رمان از یخ تا آتش
#Part_8
من از درد بغض کرده بودم و فقط میخواستم زودتر برگردم.
_دوستم که اومد همینجوری میمونی، صدات درنمیاد مگر اینکه خلافشو بگم
+بله ارباب
_سرتو بالا بگیر، زود باش
سرمو که بلند کردم، با ضربه ی محکمی که به صورتم زد کاملا روی زمین دراز کشیدم و بی اراده اشکام بیصدا از چشمام ریخت.
+چراا....
_هییشش...اطاعت کن و تسلیم باش اگه میخوای برگردی
چند ثانیه بعد یه مرد با لباسای نسبتا انسانی تر یعنی رنگی تر اومد داخل اتاقک و با نیشخند بهم نگاه کرد.
_آرمان، قدرت هام کار نمیکنه
∆سلام منم خوشحالم میبینمت ممنون که معرفی کردی این انسان در حال مرگ کیه و چرا تا الان زندست
_الان وقت مسخره بازی ندارم. میگم قدرتم کار نمیکنه
∆تا وقتی کنجکاوم جواب دادنم کار نمیکنه
_لعنت... این مهرساست، از اون شب لعنتی که متوجه حضورم شد نتوانستم کاملا اونو از یادش ببرم، ذهنشو کامل نمیتوانم بخوانم و...
∆اوه! پس اینا بازیه، قراره برگرده.اومم نیازی نبود واسه حضور من کتکش بزنی...
_آره، بگو چیکار کنم
∆از اونجا که من ازت باتجربه ترم و باید بهم احترام بزاری...
_آرماااان
با فریاد شاهسام من و آرمان نفسمون حبس شد. آرمان خندید و دستاشو به نشونه ی تسلیم بالا برد.
∆باشه رفیق آروم باش.
آرمان خم شد و به چشمام نگاه کرد و برگشت سمت شاهسام.
∆الان به چی فکر کرد؟
_نمیدونم نمیتونم چیز منظمی از صداهاش بشنوم
∆درد داری؟
_مهرسا...
+بـ بـ بله؟
_جواب بده
+بـ بله ارباب
∆درد. داری؟
+آره
∆سرت گیج میره و صداهای محوی میشنوی؟
+آره
∆دیوونه خودتی
+چی!؟
∆همین الان توی ذهنت بهم گفتی پسر دیوونه. شاید شاهسام متوجه نشه ولی بیا تا من هستم فکر و رفتارت رو هماهنگ نگه دار.
+من.. من اصلا نمیدونم دارم به چی فکر میکنم اینقدر سرم درد میکنه که...
∆میدونم میدونم این یعنی داری میمیری نمیتوانی اینجا دووم بیاری
+من میخوام برگردم🥺
∆نمیتوانی، الان خیلی چیزا رو میدونی که نباید بدونی
_الان بگو باید چیکار کنم که این نقص لعنتی درست بشه؟
∆درست نمیشه چون...
_چون چی؟
∆بیا بیرون.
+نه نه لطفا خاهش میکنم نرو
_جفت در میمونم، اینقدر نترس اینجا هیچی خطرناک تر از من واست نیست
از درد سرمو چسبوندم روی زمین و چشمامو بستم. خیلی سرد بود، نفسام هر لحظه سنگین تر میشد و ضربان قلبم کندتر و کندتر میشد. احساس زنده بودن رو داشتم گم میکردم و فقط یه ذره امید واسم مونده بود، اونم امید به کسی که خودش میگه خطرناک ترین چیز اینجا برای منه.
وقتی برگشتن داخل شاهسام نگاهاش تیره شده بود، اصلا شوخی بردار نبود و آرمان جدی به نظر میرسید.
_این چه کوفتیه؟ یعنی چی!؟ تو حافظشو پاک کن
∆کسی میتونه بخوابونش که خودش حضورش رو نشون داده باشه و فقط تو میتوانی که اینبار فکر نکنم بشه
_مطمئنم میشه تو میتوانی حافظشو پاک کنی
∆من میتوانم ولی اینجوری تمام حافظش پاک میشه، اسمشم دیگه یادش نمیاد.
_اصلا مهم نیست
+چی میگید!
_گفتم صدات در نیاد
+...
∆شاهسام، این استرست واسه ترسه. میدونم دست خودت نیست و اون داخل توی عمق این جلد سرد، آشوب شده ولی متاسفم تنها راهش همینه. تو به یه نیمه انسان تبدیل بشی و باهاش برگردی.
_مهرسا مثل یه گربه ی سنگ خورده بهم نگاه نکن
∆شاهسام! گیر الکی نده، مشکل رو باید حل کنی نمیتوانی فرار کنی ازش.
_اصلا میفهمی چی میگییی؟ مننن... با این...
∆مهم نیست کی هستی و چیا داری، اشتباه خودته... تازه اصلا اشتباه هم نیست این یه شانسه. مطمئنم یه روز بابتش خوشحال میشی.
_بیا بیرون کارت دارم.
∆الان وقتش نیست. الان وقت حرف زدن و فکر کردن نیست. اصلا زمانی نداره قبل از اینکه خورشید طلوع کنه میمیره اینجا. ممکنه بعدش هرگز این فرصت پیش نیاد من جای تو بودم، اصلا از دستش نمیدادم.
من متوجه حرفاشون نمیشدم و کم کم همه ی صدا ها واسم محو میشد. چشمامو بستم و بدنم کاملا شل شده بود و هر لحظه منتظر مرگ بودم. باز شدن طناب ها رو حس میکردم ولی جون حرکت کردن نداشتم.همونطور که چشمام بسته بود روشن شدن اطراف رو دیدم و نوری روی صورتم خورد.
12لایک و کامنت برای پارت بعدی🌼
نظرتون رو راجب پارت کامنت کنید، پیشنهادی، انتقادی چیزی هست خوشحال میشم باهام به اشتراک بزارید❤
#رمان #رمان_تاریک #Dark_romans #خوناشام #تخیلی #سرگرمی #قرمز #دراکولا #گرگ_و_میش #ونزدی #برام_استوکر #خون #Cherry_red #عاشقانه_تاریک #پروفایل #والپیپر #آهنگ #Dance #رقص #بیوگرافی #عاشقانه #عاشقانه_تاریک #فقط_جادو_اضافه_کن #سریال #فیلم #طلسم_شدگان #تینجری #خاطرات_یک_خوناشام #حمایت #انرژی
من از درد بغض کرده بودم و فقط میخواستم زودتر برگردم.
_دوستم که اومد همینجوری میمونی، صدات درنمیاد مگر اینکه خلافشو بگم
+بله ارباب
_سرتو بالا بگیر، زود باش
سرمو که بلند کردم، با ضربه ی محکمی که به صورتم زد کاملا روی زمین دراز کشیدم و بی اراده اشکام بیصدا از چشمام ریخت.
+چراا....
_هییشش...اطاعت کن و تسلیم باش اگه میخوای برگردی
چند ثانیه بعد یه مرد با لباسای نسبتا انسانی تر یعنی رنگی تر اومد داخل اتاقک و با نیشخند بهم نگاه کرد.
_آرمان، قدرت هام کار نمیکنه
∆سلام منم خوشحالم میبینمت ممنون که معرفی کردی این انسان در حال مرگ کیه و چرا تا الان زندست
_الان وقت مسخره بازی ندارم. میگم قدرتم کار نمیکنه
∆تا وقتی کنجکاوم جواب دادنم کار نمیکنه
_لعنت... این مهرساست، از اون شب لعنتی که متوجه حضورم شد نتوانستم کاملا اونو از یادش ببرم، ذهنشو کامل نمیتوانم بخوانم و...
∆اوه! پس اینا بازیه، قراره برگرده.اومم نیازی نبود واسه حضور من کتکش بزنی...
_آره، بگو چیکار کنم
∆از اونجا که من ازت باتجربه ترم و باید بهم احترام بزاری...
_آرماااان
با فریاد شاهسام من و آرمان نفسمون حبس شد. آرمان خندید و دستاشو به نشونه ی تسلیم بالا برد.
∆باشه رفیق آروم باش.
آرمان خم شد و به چشمام نگاه کرد و برگشت سمت شاهسام.
∆الان به چی فکر کرد؟
_نمیدونم نمیتونم چیز منظمی از صداهاش بشنوم
∆درد داری؟
_مهرسا...
+بـ بـ بله؟
_جواب بده
+بـ بله ارباب
∆درد. داری؟
+آره
∆سرت گیج میره و صداهای محوی میشنوی؟
+آره
∆دیوونه خودتی
+چی!؟
∆همین الان توی ذهنت بهم گفتی پسر دیوونه. شاید شاهسام متوجه نشه ولی بیا تا من هستم فکر و رفتارت رو هماهنگ نگه دار.
+من.. من اصلا نمیدونم دارم به چی فکر میکنم اینقدر سرم درد میکنه که...
∆میدونم میدونم این یعنی داری میمیری نمیتوانی اینجا دووم بیاری
+من میخوام برگردم🥺
∆نمیتوانی، الان خیلی چیزا رو میدونی که نباید بدونی
_الان بگو باید چیکار کنم که این نقص لعنتی درست بشه؟
∆درست نمیشه چون...
_چون چی؟
∆بیا بیرون.
+نه نه لطفا خاهش میکنم نرو
_جفت در میمونم، اینقدر نترس اینجا هیچی خطرناک تر از من واست نیست
از درد سرمو چسبوندم روی زمین و چشمامو بستم. خیلی سرد بود، نفسام هر لحظه سنگین تر میشد و ضربان قلبم کندتر و کندتر میشد. احساس زنده بودن رو داشتم گم میکردم و فقط یه ذره امید واسم مونده بود، اونم امید به کسی که خودش میگه خطرناک ترین چیز اینجا برای منه.
وقتی برگشتن داخل شاهسام نگاهاش تیره شده بود، اصلا شوخی بردار نبود و آرمان جدی به نظر میرسید.
_این چه کوفتیه؟ یعنی چی!؟ تو حافظشو پاک کن
∆کسی میتونه بخوابونش که خودش حضورش رو نشون داده باشه و فقط تو میتوانی که اینبار فکر نکنم بشه
_مطمئنم میشه تو میتوانی حافظشو پاک کنی
∆من میتوانم ولی اینجوری تمام حافظش پاک میشه، اسمشم دیگه یادش نمیاد.
_اصلا مهم نیست
+چی میگید!
_گفتم صدات در نیاد
+...
∆شاهسام، این استرست واسه ترسه. میدونم دست خودت نیست و اون داخل توی عمق این جلد سرد، آشوب شده ولی متاسفم تنها راهش همینه. تو به یه نیمه انسان تبدیل بشی و باهاش برگردی.
_مهرسا مثل یه گربه ی سنگ خورده بهم نگاه نکن
∆شاهسام! گیر الکی نده، مشکل رو باید حل کنی نمیتوانی فرار کنی ازش.
_اصلا میفهمی چی میگییی؟ مننن... با این...
∆مهم نیست کی هستی و چیا داری، اشتباه خودته... تازه اصلا اشتباه هم نیست این یه شانسه. مطمئنم یه روز بابتش خوشحال میشی.
_بیا بیرون کارت دارم.
∆الان وقتش نیست. الان وقت حرف زدن و فکر کردن نیست. اصلا زمانی نداره قبل از اینکه خورشید طلوع کنه میمیره اینجا. ممکنه بعدش هرگز این فرصت پیش نیاد من جای تو بودم، اصلا از دستش نمیدادم.
من متوجه حرفاشون نمیشدم و کم کم همه ی صدا ها واسم محو میشد. چشمامو بستم و بدنم کاملا شل شده بود و هر لحظه منتظر مرگ بودم. باز شدن طناب ها رو حس میکردم ولی جون حرکت کردن نداشتم.همونطور که چشمام بسته بود روشن شدن اطراف رو دیدم و نوری روی صورتم خورد.
12لایک و کامنت برای پارت بعدی🌼
نظرتون رو راجب پارت کامنت کنید، پیشنهادی، انتقادی چیزی هست خوشحال میشم باهام به اشتراک بزارید❤
#رمان #رمان_تاریک #Dark_romans #خوناشام #تخیلی #سرگرمی #قرمز #دراکولا #گرگ_و_میش #ونزدی #برام_استوکر #خون #Cherry_red #عاشقانه_تاریک #پروفایل #والپیپر #آهنگ #Dance #رقص #بیوگرافی #عاشقانه #عاشقانه_تاریک #فقط_جادو_اضافه_کن #سریال #فیلم #طلسم_شدگان #تینجری #خاطرات_یک_خوناشام #حمایت #انرژی
- ۷.۶k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط