🖤 OBSESSION | وسواس
🖤 OBSESSION | وسواس
پارت پانزدهم: خط قرمز
الارا به عکس خیره مانده بود.
چند ثانیه گذشت تا بتواند حرف بزند.
— این عکس رو از کجا آوردی؟
جونگکوک روبهرویش نشست.
— از پروندهی همون شبی که پدر ویکتوریا کشته شد.
— چرا عکس پدر من توی پروندهی قتل اون مرده؟
— چون پدرت آخرین کسی بود که قبل از تیراندازی باهاش ملاقات کرد.
الارا پوشه را بست.
— کافیه.
جونگکوک ساکت شد.
— الارا...
— گفتم کافیه! من امشب دربارهی یه قتل ازت سؤال کردم، نه اینکه تمام زندگیام رو زیرورو کنی.
او بلند شد، اما وقتی خواست از کنارش رد شود، جونگکوک فقط یک جمله گفت:
— پدرت اون شب نمرد.
الارا سر جایش خشک شد.
آهسته برگشت.
— چی گفتی؟
جونگکوک نگاهش را از او نگرفت.
— جسدی که توی پرونده ثبت شده بود، متعلق به پدرت نبود.
الارا با صدایی لرزان پرسید:
— پس کجاست؟
— نمیدونم.
— دروغ میگی!
— کاش میدونستم کجاست.
الارا با خشم پوشه را روی میز کوبید.
— تو همهچیز رو میدونی، فقط وقتی نوبت جواب دادن میرسه، ناگهان هیچچیز نمیدونی!
جونگکوک از جایش بلند شد.
— اگه میخواستم بهت دروغ بگم، هیچوقت این پرونده رو نشونت نمیدادم.
الارا نگاهش کرد؛ چشمهایش پر از خشم بود، اما چیزی درونش داشت فرو میریخت.
— ازت متنفرم.
جونگکوک آرام جواب داد:
— میدونم.
— نه، نمیدونی.
— پس بهم نشون بده.
الارا به او نزدیک شد و انگشتش را روی سینهاش گذاشت.
— اگه بفهمم تو به پدرم آسیب زدی، خودم نابودت میکنم. مهم نیست چقدر بهت نزدیک شده باشم.
جونگکوک دستش را بالا آورد، اما این بار پیش از لمسکردن او مکث کرد.
— اگه بفهمی من بیگناهم، چی؟
الارا جواب نداد.
فقط دستش را پایین آورد و از اتاق خارج شد.
ساعت ۳:۰۵ بامداد.
جونگکوک در اتاق امنیت نشسته بود که دستیارش وارد شد.
— رئیس، یه تماس داریم. از خطی که سه ساله غیرفعاله.
جونگکوک گوشی را برداشت.
صدای خشدار مردی از آن طرف خط آمد:
— هنوز همونقدر به دخترم نزدیک شدی، جئون؟
جونگکوک بیحرکت ماند.
— کی هستی؟
مرد خندید.
— واقعاً منو فراموش کردی؟
تماس قطع شد.
چند ثانیه بعد، پیامی رسید؛ همراه با یک عکس تازه.
الارا در اتاق خواب مهمان خوابیده بود. عکس از داخل پنتهاوس گرفته شده بود.
زیر عکس نوشته شده بود:
«اگه میخوای دخترم زنده بمونه، تا طلوع آفتاب ازش دور شو.»
جونگکوک آرام از جایش بلند شد.
تمام دوربینهای امنیتی را بررسی کرد.
هیچ ورود غیرمجازی ثبت نشده بود.
یعنی کسی که عکس را گرفته بود، از قبل داخل ساختمان بود.
در همان لحظه، صدای شکستن شیشه از طبقهی بالا آمد.
جونگکوک اسلحهاش را برداشت و به سمت اتاق الارا دوید.
در را باز کرد.
تخت خالی بود.
پنجره باز مانده بود و روی بالش، حلقهای نقرهای قرار داشت؛ حلقهای که جونگکوک سه سال پیش از دست مردی بیرون آورده بود که خودش کشته بود.
کنارش یک یادداشت بود:
«این بار، نوبت توئه که چیزی رو از دست بدی.»
پارت پانزدهم: خط قرمز
الارا به عکس خیره مانده بود.
چند ثانیه گذشت تا بتواند حرف بزند.
— این عکس رو از کجا آوردی؟
جونگکوک روبهرویش نشست.
— از پروندهی همون شبی که پدر ویکتوریا کشته شد.
— چرا عکس پدر من توی پروندهی قتل اون مرده؟
— چون پدرت آخرین کسی بود که قبل از تیراندازی باهاش ملاقات کرد.
الارا پوشه را بست.
— کافیه.
جونگکوک ساکت شد.
— الارا...
— گفتم کافیه! من امشب دربارهی یه قتل ازت سؤال کردم، نه اینکه تمام زندگیام رو زیرورو کنی.
او بلند شد، اما وقتی خواست از کنارش رد شود، جونگکوک فقط یک جمله گفت:
— پدرت اون شب نمرد.
الارا سر جایش خشک شد.
آهسته برگشت.
— چی گفتی؟
جونگکوک نگاهش را از او نگرفت.
— جسدی که توی پرونده ثبت شده بود، متعلق به پدرت نبود.
الارا با صدایی لرزان پرسید:
— پس کجاست؟
— نمیدونم.
— دروغ میگی!
— کاش میدونستم کجاست.
الارا با خشم پوشه را روی میز کوبید.
— تو همهچیز رو میدونی، فقط وقتی نوبت جواب دادن میرسه، ناگهان هیچچیز نمیدونی!
جونگکوک از جایش بلند شد.
— اگه میخواستم بهت دروغ بگم، هیچوقت این پرونده رو نشونت نمیدادم.
الارا نگاهش کرد؛ چشمهایش پر از خشم بود، اما چیزی درونش داشت فرو میریخت.
— ازت متنفرم.
جونگکوک آرام جواب داد:
— میدونم.
— نه، نمیدونی.
— پس بهم نشون بده.
الارا به او نزدیک شد و انگشتش را روی سینهاش گذاشت.
— اگه بفهمم تو به پدرم آسیب زدی، خودم نابودت میکنم. مهم نیست چقدر بهت نزدیک شده باشم.
جونگکوک دستش را بالا آورد، اما این بار پیش از لمسکردن او مکث کرد.
— اگه بفهمی من بیگناهم، چی؟
الارا جواب نداد.
فقط دستش را پایین آورد و از اتاق خارج شد.
ساعت ۳:۰۵ بامداد.
جونگکوک در اتاق امنیت نشسته بود که دستیارش وارد شد.
— رئیس، یه تماس داریم. از خطی که سه ساله غیرفعاله.
جونگکوک گوشی را برداشت.
صدای خشدار مردی از آن طرف خط آمد:
— هنوز همونقدر به دخترم نزدیک شدی، جئون؟
جونگکوک بیحرکت ماند.
— کی هستی؟
مرد خندید.
— واقعاً منو فراموش کردی؟
تماس قطع شد.
چند ثانیه بعد، پیامی رسید؛ همراه با یک عکس تازه.
الارا در اتاق خواب مهمان خوابیده بود. عکس از داخل پنتهاوس گرفته شده بود.
زیر عکس نوشته شده بود:
«اگه میخوای دخترم زنده بمونه، تا طلوع آفتاب ازش دور شو.»
جونگکوک آرام از جایش بلند شد.
تمام دوربینهای امنیتی را بررسی کرد.
هیچ ورود غیرمجازی ثبت نشده بود.
یعنی کسی که عکس را گرفته بود، از قبل داخل ساختمان بود.
در همان لحظه، صدای شکستن شیشه از طبقهی بالا آمد.
جونگکوک اسلحهاش را برداشت و به سمت اتاق الارا دوید.
در را باز کرد.
تخت خالی بود.
پنجره باز مانده بود و روی بالش، حلقهای نقرهای قرار داشت؛ حلقهای که جونگکوک سه سال پیش از دست مردی بیرون آورده بود که خودش کشته بود.
کنارش یک یادداشت بود:
«این بار، نوبت توئه که چیزی رو از دست بدی.»
- ۲۲۵
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط