perinc life
پارت ۳
ویو هیونجین
رفتیم اتاقم اون خیلی کوچولو و غرغرو بود شبیه ی جوجه بود خیلی هم کنجکاو و شیطون بود بهش گفتم به سرش نزنه فرار کنه و رفتم توی دفترم دیدم بقیه هم اونجان مشغول کار های قلعه شدیم که یهو اجوما (ی خدمتکار پیر و مهربون که نقش مادرو برای همه الفا هامون داشته )اومد
اجوما :اقا قا ببخشید ولی اون کسایی که تازه اوردین دارن .....
که اخمام تو هم رفت هیچی نشده شروع کرده به دردسر ساختن هممون پاشدیم بریم که وقتی رسیدیم سوکوت کردیم تا نفهمن اون ۴ پسر که ۲ تاشون پشت فرشتم و اون یکی کی بود اها هان قایم شدن و دارن داخل کتابخونه ممنوعه نگاه میکنن که چان خندش گرفت و قهقهش بلند شد
مینهو:به به ببین چی داریم مگه من بهت نگفتم بیرون نیا
هان:گفتی ولی ارباب یا کسه دیگه ای نیستی که من به حرفت گوش کنم
بعد زبونشو در اورد و فیلیکس رو بغل کرد
هممون ی هوفییی کشیدم که گفتم
هیون:تو چرا بیرونی میخوای دردسر درست کنی
فیلیکس:اگه بخوام چی ها؟؟؟تو که نمیتونی جلومو بگیری
چان:خب درسته ماشالله نمیدونم ۱ ساعته اینجا هستین چطور این مکان ممنوعه رو پیدا کردین ولی خب اینجا ی قانون هست وارد این کتابخونه نمیشین
فضولی فیلیکس و هان گل کرد
هان:مگه چی داره از این ورد های جادو داره منم میخوام یاد بگیرم
فیلیکس :منم بگین دیگه یا خودمون میفهمیم
که یهو جونگین گفت:ب..بچه ها ی سوال ا..اون روح چ...چیه و..وایساده اونجا م..من میترسم
و رفت پشت فیلیکس قایم شد میدونستم اون کیه اون خواهرم بود بهترین
چان:واو خیلی وقت ندیدمت خواهر کوچولو
که اون دختر پایین امد و شنل سیاهشو در اورد ی دختر با موهای سفید خیلی بلند که تا زمین میرسید با چشمانی سبز و ابی که واقعا خوشگل بود (اسمش یوناست میتونین خودتونم بزارین جاش )
یونا:نه خیر فکر نکنین اومدم شما رو ببینم اومد او خوشگلارو ببینم
بعد سریع رفت و با پسرا گرم گرفت معلوم بود همشون اونو دوست دارن که چانگبین گفت:حالا چه خبرا خواهر چی شده از ما یاد کردی
یونا :حق ندارم بعد ۳ سال بیام ببینمتون اها یادم رفت
برگشت سمت فیلیکس و بقیه و گفت
یونا:من یونام هرچی بگین بلدم و اگه بخواین بهتود یاد میدم و کوجیک ترین خواهر اینجام
که فیلیکس گفت:برخلاف داداشات تو خیلی خوب و مهربونی
هان:اخه تو چرا اینهمه گوگولییییی
جونگین :اسمت خوشگله خوشبختم من جونگینم
سونگمین:منم سونگمینم خوشبختم
یونا :سونگمین تو برخلاف بقیه ساکتی ؟
هان:اون ساکته ولی قویههههع
یونا :واو پس از اون خطرناکاس خب ولش ببینم اینا شمارو اذیت نکردن که ؟؟
هان خودشو لوس کرد و گفت :چرا کردن
فهمیدیم خون جلوی چشمای یونا رو گرفت دستاشو مشت کرد و گفت :شما خرفتی ها چطور اذیتشون کردین هاااااااا؟
که هممون دستامونو بردیم بالا و گفتیم ببخشید بعد از کمی حرف زدن و خوشو بش همه رفتن تو اتاقشون منم رفتم پیش فرشتم
هیون :چی کار میکنی جوجه کوچولو ؟
لیکس:من جوجه نیستم
هیون :چرا هستی و فقط مال منی
رفتم و از پشت بغلش کردم و بوشو تنفس کردم مستش شده بودم شروع کردم به بوسیدن گردنش که دیدم میلرزه فهمیدم ترسیده و ازش جدا شدم
هیون:نگران نباش هنوز باهات کاری نمیکنم و اینکه تا ۱ هفته دیگه تو رسما زنم میشی
دیدم ناراحت شد ولی نشون نداد نمیدونم چرا اینجوری ناراحته یا میترسه
ممنون میشم لایک کنی و به من بدبخت انرژی ده عجقم❤❤💋
ویو هیونجین
رفتیم اتاقم اون خیلی کوچولو و غرغرو بود شبیه ی جوجه بود خیلی هم کنجکاو و شیطون بود بهش گفتم به سرش نزنه فرار کنه و رفتم توی دفترم دیدم بقیه هم اونجان مشغول کار های قلعه شدیم که یهو اجوما (ی خدمتکار پیر و مهربون که نقش مادرو برای همه الفا هامون داشته )اومد
اجوما :اقا قا ببخشید ولی اون کسایی که تازه اوردین دارن .....
که اخمام تو هم رفت هیچی نشده شروع کرده به دردسر ساختن هممون پاشدیم بریم که وقتی رسیدیم سوکوت کردیم تا نفهمن اون ۴ پسر که ۲ تاشون پشت فرشتم و اون یکی کی بود اها هان قایم شدن و دارن داخل کتابخونه ممنوعه نگاه میکنن که چان خندش گرفت و قهقهش بلند شد
مینهو:به به ببین چی داریم مگه من بهت نگفتم بیرون نیا
هان:گفتی ولی ارباب یا کسه دیگه ای نیستی که من به حرفت گوش کنم
بعد زبونشو در اورد و فیلیکس رو بغل کرد
هممون ی هوفییی کشیدم که گفتم
هیون:تو چرا بیرونی میخوای دردسر درست کنی
فیلیکس:اگه بخوام چی ها؟؟؟تو که نمیتونی جلومو بگیری
چان:خب درسته ماشالله نمیدونم ۱ ساعته اینجا هستین چطور این مکان ممنوعه رو پیدا کردین ولی خب اینجا ی قانون هست وارد این کتابخونه نمیشین
فضولی فیلیکس و هان گل کرد
هان:مگه چی داره از این ورد های جادو داره منم میخوام یاد بگیرم
فیلیکس :منم بگین دیگه یا خودمون میفهمیم
که یهو جونگین گفت:ب..بچه ها ی سوال ا..اون روح چ...چیه و..وایساده اونجا م..من میترسم
و رفت پشت فیلیکس قایم شد میدونستم اون کیه اون خواهرم بود بهترین
چان:واو خیلی وقت ندیدمت خواهر کوچولو
که اون دختر پایین امد و شنل سیاهشو در اورد ی دختر با موهای سفید خیلی بلند که تا زمین میرسید با چشمانی سبز و ابی که واقعا خوشگل بود (اسمش یوناست میتونین خودتونم بزارین جاش )
یونا:نه خیر فکر نکنین اومدم شما رو ببینم اومد او خوشگلارو ببینم
بعد سریع رفت و با پسرا گرم گرفت معلوم بود همشون اونو دوست دارن که چانگبین گفت:حالا چه خبرا خواهر چی شده از ما یاد کردی
یونا :حق ندارم بعد ۳ سال بیام ببینمتون اها یادم رفت
برگشت سمت فیلیکس و بقیه و گفت
یونا:من یونام هرچی بگین بلدم و اگه بخواین بهتود یاد میدم و کوجیک ترین خواهر اینجام
که فیلیکس گفت:برخلاف داداشات تو خیلی خوب و مهربونی
هان:اخه تو چرا اینهمه گوگولییییی
جونگین :اسمت خوشگله خوشبختم من جونگینم
سونگمین:منم سونگمینم خوشبختم
یونا :سونگمین تو برخلاف بقیه ساکتی ؟
هان:اون ساکته ولی قویههههع
یونا :واو پس از اون خطرناکاس خب ولش ببینم اینا شمارو اذیت نکردن که ؟؟
هان خودشو لوس کرد و گفت :چرا کردن
فهمیدیم خون جلوی چشمای یونا رو گرفت دستاشو مشت کرد و گفت :شما خرفتی ها چطور اذیتشون کردین هاااااااا؟
که هممون دستامونو بردیم بالا و گفتیم ببخشید بعد از کمی حرف زدن و خوشو بش همه رفتن تو اتاقشون منم رفتم پیش فرشتم
هیون :چی کار میکنی جوجه کوچولو ؟
لیکس:من جوجه نیستم
هیون :چرا هستی و فقط مال منی
رفتم و از پشت بغلش کردم و بوشو تنفس کردم مستش شده بودم شروع کردم به بوسیدن گردنش که دیدم میلرزه فهمیدم ترسیده و ازش جدا شدم
هیون:نگران نباش هنوز باهات کاری نمیکنم و اینکه تا ۱ هفته دیگه تو رسما زنم میشی
دیدم ناراحت شد ولی نشون نداد نمیدونم چرا اینجوری ناراحته یا میترسه
ممنون میشم لایک کنی و به من بدبخت انرژی ده عجقم❤❤💋
- ۳۱.۰k
- ۰۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط