ابنای روزگار به صحرا روند و باغصحرا و باغ زنده دلان کوی دلبر...

دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفتآه از آیینه که تصویر تو را...

به چه می اندیشـی؟! به خزانی که گذشتــ؟به بهاری که نبـود؟به ا...

من زخم‌های بی‌نظیری به تن دارم اماتو مهربان‌ترین‌شان بودیعمی...

من كه هرشب با خيالتگرمِ صحبت مى‌شومهر كجا هستى بخوابآرامِ جا...

دعایی بی اجابت هستی اما در مذاق مننمیدانم چرا اینقدر شیرین ا...

ﭘﯿﺶ ﻣﻦ ﺑﺎﺵ ڪه ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﺧﺮﯾﺪﺍﺭﺗﻮﺍﻡﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻧﺎﺯ نڪن ﺗﺸﻨﻪ ےﺩﯾﺪﺍﺭ ﺗ...

"تو" باید یکی از شاه رگهایم باشیکه "دوست داشتنت"بند نمی آید....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط