{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فرار من

۳۴






جنا.... همون موقعه هم با جنگکوک خیلی صمیمی بودم . واسه همین سریع رفتم سمت ماشینش درو باز کردم بدون این که بهش نگاه کنم پریدم توی ماشینش تقریباً با جیغ گفتم




جنا.....خیلی بیشعوری جنگکوک جلو یک خانم متشخص آدم پیاده میشه در رو باز میکنه٫یکم جنتلمن باش٫ خجالت بکش یکم بچه......روز به روز




همین که برگشتم کپ کردم جای جنگکوک تیهونگ راننده بود و از خنده سرخ شده بود واسه اولین بار توی زندگیم جلوی یم پسر سوتی دادم.... اونم چه سوتی!!!

از خجالت گرمم شده بود واسه همین با هول و شرمندگی گفتم




جنا....س..سلام.آقا تیهونگ.. ببخشید فکر کردم جنگکوک میاد آخه به من خبر نداده بود.




اونم که دید هول شدم سریع خندش رو قورت داد و همینجوری که داشت ماشین رو روشن میکرد گفت





تیهونگ..... اشکال ندارد جنا خانم. پیش میاد دیگه.... جنگکوک شرکت کار داشت ماشین رو داد به من بیام دنبالتون یادش رفته خبر بده





دیگه تا خود خونه همش به جنگکوک فحش میدادم. و خودم رو سرزنش میکردم .
خیلی حس بدی داشتم حالا راجبم چه فکری می‌کنه

بعد خودش خندش گرفت . من هم خندیدم خدایی سوتیش خیلی گنده بود این از من هم رد ترهاااا! داشتم فکر میکردم بعدش چی شد که خودش ادامه داد من هم عین این هایی که دارن واسش قصه میگن دستم رو گذاشتم زیر چونمو. گوش دادم لبخندش پرنگ تر شد و گفت





جنا..... خلاصه اون روز من رو رسوند بعد از کلی معذرت خواهی تعارف تیکه پاره کردن رفت. دیگه از اون روز به بعد هر وقت جنگکوک رو می‌دیدم یاد سوتیم پیش تیهونگ میفتادم . از روزی که من خونه جنگکوک آینا میموندم تیهونگ بیشتر پیداش میشد.همه هم دوسش داشتن. حتا من هم ازش خوشم میومد...و پسر آرومی بود ظاهر رو که میدیدی میگفتی خیلی مغروره ولی خیلی شوخ. و شیطون و صد البته منطقی . خلاصه هر چه بیشتر نیومد خونه ما بخش بیشتر با من باز میشد .حال با من هم خوشی میکرد با جنگکوک کتی میخندیدن . مامان بابای من که برگشتن من هم برگشتم خونمون. راستش خیلی توی اون مدت بهم خوش گذشته بود.

هنوز چند ماه نگزشته بود که خبر دادن عمو ایست قلبی کرده . آخه بابای جنگکوک مشکل قلبی داشت و نمی‌دونم چرا ایست قلبی کرده بود . درجا تموم کرده بود . خیلی برام گران تمام شد. عمو مثل بابام بود . حال اون روز هام افتضاح بود یوری... روز به روز افسرده تر میشدم. روز خاک سپاری عمو کل فامیل بودن.اولش دقت نکردم به کسی ولی بعد از این که تیهونگ اومد بهم تسلیت گفت فهمیدم اون هم این اوجاست . من پا به پای کتی جون بی تابی میکردم . خیلی عمو رو دوست داشتم یوری.... خیلی
آخرش که رسید تقریباً همه رفته بودن . ما هم داشتیم می‌رفتیم که تیهونگ اومد جلو به من هم گفت





تیهونگ.... این همه اسکلت رو اگه همون ببینه خوشحال میشه؟؟




فقط نگاهش کردم که گفت




تیهونگ.... اگر دوسش داری با اسکات ناراحتش نکن




این حرفش خیلی واسم ارزش داشت یوری... اون روز ها آنقدر همه ناراحت و افسرده بودن که کسی توجهیی به من نداشت . ولی این حرفش یعنی اون به فکر من بوده . خودش خیلی بود برام.
دیدگاه ها (۱۲)

پارت شیش اون اون یوری نبود ولی انگار میخواست خودکشی کنه رفتم...

پارت پنجنامجون جوابی نداد و از ماشین پیاده شد یوری: نامجون ب...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟑 🍓🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «من خودم انتخابش کرد...

/عشق فراموش شده/[p7] ...

🦢 پارت بیست‌وسوم | چیزی که پنهان مانده بودسه روز از تصمیم جن...

forced by your side به اجبار کنار تو part:12+چشم اجومارفتم ا...

کوچولوی من

رمان عشق ممنوع

پارت سوم | بدون شکرسه روز گذشته بود.لیانا طبق معمول وارد کاف...

پارت دو یوری: مامان دلم برات تنگ میشه خداحافظ لیا: خداحافظ م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط