جنگ قشقایی ها با رضاشاه بر اثر توهین به زنان عشایر قیروکا
جنگ قشقایی ها با رضاشاه بر اثر توهین به زنان عشایر قیروکارزین
قضیه از این قرار بود که وقتی سلطان عباسخان در سال قبل به قیر و کارزین آمده بود، کلانتر قیر را خواسته و گفته بود من شیرِ زن میخواهم؛ لذا دو زن قیر شیر خود را به آنها داده بودند که به سگش داده بود، در ایلات زن خیلی محترم است تا چه رسد به شیرِ زن. مردم به شیر مادرشان قسم میخورند. یک قسمت از جنگهای بعدی قشقاییها با نظامیها تا آخر سلطنت رضاشاه بر سر همین مساله بود. ماجرای جنگ قشقایی ها با رضاشاه بر اثر توهین به زنان عشایر قیروکارزین
به گزارش پرگون به نقل از آبپا ایل قشقایی در طول حکومت پهلوی اول فراز و نشیبهای فراوانی را طی کرد. رضاشاه، آن را خلع سلاح و رئیس آن صولتالدوله را به تهران منتقل کرد اما ایل قشقایی بارها علیه حکومت مرکزی دست به شورش زد. ملک منصورخان، فرزند دوم صولتالدوله، در ۱۲۸۲ شمسی در میان ایل قشقایی متولد شد. با تبعید اجباری صولتالدوله و خانواده وی در زمان سلطنت رضاشاه به تهران او نیز به تهران منتقل و در کالج البرز مشغول به تحصیل در دوره متوسطه شد. اما هنوز دوران تحصیلی خود را به پایان نرسانده بود که از کلاس درس، به ریاست ایل قشقایی رسید. داستان دیدارهای او با احمدشاه، رضاشاه و شرکت در سخنرانی هیتلر در دوران اقامت در اروپا از جمله ماجراهای خواندنی کتاب خاطرات ملک منصورخان قشقایی است که به تازگی منتشر شده است.
اولین دیدار با رضاخان
در آخرین سال سلطنت احمدشاه، رضاخان برای استقبال از او به هنگام بازگشت از اروپا به بوشهر میرود و سر راه در کازرون مهمان ایل قشقایی میشود. ملک منصورخان در این سال برای اولین بار رضاخان را ملاقات میکند: «خبر رسید که رضاخان رئیسالوزرا از تهران به شیراز آمده و برای استقبال از احمدشاه عازم بوشهر است و میخواهد مهمان پدرم شود؛ لذا پدرم، ناصرخان و من را فرستاد تا در بالای کتل بین دشت اژن و پل آبگینه با یکصد سوار از رضاخان استقبال کنیم. وقتی که ما به صحرای میان کتل رسیدیم دیدیم که چند سوار قراول به تاخت اطراف یک اتومبیل میآیند، اتومبیل به ما که رسید ایستاد. رضاخان پیاده شد و ما معرفی شدیم، من و ناصرخان دست او را بوسیدیم او هم روی ما را بوسید. در این میان رو به ناصرخان کرد و گفت من آن اسب را میخواهم. اسبی که چشم رضاخان را گرفته بود اسب حسینقلیخان یکی از نوکران درجه یک پدرم بود. ناصرخان به حسینقلی بیگ گفت اسب تقدیم حضرت اشرف- یعنی رضاخان- شده.»
خان قشقایی به بدبینی سران ایلات به رضاخان اشاره میکند: «سه نفر به پدرم پیشنهاد کردند که رضاخان را توقیف نموده و حبس نماید. نظر آنها این بود که رفتارهای رضاخان نشان میدهد فرد خطرناکی است. آنها عبارت بودند از مسیحخان کلانتر فارسیمدان، حاج عباسعلیخان از روسای کشکولی کوچک و خضرخان کلانتر طوایف قوتولو. آنها به پدرم گفتند او ریشه ایلات را خواهد کند. اما پدرم فرمود خودم از شما بهتر میدانم. رضاخان تنهاست من هم میتوانم حکم توقیف او را بدهم، ولی او مهمان من است و من این بدعت را در ایل نمیگذارم و این کار را نمیکنم. خضرخان اصرار داشت و میگفت لازم نیست شما او را حبس نمایید من میدهم پسرعمویم او را با گلوله بزند. ولی پدرم این پیشنهاد را هم نپذیرفت سالها بعد پیشبینی این افراد به حقیقت پیوست.»
مملکت باید رئیسالوزرا داشته باشد
«پدرم صبح گفت من میروم با احمدشاه به تنهایی صحبت کنم تو با من بیا ولی ناصرخان بماند از مهمانها پذیرایی کند. وارد چادر احمدشاه شدیم. پدرم دستور داده بود بزرگترین چادرپوش را با دو چادرپوش کوچک دیگر برای احمد شاه برپا سازند. من و پدرم به حضور احمدشاه شرفیاب شدیم. یک سینی پر از اشرفی پوند انگلیس که خیلی هم سنگین بود هم در دست رئیس پیشخدمتهای پدرم بود، وقتی که به نزدیکی چادرپوش رسیدیم پدرم سینی اشرفی را گرفت و به پیشخدمت گفت بیرون بایستد. احمدشاه وسط چادرپوش ایستاده بود من و پدرم تعظیم کردیم. او با خوشرویی احوالپرسی کرد. پدرم عرض کرد ملاحظه میفرمایید چقدر جمعیت از شیراز و سایر شهرهای فارس برای زیارت اعلیحضرت آمدهاند؛ لذا وقت نشد که تنها چند کلمه به حضورتان عرض کنم. سپس سینی اشرفی را روی میز گذاشت و گفت قابل اعلیحضرت که نیست، ولی این رسم ایلات خودمان بوده و امیدوارم تا آخر ادامه پیدا کند. احمدشاه تشکر کرد. پدرم عرض کرد من این رضاخان را فرد خطرناکی میبینم اجازه بدهید تا او را توقیف نمایم. احمدشاه کمی قدم زد و در جواب گفت صولتالدوله مملکت باید رئیسالوزرا داشته باشد، اگر او رفت از کجا معلوم است که کسی بهتر از او جای او را بگیرد؟ سپس صحبتهای دیگر مملکتی پیش آمد. سخنان آنان خیلی ساده و صمیمی مثل دو دوست بود نه مثل صحبت یک ایلخانی با شاه ایران. وقتی که سال
قضیه از این قرار بود که وقتی سلطان عباسخان در سال قبل به قیر و کارزین آمده بود، کلانتر قیر را خواسته و گفته بود من شیرِ زن میخواهم؛ لذا دو زن قیر شیر خود را به آنها داده بودند که به سگش داده بود، در ایلات زن خیلی محترم است تا چه رسد به شیرِ زن. مردم به شیر مادرشان قسم میخورند. یک قسمت از جنگهای بعدی قشقاییها با نظامیها تا آخر سلطنت رضاشاه بر سر همین مساله بود. ماجرای جنگ قشقایی ها با رضاشاه بر اثر توهین به زنان عشایر قیروکارزین
به گزارش پرگون به نقل از آبپا ایل قشقایی در طول حکومت پهلوی اول فراز و نشیبهای فراوانی را طی کرد. رضاشاه، آن را خلع سلاح و رئیس آن صولتالدوله را به تهران منتقل کرد اما ایل قشقایی بارها علیه حکومت مرکزی دست به شورش زد. ملک منصورخان، فرزند دوم صولتالدوله، در ۱۲۸۲ شمسی در میان ایل قشقایی متولد شد. با تبعید اجباری صولتالدوله و خانواده وی در زمان سلطنت رضاشاه به تهران او نیز به تهران منتقل و در کالج البرز مشغول به تحصیل در دوره متوسطه شد. اما هنوز دوران تحصیلی خود را به پایان نرسانده بود که از کلاس درس، به ریاست ایل قشقایی رسید. داستان دیدارهای او با احمدشاه، رضاشاه و شرکت در سخنرانی هیتلر در دوران اقامت در اروپا از جمله ماجراهای خواندنی کتاب خاطرات ملک منصورخان قشقایی است که به تازگی منتشر شده است.
اولین دیدار با رضاخان
در آخرین سال سلطنت احمدشاه، رضاخان برای استقبال از او به هنگام بازگشت از اروپا به بوشهر میرود و سر راه در کازرون مهمان ایل قشقایی میشود. ملک منصورخان در این سال برای اولین بار رضاخان را ملاقات میکند: «خبر رسید که رضاخان رئیسالوزرا از تهران به شیراز آمده و برای استقبال از احمدشاه عازم بوشهر است و میخواهد مهمان پدرم شود؛ لذا پدرم، ناصرخان و من را فرستاد تا در بالای کتل بین دشت اژن و پل آبگینه با یکصد سوار از رضاخان استقبال کنیم. وقتی که ما به صحرای میان کتل رسیدیم دیدیم که چند سوار قراول به تاخت اطراف یک اتومبیل میآیند، اتومبیل به ما که رسید ایستاد. رضاخان پیاده شد و ما معرفی شدیم، من و ناصرخان دست او را بوسیدیم او هم روی ما را بوسید. در این میان رو به ناصرخان کرد و گفت من آن اسب را میخواهم. اسبی که چشم رضاخان را گرفته بود اسب حسینقلیخان یکی از نوکران درجه یک پدرم بود. ناصرخان به حسینقلی بیگ گفت اسب تقدیم حضرت اشرف- یعنی رضاخان- شده.»
خان قشقایی به بدبینی سران ایلات به رضاخان اشاره میکند: «سه نفر به پدرم پیشنهاد کردند که رضاخان را توقیف نموده و حبس نماید. نظر آنها این بود که رفتارهای رضاخان نشان میدهد فرد خطرناکی است. آنها عبارت بودند از مسیحخان کلانتر فارسیمدان، حاج عباسعلیخان از روسای کشکولی کوچک و خضرخان کلانتر طوایف قوتولو. آنها به پدرم گفتند او ریشه ایلات را خواهد کند. اما پدرم فرمود خودم از شما بهتر میدانم. رضاخان تنهاست من هم میتوانم حکم توقیف او را بدهم، ولی او مهمان من است و من این بدعت را در ایل نمیگذارم و این کار را نمیکنم. خضرخان اصرار داشت و میگفت لازم نیست شما او را حبس نمایید من میدهم پسرعمویم او را با گلوله بزند. ولی پدرم این پیشنهاد را هم نپذیرفت سالها بعد پیشبینی این افراد به حقیقت پیوست.»
مملکت باید رئیسالوزرا داشته باشد
«پدرم صبح گفت من میروم با احمدشاه به تنهایی صحبت کنم تو با من بیا ولی ناصرخان بماند از مهمانها پذیرایی کند. وارد چادر احمدشاه شدیم. پدرم دستور داده بود بزرگترین چادرپوش را با دو چادرپوش کوچک دیگر برای احمد شاه برپا سازند. من و پدرم به حضور احمدشاه شرفیاب شدیم. یک سینی پر از اشرفی پوند انگلیس که خیلی هم سنگین بود هم در دست رئیس پیشخدمتهای پدرم بود، وقتی که به نزدیکی چادرپوش رسیدیم پدرم سینی اشرفی را گرفت و به پیشخدمت گفت بیرون بایستد. احمدشاه وسط چادرپوش ایستاده بود من و پدرم تعظیم کردیم. او با خوشرویی احوالپرسی کرد. پدرم عرض کرد ملاحظه میفرمایید چقدر جمعیت از شیراز و سایر شهرهای فارس برای زیارت اعلیحضرت آمدهاند؛ لذا وقت نشد که تنها چند کلمه به حضورتان عرض کنم. سپس سینی اشرفی را روی میز گذاشت و گفت قابل اعلیحضرت که نیست، ولی این رسم ایلات خودمان بوده و امیدوارم تا آخر ادامه پیدا کند. احمدشاه تشکر کرد. پدرم عرض کرد من این رضاخان را فرد خطرناکی میبینم اجازه بدهید تا او را توقیف نمایم. احمدشاه کمی قدم زد و در جواب گفت صولتالدوله مملکت باید رئیسالوزرا داشته باشد، اگر او رفت از کجا معلوم است که کسی بهتر از او جای او را بگیرد؟ سپس صحبتهای دیگر مملکتی پیش آمد. سخنان آنان خیلی ساده و صمیمی مثل دو دوست بود نه مثل صحبت یک ایلخانی با شاه ایران. وقتی که سال
- ۷.۹k
- ۱۹ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط