ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۷۴ اهورا با اخم گفت: شنیدم چی گفتی! ـ خب بشنو. اهورا هوفی کشید و ...

#پارت۷۴

اهورا با اخم گفت: شنیدم چی گفتی!

ـ خب بشنو.

اهورا هوفی کشید و گفت: خستم میرم بخوابم، شب بخیر.

منتظر شب بخیرم نموند و رفت.
آیا تنها دلیل مخالفت اهورا برای عمل لجبازیه؟ حسم یه چیز دیگه میگه!

***

موهام رو شونه کردم و گیج و گنگ توی آیینه به خودم نگاه کردم.
خواب دیشب توی ذهنم مرور شد.
دختری بود که با استرس به اطرافش نگاه می‌کرد.  گاهی لا به لای درختا قایم میشد و با نگاه کردن به اطرافش از پشت درختا بیرون میدمد.
با استرس مدام اینور و انور رو نگاه می‌کرد.
اما خواب دیشب با پریدنم از خواب، نصفه و نیمه موند.
قیافهٔ دختره رو بخاطر ندارم، هرچقدر فکر می‌کنم چیزی به ذهنم نمی‌رسه که نمی‌رسه!
از این خوابای اخیر می‌ترسم، مخصوصا اینکه کابوس قبلی فقط یه کابوس نبود بلکه حقیقت بود و من هنوز که هنوزه تعبیر و معنیش رو نفهمیدم!
روسریم رو سرم کردم و با ورداشتن کیفم از اتاق خارج شدم.
یه سری کارا دارم که باید انجامشون بدم و بعد برم و به بابا و مامان سر بزنم.

در رو با ریموت باز کردم و ماشین رو بردم داخل و پارک کردم.
پیاده شدم و وارد سالن خونه شدم.
بابا و مامان که روی مبل مشغول تماشای تی وی بودن با دیدنم متعجب شدن ولی خیلی زود با لبخند و ذوق به استقبالم اومدن.

بابا: به به ببین کی اینجاست، چه عجب بانو؟!

خندیدم و گفتم: سلام دکتر، احوال شما؟

بابا: به لطف و سر زدنای زیاد شما خوبیم.

خندیدم، گونش رو بوسیدم و گفتم:
ـ تیکه ننداز دکتر.

گونهٔ مامان رو بوسیدم و گفتم:
ـ حال شما کدبانوی خونه؟

مامان با دلخوری گفت: انگار شدی دختر اون عمارت که انقدر کم سر می‌زنی.

دوباره گونش رو بوسیدم و گفتم:
ـ من دختر خوده خوده شمام!

مامان سری تکون داد و روی مبل نشستم، با درآوردن مانتو و روسریم کنارشون نشستم.
مهری خانم با لبخند اومد سلام کرد و چایی تعارف کرد.

بابا: از اردشیرخان و خانم بزرگ چه خبر؟

ـ خوبن، رابطشون کمی بهتر شده.

بابا با لبخند گفت: می‌دونستم دختر من کارش رو بلده!
من حرف بابا رو قبول نداشتم، از نظر من کشتیه اون خانواده هنوزم درحال غرقه، ولی چرا؟!

بابا: چیزی تا عید نمونده، باید مثل سالای قبل ویلای شمال رو تمیز کنیم و سال تحویل رو اونجا باشیم.

با خوشحالی گفتم:
ـ خیلی عالیه(با فکری که به ذهنم رسید ادامه دادم)بابا میشه خانوادهٔ اردشیرخان رو هم دعوت کنیم تا عید رو با ما توی ویلای شمال بگذرونن؟

بابا کمی فکر کرد و گفت: مشکلی نیست.

مامان که تا اون موقع ساکت بود گفت: اگر قبول کنن خوشحال میشیم و چه بهتر که بیشتر باهاشون آشنا بشیم، خیلی دلم میخواد خانواده سالار رو از نزدیک ملاقات کنم.
#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...