*y.£.g.@.n.£.h*

yeganeh.banoo

از من تا خدا راهی نیست
فاصله ایست به درازای من تا من
و در این هیاهوِی غریب
من ، این من را نمیابم!

❤ قسمت آخر❤ . #غروب_شلمچه . اتوبوس توی شلمچه ایستاد خواهرها، آزادید. برید اطراف رو نگاه کنید یه ساعت دیگه زیر اون علم ... از اتوبوس رفت بیرون منم با فاصله دنبالش هنوز باورم نمی ...

❤ قسمت آخر❤ . #غروب_شلمچه . اتوبوس توی شلمچه ایستاد خواهرها، آزادید. برید اطراف رو نگاه کنید یه ساعت دیگه زیر اون علم ... از اتوبوس رفت بیرون منم با فاصله دنبالش هنوز باورم نمی شد صداش کردم نابغه شاگرد اول، اینجا چه کار می کنی؟ برگشت سمت من با ...

۲۳ مرداد 1395
173
❤ قسمت بیست و یکم❤ . #دعوتنامه . فردا، آخرین روز بود میخواستیم بریم #شلمچه دلم گرفته بود کاش می شد منو همون جا می گذاشتن و برمی گشتن تمام شب رو #گریه کردم راهی ...

❤ قسمت بیست و یکم❤ . #دعوتنامه . فردا، آخرین روز بود میخواستیم بریم #شلمچه دلم گرفته بود کاش می شد منو همون جا می گذاشتن و برمی گشتن تمام شب رو #گریه کردم راهی شلمچه شدیم برعکس دفعات قبل، قرار شد توی راه#راوی رو سوار کنیم ته اتوبوس برای ...

۲۳ مرداد 1395
207
❤ قسمت بیستم❤ . #نذر_چهل_روزه . همه رو ندید رد می کردم یکی از اساتید کلی باهام صحبت کرد تا بالاخره راضی شدم حداقل ببینم شون حق داشت زمان زیادی می گذشت شاید امیرحسینم ازدواج ...

❤ قسمت بیستم❤ . #نذر_چهل_روزه . همه رو ندید رد می کردم یکی از اساتید کلی باهام صحبت کرد تا بالاخره راضی شدم حداقل ببینم شون حق داشت زمان زیادی می گذشت شاید امیرحسینم ازدواج کرده بود و یه گوشه سرش به زندگی گرم بود اون که خبر نداشت، من ...

۲۲ مرداد 1395
173
❤ قسمت نوزدهم❤ . #زندگی_در_ایران . به عنوان طلبه توی مکتب پذیرش شدم از مسلمان بودن، فقط و فقط حجاب ، نخوردن شراب و دست ندادن با مردها رو بلد بودم همه با ظرافت و ...

❤ قسمت نوزدهم❤ . #زندگی_در_ایران . به عنوان طلبه توی مکتب پذیرش شدم از مسلمان بودن، فقط و فقط حجاب ، نخوردن شراب و دست ندادن با مردها رو بلد بودم همه با ظرافت و آرامش باهام برخورد می کردن اینقدر خوب بودن که هیچ سختی ای به نظرم ناراحت ...

۲۱ مرداد 1395
172
❤ قسمت هجدهم❤ . #بی_پناه . اون شب خیلی گریه کردم توی همون حالت خوابم برد توی خواب یه خانم رو دیدم که با محبت دلداریم می داد ، دستم رو گرفت سرم رو چرخوندم ...

❤ قسمت هجدهم❤ . #بی_پناه . اون شب خیلی گریه کردم توی همون حالت خوابم برد توی خواب یه خانم رو دیدم که با محبت دلداریم می داد ، دستم رو گرفت سرم رو چرخوندم دیدم برگشتم توی مکتب نرجس با محبت صورتم رو نوازش کرد و گفت: مگه ما ...

۲۰ مرداد 1395
274
❤ قسمت هفدهم❤ . #فرار_بزرگ . حدود دو ماه بیمارستان بستری بودم هیچ کس ملاقاتم نیومد نمی دونستم خوشحال باشم یا ناراحت حتی اجازه خارج شدن از اتاق رو نداشتم دو ماه تمام، حبس توی ...

❤ قسمت هفدهم❤ . #فرار_بزرگ . حدود دو ماه بیمارستان بستری بودم هیچ کس ملاقاتم نیومد نمی دونستم خوشحال باشم یا ناراحت حتی اجازه خارج شدن از اتاق رو نداشتم دو ماه تمام، حبس توی یه اتاق ماه اول که بدتر بود تنها، زندانی روی یک تخت! توی دوره های ...

۱۹ مرداد 1395
171
یکی نوشت : #نظم رو بهم ریخته. آن یکی گفت: این #خیمه چیه ؟! دوستش را منشن کرد که: آبروی کشورمونو برد. . 🔹 اصلا این به طرح #لباس مصوب المپیک توهین کرده. جوابش را ...

یکی نوشت : #نظم رو بهم ریخته. آن یکی گفت: این #خیمه چیه ؟! دوستش را منشن کرد که: آبروی کشورمونو برد. . 🔹 اصلا این به طرح #لباس مصوب المپیک توهین کرده. جوابش را دادند : همین کارها باعث عقب افتادگی ما شده. . 🔸 آن یکی #فحش داد، ...

۱۸ مرداد 1395
268
❤ قسمت شانزدهم❤ . #اسیر_و_زخمی . از هواپیما که پیاده شدم پدرم توی سالن منتظرم بود صورت مملو از خشم وقتی چشمش به من افتاد، عصبانیتش بیشتر شد ... رنگ سفیدش سرخ سرخ شده بود ...

❤ قسمت شانزدهم❤ . #اسیر_و_زخمی . از هواپیما که پیاده شدم پدرم توی سالن منتظرم بود صورت مملو از خشم وقتی چشمش به من افتاد، عصبانیتش بیشتر شد ... رنگ سفیدش سرخ سرخ شده بود اولین بار بود که من رو باحجاب می دید مادرم و بقیه توی خونه منتظر ...

۱۸ مرداد 1395
182
❤ قسمت پانزدهم❤ . #دست_های_خالی . توی این حال و هوا بودم که جلوی یه ساختمان بزرگ، با دیوارهای بلند نگه داشت رفت زنگ در رو زد یه خانم چادری اومد دم در چند دقیقه ...

❤ قسمت پانزدهم❤ . #دست_های_خالی . توی این حال و هوا بودم که جلوی یه ساختمان بزرگ، با دیوارهای بلند نگه داشت رفت زنگ در رو زد یه خانم چادری اومد دم در چند دقیقه با هم صحبت کردند و بعد اون خانم برگشت داخل دل توی دلم نبود داشتم ...

۱۷ مرداد 1395
168
❤ قسمت چهاردهم❤ . #من_و_خدای_امیرحسین . من مسلمان شدم و به خدای امیرحسین ایمان آوردم آدرس امیرحسین رو هم پیدا کرده بودم راهی ایران شدم مشهد ولی آدرس قدیمی بود چند ماهی بود که رفته ...

❤ قسمت چهاردهم❤ . #من_و_خدای_امیرحسین . من مسلمان شدم و به خدای امیرحسین ایمان آوردم آدرس امیرحسین رو هم پیدا کرده بودم راهی ایران شدم مشهد ولی آدرس قدیمی بود چند ماهی بود که رفته بودن و خبری هم از آدرس جدید نبود یا بود ولی نمی خواستن به یه ...

۱۶ مرداد 1395
188
❤ قسمت سیزدهم❤ . #بی_تو_هرگز . برگشتم خونه اوایل تمام روز رو توی#تخت می خوابیدم😴 حس بیرون رفتن نداشتم همه نگرانم بودن با همه قطع ارتباط کردم حتی دلم نمی خواست مندلی رو ببینم #مهمانی ...

❤ قسمت سیزدهم❤ . #بی_تو_هرگز . برگشتم خونه اوایل تمام روز رو توی#تخت می خوابیدم😴 حس بیرون رفتن نداشتم همه نگرانم بودن با همه قطع ارتباط کردم حتی دلم نمی خواست مندلی رو ببینم #مهمانی ها و لباس های مارکدار به نظرم زشت شده بودن دلم برای امیرحسین تنگ شده ...

۱۵ مرداد 1395
195
❤ قسمت دوازدهم❤ . #با_من_بمان . این زمان، به سرعت گذشت با همه فراز و نشیب هاش دعواها و غر زدن های من آرامش و محبت امیرحسین زودتر از چیزی که فکر می کردم؛ این ...

❤ قسمت دوازدهم❤ . #با_من_بمان . این زمان، به سرعت گذشت با همه فراز و نشیب هاش دعواها و غر زدن های من آرامش و محبت امیرحسین زودتر از چیزی که فکر می کردم؛ این یک سال هم گذشت و امیرحسین فارغ التحصیل شد اصلا خوشحال نبودم با هم رفتیم ...

۱۳ مرداد 1395
172
❤ قسمت یازدهم❤ . #زندگی_با_طعم_باروت . از ایرانی های توی دانشگاه یا از قول شون زیاد شنیده بودم که امیرحسین رو مسخره می کردن و می گفتن: ماشین جنگیه بوی باروت میده توی عصر تحجر ...

❤ قسمت یازدهم❤ . #زندگی_با_طعم_باروت . از ایرانی های توی دانشگاه یا از قول شون زیاد شنیده بودم که امیرحسین رو مسخره می کردن و می گفتن: ماشین جنگیه بوی باروت میده توی عصر تحجر و شتر گیر کرده و ... ولی هیچ وقت حرف هاشون واسم مهم نبود امیرحسین ...

۱۲ مرداد 1395
187
❤ قسمت دهم❤ . #معنای_تعهد . گل خریدن تقریبا کار هر روزش بود گاهی شکلاتهم کنارش می گرفت بدون بهانه و مناسبت، هر چند کوچیک، برام چیزی می خرید ، زیاد دور و ورم نمیومد ...

❤ قسمت دهم❤ . #معنای_تعهد . گل خریدن تقریبا کار هر روزش بود گاهی شکلاتهم کنارش می گرفت بدون بهانه و مناسبت، هر چند کوچیک، برام چیزی می خرید ، زیاد دور و ورم نمیومد اما کم کم چشم هام توی محوطه دانشگاه دنبالش می دوید رفتارها و توجه کردن ...

۱۱ مرداد 1395
165
❤ قسمت نهم❤ . #حلقه . نزدیک زمان نهار بود کلاس نداشتم و مهمتر از همه کل روز رو داشتم به این فکر می کردم که کجاست؟ به صورت کاملا اتفاقی، شروع کردم به دنبالش ...

❤ قسمت نهم❤ . #حلقه . نزدیک زمان نهار بود کلاس نداشتم و مهمتر از همه کل روز رو داشتم به این فکر می کردم که کجاست؟ به صورت کاملا اتفاقی، شروع کردم به دنبالش گشتن زیر درخت نماز می خوند بعد وسایلش رو جمع کرد و ظرف غذاش رو ...

۱۰ مرداد 1395
166
❤ قسمت هشتم❤ . #معادله_غیر_قابل_حل . . رفتم تو اولش هنوز گیج بودم مغزم از پس حل معادلات رفتارش برنمی اومد چند دقیقه بعد کلا بیخیال درک کردنش شدم جلوی چشم های گیج و متحیر ...

❤ قسمت هشتم❤ . #معادله_غیر_قابل_حل . . رفتم تو اولش هنوز گیج بودم مغزم از پس حل معادلات رفتارش برنمی اومد چند دقیقه بعد کلا بیخیال درک کردنش شدم جلوی چشم های گیج و متحیر مندلی، از خوشحالی بالا و پایین می پریدم و جیغ می کشیدم تمام روز از ...

۹ مرداد 1395
173
❤ قسمت هفتم❤ . #زندگی_مشترک . . وسایلم رو جمع کردم و رفتم خونه مندلی دوست صمیمیم بود به پدر و مادرم گفتم فقط تا آخر ترم اونجا می مونم جرات نمی کردم بهشون بگم ...

❤ قسمت هفتم❤ . #زندگی_مشترک . . وسایلم رو جمع کردم و رفتم خونه مندلی دوست صمیمیم بود به پدر و مادرم گفتم فقط تا آخر ترم اونجا می مونم جرات نمی کردم بهشون بگم چکار می خوام بکنم ما جزء خانواده های اصیل بودیم و دوسجت هامون هم باید ...

۸ مرداد 1395
197
❤ قسمت ششم❤ . #معامله . خیلی تعجب کرده بود ولی ساکت گوش می کرد منم ادامه دادم بدجور غرورم شکسته و مسخره همه شدم تو می خوای تا تموم شدن درست اینجا بمونی من ...

❤ قسمت ششم❤ . #معامله . خیلی تعجب کرده بود ولی ساکت گوش می کرد منم ادامه دادم بدجور غرورم شکسته و مسخره همه شدم تو می خوای تا تموم شدن درست اینجا بمونی من می خوام غرورم برگرده اینو که گفتم سرش رو انداخت پایین ناراحتی رو به وضوح ...

۸ مرداد 1395
174
❤ قسمت پنجم❤ . #مرگ_یا_غرور . غرورم له شده بود همه از این ماجرا خبردار شده بودن سوژه مسخره کردن بقیه شده بودم بدتر از همه زمانی بود که دوست پسر سابقم اومد سراغم و ...

❤ قسمت پنجم❤ . #مرگ_یا_غرور . غرورم له شده بود همه از این ماجرا خبردار شده بودن سوژه مسخره کردن بقیه شده بودم بدتر از همه زمانی بود که دوست پسر سابقم اومد سراغم و بهم گفت _اگر اینقدر بدبخت شدی که دنبال این مدل پسرها راه افتادی، حاضرم قبولت ...

۷ مرداد 1395
183
❤ قسمت چهارم❤ . #من_جذاب_ترم_یا... . بالاخره توی کتابخونه پیداش کردم رفتم سمتش و گفتم: آقای صادقی، می تونم چند لحظه باهاتون خصوصیصحبت کنم😏 سرش رو آورد بالا، تا چشمش بهم افتاد چهره اش رفت ...

❤ قسمت چهارم❤ . #من_جذاب_ترم_یا... . بالاخره توی کتابخونه پیداش کردم رفتم سمتش و گفتم: آقای صادقی، می تونم چند لحظه باهاتون خصوصیصحبت کنم😏 سرش رو آورد بالا، تا چشمش بهم افتاد چهره اش رفت توی هم سرش رو پایین انداخت😳 اصلا انتظار چنین واکنشی رو نداشتم . دوباره جمله ...

۶ مرداد 1395
172