୨୧ ─────────────── ୨୧
୨୧ ─────────────── ୨୧
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟑 🍓🪽
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «من خودم انتخابش کردم.» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
ظهر بود و تیم برای فیلمبرداری یکی از محتواها آماده میشد.
لیلی چند وسیله رو روی میز میچید که یکی از کارکنها گفت:
— اینا رو چرا اینطوری گذاشتی؟ قراره همهچی رو دوباره مرتب کنیم!
لیلی سریع گفت:
— ببخشید، فکر کردم اینطوری بهتره.
— نه، اینطوری اصلاً خوب نیست.
لیلی سرش رو پایین انداخت.
— باشه، درستش میکنم.
همون لحظه جنگکوک که کمی اونطرفتر ایستاده بود، برگشت.
— صبر کن.
همه ساکت شدن.
جنگکوک به میز نگاه کرد.
— این چیدمان رو خودش انتخاب کرده؟
لیلی آروم گفت:
— آره...
جنگکوک لبخند زد.
— پس همون بمونه.
کارمند با تعجب نگاهش کرد.
— ولی—
جنگکوک حرفش رو ادامه داد:
— من دوستش دارم.
لیلی سرش رو بالا آورد.
جنگکوک خیلی عادی ادامه داد:
— برای فیلمبرداری هم قشنگتره.
کارمند سر تکون داد.
— باشه.
و رفت.
لیلی چند ثانیه به جنگکوک نگاه کرد.
— تو چرا اینو گفتی؟
— چی؟
— اینکه خوشت اومده.
جنگکوک شونه بالا انداخت.
— چون واقعاً خوشم اومد.
— میتونستی چیزی نگی!
— چرا؟
لیلی لبخند زد.
— نمیدونم.
جنگکوک خندید.
— پس مشکل چیه؟
— هیچ مشکلی نیست.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🎧 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
چند دقیقه بعد، فیلمبرداری شروع شد.
جنگکوک مشغول کار بود و لیلی از پشت مانیتور همهچیز رو چک میکرد.
یکدفعه کارگردان گفت:
— عالیه! همین برداشت رو نگه میداریم.
جنگکوک از جلوی دوربین کنار رفت.
اولین نفر که بهش نگاه کرد...
لیلی بود.
جنگکوک لبخند زد.
— خوب بود؟
لیلی سر تکون داد.
— خیلی خوب بود.
— پس فقط نظر تو مهمه.
لیلی خندید.
— چرا؟
جنگکوک کمی مکث کرد.
— چون تو همیشه راستش رو میگی.
لیلی لبخندش رو پنهان کرد.
— شاید.
جنگکوک آروم گفت:
— من این «شاید» رو دوست ندارم.
— چرا؟
— چون دوست دارم ازت «آره» بشنوم.
لیلی چند لحظه بهش خیره موند.
— پس... آره.
جنگکوک لبخند زد.
— بهتر شد.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🩷 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
آن روز، وقتی لیلی از شرکت بیرون رفت...
یک پیام روی گوشیاش ظاهر شد.
جنگکوک:
«فردا قهوه با تو.»
لیلی لبخند زد.
«باشه، آقای مشکی.»
چند ثانیه بعد:
«و این بار... من مهمونت میکنم.»
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝐫𝒕 𝟏𝟑
୨୧ ─────────────── ୨୧
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟑 🍓🪽
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «من خودم انتخابش کردم.» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
ظهر بود و تیم برای فیلمبرداری یکی از محتواها آماده میشد.
لیلی چند وسیله رو روی میز میچید که یکی از کارکنها گفت:
— اینا رو چرا اینطوری گذاشتی؟ قراره همهچی رو دوباره مرتب کنیم!
لیلی سریع گفت:
— ببخشید، فکر کردم اینطوری بهتره.
— نه، اینطوری اصلاً خوب نیست.
لیلی سرش رو پایین انداخت.
— باشه، درستش میکنم.
همون لحظه جنگکوک که کمی اونطرفتر ایستاده بود، برگشت.
— صبر کن.
همه ساکت شدن.
جنگکوک به میز نگاه کرد.
— این چیدمان رو خودش انتخاب کرده؟
لیلی آروم گفت:
— آره...
جنگکوک لبخند زد.
— پس همون بمونه.
کارمند با تعجب نگاهش کرد.
— ولی—
جنگکوک حرفش رو ادامه داد:
— من دوستش دارم.
لیلی سرش رو بالا آورد.
جنگکوک خیلی عادی ادامه داد:
— برای فیلمبرداری هم قشنگتره.
کارمند سر تکون داد.
— باشه.
و رفت.
لیلی چند ثانیه به جنگکوک نگاه کرد.
— تو چرا اینو گفتی؟
— چی؟
— اینکه خوشت اومده.
جنگکوک شونه بالا انداخت.
— چون واقعاً خوشم اومد.
— میتونستی چیزی نگی!
— چرا؟
لیلی لبخند زد.
— نمیدونم.
جنگکوک خندید.
— پس مشکل چیه؟
— هیچ مشکلی نیست.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🎧 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
چند دقیقه بعد، فیلمبرداری شروع شد.
جنگکوک مشغول کار بود و لیلی از پشت مانیتور همهچیز رو چک میکرد.
یکدفعه کارگردان گفت:
— عالیه! همین برداشت رو نگه میداریم.
جنگکوک از جلوی دوربین کنار رفت.
اولین نفر که بهش نگاه کرد...
لیلی بود.
جنگکوک لبخند زد.
— خوب بود؟
لیلی سر تکون داد.
— خیلی خوب بود.
— پس فقط نظر تو مهمه.
لیلی خندید.
— چرا؟
جنگکوک کمی مکث کرد.
— چون تو همیشه راستش رو میگی.
لیلی لبخندش رو پنهان کرد.
— شاید.
جنگکوک آروم گفت:
— من این «شاید» رو دوست ندارم.
— چرا؟
— چون دوست دارم ازت «آره» بشنوم.
لیلی چند لحظه بهش خیره موند.
— پس... آره.
جنگکوک لبخند زد.
— بهتر شد.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🩷 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
آن روز، وقتی لیلی از شرکت بیرون رفت...
یک پیام روی گوشیاش ظاهر شد.
جنگکوک:
«فردا قهوه با تو.»
لیلی لبخند زد.
«باشه، آقای مشکی.»
چند ثانیه بعد:
«و این بار... من مهمونت میکنم.»
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝐫𝒕 𝟏𝟑
୨୧ ─────────────── ୨୧
- ۹.۵k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط