ویژه کنید
عکس و تصویر #رمان_ومپایراندسیلورپارت‌بیست‌و‌ششم وانیا: رزا:این همون غلطیه که خودت کردی و باید موقعی که باهاش وارد مذاکره ...

#رمان_ومپایراندسیلورپارت‌بیست‌و‌ششم


وانیا:

رزا:این همون غلطیه که خودت کردی و باید موقعی که باهاش وارد مذاکره میشدی کمی قبلش فکر میکردی‌‌‌....پابو
من:من که ....اهههه لعنتیییی...اون گفته بود ازش مراقبت میکنه
رزا:به نظرت منظور جینیونگ و یه اون چی بود؟
من:هاع؟
رزا:اونا حتما میدونستن که جنگ میشه پس چرا...چرا بیشتر سربازا رو بردن و...بردن و...
من:نمیدونم ...بیا به اینا فکر نکنیم
تو راه بودیم که رزا(اسب جیسویا همون رزای داستان)شیهه کشید
از کنترل خارج شده بود و هرچی رزا فریاد میزد اروم نمیشد
پریدم پایین و با رزا سعی کردیم ارومش کنیم که رزا با بهت به دستش نگاه کرد و بعدش به من
رزا:وا..وانی..وانیا ..ای‌. ایننن خونهه خون...
سعی کردم سیستم حسی بینی مو که بخاطر بوی خون تحریک شده بود نادیده بگیرم
سرم درد گرفته بود
لعنتی...!!
من:وایستا من برم این دور و بر دنبال یه چیزی برای درمانش بگردم
و با اسبم دوییدم تو جنگل
من:وانیا..دختر خوب..بگرد دنبال یه گیاهی که گوشای رزا ی خوبتو درمان کنه
و پیاده شدم و به طرف دیگه ای برای گشتن رفتم
بعد ده دقیقه گشتن هیچی پیدا نکردم نا امید خواستم برگردم که احساس کردم شاخه درختای نزدیکم کمی خم شدن
به دور و برم نگاه کردم
نه..!هیچی نبود
بی خیال شونه بالا انداختمو به راهم ادامه دادم
نیم ساعت میشد که درحال چرخیدن بودم
یه بوته دیدم
بوته تمشک..!
دوییدم طرفشو یدونه سریع خوردم
و از ترش بودنش چشامو بستم
چند تاشو کندم و تو کوله کوچولوم انداختم
داشتم میرفتم که یکدفعه پام پیج خورد و افتادم
یه چیز براق دیدم
بلند شدم تا دنبالش بگردم که هیچی ندیدم
عه...
من کم کم دارم به عقلم شک میکنما...
صدای شیهه وانیا رو شنیدم
دوییدم طرف صداش ‌..
دیدم که به یه جایی اشاره میکنه...

یه بوته بود که برگهای عجیبی داشت
توش رگه های زرد و ابی وجود داشت
من:اینا؟...
سرشو تکون داد
به بوته نگاه کردمو لبخند زدم
من:وای مرسی دختر خوب...
و پوزه اشو نوازش کردم
۶ تا برگ کندمو سوار وانیا شدم
رسیدم به جایی که رزا و اسبش باید میبودن
اما .....
اونا کجان؟...


سوم شخص :
وارد اتاقش شد
تعظیم کرد و بهش خیره شد
لبخندی زد
زمزمه کرد
_اون کوچولوت خیلی شجاعه ...
لبخند تلخی زد و زمزمه کرد
_تحمل سختی رو نداره...
_باید یه روزی به خودش بیاد ....اونم الانه...
_من دوستش دارم...
اونم زمزمه کرد
_منم دوستت دادم ...
با لبخند تلخ و نگاه خالی بهش خیره شد
و تعظیم کرد و رفت بیرون
زمزمه کرد
_مجبورم کردی ...که..بکشمش..اونم توی دلت ...و...دلش..
و بلاخره گریه اشو رها کردش

درس های اون خیلی کوتاهه ...
زمزمه هاش خودش یه زندگی ان....
چون باهاش مثل یه روشنایی رفتار میشه ...اما...
مثل تاریکی خاموشش میکنن....
ومپایر اند سیلور

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...