سناریو بلولاک (قفل آبی)
خانم ها و آقایان خوش آمدید به ★سناریو درخواستی از بلولاک (قفل آبی)★
کاراکترها:«نــــــــــــاگــــــــــی ســـــــیـــــــــشــــــــیــــــــــرو.»
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
ـــــــــــــاگر ا.ت ازش بخواد که فوتبال رو بهش یاد بدهـــــــــــــ
ناگی روی چمن ها دراز کشیده و به سقف خیره شده بود.
ا.ت: "ناگی... میخوام یه چیزی بهم یاد بدی."
ناگی (بدون حرکت): "... دردسرسازه. نه."
ا.ت: "فوتبال. منم میخوام بهترین باشم. مثل تو."
ناگی به آرامی مینشیند و چشمهای نیمهبازش روی ا.ت میافتد. چند ثانیه سکوت میکند.
ناگی: "... به نظرم حوصله سر بره. فراموشش کن."
ا.ت لبخند می زند، توپی را به سمت پاهای ناگی می زند: "نمیتونی به کسی که اینقدر مشتاقه نه بگی، درسته؟"
ناگی آهی می کشد، اما گوشه لبش به سمت بالا تکان می خورد: "...باشه. اما اگر وسطش حوصله ام سر رفت، میرم."
ـــــــــــــــاگر ا.ت به ناگی توی روز تولدش توپ جدید بدهـــــــــــــــ
ناگی هنوز در رختخواب است.
ا.ت (در حالی که بسته ای در دست دارد، وارد می شود): "تولدت مبارک ناگی!"
ناگی (چشمهایش را میمالد): "...آه، امروزه؟ یادم نبود..."
ا.ت بسته را باز می کند - یک توپ فوتبال جدید براق با طراحی منحصر به فرد.
چشمان ناگی برای مدت کوتاهی برق می زند. او توپ را برمی دارد، وزن آن را احساس می کند، سطحش را لمس می کند.
ناگی (به آرامی): "...خیلی خوبه."
ا.ت (لبخند می زند): "با این تمرین می کنی، درسته؟"
ناگی توپ را در آغوش می گیرد و دوباره به رختخواب می رود: "...ممنون. بعدا امتحانش می کنم... شاید."
اما او توپ را رها نمی کند.
ـــــــــــــــــــــاگر ا.ت توی تمرینات آسیب ببینهـــــــــــــــــــــ
ا.ت به خوبی دریبل میزد، اما سپس زمین می خورد - زانویش به سنگ می خراشد. خون سرازیر می شود.
ناگی (کنار دروازه ایستاده بود که ناگهان به سمت او می دود): "..."
صورتش بیحال است، اما پاهایش به سرعت به سمت ا.ت میدوند. او در کنار ا.ت زانو می زند.
ناگی (صدای آهسته): "... احمق. اینقدر به خودت فشار نیار."
ا.ت (می خندد اما همزمان پایش درد میکند): "چیزی نیست، میتونم ادامه بدم..."
ناگی باند را آورد و دور زخم پیچید. حرکات او سریع و دقیق است، بدون اینکه به ا.ت نگاه کند.
ناگی: "...باید استراحت کنی."
ا.ت: "اما من..."
ناگی (نگاهی که کاملاً جدیـه برای اولین بار): "به حرفم گوش کن. یه روز استراحت کن."
ا.ت ساکت می شود. ناگی دستش را می گیرد و بدون حرف دیگری او را بلند میکند.
ـ پایان.
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#انیمه #بلولاک #بلو_لاک #قفل_آبی #شیدو #شیدو_ریوسی #ایساگی #ایساگی_یویچی #باچیرا #باچیرا_مگورو #ناگی #ناگی_سیشیرو #رین #رین_ایتوشی #سائه #سائه_ایتوشی #چیگیری #چیگیری_هیوما #نوئل_نوآ #کایزر #مایکل_کایزر #سناریو #سناریو_انیمه #وانشات #وانشات_انیمه
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
کاراکترها:«نــــــــــــاگــــــــــی ســـــــیـــــــــشــــــــیــــــــــرو.»
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
ـــــــــــــاگر ا.ت ازش بخواد که فوتبال رو بهش یاد بدهـــــــــــــ
ناگی روی چمن ها دراز کشیده و به سقف خیره شده بود.
ا.ت: "ناگی... میخوام یه چیزی بهم یاد بدی."
ناگی (بدون حرکت): "... دردسرسازه. نه."
ا.ت: "فوتبال. منم میخوام بهترین باشم. مثل تو."
ناگی به آرامی مینشیند و چشمهای نیمهبازش روی ا.ت میافتد. چند ثانیه سکوت میکند.
ناگی: "... به نظرم حوصله سر بره. فراموشش کن."
ا.ت لبخند می زند، توپی را به سمت پاهای ناگی می زند: "نمیتونی به کسی که اینقدر مشتاقه نه بگی، درسته؟"
ناگی آهی می کشد، اما گوشه لبش به سمت بالا تکان می خورد: "...باشه. اما اگر وسطش حوصله ام سر رفت، میرم."
ـــــــــــــــاگر ا.ت به ناگی توی روز تولدش توپ جدید بدهـــــــــــــــ
ناگی هنوز در رختخواب است.
ا.ت (در حالی که بسته ای در دست دارد، وارد می شود): "تولدت مبارک ناگی!"
ناگی (چشمهایش را میمالد): "...آه، امروزه؟ یادم نبود..."
ا.ت بسته را باز می کند - یک توپ فوتبال جدید براق با طراحی منحصر به فرد.
چشمان ناگی برای مدت کوتاهی برق می زند. او توپ را برمی دارد، وزن آن را احساس می کند، سطحش را لمس می کند.
ناگی (به آرامی): "...خیلی خوبه."
ا.ت (لبخند می زند): "با این تمرین می کنی، درسته؟"
ناگی توپ را در آغوش می گیرد و دوباره به رختخواب می رود: "...ممنون. بعدا امتحانش می کنم... شاید."
اما او توپ را رها نمی کند.
ـــــــــــــــــــــاگر ا.ت توی تمرینات آسیب ببینهـــــــــــــــــــــ
ا.ت به خوبی دریبل میزد، اما سپس زمین می خورد - زانویش به سنگ می خراشد. خون سرازیر می شود.
ناگی (کنار دروازه ایستاده بود که ناگهان به سمت او می دود): "..."
صورتش بیحال است، اما پاهایش به سرعت به سمت ا.ت میدوند. او در کنار ا.ت زانو می زند.
ناگی (صدای آهسته): "... احمق. اینقدر به خودت فشار نیار."
ا.ت (می خندد اما همزمان پایش درد میکند): "چیزی نیست، میتونم ادامه بدم..."
ناگی باند را آورد و دور زخم پیچید. حرکات او سریع و دقیق است، بدون اینکه به ا.ت نگاه کند.
ناگی: "...باید استراحت کنی."
ا.ت: "اما من..."
ناگی (نگاهی که کاملاً جدیـه برای اولین بار): "به حرفم گوش کن. یه روز استراحت کن."
ا.ت ساکت می شود. ناگی دستش را می گیرد و بدون حرف دیگری او را بلند میکند.
ـ پایان.
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#انیمه #بلولاک #بلو_لاک #قفل_آبی #شیدو #شیدو_ریوسی #ایساگی #ایساگی_یویچی #باچیرا #باچیرا_مگورو #ناگی #ناگی_سیشیرو #رین #رین_ایتوشی #سائه #سائه_ایتوشی #چیگیری #چیگیری_هیوما #نوئل_نوآ #کایزر #مایکل_کایزر #سناریو #سناریو_انیمه #وانشات #وانشات_انیمه
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
- ۱۰.۴k
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط