ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_6 #رمان_آقای_سریع #فصل_2 -احسان ... بیدار شو دیگه زیادی خوابیدی ضربه های مکرری به صورتم ...

#پارت_6 #رمان_آقای_سریع #فصل_2
-احسان ... بیدار شو دیگه زیادی خوابیدی
ضربه های مکرری به صورتم میخورد مثل سیلی
به محض به دست اوردن هوش و حواسم مچ دستشو گرفتم
+بازم تو
چشمامو باز کردم و زل زدم به چشمای یاور
دستشو از مچم ازاد کرد و اینبار اون با گرفتن مچم و کشیدنش به بالا به نشستن وادارم کرد
-دیگه داشتم از بیدار شدنت ناامید میشدم...پارچ آب سردو نگا ... میخواستم بهش متوسل شم
دستمو به پیشونیم کوبیدم
+پس کار تو بود؟
-چی؟
+شکلات مسموم ... نظری و اینا؟
-نه مستر
تیز نگاهش کردم
+آها یعنی کار یکی دیگه بود ولی من الان پیش تو از خواب بیدار میشم؟!
-یکم صبوری کن ... برات توضیح میدم
+کی؟
-یکی دو ساعت دیگه ... برام کاری پیش اومده
+هوم باشه ... اینجا کجا هست حالا؟
-تو بش بگو آخرین پناهگاه پیرمرد
چونه ای بالا انداختم
+چی شده که پیرمرد کارش به پناهگاه کشیده
-برات توضیح میدم ولی فعلا باید برم
+باشه مشکلی نیس
-احسان
مستقیم نگاهش کردم
-تحت هیچ شرایطی از خونه بیرون نمیری
که رفتنت با خودته برگشتنت با خدا
+جایی ندارم برم ... کاریم ندارم که انجام بدم ترجیح میدم بخوابم
دوباره روی جام درازکشیدم و بدون توجه به نیشخندش پتو رو روی خودم کشیدم

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...