ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۱۰۱ دلم می‌خواست این شعرا تموم نشه، چون اگر تموم بشه مجبورم دفترش رو پس ...

#پارت۱۰۱

دلم می‌خواست این شعرا تموم نشه، چون اگر تموم بشه مجبورم دفترش رو پس بدم؛ ولی دوست دارم به عنوان یادگاری پیش خودم نگه دارم و هر روز شعراش رو مرور کنم و لذت ببرم، لذتی ناب که خیلی وقت بود توی زندگیم احساس نمی‌کردم، حتی با خوندن بهترین شعرا از بهترین نویسنده‌ها!

***

خودکارم بی‌هدف روی کاغذ دور می‌خورد و کاغذ سفید دفتر رو خط خطی می‌کرد، به ظاهر توی کلاس بودم ولی فکر و ذهنم یه جای دیگه درگیر بود.
شهریار بد فکرم رو درگیر خودش کرده بود، وای خدایا شعراش!
توی این یک روزی که گذشت چند باری از اول خوندمشون، اصلا تکراری نمی‌شدن، انگار با هر بار خوندنشون یه چیز جدید توی وجودم به وجود میومد.
حس عجیب و غریبی داشتم، حسی که هم منو می‌ترسوند هم باعث ایجاد لذت شیرینی توی وجودم می‌شد.
از همین الان لحظه شماری می‌کنم برای پس فردا و دوباره دیدنش!

با سوختن بازوم از فکر بیرون اومدم و آخ آرومی گفتم.

رو به فرزانه کردم و با اخم گفتم:
ـ چرا نیشگون می‌گیری؟!

فرزانه: خانم داره صدات می‌کنه.

به دبیر شیمی خیره شدم و گفتم:
ـ ببخشید، حواسم نبود.

دبیر: امروز حواست اصلا به درس نیستا، از اول تدریس زل زدی به دفترت!

ـ ببخشید.

خانم شهرامی سری تکون داد و به تدریسش ادامه داد.
زنگ که خورد وسایلم رو ورداشتم، کتابام رو توی کیفم گذاشتم و کیفم رو روی شونم.
از کلاس خارج شدم.

فرزانه: من هی میگم تو عاشق شدی میگی نه، این حواس پرتیای اخیرتم از دلایل عاشق شدنه!

سری از تاسف تکون دادم و گفتم:
ـ من که هر چیزی بگم تو حرف خودت رو می‌زنی،  حالا هر جور دوست داری فکر کن.

فرزانه خندید و گفت: جدیدا خیلی زود کم میاریا!

ـ کم نمیارم، حوصلهٔ بحث ندارم.

فرزانه با خنده گفت: بازم بگم این از دلایل...

حرفش رو قطع کردم و حرصی از میون دندونای چفت شدم گفتم:
ـ فرزانه!

فرزانه خندهٔ بلندی کرد و گفت: امشب قراره برام خواستگار بیاد.

ـ چه اتفاق عجیبی!

فرزانه چپ چپ نگاهی بهم انداخت و گفت: بی‌مزه!
ـ حالا کی هست این بدبخت؟

فرزانه: عادل!

متعجب گفتم:
ـ عادل؟ همون پسره که گفتی همسایتونه و ازش خوشت میاد؟!

فرزانه با خنده گفت: آره، نمی‌دونی نازگل وقتی فهمیدم می‌خواد بیاد خواستگاریم چقدر ذوق زده شدم!

با لبخند گفتم:
ـ خیلی خوشحال شدم.

فرزانه: مثل اینکه بابا هم ازش خوشش میاد و قبولش داره.

ـ پس دیگه همه چیز تمومه، باید کم کم لباس آماده کنیم.

فرزانه خندهٔ آروم و با وقاری که تا حالا ازش ندیده بودم کرد.
وسطای راه از فرزانه خداحافظی کردم و ازش جدا شدم.
وارد خونه که شدم مامان رو دیدم که داشت با تلفن صحبت می‌کرد.
از همون نگاه اول و لبخند روی لبش فهمیدم که مرضیه خانمه( زن محمود خان و مادر شاهرخ).
#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...