وقتی دوست صمیمی هستین ولی اون دوست دختره داره ولی یه روز
وقتی دوست صمیمی هستین ولی اون دوست دختره داره ولی یه روز ..
نیم ساعتی میشد که سرش روی پام بود
لارا سمتمون برگشت
_خوابیده؟!
شونه ای بالا انداختم آروم به صورتش نزدیک شدم که یهو چشماشو وا کرد .
بی خیال لب زدم
_نه . بیداره!،
بلند شده و نگاهی زیر چشمی بهم انداخت .
_من دیگه میرم .
سمتش برگشتم
_اوک. بای.
چشماش گرد شد .
_ساعت ۳:۳۰ صبحه میرا چرا نمییری خونه ؟!
گوشیم و نگاه کردم داشت زنگ میخورد.
_به توچه ؟
چشماش پوکر شد . گوشیم و برداشتم الکس
_الو؟!
_سلام جوجههه چطوری؟!
گوشی رو بلندگو بود کوک تیز نگاه کرد .
_ خوبم الکس تو چطوری؟!
_عالی . کجایی؟
_خونه یکی از دوستام.
_هستی فردا بریم بیرون؟
_بیرون؟!
_آره
نیم ساعتی میشد که سرش روی پام بود
لارا سمتمون برگشت
_خوابیده؟!
شونه ای بالا انداختم آروم به صورتش نزدیک شدم که یهو چشماشو وا کرد .
بی خیال لب زدم
_نه . بیداره!،
بلند شده و نگاهی زیر چشمی بهم انداخت .
_من دیگه میرم .
سمتش برگشتم
_اوک. بای.
چشماش گرد شد .
_ساعت ۳:۳۰ صبحه میرا چرا نمییری خونه ؟!
گوشیم و نگاه کردم داشت زنگ میخورد.
_به توچه ؟
چشماش پوکر شد . گوشیم و برداشتم الکس
_الو؟!
_سلام جوجههه چطوری؟!
گوشی رو بلندگو بود کوک تیز نگاه کرد .
_ خوبم الکس تو چطوری؟!
_عالی . کجایی؟
_خونه یکی از دوستام.
_هستی فردا بریم بیرون؟
_بیرون؟!
_آره
- ۸۷۴
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط