ادامه
یوکی با صدایی لرزان گفت:
«موئیچیرو… وقتی خواب بودم… بابام (موزان) رو دیدم. توی خوابم اومد. گفت چون خون هاشیراها رو خوردم، بدنم داره قویتر میشه و اون دیگه نمیتونه از راه دور کنترلش کنه… اما تهدید کرد که خودش شخصاً میاد تا قلبم رو دربیاره…» موئیچیرو با دیدن لرزش شونههای یوکی، بدون هیچ حرفی جلو رفت و اون رو محکم توی آغوشش کشید. سر یوکی رو چسبوند به سینهاش و با صدایی که از همیشه بمتر و قاطعتر بود، گفت:
«تا وقتی من نفس میکشم، اون حتی نمیتونه بهت نزدیک بشه. بذار هر چقدر میخواد توی خواب تهدید کنه، توی واقعیت من دیواریام که هیچوقت نمیتونه ازش رد بشه.»
یوکی توی بغل گرم موئیچیرو کمی آروم گرفت، اما هنوز ترس توی چشماش بود.
در همین لحظه، درِ اتاق با شتاب باز شد و سانمی، در حالی که گردنش رو باندپیچی کرده بود و هنوز صورتش از عصبانیت سرخ بود، وارد شد. پشت سرش هم شینوبو و رنکوگو با چهرههایی جدی اومدن.
سانمی با دیدن یوکی غرید: «بیدار شدی بالاخره، یتیمِ موزان؟»
شینوبو با لبخندی که پشتش جدیت عجیبی بود، گفت: «یوکی-چان، خواب دیدنت از موزان نشون میده که پیوند خونیتون داره به خاطر خونِ هاشیراهایی که خوردی ضعیف میشه. این یه فرصت عالیه، اما یه مشکل بزرگ هست: تو هنوز مثل یه بچهی ناآرام با قدرتهات برخورد میکنی.»
رنکوگو با صدای بلند و پرانرژیاش ادامه داد: «درسته! قدرتِ شعله، باد و مه الان توی رگهای تو با هم میجنگن. اگه یاد نگیری کنترلشون کنی، ممکنه از تو منفجر بشن! پس از امروز، تمرینات ویژهی تو شروع میشه!»
سانمی پوزخندی زد و دستش رو روی دستهی شمشیرش گذاشت. «من خودم مسئول تمرین دادن بهش میشم. میخوام ببینم چقدر میتونه جلوی ضربات من دووم بیاره، قبل از اینکه دوباره هوس کنه گردن کسی رو گاز بگیره!»
یوکی با شنیدن اسم “تمرین با سانمی” لرزید و خودش رو بیشتر توی بغل موئیچیرو مچاله کرد. موئیچیرو هم با نگاهی سرد به سانمی فهموند که اگه زیادهروی کنه، با اون طرفه. یوکی که از غرولندها و قیافهی حقبهجانبِ سانمی حسابی کلافه و عصبانی شده بود، از بغل موئیچیرو بیرون آمد. با قدمهای محکم به سمت سانمی رفت و قبل از اینکه کسی بفهمد چه شده، با یک لگد محکم و بیمعطلی کوبید درست وسط پاهای سانمی!
سانمی چشمانش گرد شد، صورتش بنفش شد و در حالی که صدایش نازک شده بود، دولا شد و روی زمین افتاد. بقیهی هاشیراها با دهان باز به این صحنه خیره شدند و موئیچیرو بزاق دهانش را قورت داد تا جلویشان نخندد!
«موئیچیرو… وقتی خواب بودم… بابام (موزان) رو دیدم. توی خوابم اومد. گفت چون خون هاشیراها رو خوردم، بدنم داره قویتر میشه و اون دیگه نمیتونه از راه دور کنترلش کنه… اما تهدید کرد که خودش شخصاً میاد تا قلبم رو دربیاره…» موئیچیرو با دیدن لرزش شونههای یوکی، بدون هیچ حرفی جلو رفت و اون رو محکم توی آغوشش کشید. سر یوکی رو چسبوند به سینهاش و با صدایی که از همیشه بمتر و قاطعتر بود، گفت:
«تا وقتی من نفس میکشم، اون حتی نمیتونه بهت نزدیک بشه. بذار هر چقدر میخواد توی خواب تهدید کنه، توی واقعیت من دیواریام که هیچوقت نمیتونه ازش رد بشه.»
یوکی توی بغل گرم موئیچیرو کمی آروم گرفت، اما هنوز ترس توی چشماش بود.
در همین لحظه، درِ اتاق با شتاب باز شد و سانمی، در حالی که گردنش رو باندپیچی کرده بود و هنوز صورتش از عصبانیت سرخ بود، وارد شد. پشت سرش هم شینوبو و رنکوگو با چهرههایی جدی اومدن.
سانمی با دیدن یوکی غرید: «بیدار شدی بالاخره، یتیمِ موزان؟»
شینوبو با لبخندی که پشتش جدیت عجیبی بود، گفت: «یوکی-چان، خواب دیدنت از موزان نشون میده که پیوند خونیتون داره به خاطر خونِ هاشیراهایی که خوردی ضعیف میشه. این یه فرصت عالیه، اما یه مشکل بزرگ هست: تو هنوز مثل یه بچهی ناآرام با قدرتهات برخورد میکنی.»
رنکوگو با صدای بلند و پرانرژیاش ادامه داد: «درسته! قدرتِ شعله، باد و مه الان توی رگهای تو با هم میجنگن. اگه یاد نگیری کنترلشون کنی، ممکنه از تو منفجر بشن! پس از امروز، تمرینات ویژهی تو شروع میشه!»
سانمی پوزخندی زد و دستش رو روی دستهی شمشیرش گذاشت. «من خودم مسئول تمرین دادن بهش میشم. میخوام ببینم چقدر میتونه جلوی ضربات من دووم بیاره، قبل از اینکه دوباره هوس کنه گردن کسی رو گاز بگیره!»
یوکی با شنیدن اسم “تمرین با سانمی” لرزید و خودش رو بیشتر توی بغل موئیچیرو مچاله کرد. موئیچیرو هم با نگاهی سرد به سانمی فهموند که اگه زیادهروی کنه، با اون طرفه. یوکی که از غرولندها و قیافهی حقبهجانبِ سانمی حسابی کلافه و عصبانی شده بود، از بغل موئیچیرو بیرون آمد. با قدمهای محکم به سمت سانمی رفت و قبل از اینکه کسی بفهمد چه شده، با یک لگد محکم و بیمعطلی کوبید درست وسط پاهای سانمی!
سانمی چشمانش گرد شد، صورتش بنفش شد و در حالی که صدایش نازک شده بود، دولا شد و روی زمین افتاد. بقیهی هاشیراها با دهان باز به این صحنه خیره شدند و موئیچیرو بزاق دهانش را قورت داد تا جلویشان نخندد!
- ۱.۹k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط