرهنگ طلوعی اشاره کرده بود برگشتیم ومتین رو دیدیم که خوشحال و شنگول داره میاد طرفمون…ازته دلم خدارو شکر کردم که سالمه… سورن نفس راحتی کشید وباخنده گفت:بی خودی ترسیدیما…بادمجون بم آفت نداره متین از دور اومد و دوید بغل سردار.همه از این حرکتش خنده مون گرفت.سردارکاشانی خیلی مهربون بود اما کسی به خودش اجازه نمی داد اینطوری برخوردکنه باهاش اما متین هرکسی نبود دیگه…متین بود…همون پسر شیطون ودوست داشتنی… سردار:پسر خفه ام کردی متین خودش و از بغل سردار کشید بیرون و بازوهای سردار وگرفت وگفت:وای نمی دونید چقدر دلم براتون تنگ شده بود ددی جون سردار با تعجب به ماها نگاه کرد وگفت:چی چی؟ددی جون دیگه کیه؟ متین بااخم ساختگی لبش روگاز گرفت و به نادرخان که دوتا مامور داشتن می بردنش اشاره کرد وگفت:هیس!می فهمن ها نقش بازی کنید نفهمن ما پلیسیم… بعد همه زدیم زیر خنده ونادرخان با اخم وعصبانیت بهمون نگاه می کرد.انگارکه با نگاهش برامون شاخ وشونه می کشید… سردار زد رو شونه ی متین وگفت:امان از دست تو متین بالحن جدی که یکم رنگ غم داشت گفت:واقعا نمی دونید قدر دلم براتون تنگ شده بود.چندماهی نبودم واقعا برام سخت بود…بعدیکم با ترس ادامه داد:دیگه که ماموریت خارج نمی فرستیدم؟بابا خسته شدم به خدا ازبس نقش بازی کردم.دلم می خواد بشینم تو اتاقم سردار دستش رو گذاشت رو شونه اش و گفت:نه پسرم تو برمی گردی سر پست قبلیت.خیالت راحت طلوعی:بچه ها ده روزهم مرخصی دارید که استراحت کنید عسل:فقط ده روز؟ محمدی:بله فقط ده روز.همینجوریش هم نبودید یه دوماهی کلی دلمون براتون تنگ شده بیشتراز این مرخصی نمی شه سورن:باشه اشکالی نداره طلوعی یه نگاه به دست سورن انداخت وگفت:پسرتو بازم زخمی شدی؟ سورن بالبخند به من نگاه کرد منم باخجالت سرم روانداختم پایین. سورن:چیزی نیست یه زخم سطحیه… سردار گفت:خون زیادی ازت رفته پسرم.تو برو بیمارستان بچه ها میان گزارش ها رو می نویسن و می رن… سورن:آخه مشکل جدی نیست سردار:برو پسر…گفتم برو بگو چشم سورن سری تکون داد وگفت:چشم.امر دیگه ای نیست؟ سردار لبخندی زد وگفت:نه عرضی نیست پسرم… سورن رفت سمت آمبولانس و بقیه هم رفتن سمت ماشین هاشون…دودل مونده بودم خواستم با سورن برم که تا دویدم طرفش از همون دور گفت:نه!تو برو گزارش ها رو بنویس عسل:آخه… سورن:آخه بی آخه برو مگرنه متین چرت و پرت می نویسه ها برو… به نا چار سری تکون دادم وگفتم:چشم قربان سورن لبخند شیرینی زد و منم رفتم طرف ماشین ها. محمدی:دایی بیا سوار ماشین دایی شدیم و رفتیم اداره.به محض ورود به اداره سریع خودم رو به اتاقم رسوندم و لباسام رو با یونیفرمم عوض کردم. چقدر دلم برای این لباس تنگ شده بود.برای رنگ سبز تیره اش و اون در جه های رو آستینش…رو درجه هاش دست کشیدم…یه ماموریت دیگه هم خوب تموم شد…هربار که به یه ماموریت می رفتم و خوب تمومش می کردم احساس می کردم لیاقت اون درجه هارو دارم… چقدردلم برای اتاقم تنگ شده بود…برای صندلیم که حس ریاست بهم می داد. با ذوق عین بچه ها نشستم رو صندلیم و چرخ چرخ زدم.وای که عاشق این کار بودم.آخرشم با یه سرگیجه بد بلند می شدم وتلو تلو می خوردم.عین مست ها… با باز شدن ناگهانی در عین این جن زده ها دستم رو گرفتم به به میزو صندلیم وایساد… بادیدن متین دستم رو گذاشتم رو قلبم و چندتا زیر لب بهش فحش دادم که اینطوری منو ترسونده… متین غرغر کنان گفت:بدو دیگه.نگاه کن توروخدا نشسته واسه من چرخ چرخ می زنه من باید بشینم یه گزارش بلندبالا بنویسم. پاشو بیا کمک ببینم مگه تو معاون من نیستی؟بدو ببینم عسل:بگم خدا چی کارت کنه پسر…قلبم ریخت متین:بدو ببینم.بهتر… عسل:خیلی خب بابا اومدم متین:بدو سریع می خوام برم خونه دلم حسابی تنگ شده.بدو این گزارش رو بنویسیم بریم… با خنده رفتم سمتش و رفتیم تو اتاق اون…یه گزارش بلندبالاهم از ماموریتمون نوشتیم ودادیم سردار… جلوی در ساختمون مرکز آگاهی متین گفت:می خوای برسونمت؟ عسل:تو مگه ماشین داری؟ متین:اوا راست می گی حواسم نبود عسل:راستی چمدون ها و وسایلامون چی می شه؟ متین:اداره می فرسته دم خونه برامون خیالت راحت.حالا میای بامن؟ عسل:ماکه راهمون به هم نمی خوره.نه برو داداش به سلامت متین:باشه.خسته نباشی فعلا خداحافظ عسل:خداحافظ… چند قدم رفت جلوتر ویه ماشین گرفت و رفت…. خیلی دلم برای خانواده ام تنگ شده بود اما نگران سورن بودم…گفتم اول یه سری به سورن می زنم بعد می رم خونه…می دونستم کدوم بیمارستان می برنش.سریع یه تاکسی گرفتم ورفتم بیمارستان… سر راه یه دسته گل هم گرفتم…یه دسته گل با گلهای رز قرمز و سفید ونارنجی…خنده ام گرفته بود انگار که دارم می رم عروسی.خب چیه؟بزار سورن فکر کنه دیوونه ام…خب خوشگله دیگه…حسابی هم گفتم به گل فروش تزیینش کنه… رفتم بیمارستان و یه راست رفتم سمت پذیرش. عسل:ببخشید خانوم یه آقایی که تازه گلوله خوردن پرستاره سرش هم بلند نکرد که بهم نگاه کنه.همینطور که دستش رو کیبورد بود گفت:اسمش؟ عسل:سورن صادقی پرستار:طبقه دوم اتاق ۲۲۵ عسل:ممنون آسانسور گیر بود و حوصله منتظرموندن نداشتم.یه طبقه هم که بیشتر نبود.از پله ها رفتم بالا و جلوی ایستگاه پرستاری ایستادم. عسل:سلام خانوم.آقای صادقی… پرستاره که معلوم بود خیلی عجله داره و داره دنبال یه چیزی می گرده تندتند گفت:اتاق۲۲۵ عسل:می تونم ببینمشون یه نگاه بهم انداخت. پرستار:شوهرته؟ موندم چی بگم.پیش خودم فکر کردم خب هنوز باهم زن و شوهریم دیگه. سرم رو تکون دادم و گفت:اشکالی نداره!می تونی ببینیش عسل:ممنون رفتم سمت اتاقش.درش بسته بود. یکی دوبار به شماره اتاق نگاه کردم که یوقت اشتباه نیومده باشم.در زدم و بعد رفتم تو…سورن دراز کشیده بود و ساعد دست سالمش رو روی چشم هاش گذاشته بود.دوتا تخت بغلیش خالی بود خدای شکر…نمی خواستم بیدارش کنم به خاطر همین آروم رفتم سمتش و دسته گل رو گذاشتم تو گلدون… سورن:متین تویی؟ بعد آروم چشم هاش رو باز کرد و به من نگاه کرد. ابروهاش رو انداخت بالا و یه لبخند شیرین مهمون لب هاش شد. سورن:تو اینجا چی کار می کنی؟الان باید پیش خانواده ات باشی که منم یه لبخند مهربون زدم و دست سالمش و تو دستم گرفتم و نشستم لبه تخت. عسل:خب دلم طاغت نیاورد.گفتم اول به شما سر بزنم بعد برم خونه… سورن اخم شیرینی کرد وگفت:آخه چرا؟اون بنده خداها الان منتظرتن… عسل:خب خانواده توهم منتظرتن…به خاطرمن شما گلوله خوردید.پس تا وقتی شما نرفتید خونه منم نمی رم…شما فکر کنید یه تنبیه واسه خودم سورن:عســـــــل؟ عسل:خب چی کار کنم عذاب وجدان گرفتم دیگه سورن:چه عذاب وجدانی دختر؟مانی می خواست تیرو بزنه به قلبت.باید صاف صاف می ایستادم کارش و بکنه؟ عسل:خب نه ولی اِند شجاعت بودی ها… بعد چشمکی زدم بهش و دستم رو تو دستاش فشارداد. سورن:چی کار کنم واسه یه همکار شیطون باید این کارهارم بکنیم دیگه سرم و انداختم پایین و تا جایی که ممکن بود صورتم رو مظلوم کرم و زیر لب گفتم.ببخشید سورن با خنده دستش رو گذاشت زیر چونه ام و سرم رو بلند کرد. با خنده بریده بریده گفت:وای نه!یعنی..توهم..بلدی..خجالت ..بکشی؟فکر نمی کردم..این جوری بخوای…مظلوم بشی… بعد بلند بلند خندید.خودمم خنده ام گرفته بود.حق داره بنده خدا همیشه من و پررو وسرکش دیده حالا دیدن قیافه مظلومم واسش عجیبه. درحالی که سعی می کردم خنده ام رو بخورم گفتم:خب چیه نمی تونم مظلوم باشم؟ سورن با شیطنت ابروهاش رو انداخت بالا وگفت:نُچ.نمی تونی… یه اخم ساختگی کردم که با انگشت اشاره اش از روی پیشونیم پاکش کرد. دروغ نگم ازاین همه توجه خوشم می اومد… عسل:تاکی اینجایی؟ سورن:دکتر گفت یه روز بمونم.ولی می خوام یه یکی دوساعت دیگه برم… عسل:چرا آخه؟ سورن:خب هم حالم خوبه هم می خوام برم خونه… رفتم توی فکر که با دست زد بهم. سورن:چته خانومی؟نترس بابا تو نمی خواد تا دوساعت دیگه صبر کنی برو خونه باحالت تهاجمی گفتم:لازم نکرده باهم می ریم دستش رو به حالت تسلیم گرفت بالا. سورن:خیلی خب.خیلی خب!نزن مارو باهم می ریم.این تازه به نفع منه یه پرستار خوشجلم دارم دیگه خنده ام گرفت. سورن:به چی می خندی؟ عسل:به روز اولی که داشتیم می رفتیم ماموریت. سورن باخنده گفت:چه دعواهایی داشتیما…همش به این فکر می کردم که آخر ماموریت یامن تورو می کشم یاتو…نه نه همون اولیه من تو رو می کشم بااخم و یکم دلخوری گفتم:نخیرم.ازکجا معلوم من تورو نمی کشتم؟الانم می خوای من وبکشی؟ سورن با یه حالتی نگاهم کرد که حس کردم هر آن ممکنه زیر نگاهش ذوب بشم.به سختی آب دهنم و قورت دادم و سرم روانداختم پایین… سورن:آخ خجالتیه من…اگه می خواستم بکشمت می پریدم جلوی گلوله که تو چیزیت نشه؟ عسل:خب..نه! سورن چشمکی زد وبعد گفت:به این پرستار بداخلاقه بگو بیاد سرمم تموم شده عسل:باشه رفتم بیرون ازاتاق.یه لحظه ایستادم و یه نفس راحت کشیدم و باخنده رفتم سمت ایستگاه پرستاری عسل:خانوم سرمش تموم شد پرستاره سری تکون داد و جلوتر ازمن راه افتاد و رفت تو اتاق.منم پشت سرش رفتم. سورن:می تونم برم خونه؟ پرستار:باید دکتربگه اما فکر نکنم بتونید برید سورن:من حالم خوبه پرستار:دست من نیست بعدشم ازاتاق رفت بیرون. عسل:وا چه بداخلاق سورن:شما خودت و ناراحت نکن.گفتم که من یه پرستار مهربون دارم اونم شمایی…عسل می ری ببینی دکترم اومده یانه؟ عسل:باشه باشه ازاتاق رفتم بیرون.ازهمون پرستاره پرسیدم دکترش کجاست که گفت فعلا سرش شلوغه و یه نیم ساعت دیگه میاد.دوباره برگشتم اتاق سورن. سورن:چی شد؟ عسل:گفت سرش شلوغه یه نیم ساعت دیگه میاد یه نیم ساعتی باهم حرف زدیم وگرم بحث بودیم که دکتر آقا سورن تشریف آوردن.با صدای در زدن برگشتم به عقب که یه پسر جوون حدودا ۳۰ ساله با روپوش سفید وارد اتاق شد. قدبلند و هیکل متناسبی داشت.با چشم های قهوه ای روشن و پوست نسبتاسبزه.بینی استخوانی و لب های خوشفرم…موهای خرماییش هم که صاف بود کمی روی پیشونیش ریخته شده بود… درکل خوشگل بود وبه قول غزل واسه خودش تیکه ای بود.اونقدر سرگرم دید زدن دکتر شدم که پسر لبخند دختر کشی زد وسری تکون داد. دکتر:بهتری؟ سورن:اوهوم عالی عالیم فقط مرخصم کنی بهترم می شم دکتر:یعنی اینقدر بهت بد می گذره اینجا؟ سورن:بابا بد واسه یه دقه شه.با این پرستاراتون آدم می گه مرده بود بهتر بود حداقل مرده شور ها خوش اخلاق تربودن دکتر دستی به موهای سورن کشید و بوسه کوتاهی رو پیشونیش زد. دکتر:خدا نکنه.زبونت و گاز بگیر مثه این که خیلی باهم صمیمی بودن.خب سورن می گفت عادت به گلوله خوردن داره حتما اینقدر اومده اینجاورفته با دکتره دوست شده دکتر:خانوم و معرفی نمی کنید جناب سرگرد؟ سورن نگاهی به من انداخت وبالبخند گفت:عسله دیگه! همچین می گفت عسله انگار یارو خبر داره من کی ام.ولی نه انگار می شناخت چون بالبخند برگشت طرفم و باخوش رویی گفت:به به پس این عسل خانوم که می گن شمایید.خیلی خوش وقتم از آشناییتون سرکارخانوم عسل:ممنون ببخشید شما منو می شناسید؟ دکتر:آخ ببخشید یادم رفت خودم رو معرفی می کنم.سروش هستم بردار کوچیک سورن آها پس داداششه اینقدر خودمونی ان.چرا خودم نفهمیدم این ها که خیلی شبیه همن.فقط سورن یکم هیکلی تره و خوشگل تره…سروش هم خوشگله ها اما خب من دوست دارم بگم سورن خوشگل تره مشکلیه؟ عسل:از آشناییتون خوش وقتم آقای صادقی سروش:ممنون.شما که امروز ماموریتتون تموم شده.خونه نرفتید؟ عسل:راستش نه…منتظر بودم سرگرد مرخص بشن باهم بریم ابروهاش رو باتعجب بالا انداخت و یه چشمکم به سورن زد.تازه فهمیدم چی گفتم یارو فکر کرده حتما خبریه سورن:سروش مرخصم دیگه؟ سروش:یه امشب واینجا بمون.با این وضع بری خونه مامان نگران می شه ها سورن:تو صداش رودرنیاری مامان نمی فهمه سروش:یعنی باز می خوای فیلم بازی کنی؟ سورن:سروش خواهش می کنم همین الان من و مرخص کن بفرست خونه تا خودم فرار نکردم از بیمارستان آبروت بره سروش سری تکون داد و گفت:الحق والانصاف که هنوزم همون سورن لجبازی.خب یه دوساعت دیگه وایسا شیفتم تموم شه باهم بریم. سورن:نِ..می…خوام سروش:از دست تو باشه الان میام. بارفتن سروش،سورن لبخند بدجنسانه ای زد و گفت:آخ جون عسل:من فکر کردم بامن اینقدر لجبازی می کنی.نگو باهمه همین طوری هستی سورن ابرویی بالا انداخت وگفت:خب هر کسی یه اخلاقی داره دیگه منم لجبازم.ولی تو ازمن لجبازتری ها عسل:اوهوم منم لجبازم.حوصله شنیدن حرف زور روندارم.تو بیشتر از این که لجباز باشی مغروری سورن:مغرور بودن بده؟ عسل:آره،یه جاهایی بده سروش اومد و حرف هامون رو نصفه کاره گذاشت.یه برگه داد دست سورن وگفت:پاشو آقا.آزادی…فقط جان داداش به اون دست زیادفشار نیار… سورن در حالی که از تخت بلندمی شد و کفش هاش رو می پوشید گفت:چشم.امر دیگه؟ سروش:عرضی نیس.مراقب خودت باش.خونه می بینمت. سورن:باشه خداحافظ سروش:خداحافظ.خداحافظ خانوم عسل:خداحافظ آقای دکتر… با سورن از بیمارستان اومدیم بیرون. سورن:خب تو کجا می ری؟ عسل:خونه سورن نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت وگفت:می دونم خونه.منظورم اینه که خونه تون کجاست؟ عسل:آهان.الهیه سورن:بیا من می رسونمت عسل:مگه تو ماشین داری؟ سورن زد تو پیشونیش و گفت:اصلا حواسم نبود باخنده گفتم:اثرات داروهاییه که خوردی.متینم همینطوری بود.اشکال نداره خداحافظ سورن:وایسا برات ماشین بگیرم عسل:لازم نیس سورن رفت جلوتر و واسه یه تاکسی دست تکون داد. سورن:الهیه؟ راننده:راهم نمی خوره.در بست میرم. سورن:اشکال نداره.عسل بیا برو.رسیدی خونه بهم زنگ بزن…من فردا می رم اداره دوست داشتی بیا عسل:واسه چی؟مگه مرخصی نیستیم؟ سورن:می خوام خودم تو بازجویی ها باشم عسل:باشه اگه تونستم میام.خداحافظ سورن کرایه رو حساب کرد. عسل:این چه کاریه؟خودم حساب می کردم سورن یه اخم شیرینی کرد وگفت:دیگه چی؟خداحافظ سری تکون دادم و خداحافظی کردم و راننده راه افتاد. دل تو دلم نبود.کلی دلم واسه خونوادم تنگ شده بود…آخ جون رسیدیم.بعد از تشکر زوری و مختصر از راننده که پول خون پدر مرحومش رو از سورن گرفته بود.پیاده شدم. دستم رو گذاشتم روی زنگ. عرشیا:کیه؟زنگ سوخت به خدا.کرکه نیستیم عسل:مطمئنی؟ عرشیا:عسل تویی؟مامان بابا عسله عسل:خیلی خب درو باز کن دیگه عرسیا:ببخشید حواسم نبود.بدو بیا تو… درو که زد.رفتم تو…چقدر دلم واسه خونه مون تنگ شده بود.واسه این حیاط پر دار ودرخت و اون بوته های گل سرخ…به حیاط نگاه کردم.هنوز همونطور خوشگل و دست نخورده…یه جوری می گم انگار ده ساله تو این خونه نبودم.خوبه دوماه بیشتر نبودا! حیاط بزرگی نداشتیم ولی برای خودمون بزرگ جلوه داده می شد.یه استخر کوچیک نزدیک ساختمون که محل بازی من و بچه ها بود.یه راه که با سنگ ریزه درست شده بود و دو طرفش پر از بوته های گل بود که هر چند متر چراغ های قارچی شکل خوشگل ازهم جداشون می کرد…چشم هام رو بستم و نفس کشیدم!یه نفس عمیق که رایحه ی گل ها رو تا بطن وجودم می برد… عرشیا:بابا بس کن رمانتیک بازی هارو.بدو بغل داداشی چشم هام رو باز کردم.طبق معمول پرید وسط عشق کردنای من!ولی این دفعه خوشحال بودم وچیزی نگفتم به جاش دویدم به سمت عرشیا که به سمت من می دوید.وقتی به هم رسیدیم بغلم کرد و تو هوا من و چرخوند.چقدر دلم براش تنگ شده بود.دلم برای همه تنگ شده بودا!ولی واسه عرشیا یکم بیشتر!آخه یه چهارماهی بود نتونسته بودم ببینمش.چون دانشگاه بود ودانشگاهشم که دوره واسه همون عرشیا:آخ بیا پایین بیا پایین.آی مامان کمرم… به شوخی دستش رو گذاشته بود رو کمرش و آی و وای می کرد.مامانم که بالای پله ها وایساده بود میون گریه می خندید.می دونستم اشک شوقه.یدونه زدم تو بازوی عرشیا که دادش رفت هوا عرشیا:از بس رفتی خرچنگ و غورباقه دادن بهت سنگین شدی ها بابا:کم اذیت کن دخترمو.بیا بغل بابا. رفتم جلو بابا رو بغل کردم.عطرش وکشیدم تو ریه هام چقدر دلم برای این آغوش مردونه تنگ شده بود.بابا منو محکم چسبوند به خودش و بعد ازخودش جدام کرد و پیشونیمو بوسید. بابا:چطوری عمر بابا؟ عسل:الان که پیشتونم عالیه عالی مامان:می زارید دخترم به منم برسه یا نه؟ از بغل بابا اومدم بیرون و مامان رو محکم بغل کردم. عسل:آخ قربون مامانی خودم بشم که همیشه اشکاش جاریه… مامان:خدا نکنه مامان جان.آخ قربونت بشم دلم برات تنگ شده بود گل دخترم. عسل:منم دلم برای همه تون تنگ شده بود مامان صورتم رو غرق بوسه کرد وگفت:بیا تودخترم.خسته ای رفتم تو وخودم و پرت کردم رو مبل.مامان هم سریع برام یه شربت خنک آوردکه تو اون هوای گرم حسابی می چسبید. عسل:پس این غزلی کو؟ عرشیا:رفته کلاس ویالون عسل:آفرین! عرشیا:ببینم تو چرا دست خالی؟پس سوغاتی هامون کو؟ عسل:مگه می شد سوغاتی خرید اونجا؟همش سرگرم کار بودیم عرشیا:بیا برو برگرد بخر.پاشو پاشو اومد سمتم و دستم رو گرفت وخواست بلندم کنه.خندیدم -دستمو ول کن بابا…یکم گرفتم.می دونستم واسه تو یکی که نگیرم کچلم می کنی عرشیا نشیت سرجاش و گفت:خب پس کو؟ عسل:تو ماموریت بودیم دیگه نتونستم چمدون ها رو جمع کنم.بچه ها جمع می کنن می فرستن جلوی در بابا:حالا چی شد دخترم؟ماموریتتون خوب پیش رفت؟ عسل:عالــــــــــی!همه چیز خوب خوب.همه شون رو گرفتن.فقط این وسط دوسه تا قربانی گرفت این قرص ها بابا سری از روی تاسف تکون داد وگفت:واقعا تیشه زدن به ریشه ی این جوونا مامان:چرا اینقدر دیر کردی مامان؟من گفتم ظهر میای عسل:تا ظهر که در گیر ماموریت بودیم.بعدشم رفتم اداره ویه سری کار داشتم طول کشید داشتم حرف می زدم که گوشیم زنگ خورد.با دیدن اسم سورن لبم رو گاز گرفتم.تازه یادم افتاد گفته بود رسیدی خونه زنگ بزن.گوشی رو برداشتم وبا استرس گفتم: – الو – سلام.رسیدی؟ – سلام آره – مگه نگفتم بهم زنگ بزن – ببخشید یادم رفت.شما رسیدی؟ – آره!می خواستم ببینم فردا میای اداره یانه؟ – گفتم که.نمی دونم اگه کاری پیش نیاد میام.چطور؟ – آخه… – آخه چی؟ – سردار بهم زنگ زد گفت که… – چرا حرفت و می خوری؟چیزی شده؟انگار ناراحتی؟ – نه..نه..سردار گفت فردا بیای بریم صیغه رو باطل کنیم حالا که ماموریت تموم شده راست می گفت.اصلا حواسم به این یکی نبود.دلم نمی خواست این اتفاق بیافته.نه به اون اول که زوری صیغه کرده بودیم نه به الان که ناراحتیم داره باطل م یشه… – کجا رفتی؟ – ها؟هیچی هیچی…باشه کدوم محضر کی؟ – همون محضرکه رفتیم.واسه غروب وقت گرفتم – غروب؟ – آره آشناهه.گفت اشکال نداره.آخه تا غروب اداره ام به احتمال زیاد.گفتم که خودم دوست دارم تو باز جویی باشم – باشه میام – بیام دنبالت؟ – نه..ممنون.آدرس بده خودم میام…شایدم اومدم اداره باهم رفتیم. – باشه.پس تا فردا خداحافظ – خداحافظ گوشی رو گذاشتم روی میز.احساس می کردم تو همین یه ساعته دلم براش تنگ شده.احساس می کردم یه بغض بدی چنگ انداخت تو گلوم… عرشیا:کی بود؟ نگام به میز بود وبه عکس صورتم توی میز نگاه می کردم.بی اختیار گفتم:سورن عرشیا:خوشم باشه.این سورن دیگه کیه؟ بابا لبخندی زد وگفت:همون همکارش که مجبور شد باهاش محرم شه.خب چی می گفت بابا؟ عسل:هیچی!گفت فردا بریم محضر صیغه رو باطل کنیم بابا چونه ام رو گرفت وگفت:واسه همین اینقدر ناراحت شدی؟ سرم و تکون دادم وگفتم:نه..نه…واسه این ناراحتم که… عرشیا:ببینم این همونه که می گفتن چشم نداشتید همدیگه رو ببینید؟چجوری باهم کنار اومدید حالا؟ بابا چشم غره ای به عرشیا رفت و رو به من گفت:داشتی می گفتی دخترم واسه چی ناراحتی؟ عسل:امروز به خاطر این که من چیزیم نشه تیر خورد… عرشیا:اوه اوه…نکنه داستان فیلم هندیه؟توهم از دست رفتی خواهر خانوم؟ عسل:عرشیا؟نخیرم اینطور نیست.فقط عذاب وجدان گرفتم همین! بابا دست کشید رو کمرم و گفت:یادم باشه ازش تشکر کنم که دخترم رو صحیح و سالم بهم تحویل داد.آخه بهم قول داده بود. با تعجب تو چشم های بابا خیره شدم.پس همین بود که سورن همش می گفت توامانتی،امانتی…پس بابا ازش قول گرفته بود.چه جالب! خمیازه ای کشیدم که مامان با خنده گفت:برو دخترم.برو تو اتاقت استراحت کن.شام حاضر شد صدات می کنم با یه ببخشیدی رفتم بالا تو اتاقم…وای دلم برای اینجاهم تنگ شده بود.دکور اتاقم صورتی روشن و آلبالویی بود.یه میز تحریر با صندلی آلبالویی کنار تختم بود.تختم آلبالویی بود و رو تختی خوشگلم صورتی بود.تمام دیوار ها کاغذ دیواری صورتی با گل های مات زرشکی داشت.لوستر فانتزی آلبالویی و فرش فانتزی خوشگلم که تر کیبی از رنگ های سفید و صورتی و آلبالویی و زرشکی بود سرامیک های سفید رو پوشونده بود. نفهمیدم کی خوابم برد ازبس خسته بودم.بعد از این همه مدت ماموریت و اضطراب.یه خواب شیرین و راحت خیلی بهم می چسبید. بااحساس خفه شدن توسط یه نفر از خواب پریدم و سیخ نشستم رو تخت. عسل:غزل این چه وضع بیدار کردنه؟توهنوز آدم نشدی؟ غزل دوباره سفت بغلم کرد وگفت:بی عاطفه!دلم برات تنگ شده خب. با خنده بغلش کردم وموهاش رو بوسیدم. -منم دلم برات تنگ شده خانوم خانوم ها غزل:آخ چه خبرا؟شوهرت پس کو عزیز دل خاله خوبه؟ بعد باخنده رو شکمم دست کشید که با اخم ساختگی زدم رو دستش. -خجالت بکش دختر…این حرفا کدومه؟شوهر چیه؟فردا می ریم صیغه رو باطل می کنیم و خلاص! خلاص آخر رو با یه بغضی که پشت خنده مخفی شده بود گفتم.جدی جدی دارم خلاص می شم یعنی؟ غزل:آره تو گفتی و من باور کردم.زود باش بریم پایین.چندبار خواستم بیام بیدارت کنم مامان نذاشت.الانم برای شام گذاشته بیام بیدارت کنم.بدو بریم شام که بعدش کلی می خوام از زیر زبونت حرف بکشم. سری تکون دادم و باخنده رفتم پایین.بعد از خوردن شام ومیوه و یکم بگو وبخند همه رفتن تو اتاق هاشون تا بخوابن.من و غزل هم رفتیم تواتاق من تا کلی براش حرف بزنم. غزل رازدار خیلی خوبی بود.همه ی حرف هام رو بهش می گفتم.مخصوصا این که روانشناسی می خوند و شنونده خیلی خوبی بود. ازهمه چیزبراش گفتم.ازتموم اتفاقات این چند مدت.ازاین که نمی دونم سورن رو دوست دارم یانه.این که حسم بهش چیه؟ اونم از حرف های من نتیجه گرفته بود که با اون چیزهایی که براش تعریف کردم از خودم و کارهای سورن.که یه عشق دو طرفه داره شکل می گیره.این حرفش بهم دل گرمی می داد.هرچند خیلی هم بهش اطمینان نداشتم.اما نمی دونم چرا ولی خیلی دوست داشتم راست باشه و دلم می خواست قبولش کنم. با رفتن غزل یبار دیگه به حرف ها وکارهامون تو این مدت فکرکردم و دیدم غزل هم بد بیراه نمی گه.سورن تو این مدت یه کارهایی کرده که اگه یکم روش فکر کنی،می شه عشق برداشتش کنی…خداکنه اینجوری باشه. با یه عالمه فکرهای شیرین و امیدهایی که به خودم می دادم به خواب رفتم. صبح ساعت ۱۱ از خواب بیدار شدم.می دونستم مامان اصلا از این که دیربیدار بشی خوشش نمیاد.ولی حتما گذاشته رو حساب خستگیم و اجازه داده که تا این ساعت بخوابم… یه دوش گرفتم و سرحال نشستم پای میز آرایشم.یه تاپ وشلوارک سورمه ای و سفید پوشیدم که خیلی هم باز نبود.آخه عادت نداشتم جلوی بابا وعرشیا باز بگردم.خب عادتمه دیگه! یه کم آرایش کردم و رفتم پایین. عسل:سلام به همگی. روی همه شون رو بوسیدم و رفتم تو آشپز خونه.میز هنوزچیده شده بود.یه استکان چای خوشرنگ واسه خودم ریختم ونشستم رو صندلی… عرشیا:ساعت خواب مامان:چیکارش داری دخترم رو؟خب خسته بود دیگه عرشیا:خدا بده شانس.اگه ما حالا خوابیده بودیم و با کتک بیدارمون می کردین.ارشدی و سالاریه دیگه…هی خدا! همه زدیم زیر خنده عسل:بابا کجاست؟ غزل:فکر کردی همه مثل خودتن تا لنگ ظهر بخوابن؟سرکاره دیگه می خوای کجا باشه عرشیا:راستی بابت سوغاتی ها ممنون عسل:مگه چمدون رو آوردن؟ غزل:آره.توکه خواب بودی یه سربازه آوردش. عرشیا:منم با اجازه درش رو باز کردم وسوغاتی خودم رو برداشتم. یه بلیز خوشگل براش خریده بودم و یه عطر که می دونستم خیلی دوست داره.واسه مامانم یه پیراهن بلند خوشگل مشکی مجلسی گرفته بودم که حسابی برق می زد و به سنش هم می خورد.واسه بابا هم چندتا بلیز گرفته بودم که خوشگل بود و مناسب سنش بود.واسه غزل هم چنددست تاب وشلوارک و عطر ویه سری خورده ریز گرفته بودم. عسل:خب سوغاتی هاتون رو برداشتین پس؟ مامان:آره مامان دستت درد نکنه کلی تو خرج افتادی ها. عسل:این حرفا چیه مامان جان قابل شما رو نداشت. غزل:عسل امروز برنامه ات چیه؟ عسل:می رم اداره بعدم می رم محضر عرشیا:مگه مرخصی نیستی؟ عسل:یه امروز رو می رم ببینم آخرش چی می شه.ازفردا می مونم خونه غزل:راستی دوسه روزپیش اون دوستت رو دیدم.اسمش چی بود آهان آهان یاسمین. عسل:اِ جدی؟خیلی وقته ازش خبرندارم.چی می گفت؟ غزل:هیچی ازتوپرسید.گفتم ماموریتی و این حرفا…می گفت یکی ازاستاداشون تورو تو ماموریت دیده عسل:استاداشون؟مگه یاسمین دوباره درس می خونه؟اون که بامن لیسانس گرفت گفت ادامه نمی ده دیگه غزل:آره.مثل اینکه بعد لیسانسش رفته بوده آمریکا پیش عمه اش.دوباره برگشته اینجا درس بخونه عرشیا:خب آمریکاکه زبان می خوند راحت تر بود غزل:گفت بابام نذاشته بمونم و اونجا رفته بودم تفریح کنم نه درس بخونم واین حرفا.یه ماهه برگشته داره واسه ارشد می خونه.گفت بهت بگم بیای ارشد بخونی حیفه عسل:خودمم تو همین فکر بودم.ولی یه ماه دیگه کنکور ارشده من که چیزی نخوندم.درضمن کارمم هست به دانشگاه دیگه نمی رسم مامان:دخترم تو عاشق زبان بودی.برو ادامه بده.لیسانست رو که گرفتی گفتی تو نیرو انتظامی جابیافتم می رم ادامه می دم.الان که ماشالله جاهم فتادی.دیگه چی می گی؟ عسل:والا چی بگم.امتحان می دم ولی فکرنکنم تهران قبول بشما عرشیا:فوقش میافتی شیراز پیش خودم عسل:اینم حرفیه غزل:چی چیو اینم حرفیه من تنها می مونم اون وقت عرشیا:بابا گفتیم شاید نگفتیم که حتما شاید اصلا تهران قبول شد.یا اصلا افتاد یه شهردیگه عسل:راستی این استادشون رو نگفت کیه؟ غزل چشمکی زد و گفت:کیوان کبیریه.مثل اینکه الان دیگه درس میده سری تکون دادم و گفتم:چه جالب!یاسمین الان دانشگاه می ره؟ غزل:نه کلاس آمادگی می ره واسه کنکورش.کیوان استادشه عسل:باشه روش فکر می کنم.فردا می رم اقدام می کنم واسه کنکور مامان:خیر ببینی دخترم بعدناهارو شستن ظرف ها رفتم تو اتاقم. به ساعت نگاه کردم که دیدم ۴٫هنوز یکم وقت داشتم.چمدونم رو مرتب کردم و لباس هام رو چیدم.یه ساعتی گذشت.دیگه باید آماده می شدم.لباس فرمم رو پوشیدم و یه آرایش ملایم هم کردم.رفتم پایین. مامان:کجا دخترم؟ -می رم اداره بعدشم محضر مامان:خدا پشت و پناهت دخترم. صورتش رو بوسیدم و از خونه زدم بیرون.۲۰۶کوجه ای رنگم رو ازتو پارکینگ در آوردم و به سمت اداره راه افتادم.ساعت ۶ رسیدم دم اداره.گوشیم رو برداشتم خواستم ببینم سورن اداره هست برم بالا یانه. – الو.سلام صدای سورن بی هیچ ملاطفتی تو گوشم پیچید.لابد کسی پیششه نمی تونه خوب حرف بزنه یا بازم اومده اداره جو رئیس بودن گرفتتش.هر چی فکر بد بود رو ازذهنم دور کردم و گفتم. – سلام – امرتون؟ – دم ادره ام.گفتم بیام بالا یا… – لازم نیس. دارم میام پایین واسه ساعت ۷ وقت گرفتم.دارم میام منتظر بمون. بدون خداحافظی گوشی رو قطع کرد. از این کارش خیلی دل خور شدم.همونطور عصبی تکیه دادم به ماشینم و با انگشتام بازی کردم.هرچقدرهم دلش از جای دیگه پر باشه نباید سر من خالی کنه که. پیش خودم فکر کردم لابد حالا که ماموریت تموم شده و صیغه مونم داره باطل می شه.چرا دیگه باید با من باشه؟ تا الان خوش گذرونده عین دوست دخترش بودم حالا هم داره ولم می کنه.تموم اون فکر های خوب دیشب از سرم پرید و جاش رو به کلی فکر پلید داد. سورن رو دیدم که کیف بدست با یه اخم عمیق داره میاد سمت من.یه شلوار مردونه مشکی جذب پوشیده بودبا یه پیرهن مردونه آبی آسمانی که تیپش رو رسمی ودرعین حال شیک می کرد. سورن:سلام.ماشین آوردی؟ عسل:سلام.آره سورن:ماشینت رو بذار پارکینگ با ماشین من می ریم. عسل:خب باماشین من بریم مگه چی می شه؟ سورن:گفتم با ماشین من می ریم.الانم ماشینت رو ببر تو پارکینگ اینقدر لحنش دستوری بود که مجبورم کرد انجامش بدم.بماند که چقدر زیر لب فحش بارش کردم. برگشتم که دیدم تو یه سانتافه مشکی نشسته و دستاش رو گذاشته روهم و نگاهش رو با اخم دوخته به رو به روش. سوار ماشین شدم که یه نیم نگاهی بهم انداخت و ماشین رو روشن کرد.تموم راه ساکت بود و چیزی نمی گفت.بهش نگاه کردم که با دست سالمش فرمون رو گرفته بود واون یکی دستش رو گذاشته بود رو لبه ی پنجره.خسته شدم بالاخره سکوت رو شکستم. چیزی شده؟ سورن- نه، چطور؟ – آخه خیلی عصبی به نظر میای. بازجویی کردی ازشون؟ سورن- آره. – خب چی شد؟ سورن- تو پرونده نوشتم. – الان این جاست؟ سورن- چی؟ – پرونده دیگه؟ سورن- نه. – نمی خوای بگی چی گفتن؟ سورن- حرف زیاد زدن، الان حوصله ندارم برات تعریف کنم. رفتی اداره بگیر بخون. – چی شده؟ سورن- هیچی. – گفتم چی شده؟ سورن اخمی بهم کرد و گفت: – من بهت اجازه نمی دم صدات رو برام بلند کنیا! – چرا همچین می کنی؟ من فقط ازت پرسیدم چته. سورن- داشتم با مانی حرف می زدم. -خب؟ سورن نگاهی با اخم بهم انداخت و عصبی نفسش رو فوت کرد بیرون و گفت: – ازش پرسیدم از کجا شب مهمونی فهمیده ما پلیسیم. – خب اون چی گفت؟ یه نگاه با خشم بهم انداخت و با پوزخند گفت: – گفت وقتی عسل خانوم داشتن با عشق سابقشون صحبت می کردن که لوشون نده، شنیده که ما پلیسیم. تو توی اون اتاق لعنتی چی به اون پسره می گفتی؟ با تعجب بهش زل زده بودم. – کدوم پسره؟ سورن- همون کیوان خان. دوستش داری نه؟ مانی می گفت با هم رابطه داشتید. – تو حرف مانی رو باور می کنی؟ سورن- نه، ولی از رفتارت با اون پسره معلوم بود مانی همچین دروغم نمیگه. حالا می خوام از دهن خودت بشنوم. اون یارو کی بود؟ دستام رو زدم زیر بغلم و با بغض تلخی همراه یه پوزخند گفتم: – همون که مانی گفت. سورن ماشین رو بغل خیابون نگه داشت. فرمون رو توی دست هاش فشرد و گفت: – پس حقیقته. بعد سرش رو چرخوند سمتم و داد زد: – به من نگاه کن. می گم به من نگاه کن. تو چشماش خیره شدم. – چیه؟ آره، همونی بود که مانی گفت. البته نه به اون شدت، ولی یه چیزی تو همون مایه ها. سورن- دوستش داری؟ -نه. سورن- دوستش داشتی؟ با هم رابطه داشتید؟ -فقط یه دوستی ساده بود که گذشت و تموم شد. الانم هیچ چیزی بینمون نیست. سورن با پوزخند گفت: – مانی می گفت شنیده عاشق و معشوق بودید. -این طور نیست. من همون موقع هم دوستش نداشتم. اون بود که اصرار داشت باهام باشه و منم به شرط این که یه رابطه معمولی باشه قبول کردم، همین. سورن- خب چرا به هم خورد؟ -اون یه دوست دختر می خواست که پا به پاش راه بیاد، منم این رو نمی خواستم. علاقه ی زیادی هم به کیوان نداشتم، چون خیلی وقت بود دنبالم بود و هر کاری که تونست برام کرد، باهاش دوست شدم. بعضی وقت ها دلم براش می سوخت که اون قدر بهم محبت می کنه و من نمی تونم جواب محبت هاش رو بدم. سورن یه پوزخند بزرگ زد و با لحن تلخی گفت: – خب اون که این قدر دوستت داشت چرا ولت کرد؟ با عصبانیت گفتم: – اون منو ول نکرد. اون دوست داشت دوست دخترش رو بغل کنه و ببوسه و مهمونی های آن چنانی. منم بهش گفتم اگه دوستم داری بیا خواستگاری، من اهل این کارها نیستم. اونم گفت یه مدت با هم باشیم بعد میاد. منم گفتم من اهل این جور برنامه ها نیستم که هر کاری دلت خواست بکنی و بعدم بگی ببخشید، به هم نمی خوردیم. گفتم من آدمش نیستم و کشیدم کنار، همین. عصبانیت تو چشم های سورن جای خودش رو به یه آرامش داده بود که احساس می کردم تحسینم باهاشه. اما حالا این من بودم که عصبی بودم. سورن هیچ حقی نداشت بخواد در موردم بد فکر کنه. من فقط برای این که پاک بمونم با کیوان به هم زدم.حالا اون منو به چی متهم می کنه؟ سورن:نمی خواستم ناراحتت کنم با فریاد گفتم:حالا که کردی.توچی در مورد من فکر کردی؟اصلا دوست پسرم بوده که بوده.یعنی تو دوست دختر نداشتی که اینجوری باهام حرف می زنی؟خوبه من واسه این که چیزی بینمون نباشه به هم زدم مگرنه معلوم نبود چی ها می خواستی پشت سرم بگی سورن:عسل؟ -عسل مرد!زودتر برو اون محضرکوفتی و خلاصمون کن نگاهش رنگ دلخوری گرفت.ولی تو اون لحظه هیچی برام مهم نبود.احساس می کردم سورن دوستم داره اما حالا با اون رفتارش تموم اون افکار قشنگ از ذهنم پریده.می خواستم تنها باشم. سورن بی حرف راه افتاد.چشم هام رو بستم.نمی خواستم اشکام بریزه.اما حرکت دونه های اشک رو زیر پلکم حس می کردم.یکی دو قطره از دستم در رفت.ولی خدارو شکر تونستم بقیه شون و مهار کنم.خوش بختانه انگار سورن ذهنش مشغول تر از این حرف ها بود که بخواد قطره های اشک من و ببینه دم یه ساختمون نگه داشت.سرم رو که بلند کردم دیدم محضره.بدون حرف پیاده شدم و به سمت ساختمون رفتم.سورنم ماشین رو قفل کرد و اومد دنبال من. داشتم از سورن جدا می شدم.دیگه از فردا اگه دستش بهم می خورد نامحرم بود و گناه داشت.دلم نمی خواست با این اخم و تخم ازهم جداشیم.مگه ازدواج کرده بودیم که جداشیم؟من همه چیز رو بزرگ کردم.فقط یه صیغه محرمیت ساده بود حالاهم کارمون انجام شده و باید باطلش کنیم.به همین راحتی…هنوز به در ساختمون نرسیده بودیم که سورن دستم و از پشت گرفت.ایستادم ولی برنگشتم. اومد نزدیک تر.جوری که احساس می کردم نفس هاش به پوستم می خوره. آروم دم گوشم گفت:نمی خوام اینطوری ازت جدا شم.ببخشید بابت اون حرف ها.وقتی مانی داشت اون حرف ها رو می زد و توهم گفتی راست می گه عصبی شدم.ببخشید نباید تو زندگی شخصیت دخالت می کردم.حالاهم ازدستم عصبی نباش. برگشتم تو چشم هاش نگاه کردم.سرد و بی تفاوت بودم.همه اطرافیانم می دونستم نباید اینطوری ناراحتم کنن چون وقتی دلم سرد بشه ازشون دیگه تو دلم جایی ندارن.حالا سورنی که فکر می کردم دارم عاشقش می شم ناراحتم کرده بود. -مهم نیست.بریم بالا دیر می شه سورن سری تکون داد و منم زودتر از اون حرکت کردم.تو محضرفقط سر دفتر و یکی از کارمندهاش بودن و بقیه رفته بودن.سورن با هر دو دست داد. سورن:ببخشید حاج ابراهیم اگه این موقع مزاحمتون شدیم. سردفتر:اشکالی نداره پسرم.صیغه نامه همراهتنونه؟
*****
از ساختمون اومدیم بیرون…حالا دیگه هیچ نسبتی باهم نداریم.تونگاه من یه حس خلا بود.هیچ حسی نداشتم.یه بغض بد فقط تو گلوم نشسته بود که خیلی اذیتم می کرد.نگاه سورن ناراحت و غمگین بود. نشستم تو ماشین و اونم نشست.به رو به رو نگاه می کرد. باپوزخند گفت:هه!همه چی تموم شد.به همین راحتی! پوزخند صدا داری زدم وگفتم:آره.یادته چه جنجالی واسه این صیغه راه انداختیم لبخند تلخی زد و تو چشم هام نگاه کرد. سورن:آره…هیچکدوممون راضی نبودیم.بیچاره سردار! -الان خوشحالی؟ سورن:ازچی؟ -از این که راحت شدی؟ سورن باز همون تلخی سابقش رو پیدا کرد و ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.یه دستش رو گذاشته بود رو لبه ی پنجره و سرش رو بهش تکیه داده بود و با دست دیگه اش فرمون رو گرفته بود.باد می خورد به موهای صافش و تو هوا تکونشون می داد. سورن:نه! -چرا؟ سورن:چون من همون دردسرهارم دوست داشتم. پوزخندی زدم وتو دلم گفتم.دیدی عسل خانوم!فقط تورو واسه سرگرمی می خواست. سورن من و رسوند دم اداره و منم سوار ماشینم شدم و اومدم خونه.حوصله هیچکس رو نداشتم.با یه سلام رفتم تواتاقم و در اتاقم رو قفل کردم.می دونستم غزل اینقدر فوضوله که با دیدن حالم می پره تواتاق.الان حتی حوصله اونم نداشتم.می خواستم تنها باشم. اونقدری گریه کردم تا با یه سردرد بد به خواب رفتم. صبح بی حال بیدار شدم و بعد از یه دوش و حاضر شدن رفتم پایین.امروز جمعه بود و بابا هم نرفته بود دادگاه. -سلام بابا:سلام گل دختر.صبحت بخیر بابا -صبح شما هم بخیر.خبریه؟ عرشیا:من بگم من بگم! غزل:کشتی خودتو عرشیا چاقوی پنیریشو گرفت جلوی غزل به نشونه ی تهدید. عرشیا:اوه!بار آخرت باشه باداداش بزرگترت اینطوری حرف می زنی ها! عسل:خب کجا می خوایم بریم؟ بابا:بشین صبحونه ات رو بخور تا این بچه بگه بهت عرشیا:بابا داشتیم؟دیگه شدیم بچه؟ عسل:عرشیا دق می دی یه چیزیو بگی ها… عرشیا:ما تصمیم گرفتیم حالا که من اینجام و توهم مرخصی هستی بریم شمال یه ۳-۴ روزی! غزل:چطوره؟ عسل:خوبه من حرفی ندارم مامان:مثه این که زیاد خوشحال نشدی مامان؟ عسل:نه اتفاقا خیلی خوشحالم رو حیه ام یکم عوض میشه بابا:فقط شرمنده بچه ها زودباید بریم و برگردیم چون من مرخصی ندارم زیاد عسل:کی می ریم؟ بابا:امروز ظهر راه می افتیم.فردا و پس فردا رو می مونیم بعد برمی گردیم.وسایل هاتون رو جمع کنید بچه ها. عرشیا:چشم.با ماشین کی می ریم؟ بابا:ماشین من غزل:همه با یه ماشین؟ بابا:باهم باشیم که بهتره مامان:ولی بچه ها دیگه بزرگ شدن. عرشیا:جا یکم تنگ می شه ها… بابا:باشه یه کدومتون ماشین بیارین عرشیا:من میارم. مامان:خیلی خب صبحونه تون رو که خوردید برید وسایل هاتون رو جمع کنید که دیرمون نشه بعد ازخوردم صبحونه رفتیم تو اتاقامون که یکم ساک بچینیم.من یه ساک دستی مشکی برداشتم و یه چنددست لباس تو خونه ای و مانتو چیدم توش. غزل:اجازه هست؟ -بیاتو آجی غزل:ساکتو چیدی؟ -آره تو چیدی؟ غزل:آره.دیشب چرا حالت بدبود؟چیزی شده بود؟ -نه چیزی نشده بود غزل نگاه موشکافانه ای بهم انداخت و با یه لحن بامزه گفت:اگه تو پلیسی و باهوش منم روانشناسم و آدم شناس.تو یه چیزیت شده خندیدم و زدم رو نوک بینیش و گفتم:پس تورو ببرم اداره واسه بازجویی به دردمون می خوری! غزل:واسه چی گریه می کردی؟ -هیچی بابا سورن قضیه کیوان رو فهمید فکر کرد چی بینمون بوده کلی باز خواستم کرد غزل:به اون چه ربطی داره؟ -من چه می دونم فوضوله دیگه غزل:آجی خودتو ناراحت نکن.بدو بریم پایین مامان کمک لازم داره.داره ناهار درست می کنه -باشه همه داشتیم سوار ماشین می شدیم. من و غزل وسایلامون رو تو ماشین عرشیا چیدیم وبابا ومامان هم تو ماشین بابا. عرشیا چشمکی زد وگفت:بچه ها بیاین توماشین من!بزارید اون مرغ عشق های عاشق یه سفر بدون سرخر برن غزل با خنده زد تو بازوی عرشیا و گفت:دیوونه عرشیا:چی می گی عسل؟ با خنده دستام رو به نشونه تسلیم بردم بالا ونشستم صندلی جلو. -من که تسلیمم عرشیا برای بابا دست تکون داد وگفت:بابا من دختراتون و می برم.شما راحت باشید بابا با خنده سری تکون داد وگفت:ای پدر سوخته!مراقب باشی ها عرشیا:چشم باباجون.ویلای خاله می بینمتون عرشیا نشست پشت فرمون و یه بسم الله گفت و ماشین رو روشن کرد.غزل هم نشست پشت و دستاش رو گذاشت رو صندلی من و عرشیا. -مگه می ریم ویلای خاله؟ غزل:آره.گفتن ما رفتیم شما هم بیاین اونجا.بابا هم قبول کرد. -بچه هاشم هستن؟ عرشیا:فعلا که نه!زن و شوهری رفتن عشق وحال… یه دوساعتی تو راه بودیم که کم کم داشت حالم بد می شد.همیشه مقابل این پیچ های جاده کندوان کم می اوردم.واقعا حال آدمو بد می کرد.تصمیم گرفتم بخوابم.البته قبلش صدای ظبط ماشین رو که رو اعصابم تاتی تاتی می کرد و کم کردم و بعد تخت گرفتم خوابیدم. عرشیا:عسلی خوابالو.پاشو رسیدیم بعد صدای بسته شدن در اومدو کلی جیغ و داد.چشم هام رو آروم باز کردم که دیدم غزل پریده تو بغل خاله و از خوشحالی جیغ جیغ می کنه.عادتشه دیگه.هنوز داشتم به هوش می اومدمو دور و برم و آنالیز می کردم که ضربه ای خورد به پنجره.سرم و بلند کردم که دیدم. وای این اینجا چی کار می کنه؟ لبخند تصنعی زدم و از ماشین پیاده شدم.با چشم دنبال عرشیا گشتم که دیدم جلوتر ساک به دست داره می ره.طفلی هم ساک من دستش بود هم مال خودش.سنگین بود عین پنگوئن راه می رفت.طفلی داداشم. کیوان:سلام خانوم.شما اینجا؟ دست به سینه ایستادم و اخم کردم.کیوان رو باعث بانی همه ی بلاهایی که این چند روزه سرم اومد،می دونستم. عسل:سلام.ویلای خالمه شما اینجا چی کار می کنی؟ کیوان:پس مهناز خانوم خالتونه؟ عسل:درسته.نگفتید شما اینجا چی کار می کنید؟خالم رو می شناسید؟ کیوان:پدرم با شوهرخالتون شریکن.یه دو سالی می شه.شما نمی دونستی؟ عسل:نه متاسفانه کیوان:چند روز اینجایی؟ عسل:فکر کنم دو روز کیوان:خوبه پس تنها نمی مونم وایسادم و یه نگاه خریدارانه بهش کردم و یه پوفی کشیدم و رامو گرفتم سمت ویلا. عسل:ببخشید من خسته ام. جلوتر از اون رفتم تو ساختمون و با خاله رو بوسی کردم. خاله:سلام دخترم.خوبی خاله؟خیلی خوش اومدی… عسل:ممنون خاله جون. خاله رو به خانوم تقریبا ۴۶-۷ساله ای کرد و گفت:خانوم کبیری عسل جون خواهرزادم که خیلی براتون ازش تعریف کردم متوجه شدم مادر کیوانه.یه لبخند مصنوعی زدم و باهاش دست دادم. خانم کبیری:به به.واقعا دختر خوشگل و برازنده ای دارید بهناز خانوم. مامان:ممنون… با تعارف خاله نشستیم و با پدر کیوان هم که بهش می خورد۵۵ رو داشته باشه یه سلام واحوال پرسی خشک وخالی کردم.نمی خواستم باهاشون گرم بگیرم چون می دونستم در اون صورت دوباره گیرهای کیوان شروع می شه. با تعارف خاله نشستیم و با پدر کیوان هم که بهش می خورد۵۵ رو داشته باشه یه سلام واحوال پرسی خشک وخالی کردم.نمی خواستم باهاشون گرم بگیرم چون می دونستم در اون صورت دوباره گیرهای کیوان شروع می شه. کیوان رو به جمع گفت:راستی مامان می دونستید عسل خانوم از هم دوره ای های من بودن؟ مادرش با تعجب بهم خیره شد. -نه مادر؟جدا؟شما هم استادی دخترم؟ عسل:نه.من تا لیسانس خوندم خانم کبیری:اوا حیف شد که.اگه الان ادامه می دادی مثه کیوان من استاد می شدی وای مامانمینا.حالا خوبه یه استاد زپرتیه ها.لبخند پر رنگی زدم.ازاون هایی که تا تهش و بسوزونه -راستش من کارهای مهیج و بیشتر دوست داشتم.از اینکه بشینم پشت یه میز و با چهارتا بچه دانشجو سر و کله بزنم خوشم نمی اومد. مادرش خواست من و ضایع کنه و بگه حالا مگه چی کاره ای ،گفت:مگه شغلت الان چیه؟ عسل:سروان آگاهی ام.بخش مامورین مخفی ابروهاش رو داد بالا.یکم تعجب کرده بود.کیوان یهو انگار چیزی یادش اومده باشه رو به من گفت:راستی عسل خانوم نامزدتون کجاست؟اسمش چی بود؟آها آها…آقا سورن.درست گفتم دیگه؟نمی بینمشون خاله با تعجب بهم نگاه کرد.همه چشمشون به دهن من بود.خونسردی خودم رو حفظ کردم و با یه لبخند گفتم:سورن همکارم بود.برای ماموریت باهم محرم شدیم حالا هم جداشدیم کیوان یه برقی تو چشم هاش نشست.نمی دونم از چی بود.خوشحالی یا…؟ مادرش با لحن مسخره ای گفت:وا؟واسه هر ماموریت که بخوای با همکارات نامزد کنی که کسی نمیاد بگیرتت عزیزم اینبار قبل از اینکه من دهنم رو باز کنم.مامان گفت:نه ماشالله عسل اینقدر خواستگار داره نگران این چیزا نیستیم.بعدشم اولین بارش بوده.پسره هم فوق العاده بود و ماهم بهش اطمینان داشتیم. خاله که متوجه متشنج بودن فضا شده بود همه رو به شام دعوت کرد و ماهم سعی کردیم موقع شام چرت و پرت نگیم و با خانواده کبیری هم کلام نشیم. بعد شام جوون ها نشستیم یه ور و عرشیا گیتار زد.همچین می گم جوون ها انگار کی بودیم.یه من بودم و غزل وعرشیا.کیوان و خواهرش کیانا…اوا شعر شد! تو کل شب نگاه خیره کیوان رو روی خودم حس می کردم.غزل هم که از رابطه ما خبر داشت همش زیر چشمی مارو می پایید.مثه اینکه اونا هم قراره دو روز بمونن.به نظرم برم فردا خونه بهتره.نمی تونم اینجا رو اینجوری تحمل کنم. بعد از یکم خوش گذرونی که برای من بیشتر عذاب بود رفتیم تو اتاق هایی که خاله برامون حاضر کرده بود.من و غزل اتاق هامون یکی بود. خدارو شکر راحت خوابیدم و صبح با صدای خاله که همه رو به صبحونه فرا می خوند بیدار شدم.یه بلیز دامن سرمه ای پوشیدم و روسری آبی گذاشتم و رفتم پایین. عسل:صبح همگی بخیر… همه جواب دادن و نشستیم پشت میز. غزل:به خاله چه کردی دمت گرم غزل راست می گفت همه چیز روی میز بود. مربای بهار نارنج که من عاشقش بودم.مربای توت فرنگی و پرتقال خونی. کره،خامه،پنیر،گردو،سبزی،ت خم مرغ های عسلی و شیر و … خاله:نوش جونتون.بچه ها برنامه امروزتون چیه؟ بابا:بریم دریا عرشیا:خاله دریا کجا نزدیکه اینجا؟ غزل:بریم پلاژ حسینی بابا:باشه دخترم خاله:خب پس می رید پلاژ. آقای کبیری:آقا علیرضا اگه اشکال نداره ماهم با شما میایم بابا:چه اشکالی؟تشریف بیارید خوش حال می شیم. بعد از خوردن صبحونه همه رفتیم که حاضر شیم.یه مانتو نخی سفید پوشیدم با شلوار گرم کن مشکی.یه شال مشکی هم گذاشتم و عینک آفتابی خوشجلم و زدم. بماند که چقدر هم من هم غزل رو خودمون کرم ضد آفتاب خالی کردیم.غزل هم یه مانتو گل دار آبی پوشیده بود با شلوار جین و شال آبی.جیگر من دیگه خواهری! عرشیا- بدویید بچه ها، پایین منتظرم. بعد از یه کم برانداز کردن خودمون تو آیینه، رفتیم پایین. همه حاضر بودن. کیانا یه مانتو … نه نه، بهتره بگم یه بلیز سبز پوشیده بود با جین . از همون اولم که اومدیم دور و بر عرشیا می گشت. خوشم می اومد عرشیا تا می تونست بی محلش می کرد. کیوان هم یه تی شرت آستین کوتاه طوسی پوشیده بود با شلوار جین مشکی. مثل همیشه خوشتیپ بود، اما برای من مهم نبود. یهو یاد سورن افتادم. آخی، بچه ام الان داره چی کار می کنه؟ بچه ام؟ سورن با اون هیکل؟ هه هه. دلم براش تنگ شد. دو روز بود صداشم نشنیده بودم. عرشیا- بدویید بچه ها. با صدای عرشیا سوار ماشین شدیم و تا خود پلاژ با ضبط ماشین هم خونی کردیم و خوش گذروندیم. عرشیا- بپرید پایین که دریا صداتون می کنه. خیلی این جا رو دوست داشتم. همیشه می اومدم و این جا کلی با غزل و عرشیا خوش می گذروندم. غزل- من گفته باشم، می خوام کشتی صبا سوار شم، اونم نوک نوکش. عرشیا- ریز می بینمت. غزل- خب عینک بگیر عزیزم، چشم هات مشکل پیدا کرده ها. – خیلی خب بابا، دعوا نکنید. جلوی اینا آبرومون می ره. کیانا اومد سمت ما و گفت: – می خواین شنا کنید؟ – نه، پرده های قسمت بانوان رو هنوز نزدن، نمیشه که. کیانا با دلخوری گفت: – یعنی نمیشه این جا شنا کرد؟ عرشیا- نه خواهرم، اون وقت برادران محترم بسیجی با دست خودشون غرقت می کنن. ما خندیدیم و کیانا با لب های غنچه کرده و ابروهای گره خورده برگشت پیش داداشش. غزل هی غرغر می کرد که بریم کشتی صبا. عرشیا و کیوان رو فرستادیم تا بلیط بگیرن. بعد از این که تو صف وایستادیم تا نوبتمون بشه، رفتیم بالا. کیانا و غزل که می ترسیدن، رفتن پله ی دوم و از بالا سوار شدن. غزل هر چی اصرار کرد که منم برم پایین قبول نکردم. اون جا هیجانش کم بود. من و کیوان و عرشیا رفتیم بالا. متاسفانه جوری نشستم که وسط کیوان و عرشیا بودم. عرشیا که می دونست من پایه ی همه چیزهای خطرناکم و هیچ جا تنهاش نمی ذارم، خوشحال بود. کیوان دم گوشم گفت: – نمی ترسی؟ پوزخندی زدم و گفتم: – عمرا! با روشن شدن دستگاه جیغ و سوت بود که می زدیم و حال می کردیم. من و عرشیا پاهامون رو می کوبوندیم و دستامون رو از روی میله ول می کردیم، اما کیوان چشم هاش رو از اول تا آخر بسته بود و سفت چسبیده بود به میله. خندم گرفته بود. یعنی الان اگه سورن بود چی کار می کرد؟ می دونستم اون خیلی شجاعه، اما این کیوان؟ نباید سورن رو با کیوان مقایسه کنم. کیوان یه پسر مامانی و پاستوریزه بود که الحق و الانصاف همون استادی بهش می اومد که پشت میز بشینه و درس بده، اما سورن معلوم بود عین خودمه، عشق هیجان. کاش می شد برم تهران. دیگه این شمال رو هم که عاشقش بودم، دوست نداشتم. دلم برای سورن تنگ شده بود. رفته بودم تو فکر و نفهمیدم کی دستگاه وایستاد. بعد از یه کم گشت زدن برگشتیم خونه.
******************************************
رمان آقای مغرور ، خانم لجباز قسمت نهم
بابا:بچه ها متاسفم.کار پیش اومده باید فردا ظهر برگردیم. غزل و عرشیا غر غر هاشون شروع شد.اما من خوشحال بودم کبیری:چرا آقا علیرضا.می موندین نمک آبرود هم می رفتیم دیگه بابا:شرمنده ام به خدا.دادگاه رو نمی شه به امون خدا سپرد ماهم زیاد مرخصی نداریم شوهر خاله:قاضی بودن هم این مشکل هارو داره دیگه بابا:آره به خدا مامان:ماهنوز بازار نرفتیم ها……………
بابا:اشکال نداره.صبح برید.تا شب باید برسیم خونه.پس فردا باید برم سرکار فردا صبح زود ازخواب بیدار شدیم که بریم خرید.یکم تو بازار روز نوشهر قدم زدیم و کلوچه و رب وانار و ماهی و کلی سبزی و چیزهای محلی خریدیم. دوست داشتم واسه سورن و متین سوغاتی بگیرم.رفتم تو صنایع دستی که کلی چیزهایی خوشگل چوبی داشت… یه مجسمه خوشگل که یه مرد جنگلی بود رو واسه متین گرفتم…بزگ وخوشگل بود.می تونست دکوری بزاره تو اتاقش… چشمم خورد به یه قلب چوبی خوشگل.یه قلب نسبتا بزرگ بود که سوراخ های کوچولوی قلبی شکل داشت و با صدف تزیین شده بود و کاملا صنایع دستی بودنش رو نشون می داد. -ببخشید آقا این قلبه چنده؟ فروشنده:قابل نداره.۷۳ تومن عسل:چرا اینقدر قیمتش بالاست؟ فروشنده:هم کار دسته هم اینکه آباژوره هم موزیکاله یکم بهش دقت کردم دیدم آره راست می گه.خیلی چشمم رو گرفته بود. فروشنده:بیارم براتون؟ عسل:بله بله…حتما فروشنده قلبه رو واسم آورد.بهم طریقه کارکردنش رو یاد داد.قلبه رو یه تیکه چوب بود ومی چرخید.نور های رنگی رنگی داشت.منم که عاشق این جور چیزها. عسل:این فقط یدونه اس؟ فروشنده:نه بازهم هست عسل:پس لطف کنید دو تا بهم بدید فروشنده:باشه حتما ۱۴۰ تومن حساب کردم و اومدم بیرون.دستم پر بود.سریع رفتم سمت ماشین و گذاشتمشون تو صندوق عقب و دوباره برگشتم پیش مامانینیا.یکم دستبند و گوشواره صنایع دستی هم خریدیم و راه افتادیم سمت ویلای خاله مهناز… ……. خاله در حالی که با مامان رو بوسی می کرد،گفت:حالا بودید دیگه بهناز جون.آخه تازه اومده بودید مامان:چی کار کنیم کار علیرضاست دیگه عرشیا:خاله منم دیگه باید برگردم شیراز خاله:خاله قربونت بره بازم بیاید پیش ما بابا:چشم مهناز خانوم بابا و عرشیا و شوهر خاله چمدون هارو گذاشتن پشت ماشین ها. شوهرخاله زد رو شونه ی بابا و گفت:این اومدم قبول نبودها علیرضا خان بابا با شرمندگی سری تکون داد و با شوهر خاله و آقای کبیری و کیوان رو بوسی کرد. بعد از خداحافظی از همه با سر ازکیوان خداحافظی کردم که با لبخند جوابم رو داد. کیوان:به سلامت.فقط حرف هام یادت نره.بیا ارشد ثبت نام کن.بیا کلاس های من.یاسمینم که هست تنها نیستی عسل:سری تکون دادم ونشستم توماشین.شیطونه می گفت شرکت نکنم پوزش رو بزنم ها.اما یه دلم می گفت ادامه بده.تو آدمی نیستی که به لیسانس راضی شی.همون موقع هم به خاطر شغلت کشیدی کنار.الان دوباره باید بری سراغ درست…نه این که به خاطر کیوان قید درس رو بزنی…
حوصله جاده رو نداشتم.دوباره تادم خونه خوابیدم وشب بعد از خوردن یه چیز حاضری رفتم تو اتاقم وچمدون هام رو بازکردم ولباس هام رو ریختم تو سبد رخت چرک ها.آباژورهارو از جاشون در آوردم.داده بودم به آقاهه خوشگل اسم من و سورن رو روی هر دو آباژور کنار هم حک کرده بود. نمی دونم شاید می خواستم با این کار به سورن بفهمونم دوستش دارم. تواین مدت همش فکر می کردم عادت کردم بهش اما الان متوجه شدم این فقط یه عادت ساده نیست…چون اگه بود باید تو این ۳٫۴روزه بیخیالش می شدم… تصمیم گرفتم فردا برم اداره و کادو وسوغاتی های متین و سورن رو بهشون بدم.نمی خواستم خونه بمونم.مرخصیم رو مصرف نکردم.مخصوصا این که می دونستم متین و سورن هم قید ده روز مرخصی رو زدن و بعد از دوسه روز رفتن سرکار منم می خواستم برگردم. آباژور خودم رو کوک کردم و گذاشتم روی عسلی کنار تختم.باصدای قشنگش خوابم برد… صبح ساعت ۷ سرحال از خواب بیدار شدم و بعد از گرفتن یه دوش حسابی لباس فرمم رو پوشیدم. هنوزهم بعد سه سال از دیدن خودم با اون لباس پلیس توی آیینه کلی ذوق می کردم وکله قند تو دلم آب می کردن.سوغاتی های سورن و متین رو که تو پلاستیک های جداگانه گذاشته بودم. بردم پایین تو ماشین مامان از آشپزخونه داد زد:عسل صبحونه چی پس عسل:میام الان مامان بعد برگشتم سر میز.مامان با نگاه موشکافانه ای بررسیم می کرد. باتعجب به خودم نگاه کردم و گفتم:چیزی شده مامان؟ مامان:مگه تو مرخصی نیستی؟کجا داری می ری؟ عسل:من آدمی نیستم که تو خونه بشینم مامان.می خوام برم سرکار بعد یکمم واسه متین سوغاتی گرفتم می رم بهش بدم مامان نگاه تیزش رو انداخت تو چشم هام و با یه لبخند گفت:فقط متین؟ می دونستم نمی شه هیچ چیز رو از مامان قایم کرد.منم مثل خودش نگاهم رو انداختم تو چشم هاش و باخنده گفتم پس کی؟ مامان زد رو بینی مو گفت:من و سیاه نکن دختر.دوتا پلاستیک دستت بود.یکیش واسه سورنه.نه؟ با خنده ابروهام روانداختم بالا وگفتم:نه…نه مامان:برو من تو رو بزرگت کردم… عسل:خب شما فرض کنید بله مامان بی مقدمه گفت:دوستش داری؟ هول شدم و دستپاچه گفتم:نه نه این طور نیس مامان:من خوب می شناسمت دختر… اونقدر خوب مامان اعتراف می گرفت که بعضی وقت ها به سرم می زد ببرمش تو بازجویی بهمون کمک کنه… عسل:نه مامان اینطور نیس…یعنی نمی دونم مامان:سعی کن بفهمی حست چیه از بلا تکلیفی خودت و نجات بده عسل:مامان فقط من نیستم که.شاید اون از من خوشش نیاد مامان:مگه می شه آدم ازهمچین فرشته ای خوشش نیاد؟باید به هر دوتون وقت داد.ولی فکر خودت و زیاد مشغول نکن دخترم.هر چی خدا بخواد همون می شه. حرف های مامان مثل همیشه دل گرمم کرد. با یه تشکر گونه اش رو بوسیدم و بلند شدم. مامان:توکه چیزی نخوردی دختر؟ عسل:نه مامان سیر شدم.ممنون مامان:مراقب خودت باش.راستی عرشیا امروز برمی گرده شیراز عین بادکنک بادم خالی شد. عسل:آخه چرا؟ مامان:مرخصیش کم بوده مامان عسل:الان کجاست کی می خواد بره؟ مامان:الان رفته با دوستای قدیمیش کوه.فکر کنم ظهر یا غروب… عسل:خواست بره بهم زنگ بزنید بیام باهاش خداحافظی کنم مامان:باشه مامان.به سلامت عسل:خداحافظ ماشینم رو ازتوی پارکینگ در آوردم و به سمت اداره حرکت کردم.خیابون اصلی یکم شلوغ بود.تصمیم گرفتم از کوچه کنار اداره بزنم که راحت تر برسم. از چیزی که توی کوچه می دیدم تعجب کردم.سرعتم رو کم کردم و یه گوشه طوری که متوجه من نشن.نگه داشتم.اونقدر دور بودن که صداشون رو نمی شنیدم.اما هر دوشون رو می دیدم. سورن کنار یه زانتیای سفید ایستاده بود و یه دختر با آرایش نسبتا غلیظ و موهای رنگ کرده که کمیش از روسریش زده بود بیرون، صحبت می کرد. اخم هاش کمی تو هم بود و ساکت ایستاده بود و پوست لبش رو می جوید اون دخترهم باهاش حرف می زد.نمی شنیدم چی می گفت اما ازحالات صورتش معلوم بود داره از سورن خواهش می کنه.اولش فکر کردم یه پرونده جدیده اون زنم لابد شوهرش رو گرفتن اومده به سورن داره التماس می کنه.ولی وقتی دیدم زن بازوی سورن رو گرفت و سورن هم عکس العمل زیادی نشون نداد،فهمیدم قضیه یه چیز دیگه اس.زنه دست سورن رو گرفته بود و با نگاهش خواهش می کرد و سعی در دلبری کردن داشت. سورن کلافه دستی تو موهاش فرو کرد و در ماشین سمت راننده رو باز کرد و زن رو نشوند تو ماشین.زنه مثه اینکه نمی خواست بره.سورن خم شد و با اخم یه چیزی بهش گفت که زنه به ناچارمثل اینکه مجبور شد بره… اما قبل رفتنش سرش رو از پنجره در آورد و کنار لب سورن رو بوسید.
سورن اخمی کرد و زیر لب یه چیزی گفت که احساس کردم به کارش اعتراض کرد. شاید من خواستم این طور فکر کنم که سورن هم از کار دختره خوشش نیومده. دختر با خنده رفت. عصبی شدم. داغ شدم. پس یه چیزی بینشون هست. حتما آقا سورن داره ازدواج می کنه. من خر رو بگو که سفر شمالم رو به خاطر اون خراب کردم و همش به فکرش بودم. بی اختیار اشکی که از چشمم افتاده بود روی گونم رو با پشت دستم پاک کردم و سریع گازش رو گرفتم و رفتم. سورن با تعجب به ماشین من خیره شد. پیاده شدم و نفس هام رو آروم کردم. پلاستیک ها رو از پشت ماشین برداشتم. پوزخندی به خودم زدم. من دیوونه رو باش، چقدر ذوق و شوق داشتم این ها رو بهش بدم. من تو چه فکری بودم و اون … خداییش سنگین بود پلاستیک ها. یهو دیدم یه کم سبک شد. برگشتم دیدم که سورن یکی از پلاستیک ها رو از دستم گرفته و با تعجب بهم نگاه می کنه. منم نگاهش می کردم. به کنار لبش نگاه می کردم. جایی که یه کم براق و صورتی شده بود. بی اختیار دستم رو کشیدم کنار لبش و رد رژ اون دختره رو پاک کردم. سورن با شرمندگی دستمالی از جیبش در آورد و کنار لبش رو پاک کرد. بغض گلوم رو گرفته بود. سورن به چشم هام نگاه کرد که دید پراز غم و نم اشکه. سعی کرد لبخند بزنه و گفت: – تو چرا اومدی سرکار؟ اینا چیه؟ چقدر سنگینه! پوزخندی زدم و گفتم: – سلام. سری تکون داد و گفت: – حواس واسه آدم نمی مونه که، ببخشید، سلام. آره، بایدم حواس برات نمونه. انگار یه وزنه ی سنگین گذاشته بودن رو سینم، طوری که نفس هام سنگین شده بود. سورن- نگفتی این جا چی کار می کنی؟ با لحن تلخ و صدای آرومی که پر از بغض بود، گفتم: – این جا سرکارمه خب. حوصله ی مرخصی نداشتم، برگشتم سرکار. اشکالی داره؟ سورن- نه، گفتم شاید بخوای بعد مرخصی بیای. ایستادم و به چشم هاش نگاه کردم. با تعجب بهم نگاه کرد. چقدر آروم بود! انگار نه انگار چند دقیقه ی پیش … . لابد براش عادی شده دیگه. می خواستم بگم شاید خواهرشه، یا یکی از آشناهاش، اما یه کم فکر کردم. من عاشق عرشیا بودم. با پسرهای فامیلمون تا حدودی جور بودم و باهاشون دست می دادم، اما تاحالا اینجوری نبوسیده بودم، . پس نمیشه آشناشون باشه. با این استدلال وزنه سنگین تر شد و نفس هام سخت تر. راهم رو گرفتم و رفتم به سمت آسانسور. سورن هم دنبالم اومد. سورن- چیزی شده؟ مثل این که ناراحتی؟ بهش خیره شدم. اون که منو دید، یعنی نفهمید من اونا رو دیدم؟ سورن- با تواما؟ چیزی شده؟ – آره. سورن- چی شده؟ – به خودم مربوطه قربان. سورن- سنگین شدی. خبریه؟ پوزخند زدم. آسانسور دیگه رسیده بود. سورن- حداقل بگو این چیه که من دارم میارم؟ حوصله نداشتم باهاش حرف بزنم، حتی نمی خواستم کاری کنم که وانمود کنم اتفاقی نیفتاده. می خواستم بهش بفهمونم که خر خودتی و من همه چیز رو دیدم. رفتیم تو دایره ی ما. متین داشت با فهیم، منشی دایره صحبت می کرد. هردوشون با دیدن من و سورن پاشدن و دست دادن.
متین:به خانومی.خوش اومدی.بدو تو اتاقم ببینم. بعد خودش رفت تو اتاق و من وسورن هم پشت سرش رفتیم.پلاستیک ها روگذاشتیم روی میز سورن:اینا چیه؟چقدرم سنگینه بادیدن متین و خنده هاش ماجرای صبح رو دیگه فراموش کرده بودم. متین:خب کدومش مال منه؟ به پلاستیک ها نگاه کردم یکیش مشکی بود و یکی سرمه ای. عسل:مشکیه مال توهه متین متین:پلاستیکش رو برداشت و باذوق درش رو باز کرد.می دونستمو خیلی شکموهه.براش لواشک وترشک و کلوچه هم گرفته بودم متین:آخ جون دمت گرم بعد لپم رو کشید.می دونستم متین تو دلش هیچی نیست. سورن با تعجب گفت:شمال بودی؟ عسل:اوهوم. باذوق کادوش رو باز کرد. سورن:وای این قلبه چقدر خوشگله. متین: منم می خوام عسل:واسه توهم هست.یه چیز دیگه گرفتم متین باز کردو کلی ذوق کرد. متین:چه نازه آجی سورن:دستت درد نکنه خانومی اخمم دوباره غلیظ شد.نگو خانومی.با قلبم بازی نکن سورن متین:سورن رفت؟ گوشام رو تیز کردم.کی رفت؟ سورن خودش رو پرت کرد رو مبل و یه تیکه لواشک گرفت تو دهنش. سورن:آره بابا.پدرم در اومد متین به من نگاه کرد و سری تکون داد متین:اومدی سرکار یا سوغاتی هامونو بدی عسل:یه جورایی هردوش.اما رسما نمی خوام کار کنم امروز.گفتم بیام یه سری بهتون زده باشم متین:خوش اومدی سرکار خانوم عسل:ممنون.پرونده نیومده جدید؟ متین:نه فعلا.چه رود برگشتی از شمال؟ عسل:واسه بابا کار پیش اومد برگشتیم.منم دلم نمی خواست بمونم متین:چرا؟تو که خونه خالتینا رو خیلی دوست داشتی عسل:آخه کیوان اینا اونجا بودن اخم های سورن غلیظ شد.می خواستم بگم قیافه ات رو واسه من اونجوری نکن.خودت معلوم نیس داری چیکار می کنی متین:اونا واسه چی؟ عسل:پدرش با شوهر خاله ام شریک دراومدن.اومده بودن مهمونی متین:یه سری کارهای تایپی داریم عسل انجام می دی؟ عسل:آره بیار. سورن:من می رم بخش.فعلا بچه ها متین:باشه.فعلا یه سری کارهای تایپی رو از متین گرفتم و رفتم تواتاق خودم.خودم رو سرگرم کرده بودم.اما اون صحنه از جلوی چشم هام کنار نمی رفت.ساعت ۵ بود که گوشیم زنگ خورد.یه نیم ساعتی بود که کارم تموم شده بودو داشتم با قهوه از خودم پذیرایی می کردم. گوشی رو برداشتم.
– الو جانم داداشی؟ – بدو بیا پایین.دارم می رم اومدم خداحافظی – الان کجایی؟ – دم اداره تون.بیام بالا یا میای پایین؟ – میام پایین.وایسا اومدم زود از اتاقم زدم بیرون که نا خدا گاه خوردم به یه کسی.سرمو که بلند کردم دیدم سورنه که با یه نگاه خندون داره نگاهم می کنه.کاش می دونست با این کارهاش دلم رو اذیت می کنه.سریع از بغلش اومدم بیرون و به سمت پله ها دویدم. عرشیا به ماشینش تکیه داده بود و عینک آفتابیش رو چشم هاش بود و با انگشت هاش بازی می کرد. قربون داداش خوشگلم بشم.یه شلوار کتان کرم پوشیده بود با پیرهن مردونه ی اسپرت سفید که آستین هاش رو خوشگل تا زده بود. برگشت وبه من نگاه کرد که دارم نگاهش می کنم.عینکشو گذاشت رو موهاش و یه چشمک زد و بالحن شیطونی گفت:خانوم دید نزن.تموم می شما بعد دست هاش رو باز کرد و اشاره کرد که برم تو بغلش. منم آروم رفتم تو بغلش واونم مهربون دست هاش رو دورم حلقه کرد. عرشیا:تپل شدیا یه مشت کوچیک زدم تو سینه اش وگفتم:نخیرم.چادر چاقم می کنه عرشیا:توگفتی وماهم باورمون شد عسل:چرا داری می ری؟دلم برات تنگ می شه. عرشیا:چی کار کنم خواهری؟مجبورم برم…دعا می کنم ارشد شیرازقبول شی.تنها نباشم.اگه شیراز قبول شی میای؟ عسل:صددر صد. عرشیا:قول؟ عسل:قول… عرشیا:پس از امشب سرنماز دعا می کنم اونجا قبول شی من و از خودش جدا شد و صورتم رو بوسید.دیگه بایدبرم.الان راه بیافتم فکرکنم فردا برسم عسل:چرا با هواپیما نمی ری؟ بالحن مسخره ای به ماشینش اشاره کرد وگفت:لابد اینم بدم با هواپیما خصوصی برام بفرستن نه؟ خنده ام گرفت. عرشیا:خیلی خب دیگه هر بدی خوبی دیدی حلال کن عسل خانوم.ایشالله زودتر بیای پیش من از این تنهایی در بیام بعد دوباره من و بغل کردو گونه هام رو بوسید.اشکام دوباره اومدن.باانگشتاش اشکام رو پاک کرد و زد رو بینی م. عرشیا:پشت سر مسافر گریه شگون نداره…حیفه چشای نازت بارون اشک بباره عسل:همیشه تو بدترین شرایطم ول کن نیستی عرشیا دور وبرش رو نگاه کرد و گفت:کدوم بدترین شرایط؟من خیلی هم خوشحالم.بیچاره دوست دخترامم گناه دارن دیگه.الان نمی دونی چه جشنی گرفتن واسم…چراغونی و گوسفند قربونی و… با خنده سرش رو تکون داد. عرشیا:اصن یه وعضی… عسل:خیلی خب بابا دیوونه عرشیا جدی شد و پیشونی م رو بوسید. عرشیا:مواظب خودت باش.دلم برات تنگ می شه خواهری منم لپش رو بوسیدم وگفتم:توهم همین طور.هر وقت رسیدی زنگ بزن.نصفه شبم بود اشکال نداره بزار خیالم راحت شه عرشیا:چشم.امر دیگه؟ عسل:خدا پشت و پناهت باشه داداش دستم رو بوسید و سوار ماشین شد.دستی تکون داد و گفت:منتظرت هستما خندیدم و دست تکون دادم.رفت…اونقدر ایستادم تا از توی خیابون محو شد.چقدر دلم واسه این داداش کوچیکه شیطونم که بعضی وقت ها که بهش احتیاج داشتم برام خوب بزرگتری می کرد تنگ می شد.خدا همراهش باشه…
با یه دل گرفته برگشتم به دایره خودمون…سورن کنار پنجره ایستاده بود.بادیدن من برگشت و دست به سینه با یه نگاه موشکافانه ی دلخور نگاهم کرد. عسل:چیزی شده؟ سورن:اون کی بود؟ عسل:باید بگم؟ طوری نگاهم کرد که پوفی کشیدم و گفتم:عرشیا سورن پوزخندی زد و گفت:اول کیوان بعد عرشیا…نفر سوم کیه؟خوب حال می کنی نه؟ می خواستم دهنم رو باز کنم و بگم تو چی کاره ای؟تو مگه خودت حال نکردی صبح؟تو اصلا چه می دونی اینا کین؟اما نگفتم فقط جاش براش سری از روی تاسف تکون دادم و رفتم تواتاقم. چرا سورن اینقدر زود قضاوت می کنه؟یعنی منم زود قضاوت کردم؟یعنی اونم می تونه عین من برای کارش دلیل داشته باشه؟چرا اینقدر زود تهمت می زنه؟یعنی منم تهمت زدم؟ گریه کردم.نمی دونم چرا…یعنی نمی دونستم واسه کدوم یکی ازدلیل هام بود که گریه کردم. واسه این که سورن زود قضاوت کرد وبهم تهمت زد… واسه این که سورن حتما کس دیگه ای رو دوست داره… واسه این که عرشیا رفت و دلم براش تنگ می شه… واسه این که کیوان از من چیز دیگه ای انتظار داشت و من اون نبودم … واسه این که کسی رودوست دارم که در موردم بد فکر می کنه… واسه تموم این “واسه ها”گریه کردم به خودم که اومدم دیدم ساعت ۸ شبه…کیفم رو برداشتم و از در زدم بیرون. سورن ومتین هم داشتن می رفتن…انگار خودش اتاق نداره،بخش نداره که همش تو بخش ماهه. زیر لب خداحافظی کردم و سریع رفتم.متین از پشت صدام می زد.اما من دیگه رفته بودم متین:گریه کرده ها…عسل عسل رفتم تو خیابون.چرخ بزنم.هوای آزاد می خواستم…حوصله خونه و سین جیم های مامان و غزل رو نداشتم. همینطور که می گشتم چشمم افتاد به یه کتاب فروشی. حالا بهترین موقعیته که خودم رو با درس سرگرم کنم و قید همه چی رو بزنم.رفتم تو وچندتا کتاب گرفتم.از فردا می شینم درس می خونم…اصلا فرداصبح می رم دفتر چه می گیرمو واسه کنکورارشد ثبت نام می کنم. با اتفاقی که امروز افتاد دوست نداشتم تا پایان مرخصیم سرکار برم.افتاده بودم رو دنده لج ولجبازی نمی خواستم سورن رو ببینم.می دونستم دلمم براش تنگ نمی شه چون باهاش لج کرده بودم.پسره هر چی دوست داره می گه. امروزچهارشنبه است ساعت ۹ شب… امروز رفتم کنکور ثبت نام کردم.بعدش هم زنگ زدم به یاسمین و باهاش قرار گذاشتم. ازاتفاقای این مدت گفتیم و منم ازش پرسیدم که چه کتاب هایی می خونه تا منم بخونم.بهم اصرار کرد که بیام آموزشگاهشون…اما من به خاطر این که کیوان یکی از استاداش بود و منم وقت زیادی نداشتم و باید سرکار می رفتم قبول نکردم. رفتیم باهم یه سری وسایل که لازم بود گرفتم و اومدم خونه.کلی برنامه ریزی کردم و دارم درس می خونم.یه ماه دیگه کنکوره و من وقت کمی دارم.می دونم محاله تهران قبول شم با این وضعیت.اما درس می خونم اونقدری که بتونم یه جا قبول شم و دوباره درس بخونم وسورن رو از یاد ببرم. دوشنبه بالاخره امروز مرخصیم تموم شد وباید برگردم سرکار.تواین چند روزه به کوب درس خوندم…زمین و زمان رو ۴ تایی می بینم از بس سرم تو کتاب بوده.چی کار کنم باید از هر فرصتی استفاده می کنم دیگه.
تمام اعضای باند نصیری دادگاهی شدن.تمام آدم هاش هم دستگیر شدن.چه اون هایی که تو ایران بودن چه اون هایی که توی کارخونه براش خوش خدمتی می کردن.تواین قسمت پلیس اینترپل و دبی خیلی بهمون کمک کردند.نصیری و سایر هم پیاله ای هاش و ناصر ومانی به اعدام محکوم شدن.اما حکم ۶ماه بعد اجرا می شد.نیلوفر هم به خاطر این که از کارهای پدرش خبر داشت و چیزی نگفته بود به ۲سال حبس محکوم شد.تمام اموال نصیری و شرکاش و اون مهمون های روز آخر هم ضبط شد. تو مدت این ماموریت با هرکی که برخورد کردیم و دستش تو کاسه ی نصیری بود دستگیر شد.از ریز و درشتشون تو مهمونی های ایران و کله گنده های مهمونی های دبی…نتیجه ای خوبی بود…براش زحمت کشیدیم.نصیری هم باید ادب می شد که وقتی بلد نیست خلاف کنه و زود دم به تله می ده دیگه سراغ اینکارها نره…البته نمی شه از راه خودش برگرده چون چوبه ی دار بی صبرانه انتظارش رو می کشه… سریع لباس فرمم رو پوشیدم و بعد از کمی آرایش رفتم پایین…خوبی پلیس بودن اینه که دیگه لازم نیست هر روز صبح سه ساعت وایسی روبه روی کمدلباست و انتخاب کنی چی بپوشی…یه لباس فرم داری از اول تا آخرم همون تنته…راحت! عسل:صبح بخیر مامان:صبحت بخیر گل دختر…حسابی سرحالی ها عسل:آره دیگه دارم برمی گردم سرکار بایدم هیجان داشته باشم غزل:کاش این چند روز رو می رفتیم تفریحی جایی.همش نشستی درس خوندی…حالا حالاهم که اینطوری وقت گیر نمیاری… گونه اشو بوسیدم و گفتم:خودت مگه اصرار نداشتی برم دانشگاه دوباره؟خب این بدبختی هارم داره دیگه درس خوندن آبجی خانوم… یه لقمه گذاشتم توی دهنم ویه قلپ چایی دادم بالا… بادهن پر گفتم:خداحافظ باز صدای مامان بلند شد که:تو باز هیچی نخوردی که…می نشستی یه چیز می خوردی بعد می رفتی…من موندم تو با این وضع غذا خوردن چجوری لاغر نمی شی لقمه رو قورت دادم و وسط پذیرایی دست به کمر ایستادم و یه نگاه به خودم انداختم و بادلخوری گفتم:من چاقم؟ مامان:نه مامان جان.اتفاقا خیلی هم خوش هیکلی.نه چاقی نه لاغر… غزل:تواین خانواده فقط من چاقم.تونگران نباش عسل جان… یه نگاه به غزل انداختم.زیادی لاغر بود.یعنی شبیه مانکن ها بود.قدبلندی داشت.یعنی تقریبا هم قد من بود ولی چون لاغر بود درازتر نشونش می داد.پوست سفید و موهای مشکی داشت و چشم هاشم مثل من درشت و طوسی بود.آبجی خودمه دیگه خوشگله ماشالله…ما سه تا کلا خیلی شبیه هم بودیم.باهم مو نمی زدیم.ترکیب صورتمون ترکیب صورت بابا بود.اما رنگ چشم و مو درشتی چشم هامون رو از مامان به ارث برده بودیم… کفش هام رو پوشیدم ودویدم سمت ماشینم.با یه بسم لله ماشین رو روشن کردم و رفتم سمت اداره.دعا دعا می کردم دوباره اون اتفاقه توی کوچه نیافته که خدا رو شکر نه سورن بود نه اون دختره… با لبخند وارد ساختمون اداره شدم و دکمه ی ۲ آسانسور رو زدم.از آسانسوراومدم بیرون.امروز به همه چی دقیق شده بودم.یه راهروی بزرگ داشت که سمت راستش دایره ما بود سمت چپش دایره سورن اینا.اتاق های وسطم که مال سرگرد کازرونی اینا بود رو داشتن تعمیر می کردن و رنگ وباز سازی.مال مارو قبلا انجام داده بودن مال این بنده خداها مونده بود اونا هم رفته بودن یه جای دیگه. بالبخند وارد بخش خودمون شدم.فهیم به پام بلند شد. فهیم:صبح بخیر سروان آرمان -صبح بخیر ستوان.سرگرد هست؟ فهیم:نه رفته بخش سرگردصادقی.کارش داشتید؟ -نه همینطوری رفتم توی اتاقم و منتظر موندم که متین بیاد و ببینیم کارمار چی داریم انجام بدیم. خب حالا که کاری نداریم بهتره بنده به درسم برسم.یه یک ساعتی که مطالعه کردم وعمیق تو درس فرو رفته بودم.این متین خیر ندیده در زد و مزاحمم شد.
فهیم:صبح بخیر سروان آرمان -صبح بخیر ستوان.سرگرد هست؟ فهیم:نه رفته بخش سرگردصادقی.کارش داشتید؟ -نه همینطوری رفتم توی اتاقم و منتظر موندم که متین بیاد و ببینیم کارمار چی داریم انجام بدیم. خب حالا که کاری نداریم بهتره بنده به درسم برسم.یه یک ساعتی که مطالعه کردم وعمیق تو درس فرو رفته بودم.این متین خیر ندیده در زد و مزاحمم شد. متین:به سرکار خانوم.تشریف آوردید بالاخره سرکار؟ -سلام.ناراحتی برم؟ متین:بشین سرجات.چطوری؟ بعد اومد پیش میزم و کتاب های روی میزم و برداشت و یه نگاه بهشون انداخت.با تعجب عینکش رو داد پایین و گفت:درس می خونی؟ نشستم و تکیه دادم به صندلیم و ریلکس گفتم:اوهوم…اشکالی داره؟ متین:نه اتفاقا خیلی هم خوبه.فقط سرهنگ می دونه؟بخوای بری دانشگاه مشکلی پیش نیاد برات؟ -دایی که می دونه.حالا معلوم نیست کجا قبول شم متین:یعنی شهرستان هم قبول شی می ری؟ -تاببینم کجا باشه…اگه بابام گذاشت می رم متین:ای نامرد!می خوای تنهام بزاری؟ -چراتنها؟سورن که هست متین:اولا سورن خودش سرگرد من منظورم معاونمه تنها می مونم.بعدشم سورن هم معلوم نیست بمونه یانه یهو دهنم خشک شد.نکنه داره ازدواج می کنه می ره یه شهر دیگه؟یعنی چی معلوم نیست بمونه یانه؟ -مگه کجا می خواد بره؟ متین:پدرش مریضه.یعنی بهتر بگم جانبازه شیمیاییه.دکترها گفتن هوای تهران براش خوب نیست.سروش داداششم که اینجا دانشجوهه نمی تونه بره باهاشون.شاید سورن با خانواده اش از تهران برن. دلم گرفت.از اینکه سورن بره ومن نتونم ببینمش.اما از یه لحاظم خوشحال شدم که حداقل قضیه ازدواج نیست. -حالا کدوم شهر می خوان برن؟ متین:نمی دونم.احتمالا می رن شمال.حالا فعلا معلوم نیست. پوفی کشیدم و سرم روکردم توکتاب.اما حال نداشتم دیگه درس بخونم. متین:من فعلا می رم تو اتاقم سری تکون دادم و اونم رفت.ما دیگه چجور معاون و رئیسی بودیم؟همه واسه رئیس هاشون پا می شن احترام نظامی می زارن.من زحمت حرف زدنم به خودم نمی دادم.ولش کن دیگه متینه!هه بیچاره متین.سرگرد بودنشم قبول نداریم. یکم دیگه تمرکزم رو جمع کردم که درس بخونم ولی فایده ای نداشت.پاشدم یه لیوان نسکافه ی خوش رنگ برای خودم ریختم. نشستم یکمش رو خوردم که تلفنم صداش در اومد. – بله؟ – جناب سروان،سرگرد پویا کارتون دارن.گفتم برید اتاقشون – باشه فهیم.الان می رم. یکم دیگه سرپایی نسکافه ام رو خوردم و رفتم اتاق متین.زیر لب غر غر می کردم خب اون کارم داره چرا من برم؟بعد خنده ام می گرفت.بابا اون متین بدبخت مثلا رئیسته تو دیگه چقدر پررویی. در زدم و با بفرمایید متین رفتم تو احترام نظامی گذاشتم. متین سرش رو بلند کرد و با دیدن من چشم هاش گرد شد. -چیه مگه خودت نگفتی بیام تو اتاقت؟چرا چشم هاتو گرد کردی؟ متین:آخه احترام گذاشتی تعجب کردم با خنده گفتم:خواستم یکم جوگیر شی حال کنی.حالا چی کارم داری؟ متین دوباره سرش رو انداخت رو پرونده های روی میزش و یه پرونده رو داد دستم و بدون این که بهم نگاه کنه گفت:اینارو ببر بخش سورن. بده سورن امضا کنه.تا کارش انجام نشد برنگرد…خیلی مهمه وایسا امضاش کنه بعد بیار… اخم هام روتوهم کردم و گفتم:خب می دادی فهیم می رفت دیگه.حتما من باید برم؟ متین که جو ریاست گرفته بودش. باانگشت اشاره اش عینکش رو داد بالا و اخمی کرد .گفت:بعد این چند روز یه کار بکنی بد نیست ها؟ببر حرف زیادی هم نزن -بداخلاق. متین:چی گفتی؟ باخنده گفتم:گفتم چشم قربان متین لبخند زد وگفت:برو بچه..خودتو سیاه کن با خنده از اتاق متین اومدم بیرون و رفتم بخش سورن.
امروز سورن رو ندیده بودم.رفتم تو بخششون.فرهمند منشیش با دیدنم بلند شد و احترام گذاشت. -خسته نباشی ستوان فرهمند.سرگرد صادقی نیست؟ فرهمند:نه جناب سروان.هنوز تشریف نیاوردن.کاری داشتید بدید من انجام بدم -نه ممنون.سرگرد پویا گفته بدم به خود سرگردصادقی امضا کنه فرهمند سری تکون داد وگفت:باشه هر جور راحتید بفرمایید بشینید با لبخند برگشتم که بشینم رو صندلی ها که لبخندم از روی لب هام پاک شد. همون دختره.همون دختره که اونروز سورن روبوسید روی صندلی ها نشسته بود.حتما اونم منتظر سورن بوده دیگه. دختره یه نگاه بی تفاوت بهم انداخت و دوباره سرش روکرد تو گوشیش. حالا که نزدیکمه خوب می تونم قیافه اش رو آنالیز کنم. یه مانتو تنگ بلند سفید پوشیده بود با شلوار کتان مشکی.کفش های پاشنه بلند مشکی با یه روسری مشکی قرمز و کیف مشکی قرمز. یه رژلب قرمز زده بود که صورت سفیدشو بیشتر نشون می داد.از من لاغر تر بود و یه قیافه تقریبا معمولی داشت.یعنی زشتم نبود.یه صورت نسبتا لاغر با لب های نازک و ابروهای کشیده ی نازک و چشم های کمی درشت قهوه ای تیره که با مدادچشم و ریمل دورش رو سیاه کرده بود.موهای قهوه ای تیره داشت که معلوم بود رنگ شده است.کمی موهاش بیرون بوده.حتما به خاطر انتظامی بودن محیط موهاش و کرده تو… سورن اومد تو.من و فرهمند بلندشدیم واحترام گذاشتیم. یه بلیز سورمه ای با شلوار سورمه ای سیرپوشیده بود و کیفش رو دستش گرفته بود.چقدر دلم براش تنگ شده بود.شیطونه می گفت کاش اون موقع که باهم بودیم از فرصت استفاده می کردم.ولی وجدانم می گفت حیا کن دختر خجالتم خوب چیزیه ها… سورن یه نگاه به من و اون دختره انداخت…انتظار داشتم الان دختره رو تحویل بگیره و من تا ته بسوزم.ولی برعکس شد.سورن بدون توجه به نیش باز دختره رو به من کرد و با یه لبخند مهربون گفت:جانم عسل!کاری داشتی؟ از سورنی که من می شناختم همچین برخوردی تو اداره اونم جلوی کارمندها بعید بود.ولی ته دلم خوشحال شدم که حداقل اون که فکر می کردم نشد…یعنی سورن ضایعم نکرد. منم یه لبخند زدم وپرونده روگرفتم جلوش.البته سعی کردم فقط جلوی دختره باسورن مهربون باشم مگرنه خیلی دلم ازش گرفته بود.دیگه اون سورنی نبود که روز و شبم رو کنارش سپری می کردم.همون سورن صمیمی و دوست داشتنی… -متین گفت اینارو امضا کنی سورن لبش رو گاز گرفت وسری تکون داد و پرونده روازم گرفت. سورن:شرمنده اصلا حواسم نبود.خیلی وقته منتظری؟ -نه یه یک ربعی می شه سورن:باشه بیا تو دختر:سورن جان من زودتر اینجا بودما…کارت دارم سورن یکم ابروهاش گره خورد و گفت:می بینی که کار اداری دارم.منتظر باش ته دلم داشتن کیلوکیلو قند آب می کردن.بدجنس شدم ها رفتم تو اتاق سورن.خوشگل و شیک بود.دکوراسیون سفید و سورمه ای داشت و رسمی و اداری بود. سورن:بشین عسل تا امضاش کنم یکم لحنش برگشته بود.احساس کردم فقط جلوی اون دختره باهام گرم گرفته که اون و اذیت کنه.اگه اینطوری باشه یعنی سورن اون دختره رو هم دوست نداره؟نمی دونم! نشستم رو مبلمان چرمی سرمه ای و به دست های سورن خیره شدم که با دقت و سریع برگه ها رو امضا می کرد.هرچند دقیقه هم یه نگاهی به نوشته ها می کرد و سری تکون می داد. بعد از چند دقیقه پرونده رو داد دستم و گفت. سورن:بفرمایید -ممنون. سورن:خواهش می کنم.رفتی بیرون به اون خانومه بگو بیاد تو با دلخوری که سعی می کردم پنهونش کنم باشه ای گفتم و رفتم بیرون. -خانوم.می تونید برید تو دختره یه نگاه چپ بهم انداخت و بعد از در زدن با نیش شل رفت تو اتاق. بیا اینم از امروز ما…آقا سورن با این خانوم افاده ای شون زهرمارش کردن… از فرهمند خداحافظی کردم و رفتم تواتاق متین و پرونده رو بهش دادم.برگشتم تو اتاق خودم و کتابم رو برداشتم وبه زور شروع کردم به درس خوندن…
یه هفته ای گذشته بود.تواین مدت مثل عادت این چند وقته هم کتاب خوندن کارم شده بود و به دور و برم کمتر توجه می کردم. رفتارم با سورنم عادی بود.سعی می کردم حالا که اون حرفی نمی زنه منم قضیه رو جدی نگیرم واحساسم رویه عادت کوچولو جلوه بدم…اما خودم بهتر از هر کسی می دونستم که حسم به سورن فقط یه عادت نبوده و نیست.اما خب وقتی سورن اینقدر بیخیاله من چرا خودم رو به آب و آتیش بزنم؟نکنه انتظار داره من برم ازش خواستگاری کنم؟خلاصه منم افتاده بودم رو دنده لج ولجبازی!یعنی لج هم اونطوری نمی کردم ها.سرم رو کرده بودم تو درس و بیخیال شده بودم همین! خدارو شکر این چند وقته کارمون زیاد نبود.سردار می گفت شما رو گذاشتم واسه کارهای بزرگ با پرونده های متوسط خسته تون نمی کنم و کارهای کوچیک رو بهمون می داد که بیشترشون کاری نداشتن و دوسه ساعت از وقتمون رو می گرفت و بچه ها همش استراحت می کردن.اما من استراحت نمی کردم در س می خوندم چون فقط حدود ۲ هفته وقت داشتم واسه کنکورم. ظهر مثل همیشه بعد از ناهار تواتاقم داشتم درس می خوندم که صدای سورن ومتین رو توی سالن شنیدم.یکم کنجکاو شدم وگوشام رو تیزکردم.مثل این که می خندیدن و شوخی می کردن.این چند مدته خیلی کم خنده های سورن رو می دیدم.قضیه رفتنش جدی بود و داشت کارهای انتقالش رو انجام می داد.و من اصلا این رو نمی خواستم. به بهونه ی این که می خوام برم دستشویی رفتم بیرون.وسط سالن وایساده بودن و داشتن می خندیدن.سورن و متین و نادری معاون سورن که به تازگی از سفر برگشته بود و فهیم. متین:به معاون منم که اومد با خنده سلام کردم و همه جوابم رو دادن. -خبریه؟صدای خنده تون همه جا رو برداشته ها سورن با خنده گفت:نه خبری نیست.شما بفرمایید داخل بحث مردونه اس. بهم برخورد.بچه پورو حیف که جدیدا برخوردمون باهم محترمانه و جدی شده بود مگرنه می زدم فکش رو می آوردم پایین. خواستم بگم که واسه خاطر شما نیومدم بیرون که واسه…یکم فکرکردم بهونه ام چی بود؟اوه! دستشویی…بیخیال زشته جلوی این همه مرد بگم می خواستم برم دستشویی؟ سعی کردم همون روی پرروام رو رو کنم و یه چشم غره ای بهش رفتم وگفتم:مثل این که داشتیم درس می خوندیم اینقدر سروصدا می کنیدا متین:امروز درس رو بیخیال باید آقا رو بدرقه کنیم با ابروهاش به سورن اشاره کرد.سورن هم می خندید مثل این که خیلی خوشحاله داره می ره. با یه لحن ناراحت که تابلو بود داره گریه ام می گیره گفتم:داری می ری؟ نادری چشمکی زد به بقیه وگفت:مثل این که سروان آرمان ازهمه بیشتر ناراحت شدها بعد همه زدن زیر خنده.از این که دستم رو بشه جلوی بقیه متنفر بودم.حالا این ۴تا پسر دارن سر به سرمن می ذارن. دوباره صاف وایسادم و خودم رو خونسرد نشون دادم وگفتم:مثل این که شما خیلی خوشحالی موافق بداخلاقت داره می ره نه؟ سورن سرفه ای کرد وگفت:من اینجاهم ها.دارین پشت سرم حرف می زنید.حداقل بزارید برم بعد. باتعجب بی توجه به حرف سورن گفتم:حالا رفتن ایشون خیلی خنده داره؟ متین:نه بابا.حرفای مردونه بود داشتیم می خندیدیم سورن باخنده گفت:بمیرم متین.معاونت زنه نمی تونی حرف مردونه باهاش بزنی بازهمه زدن زیرخنده.احساس کردم زیاد دارن مسخره ام می کنن.به انگلیسی یه فحش سخت و البته نسبتا پاستوریزه! دادم که همه به جز سورن گفتن:چی گفتی؟ فقط سورن با اخم ساختگی و لبخند نگاهم کرد وسری تکون داد وگفت:به به!قشر تحصیل کرده جامعه مارو ببین -فهمیدی چی گفتم؟ سورن سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد که یعنی آره. یکم سرخ شدم.اما بازخونسردی خودم و حفظ کردم و ابروهام روانداختم بالا -حالا کی تشریف می بری؟ سورن لبخندش رو خورد و آهی کشید و دست هاش رو کرد تو جیبش.
سورن:فردا -فـــــــــردا؟ سورن:اوهوم -چقدر زود.حالا کجا می رین؟انتقالی گرفتین؟ سورن:می رم فعلا شمال.حالا معلوم نیست اونجا بمونیم یانه.فعلا که انتقالی ندادن.فعلا معلقم تو هوا.سردار گفته کارهام و انجام می ده -حیف شد سورن با لبخند سری تکون داد ودست هاش رو توهوا تکون داد. متین با خنده گفت:می دونی کی می خواد جای سورن بیاد؟ سری تکون دادم و گفتم:نه کی می خواد بیاد؟ سورن بالحن خاصی گفت:شهاب کاوه یهو بی اختیار گفتم:نــــــــه نادری با تعجب گفت:چرا؟ متین می خندید و سورن لبش رو گاز می گرفت و به متین می گفت ساکت باشه.اما خودش هم نمی تونست خنده اش رو بخوره اما یکم هم عصبی بود.فهیم هم ریز ریز می خندید.فقط نادری که از قضیه خبر نداشت با تعجب نگاهمون می کرد. -بابا همین سرگرد صادقی بداخلاقِ عبوسِ اخمویِ عصا قورت داده بهتر بود… همه زدن زیرخنده. سورن با اخم وخنده نگاهم کرد وگفت:نه!مثل این که کاناپه لازم شدی متین:اوه -بچه پو… باخم سورن بقیه اش رو خوردم.از یه طرف خوشحال بودم که حداقل خاطراتمون رو یادش نرفته.این خنده ها قلب منو بیشتر می فشرد…داغونم می کرد.کاش خشک می رفت…کاش دوباره بعد اون همه سردی و دعوا واتفاق خودش رو تو دلم جا نمی کرد…هزارتاکاش دیگه که مثل همیشه دور سرم عین ستاره می چرخید و بغض روتو گلوم می نشوند. سورن دستش رو مشت کرد و زد به مشت های بچه ها. سورن:شب می بینمتون متین:حتما داداش.مخلصیم -خبریه امشب؟ فهیم:گودبای پارتیه جناب سرگرده چشم هام رودرشت کردم که سورن خندید وگفت:نه بابا.بچه هاشام مهمون من هستن واسه خداحافظی نترس پارتی نگرفتم متین:سورن جان.نمی دونی خانوما حسودن؟خب می گی الان حسودیش می شه دیگه اخمی کردم.نه این ها امروز زیادی پررو شدن.خوشبختانه گوشیم زنگ خورد ونذاشت بیش از این چرت و پرت بگن. با دیدن اسم عرشیا کلی ذوق کردم.می دونستم همون قدری که تواین مدت من به اون دختره حساسم سورن هم به عرشیا حساسه.نمی دونه داداشمه که – الو سلام عرشیا جون – سلام خواهری.چطوری؟ – الان که صداتو می شنوم.عالیه عالیم.توچطوری عزیز دل؟ – مهربون شدی خبریه؟ – نه عزیزم – با درس ها چی کار می کنی؟دل برات تنگ شده بود – درس هاهم خوبه سلام می رسونن.منم دلم برات تنگ شده بود آقا قیافه بچه ها دیدنی بود. متین:اوه خواهرمونم از دست رفت اخمی کردم و همه جز سورن خندیدن.سورن با یه اخم غلیظی نگاهم کرد. – چه خبره اونجا عسل؟ – هیچی عزیزم.سرکارم – باشه مزاحمت نمی شم خواهری.روی ماهت و می بوسم درستو خوب بخون – میسی عزیزم.تو هم همینطور مراقب خودت باش.خداحافظ – خداحافظ خانومی
با یه لبخند قطع کردم.من که کسی رو نداشتم که باهاش سورن رو اذیت کنم.پس حالا حالاها که نفهمیدم اون دختره کیه نباید لو بدم عرشیا داداشمه…خداکنه متین هم چیزی از دهنش نپره بیرون.قبلابهش گفته بودم به کسی نگه عرشیا داداشمه.همینطوری گفته بودم…حالا احساس می کردم به دردم می خوره.البته به متین هم نمی شد اطمینان کرد. سورن با اخم گفت:خیلی خب بچه ها می بینمتون.خداحافظ. بعد رو به من کرد و با یه پوزخند کنج لبش گفت:خداحافظ سروان آرمان.امیدوارم دوباره هم دیگه رو ببینیم.بابت همون به قول خودت بداخلاقی ها ببخش لبم رو گاز گرفتم که گریه ام نگیره.اما جلوی بغض و پرشدن چشم هام رو نتونستم بگیرم.سورن که حالم و دید یکم از عصبانیتش کم شد و یه غمی تو چشم هاش نشست.شاید اونم مثل من به دل تنگی فکر می کرد.احساس می کردم با رفتن سورن تموم آرزوهای این چند وقتم از بین می ره.با خودم فکر می کردم اگه سورن دوستم داشت حتما بعد از ماموریت می اومد خواستگاری! سری تکوندادم و زیر لب گفتم:خدا به همراهت…بی معرفت بی معرفتش رو تو دلم گفتم.نگاهم رو ازش گرفتم تا اشک هام نریزه.اونم مثل این که بغض گلوش رو گرفته بود برگشت طرف بچه ها که دیگه ساکت به ما نگاه می کردن ویه زیر لب خداحافظی کرد و رفت.منم سریع رفتم تو اتاقم.اشک هام آروم و بی صدا می ریخت. ایستادم کنار پنجره هندزفریم رو گذاشتم تو گوشم.صدای آهنگ پیچید تو گوشم.پرده رو کنار زده بودم. چه طوردلت اومدبری بعد هزارتا خاطره؟ تاوان چی رو من می دم اینجا کنار پنجره چه طور دلت اومد بری؟چه طور تونستی بد بشی؟ تو اوج بی کسیم چه طور تونستی ساده رد بشی سورن رسیده بود به حیاط.ماشینش درست رو به روی پنجره ی اتاق من پارک شده بود.دستش رفت رو دستگیره.چشم هام رو فشردم رو هم.سورن مردد دستش هنوز روی دستگیره بود. چه طور دلت میاد بامن اینجوری بی مهری کنی شاید همین الان تو هم داری به من فکر می کنی نگاهش افتاد به من.خیره شد بهم.از همین فاصله هم می شد غم چشم هاش رو دید.چرا سورن؟چــــــــرا؟پرده رو انداختم و تکیه دادم به پنجره.اشک هام بی امون می ریخت. چه طور دلت اومد که من اینجوری تنها بمونم رفتی سراغ زندگیت نگفتی شاید نتونم دلم سبک نشدازت دلم هنوز می خواد بیای حتی با اینکه می دونم شاید دیگه من و نخوای بزار که راحتت کنم از توی رویات نمی رم می خوام کنار پنجره بیادت آروم بگیرم
*****
دوهفته بعد -یوهو من برگشتم خونه…وای خدا مردم از خستگی مامان سریع از آشپزخونه پرید بیرون با نگرانی گفت:چی شد؟ همون طوری که خودم و رو مبل ولو کرده بودم سیبی برداشتم از ظرف روی میز و یه گاز بهش زدم و با سرخوشی گفتم:امتحانم رو خوب دادم مامان دستاشو برد سمت آسمون و گفت:خدایا شکر…برو یه دوش بگیر که این مدت حسابی خسته شدی این چند وقت از بس درس خوندی. -به چشم مادرم…پاشدم و احترام نظامی گذاشتم و همونطوری که سیب و گاز می زدم رفتم بالا. باخوش حالی خودم رو پرت کردم روی تخت و بالا وپایین رفتم.بالاخره درس خوندن هم تموم شد.البته فعلا…امروز کنکور دادم.خوب بود.یعنی بدک نبود…با اون وقت کمی که من داشتم همونم از سرم زیاد بود. تواین دوهفته مثل همیشه درس خوندم.با رفتن سورن دلم براش خیلی تنگ شد.ولی یبار بیشتر باهاش تلفنی صحبت نکردم.نمی خواستم من وا بدم.خب منم دخترم دیگه دوست دارم اول طرف مقابل بهم ابراز علاقه کنه.منم خواستم اون روی مغرورم رو ثابت نگه دارم.اگه سورن دوستم داشته باشه ازم خواستگاری می کنه.اگرم که نداشته باشه خب کاری می کنه که منم بی خیال بشم. تواین دوهفته که سورن رفته و سرگرد کاوه اومده سعی کردم بخششون نرم.انگار نه انگار به مرده جواب رد دادم.هنوز هم چشمش دنبال منه منم نمی خوام جلوی چشم هاش آفتابی شم که دوباره هوایی شه.
رفتم تو حموم و خودم رو سپردم به آب داغ…آخ که چقدر حالم رو جا می آورد.دلم می خواست دیگه به هیچی فکر نکنم و خودم رو بسپارم به دست سرنوشت. دیگه می خواستم به سورن فکر نکنم.شاید اون اصلا دوستم نداشته باشه والان با اون دختره داره خوش می گذرونه.پس من چرا بی خودی ذهنم رو مشغول کنم؟ حوله ام رو پیچیدم دورم و نشستم پشت میز آرایشم.یکم آرایش کردم و موهام رو سشوار کشیدم و فر کردم. یه پیراهن مشکی که گل های ریزی داشت تنم کردم ورفتم پایین. غزل:به خواهر خانوم چه خوشگل کردی.خوب دادی امتحانت و؟ -اوهوم.چه خبر؟ غزل کیفش رو پرت کرد روی مبل وگفت:دارم می میرم از خستگی.بابا بیکاری بری دانشگاه؟ -کم غر بزن خواهری غزل:یاسمین چی؟خوب داد؟ -با اون همه کلاسی که اون رفت می خوای خوب نده؟آره فکر کنم اون بهتر داده باشه.کیوان خصوصی بهش یاد می داد. غزل آروم طوری که مامان نشنوه گفت:حتما الان گیر کیوان به یاسمینه.همه رو یه دور ازنظر می گذرونه دیگه شونه هام رو بالا انداختم وگفتم:نمی دونم غزل:از سورن خبری نشد؟ -نه… غزل:بی خیال پایه خرید هستی؟ -الان؟ غزل:نه غروب بریم بیرون.یه بادی هم به اون سرت بخوره -باشه پایه ام غزل:ایول یک ماه بعد یک ماه گذشت.تند و سریع.دیگه نبود سورن داشت برام عادی می شد.اما هنوز هم فکرم پیشش بود.شهاب دوباره ازم خواستگاری کرد و منم جواب منفی دادم.ازسورن خبری نداشتم.از متین هم دلم نمی خواست بپرسم.چون احساس می کردم تا همین الان هم دستم واسه متین رو شده.متین هم از سورن حرفی نمی زد.یکم سرمون این یه ماهه شلوغ بود و یه پرونده قتل دستمون بود که تازه دو روزه تموم شده. پای کامپیوترم نشستم و دل تو دلم نیست.می خوام نتایج رو ببینم.دهنم خشک شده و قلبم انگار داره از دهنم می زنه بیرون. غزل:چی شد عسل؟ -بزار سایت باز شه غزل شونه هام رو تو دستش گرفت و می مالید.مامان هم روی تخت نشسته بود وهی دعا می کرد. با دستای لرزون اطلاعاتم و وارد کردم و منتظر موندم.چشم هام رو بستم و نفس کشیدم. غزل با ناراحتی گفت:ای بابا…برو تواما با ترس چشم هام رو بازکردم.به صفحه مانیتور خیره شدم.لبخند کم رنگی زدم.همینم بد نبود ولی نمی دونستم می تونم برم یانه…آخر این دعاهای عرشیا کار دستمون داد.
مامان:چی شد مامان؟ -قبول شدم غزل با اخم خودش و پرت کرد رو تختم ودست به سینه با اخم گفت:بیخود کردی نمی ری ها با خنده گفتم:چرا؟ مامان:مگه کجا قبول شدی؟ غزل:شیراز مامان خندید و غزل رو بغل کرد. -مثل این که من قبول شدم ها اونوقت شما غزل رو بغل می کنی؟ مامان دستاش رو باز کرد و اشاره کرد که برم تو بغلش.با یه دستش غزل اخمو رو بغل کرده با یه دستش هم من رو.سر هر دومون رو بوسید. مامان:می خوای بری شیراز؟ -اگه نرم دوباره یه سال دیگه باید منتظر بمونم غزل:این همه سال منتظر موندی اینم روش مگه چی می شه؟ -توچرا اینقدر ناراحتی؟ غزل:نباشم؟هم تو هم عرشیا برید شیراز من دق می کنم خب -خدانکنه آجی…دوساله دیگه…من قول می دم ترم تابستونی هم بردارم که زودتر بیام غزل:لازم نکرده.دل خودت و صابون نزن بابا نمی ذاره.اگرم بذاره کارت و می خوای چی کار کنی؟ -با دایی صحبت کردم گفته اشکالی نداره هر جا قبول شم برام انتقالی می گیره.بعدشم تو از کجا می دونی بابا نمی ذاره؟ غزل پاشد و عین بچه ها پاشو کوبوند رو زمین وگفت:امیدوارم نذاره بعد با حالت قهر از اتاق رفت بیرون.مامان خندید و سری تکون داد. مامان:بیخیال مامان جان دلش تنگ می شه این کارهارو می کنه -می دونم مامان. صدای بابا از پایین می اومد. بابا:اهل خونه…آهای کجایید کسی نیست ما رو تحویل بگیره؟ بدو بدو رفتم پایین و بابا رو بغل کردم بابا:آخ یواش دختر.چی شد جوابا اومد؟قبول شدی؟ غزل با اخم از بالای پله ها گفت:بابا نمی ذاری بره ها بابا با نگرانی بهم نگاه کرد و گفت:مگه کجا قبول شدی؟ با نیش باز گفتم:شیراز بابا هم خندید وگفت:قبول نیست.این عرشیا تو جوابا دست کاری کرده همه جز غزل زدیم زیر خنده بابا نشست روی مبل و منم نشوند کنارش.دستش رو گذاشت دور کمرم و گفت:خب بابا جان.می خوای بری؟ -نمی دونم هر چی شما بگید بابا:والا دلم که برات تنگ می شه بابا.همون دو ماهی هم که نبودی خونه سوت و کور بود.اگه یه شهر دیگه هم قبول می شدی نمی ذاشتم بری…اما الان که شیراز قبول شدی خیالم راحته که برادرت هست مراقبت باشه و تنها نیستی…من حرفی ندارم به شرط این که ماهی یبار رو حداقل بیاید یه روز بمونید که دلمون حسابی تنگ می شه غزل با اعتراض گفت:بابا.بعد رفت تو اتاقش و در رو کوبید.آخی طفلی آجیم تنها می مونه بابا سری تکون داد ورو به من گفت:به عرشیا گفتی؟ -نه هنوز بابا:پس بگو خیلی خوشحال می شه.راستی کارت بابا؟ مامان این بار قبل من جواب داد:مرتضی براش انتقالی می گیره بابا:وروجک مراقب خودت باشی ها بابا دلم برات تنگ می شه پاشدم و گونه اش رو بوسیدم وگفتم:منم دلم براتون تنگ می شه.قول می دم هر وقت سرم خلوت شد بیام پیشتون…راستی بابا؟ بابا:جانم بابا؟ -عرشیا که با دوستاش خونه دانشجویی داره پس من. بابا:حالا که دوتا شدید یه خونه مبله براتون اجاره می کنم.البته نقلی باشه که با جیب من بخونه با خنده گفتم:چشم بابا جون مهربونم. رفتم تو اتاقم و گوشیم رو برداشتم. شماره عرشیا رو گرفتم.
– الو؟ – بچه ها اون صدای ضبطو کم کنید الان سهیلا خانوم صداش در میاد.سلام آبجی.خوبی قربونت برم؟ – چه خبره اونجا؟چه قدر صدا میاد.پارتی ای؟ – نه بابا پارتی کدومه.تولد یکی از بچه هاس یکم خودمونی داشتیم جشن می گرفتیم – پس مزاحمت شدم – نه بابا این حرفا چیه؟بگو ببینم کاری داشتی؟ – آره خواستم بگم جواب کنکور ارشدم اومد لحن عرشیا نگران شد.با نگرانی پرسید. – خب چی شد؟ – هیچی دیگه….شیراز قبول شدم – نـــــــــــه!شوخی می کنی؟ – نه جدی گفتم.مهمون نمی خوای؟ – آخ جون.خدیا شکرت صدامو شنیدی.مهمون که نه میزبان می خوام.حالا کی میای؟ – یه دوهفته ای واسه ثبت نام وقت دارم.دایی برام انتقالی بگیره میام اونجا.فقط مشکل خونه اس – آره نمی تونی تو این خونه زندگی کنی که. -بابا گفته برای هر دوتام یه آپارتمان مبله می گیره. – شوخی نکن؟این که خیلی عالیه – چرا؟ – همسایه ما یه سوییت کوچیک داره می خواد یه دوسه سالی بره پیش بچه هاش کانادا یه زن تنهاست.همین طبقه بالایی خودمون.مبله و نقلیه…بیاین همین رو بگیرین که من از بچه هاهم دور نشم. – باشه تو باهاش صحبت کن من و بابا هم یه چند روز دیگه میایم. – باشه فقط این تا ده روز دیگه داره می ره ها.من الان به بابا زنگ می زنم باهاش صحبت می کنم. – باشه داداش.کاری نداری؟ – نه قربونت برم.خیلی خوشحال شدم.می بوسمت.خداحافظ… – خداحافظ… گوشی رو که قطع کردم.صدای تلفن بابا اومد.چقدر این پسر هوله. غزل:عسل بیا شام -باشه اومدم. رفتم پایین اوه مامان چه بویی راه انداخته.آخ جون قرمه سبزی.صندلیم رو کشیدم عقب و نشستم. بابا:عرشیا زنگ زد بهم -می دونم.بابا نظرتون در مورده آپارتمانه چیه؟ بابا:نمی دونم.گفتم بره بپرسه شرایطش چه جوریه به نظر من که خوبه. مامان:توکه هنوز ندیدیش غزل باغذاش بازی بازی می کرد و اخم هاش توهم بود.دستش رو گرفتم که پس کشید. بابا:نمی دونم عرشیا که تعریف می کرد و اون وروجکم می خواد از اون خونه دور نباشه دیگه.می خواد هم با دوستاش باشه هم خواهرش.غزل جان بابا تو هم ناراحت نباش.می رن بر می گردن دیگه.تازه قول دادن زود زود بیان غزل:این ها برن دیگه پشت سرشون رو نگاه نمی کنن.همون عرشیا چندماه چندماه میاد -من قول می دم زود بیام.خواهری زهرمارم نکن دیگه غزل لبخند بی جونی زد و گفت:آخه دلم برات تنگ می شه -منم دلم برات تنگ می شه.به خدا قول می دم زود زود بیام.اخم هاتو وا کن دیگه غزل:چشم -آها حالا شدی غزل جون خودم. همه با خنده و شوخی غذامون رو خوردیم.فردا باید برم پیش دایی و باهاش صحبت کنم. پشت در اتاق دایی منتظر بودم.سرگرد کاوه پیش دایی بود.نمی دونم اون با دایی چی کار داره.اون که رئیسش سرهنگ طلوعیه… منشی:جناب سروان آرمان می تونید برید داخل -ممنونم به کاوه نگاه کردم که داشت با یه نگاه خریدارانه نگاهم می کرد.احترام گذاشتم و بعد از یه سلام زیر لب و یه با اجازه از کنارش رد شدم و دوباره در مقابل دایی احترام گذاشتم. دایی با خنده اومد طرفم و دستم رو تو دست هاش گرفت.کاوه هم در رو بست و رفت بیرون. دایی:به خانوم خانومای ما.امروز بهناز بهم زنگ زد.مثل این که تو هم رفتنی شدی بی معرفت -آره دایی جون.می خواستم در مورد انتقالی باهاتون صحبت کنم. دایی:با این که اصلا دلم نمی خواد از این جا بری اما چاره ای نیست.نمی خوام اذیتت هم بکنم.سریع کارهات رو جور می کنم.اتفاقا یه اداره ی آگاهی تو شیراز هست که بعضی نیروهاش منتقل شدن جای دیگه نیاز به نیروی جدید داره.با سرهنگ لطفی رئیس بخش تو شیراز صحبت کردم تا فهمید خواهر زاده ی منی خوشحال شد و گفت که بری اون جا.فقط باید یه چند روز ی صبر کنی که کارهای اداری انجام بشه.چون خواهر زاده ی منی اینقدر زود کارت رو راه انداختن ها. -ممنون دایی.نمی دونم چطوری ازتون تشکر کنم.بازم مثل همیشه از بند”پ”استفاده کردم دایی سرم رو بوسید وگفت:موفق باشی دخترم.شاید با دیدن دایره جدیدت یکم شوکه بشی با نگرانی گفتم:خیلی جای بدیه مگه؟ دایی با خنده گفت:نه دخترم.نترس.اتفاقا خیلی هم خوبه.البته این نظر منه چشمکی زد و ادامه داد:نظر تورو نمی دونم.باید خودت بری و ببینی .من چیزی نمی گم -کنجکاوم کردی دایی دایی:عجله نکن می فهمی آخر منظورم چیه…خب خودت رو حاضرکن حدود چهار روز دیگه رفتنی هستی با لبخند احترام گذاشتم و بعد از کلی تشکر رفتم به بخش خودمون.
متین بداخلاق جلوی در اتاقش ایستاده بود. متین:ساعت خواب؟الان میان سرکار؟ -پیش سرهنگ محمدی بودم متین:پیش سرهنگ چی کار می کردی؟ -دیشب جواب کنکورم اومد متین نگاهش رو تیز تر کرد و فهیم هم دست از تایپ برداشت و به من خیره شد. متین:خب!چی شد؟ -هیچی دیگه قبول شدم متین:کجا؟ -شیراز با گفتن شیراز دوتایی شون پقی زدن زیر خنده با تعجب گفتم:چیه چرا می خندیدن؟ متین ابروهاش رو انداخت بالا و به فهیم اشاره کرد و لبش رو گاز گرفت که چیزی نگه.فهیم هم سر تکون داد و سرش رو کرد تو کامپیوتر وخودش رو مشغول نشون داد -چیزی شده؟ متین:نه…حالا می خوای چی کار کنی؟ -هیچی دایی گفت برام انتقالی گرفته تا چهار روز دیگه باید برم متین:اوه چه زود.نگفت کجا برات انتقالی گرفته؟ -نه…گفت یه دایره آگاهی هست که نیرو نیاز داره صحبت کرده با رئیس بخش گفته باشه متین:نگفت رئیس بخش اسمش چیه؟ -سرهنگ لطفی متین زیر لب گفت:خود خوشه.چه شود! مهران هم زیر لب می خندید و تایپ می کرد. -یه چیزی هست ها شما دارید ازمن پنهونش می کنید متین:نه بابا.بی معرفت می خوای مارو بزاری وبری؟ -چاره ای ندارم داداش.باید برم دیگه متین آهی کشید و با لبخند گفت:دلم برات تنگ می شه خانومی منم لبخندی زدم وگفتم:منم همینطور داداشی چهار روز عین برق و باد گذشت.تو این مدت کلی خرید کردم و همه کارهام رو انجام دادم.هنوز ده روز واسه ثبت نام وقت داشتم.اول باید می رفتم خونه رو می گرفتم و بعد می رفتم اداره جدیدم.خدا کنه رئیسش آدم خوبی باشه.من از وقتی چشم باز کردم متین موافقم بوده.حالا اگه با این آدم جدید نسازم چی؟خدایا خودت کمکم کن یه آدم درست وحسابی بخوره به پستم… با بابا سوار ماشین من شدیم و کل ماشین پر شد از وسایل من. مامان با چشم های اشک بار من رو بغل کرد و بوسید. -مامان جان گریه نکنید دیگه…می رم و زود برمی گردم مامان:مراقب خودت باش دخترم.مراقب اون پسره دست و پا چلفتی هم باش خنده ام گرفت و اونم وسط گریه خندید.به خودم فشردمش و عطرتنش رو تو ریه هام پر کردم.ازم جد شد و با پشت دست اشک هاش رو پاک کرد. -قربون مامان مهربونم بشم.گریه نکنید دیگه دلم می گیره ها مامان اشکهاش رو پاک کرد و گفت:باشه دخترم…باشه دخترم غزل اخمو رو بغل کردم و آروم زدم تو کمرش -گریه نکن خواهری.به خدا راضی نیستم این همه اشک می ریزی غزل باخنده گفت:برو دیوونه من کجا گریه می کنم؟ -واسه همون می گم دیگه غزل:به خدا اگه زود نیای پوستت رو می کنم.پا می شم میام خونه تون تلپ می شم به شوخی ترسیدم وگفتم:نه نه غلط کردم همون زود زود میام بابا:بسه دیگه…بیا بابا سوار شو اینارو ول کنی اینقدر این جا نگهت می دارن تا وقت ثبت نامت هم بگذره مامان:علیرضا تاثبت نامش هم می مونی؟ بابا:نه میرم خونه می گیرم براشون و بر می گردم.دیگه ثبت نامش رو باید خودش بره.من زیاد مرخصی ندارم مامان:باشه پس زود برگرد بابا:چشم خانوم.بشین بابا دوباره ازشون خداحافظی کردم و صدباره بوسیدمشون.دیگه اشک هام ریخته بود.نشستم تو ماشین خودم و بابا رانندگی می کرد.سرم رو برگردوندم عقب و تا جایی که مامان اینا تو دیدم بودن براشون با گریه دست تکون دادم.
بابا:گریه نکن باباجان.می ری اونجا عادت می کنی.عرشیا هم که هست تنها نیستی.خدارو شکر از بابت تو یکی خیالم راحته.شیر بار اومدی و از پس خودت بر میای.می گن حلال زاده به داییش می ره.توهم زبر و زرنگی به همون مرتضیِ سرهنگ رفتی. میون گریه خندیدم. بابا:می خوای بخواب دخترم راه طولانیه. -فعلا خوابم نمیاد. یکم که با بابا حرف زدم پلک هام سنگین شد وخوابم برد.تمام طول شب داشتم وسایل هام رو جمع می کردم و نشد بخوابم.حالا حسابی خوابم گرفته بود. با صدای بابا از خواب بیدار شدم. بابا:عسل جان پاشو بابا رسیدیم. چشم هام رو باز کردم.بابا چی گفت؟گفت رسیدیم؟یعنی من این همه مدت خواب بودم؟ یکم که چشمم رو مالوندم و دور وبرم رو نگاه کردم.دیدم جلوی یه ساختمون سه طبقه با سنگ های مشکی شیک ایستادیم.آپارتمان حیاط دار قشنگی بود که سادگیش قشنگترش می کرد. عرشیا:هــــوی!کم خونه مون و دید بزن خوابالو بعد بغلم کرد.منم که گیج فقط دستامو دورش حلقه کردم.بابا داشت دم در با چندتا پسر دیگه سلام علیک می کرد.حتما هم خونه های عرشیا بودن…عرشیا من و از بغلش در آورد ولپ هام رو بوسید. عرشیا:آخ آخر به آرزوم رسیدم.چه دعاهام جواب داد عسل:اوهوم.غزل دستش بهت برسه می کشتت. عرشیا دستش رو گذاشت پشتم وباخنده به بقیه پیوستیم. -سلام همگی جواب دادن و عرشیا سه تا پسر رو معرفی کرد. عرشیا به پسری که قد بلندو هیکل ورزش کاری داشت و تواون تاریکی برق چشم های سبزش معلوم بود اشاره کرد وگفت:کیارش…رزیدنت قلب و عروق،بزرگترین عضو گروه کیارش سری تکون داد وبا لبخند گفت:خوش اومدید عسل خانوم -ممنون از آشناییتون خوش وقتم عرشیا دستش رو به سمت پسر دیگه ای که یکم ریزه میزه تر بود و یکم سبزه وقدکوتاه بود و یکم ته ریش داشت و قیافه با نمکی داشت کرد وگفت:کسری.کوچیکترین عضوگروه…دانشجوی مکانیک. کسری:خوشبختم آبجی یکم از کیارش خودمونی تر بود و این باعث شد احساس راحتی باهاش بکنم از همون اول. -ممنون عرشیا به یه پسر دیگه که بلیزسرمه ای و شلوار مشکی پوشیده بود و پوست سفید و چشم های مشکی داشت و به نظرمن ازاون دوتای دیگه خوش قیافه تر بود اشاره کرد وگفت عرشیا:سام.دانشجوی موسیقی پسر کمی سرش رو خم کرد وگفت:خیلی خوش اومدید خانوم آرمان عسل:ممنون کیارش:خسته شون کردی عرشیا.ببخشید تورو خدا آقای آرمان بفرمایید داخل کیارش از کنار در حیاط رفت کنار. عرشیا:سوییچ رو بده بابا:بیا بابا دست منه عرشیا سوییچ رو ازبابا گرفت وداد به کسری. عرشیا:بپر ماشین روبیار تو پارکینگ کسری:ای به چشم بابا:خودم می ذاشتم دیگه بابا عرشیا سری تکون داد و ما رو راهنمایی کرد به سمت بالا.طبقه اول رو رد کردیم و رسیدیم به طبقه دوم.
عرشیا:بفرمایید. داخل خونه شدیم.چهارتا اتاق خواب اونطرف پذیرایی بود.یه آشپزخانه نقلی هم کنار در ورودی بود.خونه ساده ای بوداما در عین سادگیش شیک بود ومرتب.برای چهارتا پسراین خونه زیادی مرتب بود. یه پذیرایی کوچیک داشت که دکوراسیون مشکی و سفید داشت.روی مبل های چرمی سفید نشستیم . سام برامون شربت آورد و عرشیا هم میوه و شیرینی تعارف کرد.چهارتا پسر رو به رومون نشسته بودن و چه خوب که بابا حساس نشده بود.پسرهای خوب و مودبی بودن.هیچکدومشون آدم رو معذب نمی کردن و این خیلی خوب بود. بابا:خب بابا این خونه کدومه؟ عرشیا:طبقه ی بالا -به همین بزرگیه؟اینجا خیلی بزرگه عرشیا:نه طبقه سوم دوتا سوییت کوچیکه بابا:الان هستن بریم صحبت کنیم وخونه رو ببینیم؟ عرشیا:الان که خسته این.بذارین واسه فردا بابا:نه بابا جان من زیاد وقت ندارم.اگه بشه همین امشب ببینیم و فردا بریم اجاره کنیم که من فردا شب بتونم برگردم عرشیا:چقدر زود بابا:خیلی وقت ندارم آخه پسرم. عرشیا:باشه حرفی نیست.بفرمایید کیارش:یکم استراحت می کردید خب بابا:ممنون پسرم می ریم ببینیم تا اون بنده خدا نخوابیده.دوباره میایم پایین رفتیم طبقه بالا.دوتا در چوبی بود.یکیش نخودی رنگ بود و یکیش قهوه ای سوخته.عرشیا زنگ در نخودی رو زد. زن:بله کیه؟ عرشیا:منم عرشیا زنه در رو باز کرد.یه خانوم تقریبا میانسال اما سرحال و آرایش کرده با یه بلیز دامن و شالی که با بی قیدی سرش کرده بود در رو باز کرد با خوشرویی سلام کرد و ماهم جواب دادیم. عرشیا:مرجان خانوم پدر و خواهرم.درمورد خونه که باهاتون صحبت کرده بودم. مرجان:بفرمایید داخل خیلی خوش اومدید رفتیم داخل.یه آپارتمان نقلی دو خوابه بود که دکوراسیون کرم و قهوه ای شیکی داشت.ساده و مدرن.از قیافه اش معلوم بود که حسابی به خونش می رسه بابا:خب غرض از مزاحمت این که عرشیاجان گفته بود شما منزلتون رو اجاره می دید ماهم به همین دلیل مزاحم شدیم. مرجان:خواهش می کنم مراحمید.این چهارتا پسرهم عین بچه های خودمن به خدا…من می خواستم خونه رو زودتر ازاین ها اجاره بدم که عرشیا جان گفت خونه رو می خواین بابا:بله خد ارو شکر که خونه خوب و مناسبی هم هست بعد از یک ساعت صحبت کردن و دیدن همه ی خونه توافق کردیم که فردا ساعت۱۰ بریم بنگاه و اجاره اش کنیم.مرجان خانوم هم که خیالش از بابت خونه راحت شده بود قرار شد پس فردا صبح بره کانادا و ماهم این دو روز رو خونه پسرا بمونیم. تو اتاق عرشیا رخت خواب انداختیم و به خواب رفتیم. مرجان:خب مبارکتون باشه بابا:ممنون مرجان خانوم سفر به سلامت مرجان:ممنون خب دخترم امیدوارم به خوبی از خونه استفاده کنی با تشکر از مرجان خانوم سوار ماشین شدیم. بابا:خب اینم از خونه.من امروز برمی گردم تهران.بریم یه بلیط بگیریم واسه تهران بابا واسه ساعت شش بلیط هواپیما گرفت و رفت و من دوباره دل تنگ شدم. تصمیم گرفتم امشب شام رو من درست کنم.خداروشکر که تو یخچال بچه ها همه چیز بود.تواین یه روزه باکسری جور شده بودم.باهاش جورشدم چون ۴ سال ازم کوچیکتر بود.اما با کیارشی که دوسال ازم بزرگتر بود وسام که هم سنم بود یکم رسمی تر بودم.
کسری:چی درست کردی آبجی؟بوش کل خونه رو برداشته بالبخند ملاقه رو گذاشتم توی پیش دستی کنار گاز وگفتم:قورمه سبزی…دوست دارین؟ کسری:می میرم براش.راستی آبجی رشته ات چیه؟ -زبان کسری:کارشناسی؟ -ارشد سری تکون داد وگفت:کمک نمی خوای؟ -چرا سفره رو بی زحمت بیانداز بچه هاروهم صداکن کسری:ای به چشم.کیارش!سام!عرشیا بدویید شام. عرشیا اومد وبا کسری سفره رو پهن کردن…همه نشستیم کنارسفره عسل:ببخشید اگه دست پختم خوب نیست کیارش:این چه حرفیه عسل خانوم.از بوش که معلومه معرکه است بچه هامی خوردن وبه به وچه چه می کردن عرشیا:عسل فردا مرجان خانوم میره ماباید بریم بالا.وسایل هات کجان؟همون یه چمدونه؟ -نه بابا…توماشین وصندوق عقب پره.دیگه نمی خواستم هی اینور اونورشون کنم.یهواز همون ماشین می برم بالا عرشیا سری تکون داد وگفت:باشه بعد شام با وجود اصرارهای من سام و کیارش ظرف ها رو شستن.همه کارهاشون شون تقسیم شده بود…ماهم راحت رفتیم وخوابیدیم. آخ مردم از خستگی.امروز مرجان خانوم خواهر زاده شو فرستاد یه سری وسایل شخصیش رو ببره.ما هم وسایلمون رو بردیم بالا…از ظهر دارم یه سره خونه رو می چینم.دروغ نگم بنده خدا عرشیا هم به پای من کار می کردها…خب اینم ازاتاق…اتاق مرجان خانوم رو برداشته بودم.وسایل هاش رو همه رو برده بود.همون بهتر که برده بود.اصلا دوست نداشتم ازاتاق دست دوم استفاده کنم.فقط یکم اتاق رو جمع و جور کردم. یه دیزاینر آوردیم که دکوراسیون اتاق رو عوض کنه.بعد از دیدن کلی کاتالوگ دوتا دکوراسیون رو انتخاب کردیم و قرار شد تا دوروز دیگه بیان و اتاق رو کامل کنن.تا دوروز دیگه مجبور بودم رو زمین بخوابم. دیگه شب شده بود.وقت هم نکرده بودم شام درست کنم.ظهرم پیتزا سفارش دادیم.درسته وسایلمون زیاد نبود و خونه از قبل چیده شده بود اما بازهم خودش کلی کار داشت و آدم رو خسته می کرد.منم که عادت به کار کردن نداشتم زیاد دیگه با همین یه ذره کار از پا افتاده بودم. زنگ آپارتمان به صدا در اومد.من که تو اتاق خوابم رو زمین دراز کشیده بودم و از زور خستگی چشم هام رو بسته بودم.اصلا حوصله ی باز کردن در رو نداشتم.دعا دعا می کردم عرشیا در رو باز کنه.صدای عرشیا می اومد که در رو باز کرده و داره با یکی خوش وبش وتعارف می کنه. عرشیا:بابا دستت دردنکنه.راضی به این زحمت ها نبودیم. -بیا تو دم در بده…جان من تعارف نکن بیا تو؟ -قربانت دمت گرم.آقـــــایی…فدای تو! شب خوش عرشیا بلند بلند من و صدا می کرد.حتی حوصله جواب دادن هم نداشتم. عرشیا:عسل.عســــــل!بدوبیا شام تنبل خانوم خیلی گرسنه ام بود.اولش گفتم ولش کن کی حال شام خوردن داره.ولی وقتی دیدم شکمم داره با قار وقوراش ازم التماس می کنه.دلم نیومد دلِ دلم رو بشکنم و با بی حالی دستام رو گرفتم به دیوار و رفتم تو حال…عرشیا سرحال میز رو می چید انگار نه انگار که اون همه کار کرده. با دیدن من لبخند دختر کشی زد وگفت:خواهر ما رو ببین.خوبه کوه نکندی اینجوریه قیافه ات.حالا خوبه خونه مبله گرفتی کار زیادی نداره چپ چپ نگاهش کردم که دستاش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد.منم خنده ام گرفت. عرشیا:خیلی خب بابا تسلیم. یه بشقاب برام از غذا کشید وگذاشت جلوم.عدس پلو بود و گوشت چرخ کرده های سرخ کرده ی که بدجور بهم چشمک می زد.ماستم که بود.آخ مامان کجایی که یادت بخیر!هنوز هیچی نشده دلم واسه دستپخت مامان تنگ شده…خوبه حالا عادت دارم ازش دور باشم مگرنه دیگه دووم نمی آوردم. -غذا رو کی آورد؟ عرشیا:کیارش.گفت اساس کشی داشتید می دونستم خسته اید براتون آوردم -دستش درد نکنه.دستپخت خودشه؟ عرشیا:آره.بابا همه مون از بس مجردی کشیدیم یه پا سر آشپز شدیم. -کیارش از همه تون بزرگتره نه؟ عرشیا:آره بیست وهشته دیگه -چرا زن نمی گیره؟ عرشیا:اتفاقا یه دختره رو می خواد همکارشه…گذاشتن درسشون یکم کمتر شه بعد ازدواج کنن. -چقدر درسش مونده مگه؟ عرشیا:یه دوسالی…دوسال دیگه می شه متخصص ابروهام رو دادم بالا -آفرین ایول!می گم طبقه پایینیتون چی؟تواین چند روزه اصلا ندیدمشون عرشیا:تازه اومدن.یعنی تایه ماه قبل اجاره می دادن خونه رو خودشون تهران بودن الان برگشتن خودشون می شینن.منم زیاد ندیدمشون یه زن وشوهر میانسالن با پسرشون…زنه رو یه چندبار دیدم.کسری هم یه بار رفته نون بگیره برای اوناهم گرفته…می دونی که ذاتا فوضوله خواسته ببینه کی ان و چیکارن…کسری می گفت با مرده حرف زده…مثل این که مرده مترجمه اگه کمک لازم داشتی برو پیشش سرم و تکون دادم وگفتم :باشه عرشیا:فقط نمی دونم پسرشون چرا اینقدر خشکه.یکی دوبار که من و دید انگار دزد گرفته.همچین تو قیافه ام زل زده بود با اخم که داشتم وحشت می کردم.یارو با خودشم مشکل داره
-پس چرا من ندیدمش؟ عرشیا:صبح خیلی زود میره بیرون شب دیر وقت میاد.خودمونم زیاد نمی بینیمشون…کلا همسایه های ساکتی ان -این رو به رویه چی؟ عرشیا:این که از همون اول خالی بوده.اینم واسه همون طبقه اولی هاست.اجاره هم نمی دادن.دیگه سوالی نیست سرکارخانم مارپل؟ -نه عرشیا خندید وپارچ دوغ رو برداشت. عرشیا:بریزم برات؟ -اوهوم عرشیا:فردا چی کاره ای میری واسه ثبت نام؟ -نه فردا باید برم اداره ی جدید خودم رو معرفی کنم پس فردا می رم.هنوز چند روز وقت دارم عرشیا:باشه.منم صبح می رم دانشگاه.کلیدت رو یادت باشه ببری باخوردن غذا یه جون دیگه ای گرفتم فکرکنم گشنه م بوده که بی حال شده بودم. ظرفاروشستم و گذاشتم کنار که بعدا عرشیا ببره پایین.یکم دیگه خونه رو جمع کردم و رفتم بخوابم.اتاق عرشیا هم تخت نداشت اما تخت خودش رو آورده بود بالا.خیلی اصرار کرد که برم روتخت بخوابم و اون رو زمین بخوابه ولی گفتم یه شب رو زمین بخوابم نمی می رم که… ساعت گوشیم رو کوک کردم وبا یه تن خسته به خواب رفتم. صدای زنگ گوشی تو سرم می پیچید.دلم می خواست الان یه لیوان آب کنارم بود و گوشی رو محترمانه می انداختم توش تا خفه شه…پلکام رو آروم اما با حرص باز کردم و آلارم گوشیم رو قطع کردم.به ساعت نگاه انداختم که شش ونیم رو نشون می داد. با یه عالمه فحش زیر لب به خودم وگوشی وساعت و زمین وزمان از رخت خواب بلند شدم ورفتم تودست شویی.بعد از شستن صورت و زدن مسواک وبقیه کارهای مربوطه اومدم بیرون و رخت خوابم رو جمع کردم ودوباره این بار رفتم توحموم.یه نیم ساعت هم اونجا طول کشید.وقتی اومدم بیرون دیگه ساعت هفت وبیست دقیقه بود.وقتی برای درست کردن صبحونه نداشتم.موهام رو سریع سشوار کشیدم ولباس پوشیدم.رفتم تو آشپزخونه که عرشیا لقمه به دست داشت می رفت بیرون. یه بوسه به گونه ام زد وگفت:سلام خواهر خوابالوی خودم.بشین صبحونت روبخور زودی برو سرکار که روز اولی اصلا خوب نیست دیر کنی…من دیگه دیرم می شه.من رفتم دانشگاه بعدم میرم شرکت.روز خوش آبجی جونم…راستی راستی جایی روهم بلد نبودی زنگ بزن یا اس بده راهنماییت کنم.وای که چقدر حرف زدم.خداحافظ با خنده گونه اش رو بوسیدم. -چشم داداشی گلم.بابت صبحونه هم ممنون.برو تا دیرت نشده عرشیا یه چشمکی زد و سریع رفت بیرون.یکم که هول هولکی صبحونه خوردم. رفتم تواتاق تا اماده بشم.دیگه ساعت دور وبر۸ بود که لباس فرم پوشیده وآراسته رفتم پایین.ازهمین روز اولی داشتم دیر می کردم.خدا به دادم برسه.خداکنه حداقل راه زیاد دور نباشه که سریع برسم.خداروشکر بعداز۲۰ دقیقه طبق آدرس رسیدم.یه ساختمون سه طبقه نسبتا کوچیک بود.اداره آگاهی ما توتهران یه ساختمون بزرگ بود که کلی بخش داشت اما اینجافکرکنم به زور دو،سه تابخش باشه…بایه بسم الله رفتم داخل سالن.از اطلاعات پرسیدم بخش آگاهی کدومه که گفت طبقه دوم.از پله ها رفتم.قلبم توسینه ام می کوبید.داشتم وارد یه محیط جدید می شدم با کلی همکار جدید و صدالبته یه موافق جدید… من از وقتی اومدم متین موافقم بود حالا اگه گیر یه پیرمرد کچل شکم گنده بداخلاق بیافتم چی؟وای نه خدای من!!!