ویژه کنید
عکس و تصویر #رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۷ اروم سرمو بالا گرفتم و با دیدن نیلوفر دستامو دور کمرش محکم ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۷
اروم سرمو بالا گرفتم و با دیدن نیلوفر دستامو دور کمرش محکم کردم و اروم منو زمین گذاشت و همدیگه رو بغل کردیم...
چون بابا دم در منتظر بود زودی خداحافظی کردیم و گفتم دوباره میام میبینمت!
خودمو به ماشین رسوندم...
.
.
.
چند دقیقه گذشت و لحظه ای که فکر میکردم برام مهم نیس...فرا رسید.
از بین دوتا صندلیا خودمو جلو کشیدم و گونشو بوسیدمو گفتم مراقب خودت باش...
تا اشکام رو گونم نریخته بود خودمو از ماشین پرت کردم بیرون و رفت...برا یه مدت نا معلوم...
رفتم تو حیاط مدرسه ولی خب هیچی برام جالب نبود...
درد میکرد جای خالیه آدما تو زندگیم...
حالا هیچ کردم از رفیقامو نداشتم و میترا هم زیاد باهام مثل قبل نبود...
علیو ندارم دیگه... خواهرمو ندارم...بابامم که انتقالیش دادن و رفت...از شهری که بیست سال توش بوده رفت...
نیم ساعت بعد یه شوک جدید دیدم.
فقط چهار تا ریاضی فیزیک بودیم
ستاشون تو اون کلاس تجربی بودن ک میترا بود و منو انداخته بودن یه کلاس دیگه.
ته کلاس یه صندلی متال من بود...
دبیر زبان داشت حرف میزد ولی من هیچی نمیشنیدم
قلبم درد میکرد
چشمام سیاهی میرفت و هیچی نمیفهمیدم
یهو یکی دستمو گرفت گف پاشو ببینم چته
نمیفهمیدم چطوری ولی منو از کلاس کشوند بیرون و برد طبقه پایین و منو به حیاط رسوند.
با تمام توان هوا رو تو ریههام میکشیدم ولی فایده نداشت...
نگاهی به لباسم انداختم...
چون دیر برا لباس درخواست دادم بی لباس بودم و لباس فرزانگان تنم بود
چشام پر اشک شد و نگاهم افتاد به مچبندم
همونی که همیشه دست نیایش بود و عطر فوق العادشو روش خالی کرده بود
یبار انقدر بیتابی کردم که مچبندشو داد من و لنگشو خودش نگه داشت.
دوست نداشتم گریه کنم اما نمیتونستم.
دست دختره رو گرفتم گفتم بریم بالا.

رسیدم تو کلاس سه دقیقه نگذشته بود که موسس مدرسه اومد تو کلاس و یعد یکم کنکاش با چشماش، یهو صدام کرد گفت
- رشتت چی بود هانا؟
-ریاضی فیزیک هستم خانم
-اهان...پس بقیه بچه های ریاضی کجان؟
-اون کلاس!
-وا پس تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟؟

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...