Iove and the Moon
Iove and the Moon
Part 47
ویو یونا
صدای تیر توی کل خونه پیچید.
یونا: جیــــــــن!!
با ترس دستم رو جلوی دهنم گرفتم. قلبم انقدر تند میزد که حس میکردم هر لحظه از سینهم بیرون میاد.
یونا: کوووووک؟!
هیچکس جوابم رو نداد.
چند ثانیه بعد صدای یکی از نگهبانها بلند شد.
نگهبان: اسلحهتون رو بندازید زمین!
با پاهای لرزون از پشت مبل بیرون اومدم.
یونا: کوک...؟
بالاخره دیدمش.
کوک کنار در ایستاده بود و جیمین که تازه از راه رسیده بود، داشت به نگهبانها کمک میکرد اوضاع رو کنترل کنن.
یونا: کوک!
به سمتش دویدم و محکم بغلش کردم.
کوک: هی، ملکه کوچولو! آروم... من خوبم.
یونا: احمق! چرا جوابم رو ندادی؟! فکر کردم بلایی سرت اومده!
کوک دستهاش رو دورم حلقه کرد.
کوک: ببخشید، ترسوندمت.
یونا: دیگه هیچوقت این کار رو نکن!
کوک: چشم، خانم رئیس!
یونا: الان وقت شوخی کردنه؟!
کوک خندید و پیشونیم رو بوسید.
کوک: باشه، دیگه شوخی نمیکنم.
همون موقع صدای انی رو شنیدم.
انی: جین!
برگشتم.
جین روی زمین نشسته بود و دو نفر از نگهبانها مراقبش بودن. اسلحه از دستش گرفته شده بود و هیچکس اجازه نمیداد به ما نزدیک بشه.
جین با دیدن من دوباره صدا زد:
جین: یونا... دخترم...
پشت کوک پناه گرفتم.
یونا: من دختر تو نیستم!
جین: میدونم ازم ناراحتی، ولی باید باهام حرف بزنی.
یونا: من هیچ حرفی با تو ندارم!
جین: فقط پنج دقیقه بهم فرصت بده.
کوک: فکر کنم به اندازه کافی حرف زدید. فعلاً باید از اینجا برید.
جین نگاه سردی به کوک انداخت.
جین: تو نمیتونی برای همیشه بین من و دخترم بایستی.
کوک: من بین شما نایستادم. این خود یوناست که نمیخواد باهات بیاد.
جین دوباره به من نگاه کرد.
جین: یونا، یه روز خودت میفهمی چرا دنبالت اومدم.
یونا: پس همین الان بگو!
جین سکوت کرد.
یونا: چرا؟! چرا بعد از این همه سال یادت افتاده من دخترتم؟!
جین سرش رو پایین انداخت.
جین: چون فهمیدم تمام این سالها دربارهی تو اشتباه میکردم.
یونا: چه اشتباهی؟
جین سرش رو بالا آورد.
جین: تو دختر واقعی من نیستی...
سکوت سنگینی همهجا رو گرفت.
یونا: اینو که میدونم!
جین: نه، منظورم این نیست. من تازه فهمیدم که تو از اول هم دختر من نبودی. اما یه چیز دیگه هم هست...
کوک: دیگه چی؟
جین به انی نگاه کرد.
جین: انی تمام حقیقت رو بهتون نگفته.
با شنیدن این حرف به سمت مادرم برگشتم.
یونا: مامان لینا... این راست میگه؟
انی چیزی نگفت.
یونا: مامان؟!
چشمهاش پر از اشک شد.
انی: یونا، من...
یونا: فقط بهم بگو! این بار دیگه دروغ نگو!
انی چند لحظه نگاهم کرد و بالاخره لب باز کرد.
انی: جین پدر واقعی تو نیست... اما کسی که پدر واقعیته، از وجود تو خبر داره.
نفس توی سینهم حبس شد.
یونا: یعنی چی؟!
انی: اون سالهاست که دنبال تو میگرده.
کوک دستم رو گرفت.
کوک: اسمش چیه؟
انی لبهاش رو به هم فشرد.
انی: اسمش...
ناگهان جین خندید.
جین: دیر شده، انی.
همه به سمتش برگشتیم.
جین: اون خودش میدونه یونا کجاست.
یونا: چی؟!
جین لبخند تلخی زد.
جین: و مطمئنم خیلی زود میاد دیدنت، دخترم.
#عشق_وماه
Part 47
ویو یونا
صدای تیر توی کل خونه پیچید.
یونا: جیــــــــن!!
با ترس دستم رو جلوی دهنم گرفتم. قلبم انقدر تند میزد که حس میکردم هر لحظه از سینهم بیرون میاد.
یونا: کوووووک؟!
هیچکس جوابم رو نداد.
چند ثانیه بعد صدای یکی از نگهبانها بلند شد.
نگهبان: اسلحهتون رو بندازید زمین!
با پاهای لرزون از پشت مبل بیرون اومدم.
یونا: کوک...؟
بالاخره دیدمش.
کوک کنار در ایستاده بود و جیمین که تازه از راه رسیده بود، داشت به نگهبانها کمک میکرد اوضاع رو کنترل کنن.
یونا: کوک!
به سمتش دویدم و محکم بغلش کردم.
کوک: هی، ملکه کوچولو! آروم... من خوبم.
یونا: احمق! چرا جوابم رو ندادی؟! فکر کردم بلایی سرت اومده!
کوک دستهاش رو دورم حلقه کرد.
کوک: ببخشید، ترسوندمت.
یونا: دیگه هیچوقت این کار رو نکن!
کوک: چشم، خانم رئیس!
یونا: الان وقت شوخی کردنه؟!
کوک خندید و پیشونیم رو بوسید.
کوک: باشه، دیگه شوخی نمیکنم.
همون موقع صدای انی رو شنیدم.
انی: جین!
برگشتم.
جین روی زمین نشسته بود و دو نفر از نگهبانها مراقبش بودن. اسلحه از دستش گرفته شده بود و هیچکس اجازه نمیداد به ما نزدیک بشه.
جین با دیدن من دوباره صدا زد:
جین: یونا... دخترم...
پشت کوک پناه گرفتم.
یونا: من دختر تو نیستم!
جین: میدونم ازم ناراحتی، ولی باید باهام حرف بزنی.
یونا: من هیچ حرفی با تو ندارم!
جین: فقط پنج دقیقه بهم فرصت بده.
کوک: فکر کنم به اندازه کافی حرف زدید. فعلاً باید از اینجا برید.
جین نگاه سردی به کوک انداخت.
جین: تو نمیتونی برای همیشه بین من و دخترم بایستی.
کوک: من بین شما نایستادم. این خود یوناست که نمیخواد باهات بیاد.
جین دوباره به من نگاه کرد.
جین: یونا، یه روز خودت میفهمی چرا دنبالت اومدم.
یونا: پس همین الان بگو!
جین سکوت کرد.
یونا: چرا؟! چرا بعد از این همه سال یادت افتاده من دخترتم؟!
جین سرش رو پایین انداخت.
جین: چون فهمیدم تمام این سالها دربارهی تو اشتباه میکردم.
یونا: چه اشتباهی؟
جین سرش رو بالا آورد.
جین: تو دختر واقعی من نیستی...
سکوت سنگینی همهجا رو گرفت.
یونا: اینو که میدونم!
جین: نه، منظورم این نیست. من تازه فهمیدم که تو از اول هم دختر من نبودی. اما یه چیز دیگه هم هست...
کوک: دیگه چی؟
جین به انی نگاه کرد.
جین: انی تمام حقیقت رو بهتون نگفته.
با شنیدن این حرف به سمت مادرم برگشتم.
یونا: مامان لینا... این راست میگه؟
انی چیزی نگفت.
یونا: مامان؟!
چشمهاش پر از اشک شد.
انی: یونا، من...
یونا: فقط بهم بگو! این بار دیگه دروغ نگو!
انی چند لحظه نگاهم کرد و بالاخره لب باز کرد.
انی: جین پدر واقعی تو نیست... اما کسی که پدر واقعیته، از وجود تو خبر داره.
نفس توی سینهم حبس شد.
یونا: یعنی چی؟!
انی: اون سالهاست که دنبال تو میگرده.
کوک دستم رو گرفت.
کوک: اسمش چیه؟
انی لبهاش رو به هم فشرد.
انی: اسمش...
ناگهان جین خندید.
جین: دیر شده، انی.
همه به سمتش برگشتیم.
جین: اون خودش میدونه یونا کجاست.
یونا: چی؟!
جین لبخند تلخی زد.
جین: و مطمئنم خیلی زود میاد دیدنت، دخترم.
#عشق_وماه
- ۸۹۳
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط