{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید

نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید
فغان که بخت من از خواب در نمی آید
صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش
که آب زندگیم در نظر نمی آید
قد بلند تو را تا به بر نمی گیرم
درخت کام و مرادم به بر نمی آید
مگر به روی دلارای یار ما ور نی
به هیچ وجه دگر کار بر نمی آید
مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید
وز آن غریب بلاکش خبر نمی آید
ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا
ولی چه سود یکی کارگر نمی آید
بسم حکایت دل هست با نسیم سحر
ولی به بخت من امشب سحر نمی آید
در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز
بلای زلف سیاهت به سر نمی آید
ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس
کنون ز حلقه زلفت به در نمی آید
دیدگاه ها (۶)

چه حال ناخوشی دارم،پُر از تشویشِ تقدیرمهراسِ مرگ را دارم،ولی...

چه سخت می گذرد این روزگار سخت ... وقتی که سخت می شکند این بغ...

https://telegram.me/joinchat/BNBanQB8qRQzNkss87rRHAاطلاعات ع...

گفتم خدایاچگونه آغازکنم؟؟؟گفت به نام منگفتم خدایاچگونه آرام ...

نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آیدفغان که بخت من از خواب در نم...

🌹🌷نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آیدفغان که بخت من از خواب در ...

نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آیدفغان که بخت من از خواب در نم...

نَـفَـس برآمد و کام از تو بر نمی‌آیدفغان ، که بختِ من از خوا...

نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آیدفغان که بخت من از خواب در نم...

نفس برآمد و کام از تو برنمی آید/ فغان که بخت من از خواب در ن...

چون غنچه بسته‌ام سر دل را به صد گرهتا بوی راز عشق تو آید ز ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط