شروع پس از پایان
پارت ۲۱
ایزوکو با امیدواری به در مدیریت مینگرید.
ناگهان به خودشآمد و یادشافتاد که نمیداند که اتاق باکوگو کجاست.
او زنگ زد به میتسوکی که از مکان اتاق مطلع شود.
میتسوکی تلفن را برداشت:
"باکوگو! گوشیت کدوم گوریه؟؟؟ احمق ببین ایزوکو به من زنگ زدهـ!!"
میتسوکی برگشت به سمت گوشی و متوجه شد که تماس را وصلکرده و ایزوکو صدای او را شنیده و خجالت کشید.
گوشی را روی گوشش قرار داد و گفت:
"شرمندم ایزوکو_کون! بله؟ کاری داشتی؟"
ایزوکو که از صدای داد میتسوکی خندش گرفتهبود گفت:
"اشکال نداره میتسوکی_سان. میخواستم بدونم که اتاق کاتسوکی کجاست؟ "
میتسوکی آدرس اتاق را به ایزوکو داد و تلفن را قطع کرد.
میتسوکی پس از قطعکردن تلفن بلندشد و با دادی نسبتا بلند گفت:
"پاشو خودت رو جمع کن مرد!!! کراشت دارهمیاد اینجا بعد تو داری بخاطرش عر میزنی؟؟"
کاتسوکی بیحال روی تخت با بدن نیمهجانش در حال اشک ریختن بود و حرف های میتسوکی را نمیشنید. او غرق در دیدن رویای ایزوکو بود و غصه نبود او را در کنار خود در بیهوشی حس میکرد.
دقایقی بعد ایزوکو به اتاق رسید و در را بازکرد.
او با باکوگو گریان را که ماسکی برای کمک در تنفسش بود و سرمی که در دستش بود و صورتش که پر از قطرات عرق بود و ضربان قلبش عجیب تر از همیشهبود روبهرو شد. ایزوکو وقتی با آن صحنه رو به رو شد قلبش خیلی محکم شروع کرد به تپیدن و قطرات اشک در چشمانش حلقه زدند.
ایزوکو با بغض و لبخندی ناپایدار و صدای لرزان گفت:
"سلام میتسوکی_سان..."
با مکثی ادامه داد:
"و سلام باکوگو..."
میتسوکی متوجه اوضاع پریشان ایزوکو شد و بلند شد و ایزوکو را مودبانه سمت صندلی کنار تخت باکوگو برد.
ایزوکو که از گریه بی صدای باکوگو ترسیدهبود قدم های کوتاهی به سمت جلو برد و بر روی صندلی نشست و میتسوکی در کنار آن بر روی صندلی دیگری نشست.
#Bakudeku
ایزوکو با امیدواری به در مدیریت مینگرید.
ناگهان به خودشآمد و یادشافتاد که نمیداند که اتاق باکوگو کجاست.
او زنگ زد به میتسوکی که از مکان اتاق مطلع شود.
میتسوکی تلفن را برداشت:
"باکوگو! گوشیت کدوم گوریه؟؟؟ احمق ببین ایزوکو به من زنگ زدهـ!!"
میتسوکی برگشت به سمت گوشی و متوجه شد که تماس را وصلکرده و ایزوکو صدای او را شنیده و خجالت کشید.
گوشی را روی گوشش قرار داد و گفت:
"شرمندم ایزوکو_کون! بله؟ کاری داشتی؟"
ایزوکو که از صدای داد میتسوکی خندش گرفتهبود گفت:
"اشکال نداره میتسوکی_سان. میخواستم بدونم که اتاق کاتسوکی کجاست؟ "
میتسوکی آدرس اتاق را به ایزوکو داد و تلفن را قطع کرد.
میتسوکی پس از قطعکردن تلفن بلندشد و با دادی نسبتا بلند گفت:
"پاشو خودت رو جمع کن مرد!!! کراشت دارهمیاد اینجا بعد تو داری بخاطرش عر میزنی؟؟"
کاتسوکی بیحال روی تخت با بدن نیمهجانش در حال اشک ریختن بود و حرف های میتسوکی را نمیشنید. او غرق در دیدن رویای ایزوکو بود و غصه نبود او را در کنار خود در بیهوشی حس میکرد.
دقایقی بعد ایزوکو به اتاق رسید و در را بازکرد.
او با باکوگو گریان را که ماسکی برای کمک در تنفسش بود و سرمی که در دستش بود و صورتش که پر از قطرات عرق بود و ضربان قلبش عجیب تر از همیشهبود روبهرو شد. ایزوکو وقتی با آن صحنه رو به رو شد قلبش خیلی محکم شروع کرد به تپیدن و قطرات اشک در چشمانش حلقه زدند.
ایزوکو با بغض و لبخندی ناپایدار و صدای لرزان گفت:
"سلام میتسوکی_سان..."
با مکثی ادامه داد:
"و سلام باکوگو..."
میتسوکی متوجه اوضاع پریشان ایزوکو شد و بلند شد و ایزوکو را مودبانه سمت صندلی کنار تخت باکوگو برد.
ایزوکو که از گریه بی صدای باکوگو ترسیدهبود قدم های کوتاهی به سمت جلو برد و بر روی صندلی نشست و میتسوکی در کنار آن بر روی صندلی دیگری نشست.
#Bakudeku
- ۳.۶k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط