مردی میخواست خودکشی کنه، یه روانشناس دیدش، بهش گفت : چرا

مردی میخواست خودکشی کنه، یه روانشناس دیدش، بهش گفت : چرا میخوای خودتو بکشی؟

گفت : مشکل خانوادگی دارم
روانشناس گفت : مشکلی نیست که حل نشه، بگو مشکلت چیه؟

مرد : با یه زن بیوه ازدواج کردم که یه دختر داشت. پدرم تا دخترش رو دید با اون ازدواج کرد، پدرم شوهر دخترم شد و من پدر زنش!
بعد از مدتی زنم بچه دار شد که پدرم پدربزرگش شد و همانطور که فرزندم برادر زن پدرم است او خاله ام شد و فرزندم داییم!
و زمانی که زن پدرم بچه دار شد فرزندش برادرم شد و در آن واحد نوه ام، چون نوه زنم میشد و زنم چون مادربزرگ برادرم میشد مادربزرگ منم هست. با این حساب من همسر مادربزرگم هستم و پدربزرگ برادرم از پدرم و پدربزرگ خودم و نوه خودم.

روانشناس گفت : توکل به خدا کن و خودکشی کن، خدا خودت و پدرت رو نابود کنه!
دیدگاه ها (۴)

عشق منp۵۶کوک:میخواستی اون جونگهیون عوضی براش پدری کنه بگو ا‌...

#چند_خاطره 🔸 خاطراتی از عنایتِ اهل‌بیت علیهم‌السلام به سردار...

🌿 قسمت پنجم وقتی فاطمه ماند و بچه‌هایش...فاطمه هنوز جو...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

برادر ناتنی

در جست و جوی خاطرات پارت ۱۹

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

#تجربه_من ۱۸۹#ازدواج_در_وقت_نیاز #ازدواج_آسان #حرف_مردم #فرز...

دروغی که واقعی شد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط