tari2000

tari2000

|زمان قرار گیری پارت جدید:⏱ ️✔ ️
|هرشب بین ساعات هفت تا هفت و نیم✨
|جمعه ها پارت نداریم❤️

#رمان_ماهک #پارت_188 با اومدن ارش لبخندی زدم و گوشیو گزاشتم کنار اون هم با مهربونی کنارم خوابید و دستمو گرفت توی دستشو چشماشو بست. من هم با حس ارامشی چشمامو بستم و خوابیدم. صبح که ...

#رمان_ماهک #پارت_188 با اومدن ارش لبخندی زدم و گوشیو گزاشتم کنار اون هم با مهربونی کنارم خوابید و دستمو گرفت توی دستشو چشماشو بست. من هم با حس ارامشی چشمامو بستم و خوابیدم. صبح که بیدار شدیم صبحانه رو باهم اماده کردیم و مشغول خوردن بودیم که ارش گفت سمیراخانوم ...

۲ هفته پیش
39K
#رمان_ماهک #پارت_187 دستمو به ضریح گرفتم و سرمو چسبوندم بهش و از ته قلبم از خدا خواستم که هرچی که به خیر و صلاحمه پیش بیاد. بعد از کلی توی هواپیما بودن و ترس و ...

#رمان_ماهک #پارت_187 دستمو به ضریح گرفتم و سرمو چسبوندم بهش و از ته قلبم از خدا خواستم که هرچی که به خیر و صلاحمه پیش بیاد. بعد از کلی توی هواپیما بودن و ترس و استرس و حال بد بالاخره رسیدیم خونه و یکراست رفتم سرگوشیمو به ترانه پیام دادم: ...

۲ هفته پیش
88K
#رمان_ماهک #پارت_186 با تکون وحشتناکی از خواب پریدم و نشستم سرجام و نفس محکمی کشیدم و حس میکردم اکسیژنی نیس دستمو روی گلوم گذاشتم و محکم تر نفس کشیدم. آرش سریع چراغو روشن کرد پنجره ...

#رمان_ماهک #پارت_186 با تکون وحشتناکی از خواب پریدم و نشستم سرجام و نفس محکمی کشیدم و حس میکردم اکسیژنی نیس دستمو روی گلوم گذاشتم و محکم تر نفس کشیدم. آرش سریع چراغو روشن کرد پنجره رو باز کرد و گرفتم توی بغلش و لیوان ابی رو به خوردم داد هنوز ...

۲ هفته پیش
56K
#رمان_ماهک #185 اون روز رو تا عصر توی حرم بودیم و شب هم به رستوران شیکی رفتیم و شام رو اونجا خوردیم و برگشتیم هتل. دوشی گرفتم و از حمام بیرون اومدم ارش که توی ...

#رمان_ماهک #185 اون روز رو تا عصر توی حرم بودیم و شب هم به رستوران شیکی رفتیم و شام رو اونجا خوردیم و برگشتیم هتل. دوشی گرفتم و از حمام بیرون اومدم ارش که توی تراس بود اومد توی اتاق و گفت فکر قلب بیچاره ما هم میکنی ماهک خانم؟ ...

۲ هفته پیش
44K
#رمان_ماهک #پارت_184 صبح که از خواب بیدار شدم ارش کنارم نبود و صدای ظرف میومد و حدس زدم که درحال اماده کردن صبحانه باشه. گوشیمو برداشتم و چشمم به تماس بی پاسخی از همون شماره ...

#رمان_ماهک #پارت_184 صبح که از خواب بیدار شدم ارش کنارم نبود و صدای ظرف میومد و حدس زدم که درحال اماده کردن صبحانه باشه. گوشیمو برداشتم و چشمم به تماس بی پاسخی از همون شماره افتاد با تعجب بهش نگاه کردم و با یاداوری ترانه فشی زیر لب بهش دادم ...

۲ هفته پیش
61K
#رمان_ماهک #پارت_183 درحال خشک کردن موهام بودم که صدای گوشیم بلند شد اس ام اسی از شخص ناشناسی داشتم. (عیدت مبارک یکی یدونه) با تعجب گوشی رو گزاشتم کنار و به فرک فرو رفتم و ...

#رمان_ماهک #پارت_183 درحال خشک کردن موهام بودم که صدای گوشیم بلند شد اس ام اسی از شخص ناشناسی داشتم. (عیدت مبارک یکی یدونه) با تعجب گوشی رو گزاشتم کنار و به فرک فرو رفتم و با خودم داشتم تجزیه و تحلیل میکردم. منکه تازه این خطو گرفتم پس این کیه ...

۲ هفته پیش
66K
#رمان_ماهک #پارت_182 وقتی گزاشتم زمین سرم گیج میرفت و اونم نامردی نکرد و حسابی خیسم کرد و منم البته از خجالتش درومدم و وقتی کامل همدیگه رو خیس کردیم و جای قبلیمون برگشتیم و تو ...

#رمان_ماهک #پارت_182 وقتی گزاشتم زمین سرم گیج میرفت و اونم نامردی نکرد و حسابی خیسم کرد و منم البته از خجالتش درومدم و وقتی کامل همدیگه رو خیس کردیم و جای قبلیمون برگشتیم و تو این مدت ملت یجوری نگاه میکردن انگار جرم کردیم. خیلی زود لباسامون خشک شد و ...

۲ هفته پیش
45K
#رمان_ماهک #پارت_181 بالاخره رسیدیم خونه و یک راست به اتاق خواب رفتیم و در کسری از ثانیه لباسامونو عوض کردیم و خزیدیم زیر پتو. ارش دستشو باز کرد سرمو روی بازوش گزاشتم و توی بغلش ...

#رمان_ماهک #پارت_181 بالاخره رسیدیم خونه و یک راست به اتاق خواب رفتیم و در کسری از ثانیه لباسامونو عوض کردیم و خزیدیم زیر پتو. ارش دستشو باز کرد سرمو روی بازوش گزاشتم و توی بغلش گم شدم و خیلی سریع خوابم برد. صبح که از خواب بیدار شدم گوشیمو چک ...

۲ هفته پیش
36K
#رمان_ماهک #پارت_180 نزدیکای تایم تحویل سال همگی دور میز حلقه زدیم و دعا و اعلام سال تحویل و اون اهنگ معروف عید از ال سی دی بزرگ پخش شد. و بچها همگی جیغ میکشیدن دست ...

#رمان_ماهک #پارت_180 نزدیکای تایم تحویل سال همگی دور میز حلقه زدیم و دعا و اعلام سال تحویل و اون اهنگ معروف عید از ال سی دی بزرگ پخش شد. و بچها همگی جیغ میکشیدن دست میزدن و پایین بالا میپریدن و منو ترانه همشونو بوسیدیم و بغل کردیم و همه ...

۳ هفته پیش
57K
#رمان_ماهک #پارت179 صبح با صدای الارم گوشی ارش از خواب بیدار شدیم چشممو باز کردم و برگشتم سمت ارش بادیدنم لبخند مهربونی زد و بیحال دستمو گرفت تو دستش. اروم گفتم صب بخیر دستمو اورد ...

#رمان_ماهک #پارت179 صبح با صدای الارم گوشی ارش از خواب بیدار شدیم چشممو باز کردم و برگشتم سمت ارش بادیدنم لبخند مهربونی زد و بیحال دستمو گرفت تو دستش. اروم گفتم صب بخیر دستمو اورد بالا و بوسید و گفت صبحت بخیر عمرم همه ی دوست داشتنمو توی چشمام ریختم ...

۳ هفته پیش
58K
#رمان_ماهک #پارت_178 +کار خوبی کردی که گفتی بمونن، اره عزیزم برو همراش فقط مواظب خودت باش _چشم خدافظ +خدافظ خانومی لباسامو تنم کردم و با ترانه رفتیم خونشون و لباسای ترانه و امیرعلی و یسری ...

#رمان_ماهک #پارت_178 +کار خوبی کردی که گفتی بمونن، اره عزیزم برو همراش فقط مواظب خودت باش _چشم خدافظ +خدافظ خانومی لباسامو تنم کردم و با ترانه رفتیم خونشون و لباسای ترانه و امیرعلی و یسری چیزای دیگه برداشتیم و برگشتیم خونه. من رفتم توی اتاق مطالعه و مشغول خوندن شدم ...

۳ هفته پیش
45K
#رمان_ماهک #پارت_177 چهار روزی مونده به روز عید چهار تایی رفتیم به باغ و همه ی وسایلای تزیینیمون هم بردیم ارش و امیر علی میز خییلی بزرگی رو اورده بودن تا لوازم هفت سین رو ...

#رمان_ماهک #پارت_177 چهار روزی مونده به روز عید چهار تایی رفتیم به باغ و همه ی وسایلای تزیینیمون هم بردیم ارش و امیر علی میز خییلی بزرگی رو اورده بودن تا لوازم هفت سین رو روی اون بچینیم. سمیرا خانوم و مش رحمت هم میخواستن همراهمون بیان اما سمیرا خانوم ...

۳ هفته پیش
65K
#رمان_ماهک #پارت_176 جالب بود که اون وسط لباسایی رو میدیدم که اصلا متوجه نشده بودم که ارش اینارو هم خریده. مشغول دیدن بودم که لباس حاملگی به چشم خورد سریع برش داشتم و دقیق نگاش ...

#رمان_ماهک #پارت_176 جالب بود که اون وسط لباسایی رو میدیدم که اصلا متوجه نشده بودم که ارش اینارو هم خریده. مشغول دیدن بودم که لباس حاملگی به چشم خورد سریع برش داشتم و دقیق نگاش کردم و با چشمای گرد شده برگشتم سمت ارش و گفتم ارششششش این چیههههه؟ ریلکس ...

۳ هفته پیش
51K
#رمان_ماهک #پارت_175 طبق معمول همیشه که قبلا عیدا رو می رفتیم خرید امسال هم قرار شد که با ترانه و امیرعلی بریم مرکز خرید اونجا و همه خرید هامون رو انجام بدیم. وقتی رسیدیم ترانه ...

#رمان_ماهک #پارت_175 طبق معمول همیشه که قبلا عیدا رو می رفتیم خرید امسال هم قرار شد که با ترانه و امیرعلی بریم مرکز خرید اونجا و همه خرید هامون رو انجام بدیم. وقتی رسیدیم ترانه درست مثل بچه ها مدام جیغ جیغ می کرد و با ذوق هرچی که میدید ...

۳ هفته پیش
53K
#رمان_ماهک #پارت_174 سری تکون داد و کاملا مشخص بود که قانع نشده فاصله ی بینمون رو پر کرد و از پشت بغلم کرد سرم رو به سینش چسبوندم و چشمام رو بستم. اروم توی بغلش ...

#رمان_ماهک #پارت_174 سری تکون داد و کاملا مشخص بود که قانع نشده فاصله ی بینمون رو پر کرد و از پشت بغلم کرد سرم رو به سینش چسبوندم و چشمام رو بستم. اروم توی بغلش چرخوندم و بلندم کرد و به سمت تخت بردم و نشوندم روی تخت خودش هم ...

۳ هفته پیش
28K
#رمان_ماهک #پارت_173 بعد از گرفتن خط جدید اولین کاری که کردم به ترانه پیام دادم تا شمارمو داشته باشه. خودم رو توی دو راهی بزرگی میدیدم از طرفی عمو و زن عمو رو درست مثل ...

#رمان_ماهک #پارت_173 بعد از گرفتن خط جدید اولین کاری که کردم به ترانه پیام دادم تا شمارمو داشته باشه. خودم رو توی دو راهی بزرگی میدیدم از طرفی عمو و زن عمو رو درست مثل پدر و مادرم دوست داشتم یه طرف دیگه قضیه این بود که احساسات من نسبت ...

۳ هفته پیش
48K
۳ هفته پیش
8K
۱ بهمن 1398
12K
#رمان_ماهک #پارت_172 مشغول درس خوندن بودم و اصلا نفهمیده بودم کی عصر شده و فقط از صدای در فهمیدم که آرش اومد. گوشی مو برداشتم از اتاق بیرون رفتم که ارش اومد سمتم بدون اینکه ...

#رمان_ماهک #پارت_172 مشغول درس خوندن بودم و اصلا نفهمیده بودم کی عصر شده و فقط از صدای در فهمیدم که آرش اومد. گوشی مو برداشتم از اتاق بیرون رفتم که ارش اومد سمتم بدون اینکه چیزی بگه دسته ای از موهامو که توی صورتم ریخته بود و به بازی گرفته ...

۳۰ دی 1398
87K
#رمان_ماهک #پارت_171 بهمن ماه مثل برق و باد گذشت و حتی هفته اول اسفند ماه رو هم رد کرده بودیم همچی خوب بود من من کنار ارش حالم خوب بود. به حال و هوای عید ...

#رمان_ماهک #پارت_171 بهمن ماه مثل برق و باد گذشت و حتی هفته اول اسفند ماه رو هم رد کرده بودیم همچی خوب بود من من کنار ارش حالم خوب بود. به حال و هوای عید نزدیک شده بودیم دلم گاهی هوایی میشد برای پدر و مادری که دیگه نبودن برای ...

۳۰ دی 1398
58K