#رمان_ماهک #پارت_98 همه ی نگاه ها به سمتم کشیده شد حس میکردم گونه ام از خجالت سرخ شده. سرمو بالا اوردم پسری که زل زده بود بهم حالا با تعجب بهم نگاه میکرد. آرش انگار ...

#رمان_ماهک #پارت_98 همه ی نگاه ها به سمتم کشیده شد حس میکردم گونه ام از خجالت سرخ شده. سرمو بالا اوردم پسری که زل زده بود بهم حالا با تعجب بهم نگاه میکرد. آرش انگار متوجه نگاه های پسره شده بود چون دستمو ک توی دستش بود رو، فشرد انگار ...

۵ دقیقه پیش
817
#رمان_ماهک #پارت_97 اینجور که آرش میگفت با امیرعلی دوستای خیلی قدیمی بودن اما به واسطه شغلشون و مشغله هاشون مدتی ارتباطشون باهم قطع شده بوده و از هم بی خبر بودن. منکه اصلا نمیدونستم ارش ...

#رمان_ماهک #پارت_97 اینجور که آرش میگفت با امیرعلی دوستای خیلی قدیمی بودن اما به واسطه شغلشون و مشغله هاشون مدتی ارتباطشون باهم قطع شده بوده و از هم بی خبر بودن. منکه اصلا نمیدونستم ارش همچین دوستی داره در واقع من هیچی از ارش نمیدونم اما ظاهرا ترانه اسم ارش ...

۶ دقیقه پیش
944
#رمان_ماهک #پارت_96 واسه همین رفتم سمتش انگشتمو گزاشتم روی لبش و شروع کردم به توضیح دادن. + ببین ترانه هی داشت ازم سوال میپرسید منم نمیدونستم چی باید بگم هی سکوت میکردم اونم فکر کرد ...

#رمان_ماهک #پارت_96 واسه همین رفتم سمتش انگشتمو گزاشتم روی لبش و شروع کردم به توضیح دادن. + ببین ترانه هی داشت ازم سوال میپرسید منم نمیدونستم چی باید بگم هی سکوت میکردم اونم فکر کرد خجالت میکشم مسخرم کرد منم حرصی شدم با بالشت زدمش بعدش اون موهامو کشید منم ...

۱ روز پیش
16K
#رمان_ماهک #پارت_95 آرش و امیرعلی مدام سر به سر هم میزاشتن و من و ترانه هم گاهی میخندیدیم گاهی هم سعی میکردیم بینشون داوری کنیم. با ترانه روی نشسته بودیم که ترانه گفت: + ماهک ...

#رمان_ماهک #پارت_95 آرش و امیرعلی مدام سر به سر هم میزاشتن و من و ترانه هم گاهی میخندیدیم گاهی هم سعی میکردیم بینشون داوری کنیم. با ترانه روی نشسته بودیم که ترانه گفت: + ماهک تو چند سال با آرش تفاوت سنی داری؟ _ 13سال + چقدر زیاد _ اوهوم، ...

۱ روز پیش
30K
#رمان_ماهک #پارت_94 ماهک✍ صبح که از خواب بیدار شدم ارش نبودش منم تقریبا حالم بهتر شده بود ساعت حدودای 11 بود و من درحال خوندن بودم که سمیرا خانم در اتاقو زد با صدای رسایی ...

#رمان_ماهک #پارت_94 ماهک✍ صبح که از خواب بیدار شدم ارش نبودش منم تقریبا حالم بهتر شده بود ساعت حدودای 11 بود و من درحال خوندن بودم که سمیرا خانم در اتاقو زد با صدای رسایی گفتم بفرمایین و سرمو انداختم پایین در اتاق باز شد اما صدایی نیومد سرمو بالا ...

۲ روز پیش
41K
#رمان_ماهک #پارت_93 ته دلم یکم قرص شد سرمو تکون دادم و اروم گفتم باشه. بعد از ناهار یکن استراحت کردم و به اتاق مطالعم رفتم و تا عصر درسارو خوندم بعدم با خواست ارش شام ...

#رمان_ماهک #پارت_93 ته دلم یکم قرص شد سرمو تکون دادم و اروم گفتم باشه. بعد از ناهار یکن استراحت کردم و به اتاق مطالعم رفتم و تا عصر درسارو خوندم بعدم با خواست ارش شام رو همگی توی حیاط خوردیم و ارش و مش رحمت کباب میزدن. بخاطر سردی هوا ...

۲ روز پیش
63K
#رمان_ماهک #پارت_92 ماهک✍ صبح با احساس یچیزی روی صورتم از خواب بیدار شدم و چشمم خورد به ارش که اروم انگشتشو روی صورتم میکشه. چقدر کنارش حس خوبی دارم جالبه جدیدا وقتایی که نیستش دلتنگش ...

#رمان_ماهک #پارت_92 ماهک✍ صبح با احساس یچیزی روی صورتم از خواب بیدار شدم و چشمم خورد به ارش که اروم انگشتشو روی صورتم میکشه. چقدر کنارش حس خوبی دارم جالبه جدیدا وقتایی که نیستش دلتنگش میشم این احساسات جدیدم داره بدجور منو میترسونه. اروم گفتم سلام لبخندی زد و گفت ...

۳ روز پیش
43K
#رمان_ماهک #پارت_91 قطره ای اشک از چشمم سرخورد روی گونه م حالم جسمیم خوب نبود و دلتنگ ارش بودم با صدای اروم و گرفته ای گفتم ارش که سمیرا خانم گفت اروم باش مادر الان ...

#رمان_ماهک #پارت_91 قطره ای اشک از چشمم سرخورد روی گونه م حالم جسمیم خوب نبود و دلتنگ ارش بودم با صدای اروم و گرفته ای گفتم ارش که سمیرا خانم گفت اروم باش مادر الان زنگ میزنم شوهرت و گوشیو در گوشش گزاشت و یهو شروع کرد به حرف زدن ...

۳ روز پیش
66K
بدون شرح :)

بدون شرح :)

۳ روز پیش
4K
من دلتنگ توام دلتنگ تویی که نمیدونم صدامو میشنوی یا نه... غمامو میبینی یا نه... دلتنگیمو حس میکنی یا نه... بوی تنهاییمو میفهمی یا نه... من دلتنگ نگاهتم دلتنگ چشمات دلتنگ لبخندای مرموزت... دلتنگ اون ...

من دلتنگ توام دلتنگ تویی که نمیدونم صدامو میشنوی یا نه... غمامو میبینی یا نه... دلتنگیمو حس میکنی یا نه... بوی تنهاییمو میفهمی یا نه... من دلتنگ نگاهتم دلتنگ چشمات دلتنگ لبخندای مرموزت... دلتنگ اون چین کنار چشماتم که وقتاییکه بروم میخندیدی ظاهر میشدن... دلم نگاه پر از عصبانیتتو میخواد... ...

۳ روز پیش
27K
#رمان_ماهک #پارت_90 یه مقدار شیر داغ و خرما خوردم و به اتاق خواب رفتم خیلی خوابم میومد به خودم گفتم یکساعتی میخوابم و میرم سراغ درسام. چشامو بزور باز کردم نگاهم افتاد به ساعت اتاق ...

#رمان_ماهک #پارت_90 یه مقدار شیر داغ و خرما خوردم و به اتاق خواب رفتم خیلی خوابم میومد به خودم گفتم یکساعتی میخوابم و میرم سراغ درسام. چشامو بزور باز کردم نگاهم افتاد به ساعت اتاق که ساعت دوازده ونیم رو نشون میداد خدای من ینی من چهار ساعت خوابیده بودم ...

۴ روز پیش
41K
#رمان_ماهک #پارت_89 جیغی کشیدم گفتم این برا منههههههه ریلکس نگاهی بهم انداخت و گفت دیگه نیست اخرین شانسم رو امتحان کردم و گفتم دهنیهههه باز خونسردانه نگاهی بهم انداخت و گفت خب که چی؟ حرصم ...

#رمان_ماهک #پارت_89 جیغی کشیدم گفتم این برا منههههههه ریلکس نگاهی بهم انداخت و گفت دیگه نیست اخرین شانسم رو امتحان کردم و گفتم دهنیهههه باز خونسردانه نگاهی بهم انداخت و گفت خب که چی؟ حرصم گرفته بود واسه همین زیر لب گفتم زهرمار بخوری +شنیدما _منم گفتم که بشنوی +دلت ...

۴ روز پیش
41K
#رمان_ماهک #پارت_88 هول از خواب پریدم و جیغ وحشتناکی کشیدم و با قیافه خندون ارش و پارچ اب توی دستش مواجه شدم. صورتم خیس خیس بود پتو رو با حرص کنار زدم و از روی ...

#رمان_ماهک #پارت_88 هول از خواب پریدم و جیغ وحشتناکی کشیدم و با قیافه خندون ارش و پارچ اب توی دستش مواجه شدم. صورتم خیس خیس بود پتو رو با حرص کنار زدم و از روی تخت پریدم پایین و فریاد زدم هوووووووووووووی نفس کشششش آرش گور به گوری جرعت داری ...

۵ روز پیش
41K
#رمان_ماهک #پارت_87 ماهک✍ دستمو محکم دور گردنش گرفته بودم که نیفتم و بلند بلند میخندیدم به محضی که وارد اشپزخونه شدیم سمیرا خانم و مش رحمت دهانشون از تعجب باز مونده بود، باخنده ی ارش ...

#رمان_ماهک #پارت_87 ماهک✍ دستمو محکم دور گردنش گرفته بودم که نیفتم و بلند بلند میخندیدم به محضی که وارد اشپزخونه شدیم سمیرا خانم و مش رحمت دهانشون از تعجب باز مونده بود، باخنده ی ارش سمیرا خانم از شک درومد و با اخم غلیظی شروع کرد به غر زدن به ...

۵ روز پیش
53K
#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_86 چشمای نازش بارونی شده بود و همه ش تقصیر من بود اروم نشستم کنارش و گفتم چیشدی ماهک؟ مث بچه ها با پشت دست بی نیشو پاک کرد و با همون صدای گرفته ...

#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_86 چشمای نازش بارونی شده بود و همه ش تقصیر من بود اروم نشستم کنارش و گفتم چیشدی ماهک؟ مث بچه ها با پشت دست بی نیشو پاک کرد و با همون صدای گرفته گفت دلم تنگ شده. تعجب کردم، کم پیش میاد ک ک ماهک از احساسش برام ...

۵ روز پیش
77K
#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_85 ارش لبخندی زد و گفت پس هرکدوم رو که خواستی رو انتخاب کن دختر بچه با چشمای درشت و خوشگلش گفت هرکدوم رووو؟ ارش سری تکون داد و گفت هرکدومو... ارش عروسک رو ...

#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_85 ارش لبخندی زد و گفت پس هرکدوم رو که خواستی رو انتخاب کن دختر بچه با چشمای درشت و خوشگلش گفت هرکدوم رووو؟ ارش سری تکون داد و گفت هرکدومو... ارش عروسک رو بدست بچه داد و چند تراول هم توی دست بچه گزاشت و به سمت خونشون ...

۵ روز پیش
93K
#رمان_ماهک #پارت_84 تقریبا کارم تموم شده بود ارایش کامل و محوی کردم موهامو یور ریختم تو صورتم و بهترین مانتو شلوارمو تنم کردم شالمو روی سرم انداختم کفشمو برداشتم و به سالن رفتم. ارش نگاهی ...

#رمان_ماهک #پارت_84 تقریبا کارم تموم شده بود ارایش کامل و محوی کردم موهامو یور ریختم تو صورتم و بهترین مانتو شلوارمو تنم کردم شالمو روی سرم انداختم کفشمو برداشتم و به سالن رفتم. ارش نگاهی به سرتا پام انداخت و به سمت در رفت منم پشت سرش راه افتادم. تمام ...

۵ روز پیش
93K
#رمان_ماهک #پارت_83 هنوز تخلیه نشده بودم واسه همین قبل از اینکه از در خارج شم برگشتم سمتش و حرفای خیلی بدی بهش زدم اشکی که توی چشماش جمع شده بود رو میدیدم اما بازم ادامه ...

#رمان_ماهک #پارت_83 هنوز تخلیه نشده بودم واسه همین قبل از اینکه از در خارج شم برگشتم سمتش و حرفای خیلی بدی بهش زدم اشکی که توی چشماش جمع شده بود رو میدیدم اما بازم ادامه میدادم نمیدونم چه مرگم شده بود. فقط اینو میدونم که باز هم انتقام هیچیو از ...

۵ روز پیش
81K
#رمان_ماهک #پارت_82 پوزخندی زد و ادامه داد +اخه فسقل بچه ای ممکنه ازین فکرا زیاد پیش خودت کنی... تو حتی اونقدری چشم گیر نیستی که من بخوام واسه یک شبم ازت استفاده کنم چه برسه ...

#رمان_ماهک #پارت_82 پوزخندی زد و ادامه داد +اخه فسقل بچه ای ممکنه ازین فکرا زیاد پیش خودت کنی... تو حتی اونقدری چشم گیر نیستی که من بخوام واسه یک شبم ازت استفاده کنم چه برسه به اینکه حسی بهت داشته باشم کوچولو سرمو پایین انداختم با رفتنش اشکم سرازیر شد ...

۷ روز پیش
73K
#رمان_ماهک #پارت_81 ماهک✍ دوسه روزی از مهمونی گذشت و قرار شد با امیرعلی و ترانه بریم خرید. رژ قرمز رنگی زدم، تاپ همرنگش رو همراه با شلوارک سفیدی تنم کردم به اتاق مطالعم رفتم و ...

#رمان_ماهک #پارت_81 ماهک✍ دوسه روزی از مهمونی گذشت و قرار شد با امیرعلی و ترانه بریم خرید. رژ قرمز رنگی زدم، تاپ همرنگش رو همراه با شلوارک سفیدی تنم کردم به اتاق مطالعم رفتم و طبق معمول شروع کردم به خوندن درس هام. باز هم کتاب اشتباهی برداشتم و رفتم ...

۷ روز پیش
74K