{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شیداوصوفی قسمت_چهل_و_یکم

شیداوصوفی قسمت_چهل_و_یکم

موسیقی غریبه ها در شب، "فرانک سیناترا" را گذاشته بود و بوی عطر کاج ماشین را پر کرده بود. انگشتر عقیق گرانقیمتی دستش بود. سکوت بود؛ باید از جایی شروع میکردم. آنقدر باهوش بود که منتظر همین باشد و چون میدانستم احتمالا همه چیز را میداند، دروغ فایده ای نداشت. گفتم: من زیاد اداره پلیس نمیام؛ اما بعضی وقتا به خاطر شغلم... گفت، بله؛ خبرنگاری!... اما شغل من ایجاب میکنه زیاد اینجا بیام؛ متاسفانه! گفتم: باشون همکارید؟ گفت؛ وکیلم؛ ولی الان برای وکالت اونجا نبودم؛ مورد دیگه ای بود خانم یثربی! شوکه شدم؛ مرا با نام فامیل واقعی ام صدا کرد! گفتم: شما منو میشناسی؟ گفت؛ تو این پرونده شناختمتون و یه کم راجع بهتون تحقیق کردم! به نظرم اونایی که درباره شما حرف میزنن؛ خودشون از عقده و حقارت روحی رنج میبرن! گفتم: کی حرف میزنه؟ گفت: حالا... هر کی! شما الان نقش بزرگی تو این پرونده ی پیچیده داری؛ حتی یه پلیس نمیتونه آدم باهوشتر از خودشو ببینه!...حسادت! گفتم: و من افتخار صحبت با چه کسی رو دارم؟ گفت: سردار ارشد! گفتم : شوخی نکنین! خندید و گفت، نه؛ واقعا اسممه؛ شایدم مثل شیدا مستور ، مستعار ،... ولی به هر حال پروانه وکالتم به این اسمه.... دیدم داشتن درباره تون حرف میزدن... گفتم: ببخشید کیا؟گفت: خانمای مددکار اینجا! میگفتن شما خودت قاطی داری! بعد، هر روز به بهار یه نسبتی میدی! یه روز عقب مونده! یه روز دو شخصیتی، امروزم که شنیدن گفتید تیزهوشه ! حرفای دیگه ای هم میزدن که ممکنه خوشتون نیاد! گفتم؛ مهم نیست، چی؟ پوتیناتونو مسخره میکردن؛ میگفتن کفش سربازی میپوشه و اینکه آویزونه! یه زن مطلقه ست که سالهاست آویزون یکی از همکارای ارشد اونا ، حاج علی نامیه! ببخشید.... البته من فقط نقل قول میکنم؛ اونا میگفتن حاج علی، دلش برای این زنه میسوزه؛ وگرنه اصلا دوسش نداره. همه میدونن که حاج علی از یه دختر خانم زیبا و جوون خوشش میاد؛ صوفی! گمانم اسمش این بود؛ صبحم با هم اومدن اداره پلیس، تو ماشین حاج علی، خودم دیدمشون...دختر قشنگیه.... اما این زن مطلقهه، آویزونه دیگه! گفتم: اگه میخواید منو عصبانی کنید، موفق نشدید ! حالا نوبت منه؛ این همه سال عطرتونو عوض نکردین؛ چرا؟! گفت: رنگ زیر پیرهنیمم بگم؟ اتفاقا من زن ندارم؛ شاید از حاج علی شما بهتر باشم !.... خواستم محکم بزنم توی گوشش؛ اما آنوقت به هدفم نمیرسیدم! او میخواست مرا عصبانی کند. گفتم؛ بهارو از کجا میشناسید؟ کل خانواده رو میشناسید و برای دیدن بهار امروز اونجا بودید؛ گفت: باید جواب بدم؟ گفتم: بله، لطفا! گفت: خب، من یه جورایی... با بهار آشنایی قبلی دارم... گفتم میدونم پدر بچه شید؛ گفت: حیف که اون بچه مرد؛ میخواستم بگیرمش؛ ولی وارث لازم داشتم؛ گفتن نازا شده؛واقعا حیف اون دختر...../

#ادامه_دارد...
#شیداوصوفی
#داستان
#قسمت_چهل_و_یکم
#چیستایثربی
هرگونه برداشت یا کپی از این داستان بدون ذکر نام نویسنده، ممنوع است.
دیدگاه ها (۱)

آقا من زنده ام!

𝑨 𝑪𝒂𝒔𝒆 𝑪𝒂𝒍𝒍𝒆𝒅 𝑳𝒐𝒗𝒆Part 9مینجه چند لحظه به جین خیره شدمینجه:م...

Do I love him, or do I hate him?p¹⁹دختر یه جوری پرید بغل جون...

رمان عشق ممنوع

ع̲̅ش̲̅ق̲̅ ا̲̅و̲̅ل̲̅، س̲̅ر̲̅ن̲̅و̲̅ش̲̅ت̲̅ آخ̲̅ر̲̅𝑷𝒂𝒓𝒕:...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت شانزدهم: نقاب‌های شکسته و فرار از عم...

قسمت ۸(بخش دو)

شاهکاری به نام دروغ

P¹⁷چه‌یون فلش رو برداشت...چه‌یون : چون بالاخره وقتش رسیده بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط