{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌿 قسمت پنجم

🌿 قسمت پنجم
وقتی فاطمه ماند و بچه‌هایش...
فاطمه هنوز جوان بود... اما زندگی یکی‌یکی سخت‌ترین امتحان‌هاشو جلو پاش می‌ذاشت 💔
وقتی کوچک‌ترین بچه‌اش فقط دو سال داشت، پدر بچه‌ها رفت... اما فقط رفتن نبود... ازدواج کرد و زندگی تازه‌ای برای خودش ساخت...
و فاطمه ماند... با چند بچه‌ی کوچک و تمام بار یک زندگی روی دوشش 😔
یک زن تنها... با چند بچه... بدون تکیه‌گاه... بدون اینکه کسی باشد خستگی‌اش را از تنش دربیاورد...
فاطمه اما نمی‌توانست خسته باشد... چون بچه‌هایش به او احتیاج داشتند 🥺
صبح که می‌شد باید بلند می‌شد و کار می‌کرد... هر کاری که از دستش برمی‌آمد... فقط برای اینکه شب دست خالی به خانه برنگردد و بچه‌هایش گرسنه نمانند 💔
کار می‌کرد... خسته می‌شد... دست‌هایش درد می‌گرفت... تنش از خستگی می‌برید... اما باز فردا صبح باید بلند می‌شد و دوباره از نو شروع می‌کرد...
شاید خیلی شب‌ها خودش خسته‌تر از همه بود... اما اول به فکر بچه‌ها بود... غذا... لباس... خرج خانه... و هزار نگرانی دیگری که هیچ‌کس جز خودش نمی‌دانست 😔
فاطمه نه بچه‌هاش رو رها کرد... نه از مسئولیتش فرار کرد...
فقط آستین‌هاشو بالا زد و گفت: باید خودم بچه‌هامو بزرگ کنم... ❤️‍🩹
نان حلال سر سفره آورد... با سختی زندگی کرد... با خستگی جنگید... و بچه‌هاشو با شرافت بزرگ کرد ❤️
فاطمه برای بچه‌هاش فقط یک مادر نبود... برای اطرافیانش هم زنی شریف و قابل احترام بود
مردم‌دار بود همسایه‌دار بود حرمت آدم‌ها رو نگه می‌داشت
اگر کسی مشکلی داشت، تا جایی که از دستش برمی‌اومد کنارش بود و دل کسی رو نمی‌شکست 🤍
سال‌ها گذشت... بچه‌ها بزرگ شدند... یکی‌یکی ازدواج کردند و عروس‌ها و دامادها وارد خانواده شدند...
بعد نوه‌ها آمدند...
و فاطمه شد همان مادربزرگی که نوه‌ها عاشقش بودند عروس‌ها و دامادها دوستش داشتند و احترامش برای همه‌ی خانواده جای خاصی داشت 🥺❤️
اما پشت آن مادربزرگ مهربان... زنی بود که سال‌ها خستگی کشیده بود سال‌ها کار کرده بود سال‌ها خودش را فراموش کرده بود تا بچه‌هایش کمبودی نداشته باشند... 💔
فاطمه همیشه به بچه‌هاش سفارش می‌کرد:
«دروغ نگید حق کسی رو نخورید دست به خلاف نزنید نان حلال سر سفره‌تون بیارید آبروی کسی رو نبرید» ❤️
حالا بچه‌ها بزرگ شده بودند و هرکدوم زندگی خودشون رو داشتند...
اما فاطمه هنوز یک دل‌نگرانی داشت...
اینکه بچه‌هاش همیشه پشت هم باشن هوای همدیگه رو داشته باشن و هیچ‌وقت دلشون از هم نرنجه... 🥺🥀
ادامه دارد... قسمت ششم


https://eitaa.com/AySANRHy

نظرتون رو میخونم 👇

@aysan_doukht
دیدگاه ها (۰)

🌿 قسمت چهارم       روزهایی که هیچ‌کس از آن‌ها               ...

🖤 قسمت سوم وقتی حق انتخاب از فاطمه گرفته شد...هنوز داغ پد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط