hi
زخمی که منو تو رو به هم رسوند پارت ⓪⑥
دستش رو گرفتم و گفتم:چیزی نیست اروم باش.. من الان میام 🐼خیلی خب. دوییدم تو کارخونه تیز اندازی کمتر شده بود ولی هنوز خطر ناک بود با پوشش نگهبان ها رفتم طبقه ی بالا جیمین هانا رو ور داشته بود و داشت میدم سمتم دوییدم سمتش و هانا که بیهوش بود رو گرفتم تو بغلم 🐶چرا اومدی؟ خطر ناکه 🦚تنهایی خطر ناک تره. ویو جیمین چشمم افتاد به پشت سه بیوک یکی از اون نگهبان هایی که زده بودمش اسلحه اش رو به سمت سه بیوک نشونه گرفت 🐶سه بیوک مراقب باش! بغلش کردم و جای خودمو و خودش رو عوض کردم گرمی تیر رو توی کمرم حس کردم سه بیوک هنوز تو شوک بود اسلحه اش رو در اورد و توی مخ اون نگهبان خالی کرد 🦚جی.. جیمین وای نه! کمکم کرد بلند شم دردش خیلی بد بود.. اولین بارم نبود ولی تاحالا اینجا تیر نخورده بودم خوبه کلکسیون تیر هام کامل شد( :/) سه بیوک و چند تا از نگهبان ها کمکم کردن نشستم تو ماشین کنار کوک نشسته بودک با صورت قرمز و زخمیش بهم خندید و گفت:چلاق شدی برادر 🐶نخند پدر کوسه درد داره سه بیوک نشست روبه روم و در ون رو بست 🦚هیون سو فرار کرده.. همه ی نیرو هاش کشته شدن به نگهبان ها گفتم جنازه هارو بسوزونن و هرکی زنده مونده رو ببرن درمون گاه تا بعدا بتونیم اطلاعات بگیریم ازشون 🐶دستت درد نکنه 🐼جیمین و جونگ کوک به یه پانسمان اساسی نیاز دارن منم میام درمان گاه کمک 🐰مطمئنی حالت خوبه؟ 🐼اره../ راه افتادیم جونگ کوک خوابیده بود و هانول هم مثل شوهرش هرچی زخمم رو فشار میدادم خونش بند نمیومدم کم کم داشتن از کمبود خون گیج میشدم انگار که سه بیوک فهمیده بود و گفت:راننده نون نخوردی؟ گاز بده دیگه جیمین تیره خورده 🐔نزدیکیم خانوم . برگشت سمتم دستم که رو زانوم بود رو گرفت و گفت:درد میکنه؟ 🐶نه په داره نوازش میکنه معلومه درد میکنه 🦚ببخشید خیلی خنگم حواسم نبود 🐶هیعی.. داری گریه میکنی؟ 🦚چی؟.. من؟ نه بابا چی میگی.. هق.. هق🐶چرا گریه میکنی خوشگلم ؟ 🦚اخه تیر خوردی 🐶زنده ام که خوب میشم نترس باشه؟ 🦚جیمین.. 🐶؟ 🦚تو کارخونه راست گفتی که دوستم داری؟ 🐶فکر کنم راست ترین چیزی که تو عمرم از راست بودنش مطمئن همینه 🦚منم... منم.. دوست دارم 🐶.. راست.. راست میگی؟ 🦚اره . دیگه درد شکمم رو یادم رفت و گردنش رو گرفتم و به خودم نزدیک کردم و لباش رو به دندون گرفتم اولش شوکه بود ولی بعدش، شروع کرد همکاری کردن.. درد شکمم رو کلا ولش کن بابا رو بچسب.. داشتم لذت میبردم که صدای خنده ی هانول مارو جدا کرد کوک گفت🐰بالاخره گفتی بهش.. افرین خوشم اومد اول اون شکم پاره شده ات رو بدوز بعد هاما تازه بیدار شده بود و تو بغل هانول تکون میخورد 🦄اونی.. کجایم🐶دست خوش. . من دارم میمیرم ابن میگه ما کجاییم 🦚خدا نکنه
دستش رو گرفتم و گفتم:چیزی نیست اروم باش.. من الان میام 🐼خیلی خب. دوییدم تو کارخونه تیز اندازی کمتر شده بود ولی هنوز خطر ناک بود با پوشش نگهبان ها رفتم طبقه ی بالا جیمین هانا رو ور داشته بود و داشت میدم سمتم دوییدم سمتش و هانا که بیهوش بود رو گرفتم تو بغلم 🐶چرا اومدی؟ خطر ناکه 🦚تنهایی خطر ناک تره. ویو جیمین چشمم افتاد به پشت سه بیوک یکی از اون نگهبان هایی که زده بودمش اسلحه اش رو به سمت سه بیوک نشونه گرفت 🐶سه بیوک مراقب باش! بغلش کردم و جای خودمو و خودش رو عوض کردم گرمی تیر رو توی کمرم حس کردم سه بیوک هنوز تو شوک بود اسلحه اش رو در اورد و توی مخ اون نگهبان خالی کرد 🦚جی.. جیمین وای نه! کمکم کرد بلند شم دردش خیلی بد بود.. اولین بارم نبود ولی تاحالا اینجا تیر نخورده بودم خوبه کلکسیون تیر هام کامل شد( :/) سه بیوک و چند تا از نگهبان ها کمکم کردن نشستم تو ماشین کنار کوک نشسته بودک با صورت قرمز و زخمیش بهم خندید و گفت:چلاق شدی برادر 🐶نخند پدر کوسه درد داره سه بیوک نشست روبه روم و در ون رو بست 🦚هیون سو فرار کرده.. همه ی نیرو هاش کشته شدن به نگهبان ها گفتم جنازه هارو بسوزونن و هرکی زنده مونده رو ببرن درمون گاه تا بعدا بتونیم اطلاعات بگیریم ازشون 🐶دستت درد نکنه 🐼جیمین و جونگ کوک به یه پانسمان اساسی نیاز دارن منم میام درمان گاه کمک 🐰مطمئنی حالت خوبه؟ 🐼اره../ راه افتادیم جونگ کوک خوابیده بود و هانول هم مثل شوهرش هرچی زخمم رو فشار میدادم خونش بند نمیومدم کم کم داشتن از کمبود خون گیج میشدم انگار که سه بیوک فهمیده بود و گفت:راننده نون نخوردی؟ گاز بده دیگه جیمین تیره خورده 🐔نزدیکیم خانوم . برگشت سمتم دستم که رو زانوم بود رو گرفت و گفت:درد میکنه؟ 🐶نه په داره نوازش میکنه معلومه درد میکنه 🦚ببخشید خیلی خنگم حواسم نبود 🐶هیعی.. داری گریه میکنی؟ 🦚چی؟.. من؟ نه بابا چی میگی.. هق.. هق🐶چرا گریه میکنی خوشگلم ؟ 🦚اخه تیر خوردی 🐶زنده ام که خوب میشم نترس باشه؟ 🦚جیمین.. 🐶؟ 🦚تو کارخونه راست گفتی که دوستم داری؟ 🐶فکر کنم راست ترین چیزی که تو عمرم از راست بودنش مطمئن همینه 🦚منم... منم.. دوست دارم 🐶.. راست.. راست میگی؟ 🦚اره . دیگه درد شکمم رو یادم رفت و گردنش رو گرفتم و به خودم نزدیک کردم و لباش رو به دندون گرفتم اولش شوکه بود ولی بعدش، شروع کرد همکاری کردن.. درد شکمم رو کلا ولش کن بابا رو بچسب.. داشتم لذت میبردم که صدای خنده ی هانول مارو جدا کرد کوک گفت🐰بالاخره گفتی بهش.. افرین خوشم اومد اول اون شکم پاره شده ات رو بدوز بعد هاما تازه بیدار شده بود و تو بغل هانول تکون میخورد 🦄اونی.. کجایم🐶دست خوش. . من دارم میمیرم ابن میگه ما کجاییم 🦚خدا نکنه
- ۷.۸k
- ۲۵ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط